محمدرضا شعبانعلی – هفت ساله از تهران

 

نقاشی های محمدرضا شعبانعلی

شاید بچه‌های جدید که برنامه‌های صدا و سیما رو می‌بینن، نتونن تصور کنن که برنامه‌های صدا و سیما می‌تونه حتی بی‌کیفیت‌تر از الان هم باشه.

اما واقعیت اینه که چنین چیزی امکان‌پذیره.

ماها در دوران دبستان، نقاشی  می‌کشیدیم و می‌فرستادیم صدا و سیما تا به اسم خودمون توی برنامه کودک نشون بدن.

بعداً که بزرگ شدم و با بچه‌های بعضی از مدیرهای صدا و سیما دوست شدم، فهمیدم که چون ما اونجا آشنا نداشتیم احتمال اینکه نقاشی‌هامون رو پخش کنن خیلی کم بوده و خیلی از اسم‌هایی که توی بچگی می‌شنیدیم، راه نزدیک‌تری به جلوی دوربین داشتن.

بگذریم.

به هر حال، من که اصلاً نقاشی‌هام رو نفرستادم برای صدا و سیما (همون آدرس معروف انتهای خیابان الوند که همه‌ی بچه‌ها حفظ بودن).

بنابراین نمی‌تونم از اینکه نقاشی‌هام رو پخش نکردن گله کنم.

اما به هر حال، با خودم قرار گذاشتم هر کدوم نقاشی‌هام که ۲۰ شد برای تلویزیون بفرستم.

اما هیچ وقت نقاشی بیست نشدم.

الان که نگاه می‌کنم کمی به معلمم حق می‌دم. چون انگار هیچ درکی از مفهوم تناسب نداشتم.

نقاشی های محمدرضا شعبانعلی shabanali-2 shabanali-3

+366
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


32 نظر بر روی پست “محمدرضا شعبانعلی – هفت ساله از تهران

  • محمد یاسمی می‌گه:

    سلام؛
    بر خلاف نظر شما معتقدم درک خیلی درستی از تناسب داشتید. بویژه در مورد ابعاد خانه های نقاشی؛
    فقط یک خانه بزرگ(نه به لحاظ فیزیکی) می تواند محمد رضا شعبانعلی امروز را بسازد.
    کسی که می گوید بخاطر آن خانه و ساکنانش است که به جای دیگری از این کره خاکی نمی روم.

  • اکبر انارکی مطلق می‌گه:

    بسیار ساده و زیباست دنیای کودکانه. ظاهرا در این دنیا درک مفهوم ارزش بیشتری از رعایت تناسب ها داره. چه جالب که بعدها بعضی وقتها ما اونقدر درگیر تناسب ها میشیم که گاهی فراموش میکنیم درک درستی از مفهوم داشتیم یا نه . من به قواعد دنیای کودکانه بیشتر معتقدم.
    نقاشی های توهم مفهومش قابل درکه حتی اگه تناسب نداشته باشه.

  • شبنم می‌گه:

    خیلی لذت بردم از دیدن نقاشی هاتون و یاد شازده کوچولو افتادم که نقاشی هاشو بزرگ تر ها درک نمی کردن .
    به نظرم برای کودک ۷ ساله ؛ نقاشی ها هوشمندانه بودن و زیبا و شاید معلمتون سخت گیر بودن .

  • سمیه می‌گه:

    چقدر خوب که این نقاشی ها رو بعد از این همه سال دارین……
    و البته همین که اینجا گذاشتین تا این همه مخاطبان و طرفداران شما ببین خیلی موفقیت بزرگیه… تبریک میگم!

    نقاشی شما اینجا منو برد به سن هفت سالگی… اولین نقاشی که کشیدم معلم بهم ۱۲ داد…. چون برای کشیدن گلدون یه مثلث کشیده بودم نه ذوزنقه…. و سوال اساسی معلم این بود که این گلدون چطور ممکنه تعادلش حفظ بشه .
    بعدها که بزرگتر شدم فکر کردم اگه معلم این ایراد رو به عنوان یه سوال مطرح کرده بود من حتما یه راهی براش پیدا می کردم اما خلاقیت ام از همون روز اول کشته شد….
    نه تنها خلاقیتم که استعدادم در زمینه نقاشی و طراحی کور شد…. با اینکه این استعداد رو داشتم.. اینو سال دوم دبیرستان متوجه شدم….. موقعی که ما درس نگارگری رو باید به عنوان درس اختیاری به اجبار می گذروندیم…. و من نگران نمره ۱۲ بودم که از کشیدن نقاش های نگارگری خواهم گرفت…
    ما باید یه طرح از رو کتاب می کشیدیم و با قلموی نازک دور گیری می کردیم……
    روزای اول سخت گذشت اما پایان ترم معلم مون کاراهایی بیرون مدرسه رو هم میاورد به من میداد که عین اصلش براش بکشم….. نمره ام ۲۰ شد..
    همچنان اون طرح ها رو به عنوان یه گنجینه با ارزش نگه داشتم….
    دفتر نقاشی اول دبستانم رو ندارم اما اون تصویر گلدون و اون نمره ۱۲ و اون استعدادی که کور شد هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه…..

  • سعید تارم می‌گه:

    سلام!
    به یادماندنی ترین پست هایی که از روزنوشته ها مطالعه کردم، عمدتا مربوط به کودکی شماست.
    من هنوز گنجینه داستنیها رو یادم هست؛ خانم نعیمی…
    سینما پارادیزو، جوزپه تورناتوره…
    تکبیر گفتن شما در مسجد… (من هم در مسجد تکبیر گفته ام.)
    خاطرات تلخ زنگ ورزش… (بر عکس زنگ ورزش برای من شیرین ترین لحظات بود؛ همون طور که از جغرافی و اجتماعی خوشم نمی اومد.)
    با مطالعه گنجینه داستنیها در چشمم اشک حلقه زد. با مطالعه سینما پارادیزو پشتم لرزید.
    مدتهاست که متنی جز این دو، چنین احساسات عمیق و اصیلی رو در من ایجاد نکرده. مدتهاست که از کسی این قدر صادقانه و بی ریا چیزی نشنیده ام. من اگر چه از دار دنیا چیز قابل اعتنایی ندارم، اما کودکی پاک و معصوم شما رو به قیمت هر چه بیشتر خریدارم؛ البته اگر شما راضی به فروش باشی!
    محمدرضا خواهش می کنم گاه و بی گاه، بی مناسبت یا بامناسبت از خاطرات کودکی خودت برامون بنویس. میون این همه بوق و دود، این همه خرناس و پنجه تیز کردن، جای خالی این کودکی های از یاد رفته احساس می شه. همون حس کودکی که به قول خودت اگر هزار تا عیب داره، اما هیچ وقت از «امید» بی بهره نخواهد بود.

  • محسن سعیدی پور می‌گه:

    محمدرضا سلام
    حدس میزنم بابت اینکه این نقاشیها بعد از سی ویک سال هنوز این شکلی موندن ,میبایست ازپدر ومادرت تشکر کنی,که تا یه مدت بعد از کشیدن این نقاشیها اونها رو نگه داشتن وبعد تحویل تو دادن.این رو به این خاطر میگم که امروز داشتم نقاشیهای سوفیا رو جمع میکردم وبسته بندی میکردم تا یه جایی نگهشون دارم.بعد که بزرگتر شد بهش تحویل میدم.

  • مریم زارع تبار می‌گه:

    نقاشی هاتون برای هفت سالگی انگار بد هم نبوده.
    چند وقت پیش مطلبی خوندم در مورد اینکه بچه ها رو کلاس نقاشی نفرستید
    خودتون هم براشون قلم دست نگیرید و چیزی نکشید. بزارید خودشون بکشن.
    نمیدونم چقدر صحت داشت تحلیلش، مثلا گفته بود که خانه نماد خانواده است . خانه ای که در و پنجره و دودکش دارد نشان می دهد که کودک به خانواده اش علاقمند است . البته مشروط بر اینکه والدین کشیدن این خانه را به او آموزش نداده باشند و کودک خودش آنها را بکشد .
    یا در مورد خورشید، خورشید نماد پدر است . خورشید پشت ابر و خورشید در حال غروب همه نشان از وضعیت نابسامان رفتار پدر است . وجود دو تا خورشید نشان دهنده این است که مادر رفتار مردانه دارد یا اصطلاحا” در خانه اقتدار دارد . خصوصا” اگر دائما” خورشید سمت چپ تصویر باشد .
    البته این پیش بینی ها و کف خوانی ها برای من جالب نبود. بیشتر اینکه گفته بود به بچه ها آموزش نقاشی ندین و بزارید خودشون بکشن و … برام جالب بود.
    بماند که من خودم فاجعه ای بودم در زمینه نقاشی. کاملا بی استعداد. در حدی که یادم هست، نقاشیم از همه همکلاسی هام ضعیف تر بود، البته ریاضی و علوم و فارسی خوب کاملا این موضوع رو پوشش میداد. اما منم دوست داشتم مثل بقیه بچه ها نقاشی های خوب بکشم.
    یادم هست تو یک سنی از روی نقاشی های کتاب قصه هام نقاشی میکردم، تا ده سالگی. بعد ازون یک مدرسه غیرانتفاعی منو به اصطلاح امروزی ها بورسیه کرد( تحصیل بدون شهریه به خاطر استعداد ریاضی). اونجا معلمی داشتیم که به ما گفته بود هم آبرنگ، هم مداد شمعی و هم مداد رنگی باید همراه داشته باشیم و یادم هست که به خاطر سختی تهیه این وسایل برای من، هیچوقت زنگ نقاشی رو دوست نداشتم.

  • […] دوران کودکی محمدرضای عزیز، که او در پستی با عنوان “محمدرضا شعبانعلی – هفت ساله از تهران” منتشر کرده بود، آنقدر دیدنی و دلنشین بود که بارها و […]

  • روح اله می‌گه:

    سلام استادِ عزیز،

    نقاشی هاتون قشنگ بودن . خوب میشد اگه یکی از نقاشی هاتون ( بخصوص دومی) رو الان دوباره می کشیدید برای مقایسه کردن.
    این پست رو که دیدم ،یاد خاطره ای افتادم. چند سالِ پیش ،یک دوره ی چند ماهه ،کلاس طراحی رو نزد استاد کهنسال و باتجربه ای گذروندم که از عکس های روی دیوار کلاس که درواقع گارگاه ایشون بود ،معلوم بود که قبلا در دوره میان سالی ، کلاس آموزش نقاشی برای خردسالان هم برگزار میکردن .معمولا از یکساعت و نیم سرکلاس ، شاید حدود بیست دقیقه درس میدادن و باقی وقت با صحبت های غیر درسی پر میشد. خوش صحبت و رک گوبودن. حس میکردم که تضاد درونیشون خیلی کمه و به قولی ساز دورنش کوک بود . صحبت های ایشون هم به نظرم بیشتر از جنس زندگی،تجربه و واقعیت بود.
    نقل قول کنم از ایشون وقتی درباره آموزش به کودکان تعریف میکرد که :” بچه ی خردسالی سرکلاسم بود، و یکبار یه نقاشی کشید ،گفتم چی کشیدی؟ گفت : جوجو . مادرش گفت نه مامان ،اینطوری نیست و شروع کرد براش شکل یه جوجه رو کشیدن.گفتم : خانم چکار میکنید؟ بچه درست میگ.، وقتی میگه جوجو کشیده ،جوجو کشیده دیگه ! شما که نکشیدید. این بچه کشیده، این جوجو میبینه، برای بچه جوجوِ…آفرین ، نوکش کو؟ گفت: ایناها ، خیلی قشنگه…”
    راستش من این روش رو روی خواهرزاده ام که شاید بیشتر از یکسال داشت، امتحان کردم ،کاغذ خط خطی می کرد، بهش میگفتم گربه بکش ،خط خطی میکرد ، میگفتم آفرین ،آفرین. گوشش کو؟ یکم فکر میکرد،یه جایی از خط خطی رو نشون میداد و خیلی ذوق میکرد،دوباره که بهش میگفتم یکی دیگه بکش . میکشید وبا علاقه هم میکشید ،خوب دقت میکرد.خیلی برام جالب بود که چقدر راحت و قشنگ میشه به یک بچه ی کوچیک، اینجوری انگیزه داد.

  • […] که این پست رو خوندم، از دیدن نقاشی‌ها خیلی ذوق کردم، مخصوصا […]

  • دانا مردوخی می‌گه:

    دیدن عبارت “محمدرضا شعبانعلی-۷ ساله از تهران” به تنهایی لبخندی بر لبهام نشوند و من رو پرت کرد به ۳۰ سال پیش. نقاشیم زیاد خوب نبود ولی عاشق برنامه نقاشی های تلوزیون بودم و اگرچه هیچوقت نقاشی ها رو رنگی ندیدم(چون تلوزیون ما از اون سیاه و سفید های ناسیونال بود که بایستی دگمه ش رو میچرخوندی) ولی سعی می کردم توی ذهن خودم رنگ ها رو حدس بزنم و هربار نقاشی میکردم آفتاب، چمن،درخت و خونه ها رو یک رنگ متفاوت میزدم و حس های مختلفی رو تجربه میکردم.
    محمدرضا، برای این نقاشی ها فکر کنم معلمت میخواسته یه چیزی بهت بگه(البته این فقط یک حدسه) و اون اینکه به نقاشی اول و خونه ای که با دست کشیدی ۱۸ داده ولی نقاشی آخر که با خط کش کشیدی ۱۷ گرفتی. شاید به این فکر میکرده که بهتره نقاشی رو با دست بکشی بهتره تا طبیعی تر به نظر بیاد، و اینکه استفاده از خط کش برای رسم خونه، شاید کار مهندس هاست نه یک بچه ۷ ساله.
    به هر حال ممنون از گذاشتن این نقاشی ها… خیلی نوستالژی خوبی بود.
    حال همه ی ما خوب شد… این را تو باور کن.

  • هما می‌گه:

    محمدرضا، من خودم اعتقادی ندارم که به نقاشی بچه ها نمره باید داد ولی اگه قرار بود این کار رو بکنم به دوتا نقاشی که توش قطار و هلیکوپتر داره بالاترین نمره، بعدش پلنگه و در نهایت خونه زرده رو نمره می دادم. واقعا به نظرم حقت نبود برای کشیدن قطار ۱۷ بگیری :-)
    پی نوشت ۱: راستی ای کاش برای نقاشی هات تاریخ هم زده بودی.
    پی نوشت ۲: با دیدن نقاش های کودکیت، منم رفتم نقاشی های کودکیم رو مرور کردم. حس خوبی رو به وجود اووردی ممنونم ازت.

  • یاور مشیرفر می‌گه:

    نقاشی نشون میده از اون اوایل «زغال» و «اسکیزو» جزو جدایی ناپذیر نهاد وجودی شما بوده.

    هم رنگ سیاه داره، هم رنگ زرد. ترکیبی از زغال و اسکیزو! قطار هم که دیگه جای گفتن نمیزاره.

    خود من همبازیم یه چکش شکسته سیاه رنگی بود. از همون زمان به کار فنی و کار با ابزارها علاقمند شدم.
    بعضی وقت ها وسط بحث بزرگترها می گفتند جای ماشین و اسباب بازی و عروسک دادن دست بچه ها، که یه جورایی استریوتایپ «نقش» رو بهشون تحمیل می کنه، بهتره «ساز» بدیم دستشون مثلا. البته بعدها که درس استعدادیابی رو خوندم، به این عقاید کلی خندیدم.
    ممنون از این حس خوب.

  • معصومه خزاعی می‌گه:

    توی نقاشی هاتون عاشق اون کوه با قله برفی که پشت قطار کشیدین شدم. راستی چمن ها رو چقدر عالی نقاشی کردین😉
    من از معجزه نوشتن شنیده بودم و در این باره هم مختصر نوشتم. حالا معجزه نقاشی کردن رو هم دیدم. نقاشی کشیدن قطار و فعالیت در صنعت ریلی در بخشی از آینده. همینطور نقاشی ببر یا گربه تو سایز بزرگ که نشون میده از همون ابتدا به حیوانات علاقه مند بودید. به هر حال فکر می کنم از همان بچگی هدفمند بودید و چه خوب که رویاهاتون رو دنبال کردید.
    فقط با این معناسازی ای که من از نقاشی هاتون کردم، سوال برام پیش اومد که به نقاشی دریاچه و قایق چه سرانجامی رو دنبال کردند؟😉

  • محمدرضا زمانی می‌گه:

    من علاوه بر دفعه‌ی اولی که این نوشته رو دیدم و کلی حال کردم و خندیدم، این بار هم همین اتفاق افتاد. اول یه تشکر بابت این:)
    بعد اینکه به‌نظرم همین ۲۰ نگرفتن یکی از عواملی شده که در آینده بتونی به‌خوبی از پس «غولی به نام مردم» بربیای.. «مردم» کین که بخوان به نقاشی من نمره بدن؟ نه – اصلا به قول خودت، اصلا کی گفته «مردم» وجود دارن که حرفشون مهم باشه؟ 😉

  • سپیده می‌گه:

    خیلی قشنگ بودن نقاشی ها ممنون که حالمون رو خوب کردین معلم عزیزم.
    اون کوه پشت قطارها و اون خونه که درب براش نذاشته بودین و اون هلیکوپتر و خورشید قرمز زیرش و دودی که از دودکش فوران میکنه، همه مصداق ذهن خلاق بچه هاست قبل از اینکه گرفتار قواعد و چارچوب ها بشه، برای همین سعی میکنم همیشه از نقاشی بچه های اطرافم عکس بگیرم و نگه دارم چون برای خودم آموزنده هستن. سالها قبل، از یک معلم کلاس اولی شنیدم میگفتن برای امتحان نقاشی، یکی از بچه ها تمام صفحه را سیاه کرده بودن جز دو دایره کوچک سفید کنار هم، وقتی ازش میپرسن این چه نقاشی هست؛ میگه چشمان گربه هست در شب. به نظرم به مرور زمان که بزرگتر میشیم خیلی چیزها عادی میشن و گاهی متوجهشون نمیشیم و به دنبال این عادی شدن تعداد دفعاتی که فرصت داریم از تجربه اونها شگفت زده بشیم و به وجد بیایم کم میشه و به دنبالش زندگی بی معنی تر.
    موقعی که من بچه بودم، همسر عمم در روزنامه کیهان قسمت بازرگانی فعالیت میکرد همیشه برام کیهان بچه ها رو میاورد و چند بارم گفت نقاشی کشیدی میتونی بدی چاپ کنم داخل مجله. ولی از اونجایی که من از همون موقع گرفتار کمال طلبی بودم و احتمالا فکر میکردم همه ی عالم مشترک کیهان بچه ها هستن و تمام صفحاتشم میبینن، هیچ وقت نتونستم نقاشی بکشم که از نظر خودم مستحق همچین احترامی باشه. تازه وقتی نقاشی چاپ شده بعضیارو میدیدم که متناسب با سنشون نبود، به عمم میگفتم اینا خودشون نکشیدن دادن پدر و مادرشون ولی من میخوام خودم بکشم.

  • حمید طهماسبی می‌گه:

    آقا من اعتراض دارم
    نگاه کردن به یک دانه سیب که می تونه بالقوه چند هکتار سیب باشه، کار هرکسی نیست
    محمدرضا شاید اگر ۲۰ میداد امروز نقاش بودی
    الان که بهتره😉

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    من که میگم این نمره ها خیلی بی انصافی بوده البته خوب معلم نقاشی نمی تونسته بفهمه چی تو ذهن اون بچه می گذره که از همین الان دغدغه اش هواپیما و قطار هست و به توسعه فکر می کنه و بعدها همه اینا به کلمه تبدیل میشه.
    اون گربه هم خیلی خوب رنگ شده.
    نقاشی آخر هم میگه دراتون زرد، دیواراتون سبز، پنجره هاتون صورتی، سقف تون آبی و قطار زندگی تون همیشه روی ریل باشه.

  • سمانه می‌گه:

    اول: من نقاشیم خیلی خوب بود. یادمه یه بار سعی کردم بهترین نقاشی ای که تو تواناییم هست بکشم و پستش کنم. (هنوزم نقاشیه یادمه). با کمک داییم رفتیم پستش کردیم. هر روز می نشستم و با دقت نگاه می کردم که ببینم نقاشی من رو نشون می دن یا نه. شاید دو ماهی گذشت و نقاشی رو نشون ندادن. اون موقع ها ما بیشترِتابستونو نزدیک یه شهرستان کوچکی به اسم “رِینه” (البته اون موقع روستا بوده) که نزدیک قله دماونده می گذروندیم. اون موقع ها فقط دو تا شبکه بود. ۱ و ۲٫ البته این دو تا هم فکر می کنم مخصوص شهرای بزرگ بود چون از رینه فقط شبکه ۱ رو می شد گرفت. متاسفانه نقاشی ها رو هم شبکه ۲ نشون می داد. من ناراحت بودم که اگه نقاشی منو نشون بدن من نمی تونم ببینم. برای همین قبل رفتن برای دخترعمو توضیحات کامل دادم که نقاشی من چه شکلیه و حواست باشه و هر روز ببین که نقاشی من رو نشون می دن یا نه؟ بعد اینکه برگشتیم دخترعموم گفت من که چیزی ندیدم. همیشه برام سوال بود که نقاشی رو نشون دادن و اون ندیده یا کلا نشون ندادن.الان متوجه شدم کلا نشون ندادن :-)
    دوم: واقعا نمی تونم معلمی که به نقاشی بچه ها نمره ۲۰ نمی ده رو درک کنم. فکر نمی کنه چه تاثیری رو روحیه اون بچه داره؟ به نظرم اصلا نباید به نقاشی نمره داد. نمیتونم تصور کنم یه بچه ۷ ساله نقاشیشو بهم نشون بده بعد من بهش بگم نقاشیت بهترین نیست! به نظرم من که نقاشی بچه ها همیشه بهترینه. همشونم با هم بهترینن.
    راستی من یه بار یه مقاله روانشناسی خوندم که (دقیقا یادم نیست کجا برای همین خیلی به درست بودنش مطمین نیستم) هرچیزی که تو نقاشی بچه ها بزرگتره یعنی کودک به اون چیز علاقه بیشتری داره. با این حساب فکر کنم شما به خونه و گربه علاقه داشتید 😉

  • نیلوفر می‌گه:

    چقدر المان خونه و خورشید توی نقاشی هاتون رو دوست داشتم. حس خوبی بهم داد. نقاشی بچه ها و جسور بودن اونها برای استفاده از رنگهای نامتعارف رو دوس دارم.
    احتمالا می تونین تصور کنین برای اون بچه هایی که شهرستان زندگی میکردن، اوضاع چقدر بدتر بود. نقاشی ما حتی به سر خیابون هم نمی رسید با وضعیت پست.
    گفتین:”کیفیت”، یاد خاطره ای افتادم:
    یکی از کارتونای زمان بچگیمون رو با شور و حرارت خاصی به یکی از بچه های فامیل نشون دادم(توی یکی از این برنامه های اعصاب خردکن که فلاکتهای دهه شصتی ها رو با آب و تاب تبدیل به نوستالژی می کنند.). یه نگاه تحقیر آمیزی بهم کرد و گفت:” اینکه خیلی گرافیکش پایینه.”
    قیافه من و قیافه گرافیک و صدا و سیمای دهه شصت رو حتما میتونین تصور کنین.

  • الهه غیثی می‌گه:

    سلام
    واااای محمدرضا، عالی بود.
    خیلی کیف کردم آخه هیچ وقت انتظار چنین پستی رو نداشتم.( آخه به این بامزگی) بخاطر همینم کامنت گذاشتم.
    نقاشییه خونه ی زرد و نارنجی خیلی زبان بدن داره. میگه: آخه کی تموم میشه این نقاشی تا من برم بازی کنم. :)) (حتی دودکشش هم حرف میزنه) 😉

  • بهروز مطیع می‌گه:

    با اینکه خودتون می‌گید درکی از تناسب نداشتید ، اما من دقت مهندسی ، تلاش ، و توجه رو توی نقاشی‌هاتون می‌تونم ببینم .
    بخصوص در قطار با دود زیبا و چرخ‌های جالبش و اون کوه پس زمینه‌ای که برف روش نشسته . این سه مورد که گفتم توی خط‌ ها و رنگ‌آمیزی گربه (یا ببر) نقاشی دوم هم هست ، همینطور توی شعاع‌های خورشیدایی که کشیدید .
    اما فک کنم توی نمره دادن – به استثنای آخرین نقاشی – خیلی هم بهت بی‌انصافی نشده استاد :) معلم فامیل بوده ؟

  • علی طاعتی مرفه می‌گه:

    خیلی جالب هست.
    چگونه تا الان حفظ کردید؟!

    دوران کودکی عاشق نقاشی کشیدن بودم
    نقاشی های زیادی میکشیدم و اکثر مواقع بخاطر عدم تناسب ۱۹ میشدم و شاکی میشدم. چون عدم تناسب ها رو درک نمیکردم!

  • علی رسولی می‌گه:

    چه کسی حدس میزد که محمدرضای ۷ ساله، بعد از چند سال به این نقطه ای که الان هست خواهد رسید؟
    حداقل از روی نقاشی ها که نمی شود حدس زد :)
    من فکر می کنم این نامتناسب و کاریکاتوری دیدن اطراف، الان هم در نگاه و فکر ما هست (اما یادمان داده اند که نگذاریم این نگرش در نقاشی هایمان ظاهر شود).
    به هر چیزی که توجه می کنیم، بقیه دنیا را نمی بینیم، ریز می بینیم.
    وقتی که کسی را دوست داریم، او برایمان می شود اندازه خانه نقاشی آخر و بقیه دنیا می شود اندازه کوه همان نقاشی.
    خاطراتی که در خاطرمان ثبت شده اند نیز اینگونه هستند. از برخی خاطراتمان نیز جز تصویر کوچک و مبهمی باقی نمانده است. اما برخی از آن ها بسیار بزگتر از آنچه هستند و آنچه دیگران از بیرون می بینند، در صفحه ذهنمان خودنمایی می کنند؛ مثل گربه ی نقاشی. انگار که همین چند ماه پیش اتفاق افتاده باشند. هیچوقت باور نمی کنیم که ده سال از وقوع آن ها گذشته باشد.

  • آنت می‌گه:

    سلااااااام محمدرضای ۷ ساله از تهران.
    باورت نمی شه تا روزنوشته ها رو باز کردم و اولین نقاشی رو دیدم کلی قربون صدقه رفتم. واقعا دلم خواست این بچه ی ۷ ساله رو بغل کنم! من که با دو تا خط خطی بچه ها به وجد میام. دیدن اینا که جای خود داره.
    آقا من اعتراض دارم!(درست مثل یک عدد مامان خشمگین و برافروخته که انگار یکی به بچه ش گفته بالا چشمش ابروئه) آقا کی گفته بچه باید نقاشی رو با تناسب بکشه؟ آخه چی قشنگتر از خورشید صورتی؟ یا اون دو تا پرچم بالای هلی کوپتر یا حتی اون نقطه های قرمز توی پنجره ی هلی کوپتر، یا ببر با اون هیبت با اون لبخند خوشمزه، یا اون کوه برفی پشت اون قطار معرکه.
    واقعا بچه ها یه طرف، نقاشی هاشونم یه طرف. بچه ها خودشون بیستن نقاشی هاشون بیست تر.

  • طاهره خباری می‌گه:

    اصلاً نمی‌تونم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. البته خنده‌ی ناشی از ذوق‌زدگی دیدن نقاشی‌هاتونه. خیلی جالب هستن. مخصوصاً اون قطار :)
    محمدرضای عزیز. راستش همین الان هم نقاشی‌های من این شکلیه. چند روز پیش که داشتم برای برادزاده‌ام نقاشی می‌کشیدم تا یه خورده سرگرم بشه، دقیقاً مثل همون خونه‌ای که توی نقاشی آخر هست رو براش کشیدم همراه با یه خورشید و چندتا ابر و یه کوه که ازش یه رودخونه جاری شده با چندتا ماهی قرمز، البته با رعایت اندکی تناسب، اون هم در حد توان 😉
    وقتی هم بچه بودم کلاً استعداد نقاشی کشیدن نداشتم. بیشتر دوست داشتم نقاشی‌ها و طرح‌های آماده رو رنگ‌آمیزی کنم. برای همین کتاب‌های گلدوزی خاله‌ام که پُر بود از طرح‌های آماده گل و گیاه و حیوان و منظره رو برمی‌داشتم و برگه‌ی نقاشی رو روش می‌ذاشتم و طرح رو copy/paste می‌کردم 😉 و بعد سرگرم رنگ‌آمیزی اون طرح‌ها می‌شدم. در واقع من به رنگ‌آمیزی خیلی خیلی بیشتر علاقه داشتم.

  • آرام می‌گه:

    :-)
    الهی! (غیر از این واژه ای پیدا نمیکنم که حسم از تصور اون زمان رو بیان کنه).
    چقدر خاطرات کودکی زنده شد. گاهی عجب جدیتی داشتیم. فکر میکردیم دنیا رو جابجا میکنیم. ولی انصافا دنیا خوب جابجامون کرد. 😀

  • علیرضا حق گو می‌گه:

    آقا خیلی باحال بود …
    یاد گذشته ها و کودکی برای من خیلی خیلی شیرینه . شما حدود ۵ سال از من کوچکترین . بزارید به سن من برسید حتی همین تفاوت اندک باعث میشه این نقاشی هاتونو خیلی بیشتر دوست داشته باشید . یک سالیه یاد گذشته ها و دوران کودکی برام همراه با دلتنگیه . حسی که قبلا نبود …
    صحبت دبستان کردید . من هر ۵ سال دبستان رو آموزگار خانم داشتم . یک ماهیه تلاشی رو آغاز کردم که هر ۵ نفر پیدا کنم و ببینم . امید دارم حداقل ۳ نفر رو که اون موقع خانم جوان و مهربانی بودن در قید حیات باشن .
    اوج زیبایی و مهربانی و بسیار دوستداشتنی خانم سمیعی آموزگار کلاس چهارم . امیدوارم در صحت و سلامتی کامل باشن .

  • سامان می‌گه:

    خیلی خوب بود.خیلی (البته با اجازه شهرزاد خانم-بخاطر”خیلی” میگم)
    راستی محمد رضا اون درختِ هندونه ست که کشیدی:)
    قطار رو هم خیلی خوب کشیدی(به قول آقای داداشی ،استعدادت توی صنعت ریلی از همون موقع شروع به شکوفا شدن کرده بود)-نمیدونم شاگرد پَرت و تنبل کلاس هم میتونه به معلمش مُهر “صد آفرین” بده یا نه. اگر میشه، من به قطارت “صدآفرین” میدم.

  • سعید محمدی می‌گه:

    جالبه،
    چند سالی هست که ترک دیار کردم و در تهران زندگی میکنم و همین چند روز پیش تعطیلات به نیت همین خیابان الوند پاشدم و رفتم اونجا، میدان آرژانتین، انتهای خیابان الوند؛ گروه کودک و نوجوان شبکه دو
    با اونچه که همیشه بچگی هام داشتم کاملأ متفاوت بود ولی به هر حال خودم رو به یکی از آرزوهای بچگیم رسوندم.

  • شهرزاد می‌گه:

    خدای من. چقدر خوب بودن این نقاشی ها. از وقتی دیدمشون، لبهام همینطور رو حالت لبخند باقی مونده. واقعاً دیدنشون حالم رو خوب کرد. :)
    اون هلی کوپتره. اون قطاره. اون گربه هه (که چقدر il با دقتT رنگ آمیزی شده) … :) خیلی دوست داشتنی هستن. اگه من جای معلمت بودم، حداقل از ۱۹ دیگه کمتر نمیدادم.;)
    و … انتهای خیابان الوند :) چه یادآوری شیرینی بود.
    محمدرضا. نقاشی هات در برابر نقاشی های من که عالی هستن.
    من که فقط بلد بودم یه خونه با شیروونی بکشم که از دودکشش همیشه دود میومد بیرون و یه رشته کوه پشتش بود و یه خورشید (شبیه خورشیدهای خودت) از لابلای کوه ها داشت طلوع می کرد، و یه رودخونه از جلوش رد میشد و چند تا سبزه و چند تا گل هم روبروی خونه قرار داشت. همین. :)
    مرسی از این لحظه نگارِ فوقِ دوست داشتنی.

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    من بعضی وقت ها فکر می کردم شاید بد نباشه چند روز مرا بدزدند یا یک جوری گم بشوم؛ آخر تلویزیون آن سالها، حدود نیم ساعت قبل از شروع برنامه ها تصویر «گمشدگان» را پخش می کرد.
    اما انگار فارغ از موضوع تناسب ، انگار از قطار از همان زمان درکی مناسب داشته اید.
    عمرتان با عزت.

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *