لحظه نگار: هدیه‌ی ناخوانده

صاحبخانه‌ی گرامی برایم از باغ خانه‌مان گل چیده بودند و هدیه آورده بودند.

خواستم به عنوان قدردانی، گل را جایی جا دهم و عکس بگیرم و برایشان بفرستم (خودم با گل چندان میانه‌ای ندارم و به ندرت از گل استفاده می‌کنم).

خلاصه، صرفاً برای رعایت اتیکت، گل را در کنار میزم جا دادم و عکس گرفتم و برایشان ارسال کردم.

الان که نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم جای گل و گیاه چقدر در زندگی‌ام خالی بوده است. حتی همین چند شاخه گل هم می‌تواند تصویری متفاوت از زندگی خلق کند.

لحظه نگار - گل روی میز کار

 

+280
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


22 نظر بر روی پست “لحظه نگار: هدیه‌ی ناخوانده

  • رسول فتح پور می‌گه:

    سلام به محمدرضای عزیز و همه متممی های دوست داشتنی
    منم می خواستم به بهونه این پست و این روزها تبریک و شادباش براتون داشته باشم و بهترین ها را براتون آرزو کنم.
    به نظرم گل موجودی فوق العاده و دوست داشتنیه . در عین حال انرژی عجیبی هم حین انتقال گل بین دو یا چند نفر رد و بدل میشه . این روزها حین سفر وقتی در شهرهای مختلف هم صحبت مناسبی رو پیدا میکنم چون گلی با خودم ندارم از فرصت استفاده میکنم و سایت متمم و روزنوشته ها و دوستان متممی عزیزم ( گلهای همیشه بهار) رو با افتخار به مخاطبم معرفی می کنم .
    سبزباشید و برقرار
    عیدتون مبارک

  • شهرزاد می‌گه:

    محمدرضا. نمیدونم ایشون، همون صاحبخونه ی باذوقی هستن که پارسال هم، نیمه ی اسفند به حیاط زیبا و پر از شکوفه های نورس، دعوتت کرده بودن یا نه.
    (که در “لحظه نگار: بهار کمی زودتر رسیده است!” در موردش حرف زده بودی)
    ولی در کل، همونطور که سامان عزیز هم گفت؛ ما از صاحبخونه های باذوق و مهربونت خیلی ممنونیم که هوای معلم ما رو دارن. :)
    در ضمن، خیلی باهات موافقم:
    “حتی همین چند شاخه گل هم می‌تواند تصویری متفاوت از زندگی خلق کند.”:)

  • معصومه کاپله می‌گه:

    سلام
    عید همگی مبارک
    محمدرضا چه کار جالبی که ساعت شنی رو میزت گذاشتی. منم دلم میخواد به تقلید از شما این کارو انجام بدم. البته تصمیم گرفتم عکسشو چاپ کنم و بزنم رو دیوار اتاقم.

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    از بین هدیه های مختلفی که میشه خرید و دست گرفت و برد، یا خرید و دست نگرفت و فرستاد، گل یه خاصیتی داره که مشابهش رو فقط کتاب داره.
    وقتی که گل هدیه می دیم، مثل وقتیه که کتاب هدیه می دیم، حس خوبی بهمون دست می ده.
    وقتی گل یا کتاب رو به خودمون هدیه می دیم، اون حس خوب برای خودمونه و وقتی به دیگران هدیه اش می کنیم، اون حس خوب رو هم خودمون تجربه می کنیم هم دیگری.
    اینها رو نوشتم که اولا من هم یه چیزی نوشته باشم، ثانیاً، چون می دونم حس خوب کتاب خریدن و کتاب هدیه دادن رو بارها تجربه کرده اید خواستم، مقیاسی برای سنجش ارائه کرده باشم.
    البته چیزی که در باره ی احساسات بالا نوشتم تجربه های خودم بوده.
    ضمنا، اینکه برای سارا نوشته اید تجربه ی گل فروشی تجربه ای شیرین بوده، به نظرم تجربه ی شیرینیه که کتاب فروش ها هم ازش برخوردارند.
    قربان شما.

  • جواد عزیزان می‌گه:

    استاد عزیز
    سلام و ارادت
    عیدتون مبارک باشه
    نکته ایی که در این تصویر زیبا بیشتر از همه نظرم رو جلب کرد کتاب های دنیل دنت بود که روی میزتون قرار گرفته بود. برای همین منظور با جستجویی اندک در فضای وب، به سخنرانی ایشان در تد رسیدم. فیلم سخنرانی او را دیدم و سوالاتی برای من ایجاد شد که اگر صلاح دیدید و فرصت داشتید خوشحال می شوم پاسخی از آقا معلم عزیزم داشته باشم:
    – کدامیک برای ترجمه لغت consciousness صحیح تر است، هوشیاری یا خود آگاهی ذهن؟
    – تئوری هوشیاری چیست و قوانین آن کدامند؟
    – آیا انسان ها می توانند هوشیاری ذهنی خود را تقویت کنند؟ (مراحل رشد هوشیاری ذهن کدامند؟)
    -آیا می شود انسان به سطحی از هوشیاری برسد که بدون انجام برخی از کارها، حافظه اش فکر کند که آن کار را واقعا انجام داده است؟
    – ارتباط هوشیاری با تمرکز چیست؟
    – چگونه هوشیاری می تواند باورهای (ادارک) ما را تغییر دهد؟
    معلم عزیزم به خاطر سوال های بی ربط ام پیشاپیش معذرت می خوام.

  • miladink می‌گه:

    سلام. سال پربرکتی داشته‌باشید جناب شعبانعلی. ما رو هم دعا کنید:). ببخشید مدت زیادیه در متمم فعال نیستم. غیرحرفه‌ای کار کردم متاسفانه.

  • لیلا می‌گه:

    سلام
    عیدتون مبارک، مثل دعایی که برای همه کردم انشاالله روزهای پر خیر و برکتی داشته باشید و یه چیز اضافی، زیبا مثل این شکوفه های بهاری.
    پی نوشت یک: فکر کنم از آخر اول باشم برای تبریک گفتن : ) هر روز یادتون بودم ولی نشد که عرض ادب کنم. یه چیز دیگه نمیدونم باهام قهرید، دلخورید، سرتون شلوغ بوده یا شاگرد نق نقو نمیخواین، راستی منتظر جواب نیستم : )
    پی نوشت دو: تو کامنت یکی از دوستان اسم خرفه رو دیدم، هوس آش دوغای مامانم که با خرفه درست میکردن رو کردم، عاشق طعمش هستم.

  • سارا می‌گه:

    سلام و دورد بر معلم عزیزم
    سال نو مبارک. من همیشه توی رویاهام به این فکر می کردم که در اولین ملاقاتم یک گلدان گل تقدیم شما کنم. حتی نوع آن را هم انتخاب کردم : )
    اول که این جمله را خواندم که گیاهان چندان جایی در زندگی شما ندارند تلنگری بر رویاهام بود اما چند ثانیه بعد، تصمیم گرفتم بر ایده خودم مصر باقی بمونم، چون فکر می کنم تنها چیزی که برای تقدیم کردن به شما برازنده است، یکی از زیباترین و شگفت انگیزترین مخلوقات خدا، یعنی گلها هستند. ایام به کام

    • سارا، من منتظر گلی که از تو بگیرم می‌مونم.
      نظرت رو تغییر نده.
      اگر خواستی نوعش رو هم بگو که خودم به صورت اتفاقی نگیرمش. 😉
      رابطه‌ی من در چند سال اخیر با گل قطع شده. وگرنه در دوران مدرسه تجربه‌ی گل فروشی دارم و تجربه‌ی شیرینی هم بوده.

      • سارا می‌گه:

        به روی چشم معلم عزیز. من نظرم رو تغییر نخواهم داد چون قبلاً به این موضوع فکر کرده بودم و تصمیم رو گرفته ام. البته اگه اجازه بدین نوع گل بمونه برای لحظه دیدار چون من کلاً مشتاق دیدن احساسات دیگران در لحظه هستم. اگر هم تکراری شد یه تفاوت وجود داره یکی هدیه خودتون به خودتون و دیگری هدیه من به شما، تازه تنها هم نمی مونن و با هم دوست می شن.
        امیدوارم تا اون روز زنده بمونم و تقدیمتون کنم البته اگر هم زنده نبودم نگران نباشین چون یک دوست متممی دارم که وصیت نامه دائم الویرایشم دست ایشان هست و این رو هم توش قید می کنم که از طرف انجام بدهند و روح منم شاد و خوشحال و هیجانزده بشه : )

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    راستش من به صاحب این صندلی که میزش روبروی پنجره اس خیلی حسودیم میشه الان هم که اون گل قشنگ رو اونجا گذاشته خیلی بیشتر :)

  • محمد معارفی می‌گه:

    سلام محمدرضا
    سال تو مبارک. یه چیزی میگم فحشم ندیا:دی کی میزت رو اینقدر مرتب کرده؟:دی
    من خیلی تلاش کرده م بتونم حداقل اندازه فضایی که ازش عکس میگیرم، چیزای توی عکس رو قشنگ و خوش ترکیب بچینم، اما نمیشه. اگر کار خودته واقعاً هنرمندی.:P

    • محمد.
      من میزم نمی‌تونه نامرتب بشه.
      چون کلاً یک میز ۵۰ در ۷۰ سانت هست که با خودم جابجاش می‌کنم و اینور اونور پهنش می‌کنم.
      اینجا زاویه یه جوریه که شاید بزرگتر نشون داده (البته ساعت شنی و کتاب، روی کمد کنار اتاق هستند که توی تصویر خوب دیده نمی‌شه).
      اگر این لحظه نگار رو ببینی، بهتر می‌تونی تصور کنی که من چجوری از میزم استفاده می‌کنم.
      کلاً همون منطق محدود کردن منابع برای استفاده‌ی بهتر از منابع رو اینجا هم دارم.
      میز بزرگ بگیرم، شلوغ می‌شه. چیزهایی میاد روش که لازم نیست. میز کوچیک جا برای چیزهای غیرضروری نداره. حتی یه خودکار اضافه روش می‌ذارم کاملاً تنگ شدن جا رو حس می‌کنم.
      به نظرم میز کوچیک هم مثل فلش مموری کوچیک و مثل کیف کوچیک، می‌تونه برکت‌های زیادی داشته باشه.
      البته باید یک استثنا رو هم قائل بشم. یکی از چیزهایی که کوچیک‌ بودنش خطرناکه مغز کوچیکه. چون به جای اینکه بتونه مجموعه‌ی گسترده‌ای از باورها و نگرش‌ها رو در کنار هم در هم‌زیستی داشته باشه، به سراغ باورهای محدودتر می‌ره و در خاکِ مغزِ کوچک، جز علف ایدئولوژی رشد نمی‌کنه.

  • مجتبی مهاجر می‌گه:

    سلام
    محمدرضاجان اگه قصد داشتی یه گل نگه داری پیشنهاد می کنم تصاویری از کراسولا خرفه رو ببینی.من دوست دارمش.هاوارتیا گوره خری هم گزینه ی مناسبیه.
    و اساسا برای آدمی مثل تو که سرش شلوغه و تا حالا از گل نگه داری نکرده کاکتوسها میتونن همراهان مناسبی باشن.به آب و مراقبت کمتری نیاز دارن.رشد کمی دارن و بنابرین لازم نیست هر از گاهی گلدونشون رو بزرگتر کنی یا حرص بشن.بعضی گونه هاش رو میتونی هفته ها بیرون از خاک و جدا از تنه ی اصلیشون نگه داری و دوباره تو خاک بکاری،باز ریشه می زنن و رشد می کنن.بنظرم کلا یه غرور و امید خاصی دارن.
    از کاکتوسها میشه خیلی چیزها مثل صبر را یاد گرفت.اگه یه کاکتوس گیر تئوریسینای مدیریت بیوفته احتمالا مدیریت کاکتوسی هم بیوفته سر زبونا:))

    • مجتبی. امیدوارم کنایه‌ی آخر متن تو، به اصطلاح «مدیریت موسی کو تقی‌ای» برنگرده که در زیر بحث «این لانه برای تو خانه نمی‌شود» در جواب محسن سعیدی پور نوشتم. 😉
      اما چون من عموماً برای مدت‌های طولانی خونه نیستم، فکر کنم کاکتوس گزینه‌ی مناسب‌تری هست.
      حتماً بهش فکر می‌کنم. قدیم هم داشتم. اما یکی اومد خونه‌ام به اصرار بردش. گفت خیلی خوبه و دوستش داره.
      آدم از تیغ تیز کاکتوس در امانه اما از تیغ خودخواهی و حرص آدم‌ها هرگز.

      • مجتبی مهاجر می‌گه:

        درست میگی که:آدم از تیغ تیز کاکتوس در امانه اما از تیغ خودخواهی و حرص آدم‌ها هرگز:)
        من گلهای دیگه رو زمانی که هرس میکنم معمولا شاخه های اضافی رو دور نمیریزم.اونهارو قلمه میزنم تو گلدونای دیگه برای هدیه به دوستان و ارضاء حرص برخی ها:) اما در مورد کاکتوسها سخته.گاهی چند سال باید انتظار بکشی تا یه بچه بدن یا به گل بشینن.راستی تا حالا دقت کردی که کاکتوسها علی رغم ظاهر زمختشون چه گلهای زیبایی میدن؟
        ایروزام که کلا حمام قجر هستم و دارم از کم خوابی بیهوش میشم،نگران اینم که میهمانان نوروزی یکی یه گلدون عیدی بر ندارن واسه خودشون:)

  • فواد انصاری می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی هم گل زیباست و هم عکس شما – در عکاسی هم دستی بر آتش دارید و بعضی وقتها از صحبتهاتون میشه فهمید. بهارتون زیبا و پر امید باشه

  • محمدرضا گلنسایی می‌گه:

    سلام محمدرضا
    گل که خودت بودی
    منتها
    به سبزه نیز آراسته شدی

  • علی طاعتی مرفه می‌گه:

    حضور گل در خانه، یعنی حضور طبیعت در خانه. و ما هم که جزئی از طبیعت هستیم (البته داریم تخریبش هم می کنیم)، با دیدن گل ها حس خوبی پیدا می کنم.

  • هما می‌گه:

    هر زمان که بهار میشه یاد شعری می افتم که خیلی وقت پیش از یک شاعر انگلیسی خونده بودم. مضمون شعر به این صورت بود:
    (شاعر اون موقع ۲۴ سالش بوده) با خودش حساب می کنه که به طور متوسط ۷۰ سال عمر می کنه. در نتیجه فرصت داره ۴۶ بهار دیگه رو ببینه و می گه چه قدر زمان محدوده برای دیدن این همه شگفتی که در بهار وجود داره. چه قدر فرصت دیدن کمه.
    مولوی هم در دیوان شمس یه شعر داره :
    فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
    گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری
    رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبش
    چون تو مسلمانان خوش بیرون شده از کافری
    گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین
    و آن نرگس خمار بین و آن غنچه‌های احمری
    گلبرگ‌ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر
    آویزها و حلقه‌ها بی‌دستگاه زرگری
    ………………………
    محمدرضای عزیز، این ساعت شنی که روی میزت گذاشتی در کنار شکوفه های بهاری، این دو شعر رو خیلی برام تداعی کرد. راستی خوشحال شدم از اینکه نظرت رو راجع به گل ها تغییر دادی :-)

  • سامان می‌گه:

    به به چه صاحبخونه خوبی. منم ازش ممنونم که هوای معلم ما رو داره.
    به نظر منم میزت با این گل قشنگ ، قشنگتر شده.
    گلش هم خیلی بهاریه.خیلی زیاد(یعنی با آدم حرف میزنه. فکر کنم داره میگه:آمد بهار جان ها، ای شاخ تر به رقص آ )

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *