فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

لحظه نگار: هوای مه آلود

به علت حفظ حریم شخصی، معمولاً تمایل چندانی ندارم که از بیرون خونه‌ام عکسی منتشر کنم. اما امروز صبح وقتی به خونه‌ام رسیدم،‌ دیدم که از سمت دیگه‌ی خیابون (حدود فاصله بیست متری) می‌تونم بدون دردسر عکس خونه‌ام رو بندازم و منتشر کنم. 😉

لحظه نگار - محمدرضا شعبانعلی

***

لحظه نگار - محمدرضا شعبانعلی

+192
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


10 نظر بر روی پست “لحظه نگار: هوای مه آلود

  • محمد صادق اسلمی می‌گه:

    سلام به همه دوستان و معلم عزیزم
    با توجه به این که من یخرده از کامنت گذاشتن ترسیده شدم. گفتم یه عکسی بذارم بلکه ترسم ریخته بشه واسه همین از روزای مه آلود یه عکس گرفتم گفتم به دوستان اینجا هم نشون بدم .البته من اصلا عکاسی بلد نیستم.فقط سعی کردم نشون بدم هوا مه آلوده 😉
    محمد رضا بابت تمام حرفاتم ممنون.
    http://s8.picofile.com/file/8280039776/IMG_1873.JPG

    Thumb up 20

  • شهرزاد می‌گه:

    عکس قشنگی شده محمدرضا.
    فقط خوب که دقت کردم، متوجه شدم یکی از پنجره های خونه باز مونده. خونه یخ نکنه یه وقت! :)
    پی نوشت:
    این عکس ها رو که دیدم کمی هم احساس فلو شدن پیدا کردم و بعد یاد عکسهایی افتادم که توی اینستاگرام میذاشتی، با هشتگ: #فلوشدن
    یاد اون روزها بخیر.:)

    Thumb up 14

  • سکینه می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز
    چه مه زیبایی اون منطقه رو گرفته، این عکس چه حس خوبی به آدم میده.
    امروز خیلی خوشحال بودم از اینکه تونستم بدون دل زدگی کتاب” پیچیدگی و سیستم های پیچیده” رو تموم کنم و حتی برم دوباره تمام مطالب روزنوشته ها رو در این رابطه از نو بخونم. راستش رو بخواید من به جز چند مطلبی که در روزنوشته ها خوندم، هیچ مطالعه ای در این زمینه نداشتم و فکر می کردم تا معادلات ریاضی دینامیکی و حساب دیفرانسیل بلد نباشم چیزی از پیچیدگی ها نمی فهمم و این کتاب هم در حد فهم من نیست. وقتی که دانلود کتاب رو گذاشتید حسرت می خوردم و میگفتم خوش به حال بچه هایی که با این معادلات آشنایی دارن و میتونن از این کتاب با ارزش که حاصل چندین سال مطالعه و تفکرهست، بهره ببرن اما من نه.
    چند روزی به خاطر همون بحث معادلات طرفش نرفتم چون فکر می کردم خیلی نتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و دلزده بشم. ولی وسوسه یادگیری این موضوع مهم، باعث شد تا دو روزه با وقت محدودی که داشتم بتونم این کتاب گویا و روان رو با اشتیاق تموم کنم. بعد از اون با خوندن دوباره مطالب روزنوشته ها، دیدم چقدر بهتر از قبل مطالب رو می فهمم. نمی دونم چطور بابت این همه لطفی که به ما دارید ازتون تشکر کنم. فقط می تونم بگم ما خیلی خوش شانسیم که معلمی چون شما داریم و اون بحث جالب متمم: ” دن اریلی و بدبختی دانستن ” شامل حال شما نمی شه و ما می تونیم از تفکرات و دانش تون بهره مند بشیم.
    پی نوشت: به خاطر اینکه امکانش نبود تا زیر همون مطلب پیامم رو بنویسم به ناچار اینجا نوشتم که از این بابت ازتون عذر خواهی میکنم .

    Thumb up 24

  • سینا می‌گه:

    مقدمه : محمدرضا جان این سیزدهمین بار است که قصد می کنم تا کامنت بزارم اما تا الان نمی توانستم ؛ چه قبل از ایجاد کد چه بعد از ایجاد کد ( دلیلش را اگر بخواهم صادقانه بگویم ، حضور در جمع بزرگان بوده است ) .
    این روزها آسمان به مانند اوضاع روحی خیلی از ما اجازه شفافیت ندارد ، به خودش _ و گاهی هم ما _ می فهماند که گاهی باید تار و غبار آلود بود تا زندگی سر شود ، بگذرد و در نهایت به هیچ و یا به عبارت بهتر نیستی برسد .
    محمدرضا جان ؛ حدود اسفند ماه سال پیش بود که یکی از دوستانم در شهری در حوالی تهران شما را دید . با چند عدد مشما پر ( که به نظر میوه می رسید ) و قصد سوار شدن به ماشینت را داشتی . از نزدیکیت شبیه خیلی از آدمهای دیگر عبور کرد و رفت .
    آن زمان مثل امروز نمیشناختمت . با این وصف اعتراف می کنم آرزو داشتم آن لحظه جای دوستم می بودم . تا برایت از روزنوشته هایم بگویم_ که البته آن زمان وبلاگ نداشتم که حداقل ثبتش کنم تا شاید روزی در لیست وبلاگ های دوستانت قرار گیرم و آنها را با چشمانت نوازش دهی _ ، برایت از درس ها و نظام آموزشی ناله کنم تا متقابلا درکم کنی به اعتقادات هم در این زمینه نزدیک هستیم .
    یا شاید درخواست می کردم تا شعرهایم را به امضایت و یا شاید نوشته ای بی ربط به موضوع شعرهایم آغشته کنم . نمی دانم کدام یک ؟ یا شاید هیچ کدام ؟ یا شاید به مثابه سوالات _پرتکرار_ کنکور همه موارد .
    وصف آن لحظه برایم هنوز هم لذت بخش است . به همین خاطر مشتاقانه اولین کامنتم را اینجا با این موضوع به رشته تحریر در آوردم.
    ببخشید اگر بی ربط بود .
    سپاسگزارم .

    Thumb up 18

  • سامان می‌گه:

    امروز صبح که بیرون رو نگاه کردم، گفتم پروردگارا، به نظر میرسه! دامنه های جنوبی البرز با دامنه های شمالیش اشتباه شده. بعد یه ندایی در درونم بهم گفت: سامان جان این حرفا رو ول کن و بدو برو بیرون تا اشتباهه تصحیح نشده ،لذت ببر و ذوق مرگ شو.(فکر کنم این تنها اشتباه طبیعته که دارم فرصت طلبانه ازش استفاده میکنم!)
    خلاصه سرتونو درد نیارم،امروز نتونستم با این همه زیبایی که بیرون بود داخل بند بشم و دوبار دو ساعته زدم بیرون. (هی راه میرفتم هی ذوق میکردم هی راه میرفتم هی ذوق میکردم-این وسط “ابهام” و “emergence” و “مینتزبرگ” هم دست از سرم بر نمیداشتن:)

    Thumb up 24

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    واقعاً نترسیدید که با ابزارهای ناجوانمردانه ای که این روزها زیاد هم شده اند، تصاویر رو شفاف کنند و نشونی تون لو بره؟
    شاید هم مطمئنید که اینجا شاید ابزارش رو داشته باشیم ولی ناجوانمرد نداریم.
    من هم مثل دوست مون واقعا دوست دارم یه مواقعی تو خیابون ببینمتون و به دور و بری هام بگم ایناهاش ایشونند آقای شعبانعلی که می گفتم.
    سلامت باشید.

    Thumb up 40

    • آقای داداشی عزیز.
      حالا حرف من و شما در مورد «حریم شخصی» و «آدرس» که شوخیه.
      اما حدس می‌زنم فضای آموزشی و تربیتی شما هم احتمالاً چیزی شبیه فضای من بوده. از این جهت نمی‌دونم چقدر با الگوهای رفتاری و فرهنگی جدید که رایج شده‌اند راحت هستید.
      ما زمانی که غذا مدرسه می‌بردیم، غذای سرد می‌بردیم که بو نداشته باشه و بچه‌های دیگه – که شاید غذا نداشته باشن – دلشون نخواد.
      غذامون رو جوری با نون لقمه می‌کردیم که دیده نشه چی می‌خوریم.
      کلاً اینکه بوی خوراکی یا ناهار یا شام‌مون از خونه بیرون بره، یه اتفاق بد بود و اینکه دیگران بدونن چی می‌خوریم، تقریباً مثل دونستن رنگ لباس زیر بود (البته الان «چی پوشیدی» هم سوال خیلی رایجی محسوب میشه ظاهرا).
      در چنین اوضاعی، من هر بار که یکی میره رستوران و کافه از غذاش عکس میذاره یه جوری می‌شم و طبیعتاً خودم هم باهاش راحت نیستم.
      حتی منظره‌ی خوب هم توی خونه باشه یا ماشین خوب هم سوار شم، راحت نیستم که عکسی ازش منتشر کنم.
      می‌فهمم زمان عوض شده. می‌فهمم ماها در زمان جنگ زندگی می‌کردیم. می‌فهمم که زندگی امروز خیلی از این مرزها رو به رسمیت نمی‌شناسه.
      اما فکر کنم باید به امثال من هم حق بدن که حداقل در دل خودمون، یه جاهایی سنتی باشیم و سنتی بمونیم. به هر حال، این نوع «واپس ماندن و واپس‌نگری» از بسیاری از «واپس زدگی‌ها و واپس‌نگری‌ها»ی دیگه که گریبان‌گیر جامعه است کم‌خطرتره و به نظرم «عقب افتادگانی» مثل من هم، حق دارند از جامعه انتظار داشته باشند که درک بشن. هم‌چنانکه ما هم می‌کوشیم جامعه و فضای جدیدش رو درک کنیم.

      Thumb up 120

      • علیرضا داداشی می‌گه:

        بخشیدا، کامنت هام داره زیاد می شه. اون هم پشت سر هم. این کد رو از من بگیرید و خودتون رو راحت کنید.
        حالا خوبه این، پاسخ کامنته و کمی دیرتر دیده می شه . بلکه یکی بیاد این وسط کامنت بذاره و من کمتر معذب بشم.
        بله، من هنوز هم وقتی تلویزیون آشپزی یاد می ده، نگران می شم. وقتی به خاطر تبلیغ روغن، میز غذاها رو نشون می ده، معذب می شم. اگه کباب خریده باشم، بخوام از سوپری نوشیدنی بخرم، معذب می شم که نکنه دلش بخواد و به هر دلیلی الان نتونه کباب بخوره. تعارف هم که تقریبا چیزی رو درست نمی کنه. می رم خونه، کباب رو میذارم بعد میام دنبال نوشیدنی. خوردن غذای خونه ، تو اداره خفه ام می کنه.
        اینها و مثالهای متعدد دیگه ای که با نوشتنش کامنت خیلی طولانی میشه، نشون میده من هم یه «واپس نگر»م.
        یه واپس نگر که از واپس زدگی خیلی می ترسه؛ در حد بی آبرویی!
        یه واپس نگر که سعی می کنه دنیای جدید رو کشف و البته تحمل کنه و به همین اندازه هم به خودش حق میده که جامعه اقلا برای داشتن یه خلوت از نوع «خلوت واپس مانده ها»، درکش کنند.
        درک می کنند؟
        قربان شما.

        Thumb up 70

  • طاهره می‌گه:

    حالا خوبه شما توی هوای مه‌آلود صبح‌گاهی می‌تونید از این عکس‌ها از خونه‌تون بندازید.
    ما چی بگیم که هر موقع از سال توی هوای گرد و خاکی، کل view خونه‌مون این شکلیه 😉

    Thumb up 36

  • لیلا می‌گه:

    سلام.
    اِ، خونتون اینجاست.
    الکی مثلا من میدونم کجاست، شایدم بدونم البته ; )
    پی نوشت یک: راستی یکی از فانتزیهام این هستش که شما رو تو خیابون ببینیم بعد باهاتون بای بای کنم : ) اگر یک روز همچین اتفاقی افتاد، نگید عجب آدم بی اتیکتی هستش، شاید من باشم خوب.
    پی نوشت دو : خدا رو شکر بخاطر هوای امروز و بارونی که از دیشب تا چند ساعت پیش میبارید، خیلی لذت بخش بود، روحم تازه شد.

    Thumb up 56

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *