لحظه نگار: پنجره

طی سال‌های اخیر، قسمت زیادی از خواندن و نوشتنم، کنار این پنجره بوده است.

پنجره خانه من - محمدرضا شعبانعلی - لحظه نگار

+255
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


12 نظر بر روی پست “لحظه نگار: پنجره

  • معصومه خزاعی می‌گه:

    منظره فوق‌العاده ای رو ثبت کردی. خوشحالم از اینکه میتونی طبیعت رو بکر و بدون مزاحمت ساختمونی از روبرو نظاره گر باشی.

  • سامان می‌گه:

    اوایل که لحظه نگار ها رو شروع کردی زیاد نمیفهدیم چرا(البته نه اینکه الان میفهمم ها :) ) .با خودم گفتم خوب محمدرضا این عکس ها رو واسه چی میزاره. ولی بعد تر نظرم تغییر کرد. الان که عکس این پنجره رو گذاشتی کلی خوشحال شدم که چه خوبه معملمون یه پنجره کنارشه که چندتا درخت از اون سرک کشیدن تو.وقتی میدونم یه پارک نزدیک خونه شه میتونه هرازگاهی بره توش قدم بزنه(بدون اینکه “آدم” سر راهش قرار بگیره) کیف میکنم
    جالب اینه که هرچی زمان میگذره نسبت به جاهایی که هیچ وقت احساس خاصی در موردشون نداشتم ،حساس تر شدم. انگار هر جای دنیا که کسی رو بشناسی ،نسبت به اونجا هم احساست متفاوت خواهد بود.(البته لطفا معرفت به خرج بدین و تا چند دقیقه یاد این شعار های عرفانی نیفتین . که من جهان وطنم و غیره)
    الان وقتی آب توی زاینده رود برمیگرده ،منم خوشحال تر از قبل میکنه،چون میدونم شهرزاد و بقیه دوستانم تو اصفهان خوشحالن و ممکنه الان کنار زاینده رود باشن و مشغول لذت بردن. وقتی توی مهاباد اتفاق خوبی میفته خوشحال تر قبلم میکنه چون میدونم هیوا اونجاست.وقتی مسیرم به محدوده بازار میفته میدونم محسن همین دور و بره.از جلو دانشگاه شریف رد میشم(که خیلی هم رد میشدم چون محل کارم همونجاهاست) احساس دیگه ای بهش دارم چون میدونم چندتا متممی اون تون. هر چند هر وقت توی اهواز یا هرکدوم از شهرهای جنوبی گرد و غبار میشد،حالم گرفته بود ولی امروز که دیدم وضع اهواز اینجوریه خیلی بیشتر از قبل حالم گرفته شد،چون میدونم طاهره هم همون دورو بره. وقتی صحبت ستاره ها و آسمون شب میشه گوشهام تیز تر میشن چون میدونم پیمان خیلی دوسشون داره.شیراز بیشتر از اینکه حافظ رو به یادم بیاره بهروز و یکی دیگه از دوستامو برام تداعی میکنه.وقتی که اسم سیستان میاد یاد امین و معصومه و دوستای دیگه مون میفتم.هر وقت میخوام برم سنندج،بعد خونواده م دلم میخواد فواد و ببینم.و خیلی جاهای دیگه(از شمال تا جنوب) که اگه بخوام بنویسم خیلی باید وقت همه تونو بگیرم.
    خلاصه امروز که این پنجره رو دیدم ، دیدم که احساسم نسبت به خیلی جاها توی این دنیا تغییر کرده. مهر متمم داره به همه جای ایران میبردمون و کم کم داریم میشیم قبیله متمم.
    البته باید این کامنت رو برای سه سالگی متمم مینوشتم ولی چه میشه کرد،تداعیه دیر اثر کرد :)

    • علیرضا دورباش می‌گه:

      سپاس از این حس همدلی و مهربانی
      هر وقت اسم کرمانشاه هم میاد به یاد ما بیافت :)

    • حامد می‌گه:

      سامان چقدر خوب نوشتی، من علیرغم وقت کمی که دارم سعی می کنم مطالب متمم رو و بخش کمی از نوشته های بچه ها رو در اونجا و مطالب روز نوشته ها رو و بخش زیادی از نوشته های بچه ها در اینجا رو بخونم اما خیلی هنوز با دوستان متممی آشنا نشدم. اسم ها رو می شناسم و سبک نوشته ها ولی اینکه از کجا هستند و چه دنیایی دارند رو کمتر آشنا هستم. این کامنت تو باعث شد ازین به بعد بیشتر دقت کنم.
      شاد باشی سامان جان

    • علیرضا داداشی می‌گه:

      سلام.
      چه حس خوبی داشت این کامنت که اصلا متوجه حجمش نمی شدم موقع خوندن!
      چه قدر روزنوشته ها رو می شه دوست داشت!
      چقدر متمم خوبه!
      چقدر محمدرضا شعبانعلی عزیز خوبه!
      چه خوبی تو سامان!

    • محسن سعیدی پور می‌گه:

      سامان جان سلام
      اینطرفها اگر گذرت افتاد بیا یه چایی با هم بخوریم.
      اینجا منظره های جالبی داره .روبروی سمت راست اتاق من یه هتلِ که یکی از کاسبهای قدیمی اینجا میگفت ،همون هتلیه که استالین و روزولت و چرچیل در زمان جنگ جهانی راجع به جنگ جلسه داشتند .(البته این سخته برام باورش . چون اون جلسه ظاهرا تو سفارت شوروی بوده.)روبروی اتاق من هم یه مخروبه است که بدون استثنا هرآشنایی که اومد اینجا بهم گفت :چرا این زمین روبرو رو نمیخری یه کسب و کاری راه بندازی ؟منم بهشون میگم با این پس اندازی که من دارم اگر قیمتها ثابت باشه و منم سال به سال دست به پس اندازم نزنم ،در خوش بینانه ترین حالت؛ شاید در سه هزار سال آینده بتونم بخرمش.(اینو گفتم که یه روز اومدی اینجا و اون زمین رو دیدی و خواستی همون سئوال رو بپرسی بدونی جواب من چیه)
      سعی کن میتونی منو پیدا کنی .تازه میتونیم یه عکس دونفره هم ، بگیریم و به محمدرضا نشونش ندیم.

    • فواد انصاری می‌گه:

      سامان جان با این سبک نوشتن و اسم آوردن از بچه ها کلی تشکر جمع کردی :)
      ارادتمندم آقا سامان

  • محمد صادق اسلمی می‌گه:

    سلام محمد رضا
    واقعا قشنگه این عکس. همینطور دارم نگاش میکنم با اجازت گذاشتمش پس زمینه سیستم چقد ترکیب زیباییه.مه،باورن،نور،درخت، اون نوری که افتاده روی بعضی شاخه‌ها و تنه درخت چنار آدمو یاد نقاشیهای باب راس میندازه .آدم تازه میفهمه نقاشا به چه چیزایی توجه میکنن.
    دستو پنجت طلا

  • سپیده می‌گه:

    احتمالا این پنجره و نمای زیبای پشت آن در خلق متمم تاثیر زیادی داشته. من از این پنجره و درختان زیبای بیرون تشکر می کنم؛ هم چنین از تمام کاغذهای کاهی و رنگی و خودکارهای ارزان و گران روی میزت و صندلی های راحت و سفت و لپ تاپ ها و آباژورها و نیز مگس ها و زنبورها و گربه های محل و همچنین تمام کتاب ها و کتابخانه هایت و هر چیزی که بر ذهن و فکر تو موثر بوده تا به بهترین شکل بخوانی و بیاندیشی و تصمیم بگیری.
    حالم خوبه ها فقط تحت تاثیر مبحث پیچیدگی ام فعلا(;

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    خوش به حال این پنجره الان یه دانشمند شده واسه خودش.

  • شهرزاد می‌گه:

    یک پنجره برای خواندن
    یک پنجره برای نوشتن
    .
    (با وام گرفتن از شعر زیبای فروغ) :)
    ———–
    یک پنجره برای دیدن
    یک پنجره برای شنیدن
    یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
    در انتهای خود به قلب زمین میرسد
    و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
    یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
    سرشار می کند .
    و می شود از آنجا
    خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
    یک پنجره برای من کافیست.

    (فروغ فرخزاد)
    .
    واقعا عکس زیباییست. ممنون که با ما هم به اشتراک گذاشتی.

  • آرام می‌گه:

    بسیار زیباست.

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *