لحظه نگار – زنگ تفریح میان نوشته‌ی دیگر

مهم‌ترین انگیزه از گذاشتن این عکس – همان‌طور که معمولاً اشاره می‌کنم – فاصله انداختن میان نوشته‌هایی است که چندان روان یا دوست‌داشتنی نیستند یا طعم‌شان شیرین نیست. خصوصاً این‌که دو سه مطلبی هم که قصد دارم در روزهای آتی بنویسم، باز خشک و جدی هستند و لازم بود در میانه‌ی آن‌ها، فاصله‌ای ایجاد شود.

ما این کار را در متمم، با انتشار عکس گرگ و جغد و روباه و گاو تحت عنوان زنگ تفریح انجام می‌دهیم. اما وقتی خودم هستم دیگر به سگ و گاو نیازی نیست و همین نوع عکس‌ها همان نوع کارکردها را دارند.

دومین انگیزه هم، اشاره‌ی جواد در یکی از کامنت‌ها بود که عکس بگذار و چون جواد به ندرت خواسته‌ای را مطرح می‌کند، وقتی حرفی می‌زند نمی‌شود انجام نداد.

سوم هم این‌که خواستم در کنار کتابخانه‌ی جدیدم عکسی داشته باشم تا آخرین تصویری که از من در ذهن‌تان دارید، با آن کتابخانه‌های قبلی نباشد (مردم معمولاً مراقبند با لباس‌های قبلی‌شان عکس تکراری نداشته‌ باشند؛ من این بیماری را با کتاب و کتابخانه‌ام دارم).

+327
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


58 نظر بر روی پست “لحظه نگار – زنگ تفریح میان نوشته‌ی دیگر

  • محمدرضا گلنسایی گفت:

    سلام محمدرضا
    پیامبر یا پیغمبر یا رسول برای من معنای متفاوتی با تعریف ادیان داره و تفاوتشم اینه که به “زمان و مکان”پیام خیلی اهمیت میدم.هر کسی که در زمان و مکان خاصی حرفی برای گفتن داره از دید من پیامبره.
    به کار بردن واژه پیام آور فکر میکنم بهتر از پیامبر باشه(چون خیلی ها رو واژه ی پیامبر تعصب دارن و فکر میکنن الان من گفتم حضرت محمد خاتم نبیین نبوده و بعدش محمدرضا شعبانعلی به رسالت رسیده =))
    محمدرضا شعبانعلی پیام آور زمان منه.و من از این که در زمان پیام آوری تو زندگی میکنم خیلی خوشحالم
    دوستت دارم محمدرضا
    با مهر فراوان

  • اُمید آزاد گفت:

    سلام محمدرضاخان عزیز
    میخواستم (در قالبی نه چندان جدی) به بهانه مباحثی که در مورد کتاب Paradox of Choice شوآرتز مطرح میکردی یا توصیه هایی که به مُبینا میکردی که میگفتی ( بانقل مضمون) : “شاید دنیا ، دنیای حذف کردن و انتخاب نکردن بین گزینه هاست” و همچنین بخاطر ماهیت لحظه نگارهای تو که جاییه (فارغ از نیت خودت) برای بیان دلتنگی ها و دوست داشتن ها و پرسش ها و غُر زدن های ما ، ازت ۳ تا سوال بپرسم :

    سوال ۱- آیا تا بحال شده بهش فکر کرده باشی که اگر قرار بود (یا مجبور بودی) همه کتابهای که الان داری ( که داریم اینجا میبینیم و اونایی که تا کابینت رفته و نمیبینیم و اونایی که تو کیندل داری و … ) رو بریزی دور و فقط بتونی ۲۰ کتاب ازین کتابها رو برای خودت نگه داری ، بدون تأمل بتونی اون بیست کتاب رو جداکنی؟

    سوال ۲- اون بیست تا کتاب ، الان چه کتابهایی هستند؟

    پی نوشت ۱ : نمیدونم چرا هر وقت لحظه نگارها رو بهمراه کامنتها میبینم و در ادامه بعضی از کنکاش های خودمون در پیدا کردن جزئیات دیده و ندیده شده عکس رو میبینم ، یاد اون توصیه مذاکره ایی محمدرضا خان می افتم که میگفت :
    ” تیزهوشی مون رو خرج فهم پیامی بکنیم که بهمون میدن ، نه خرج کشف پیامی که نمیخوان بهمون بدن”

    پی نوشت ۲ : الان که به ۲ تا سوال خودم هم فکر میکنم یه جورایی یاد همون توصیه می اُفتم

    • ببین این عدد ۲۰ که مطرح کردی، یه جورایی شبیه بازیِ یه مرغ دارم میشه.
      یعنی من الان ممکنه بگم چرا ۲۰ تا؟
      بعد تو بگی: پس چند تا؟
      و این قصه ادامه پیدا کنه.
      درباره‌ی این سوال و این نوع سوال‌ها، چند بار در سال‌های گذشته جواب داده‌ام.
      اما شاید تکرار بعضی از اون پاسخ‌ها و الگویی که این‌جا توضیح می‌دم کمک کنه:
      من یه سری کتاب‌ها رو صرفاً به خاطر کارم یا رشته‌ی تحصیلی‌ام گرفته‌ام و خونده‌ام. مثلاً بازاریابی کاتلر یا دیکشنری‌ها یا تمام کتاب‌های مذاکره.
      این‌ها که به نظرم شامل اون سوالی که تو کردی نمیشه. چون مثل دستشویی رفتن می‌مونه: «ضروریِ دوست‌نداشتنی».
      شاید توی کتابخونه‌ی من این‌ها حدود ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ جلد رو تشکیل بدن.
      از این کتاب ها که بگذری، یه سری کتاب‌ها هم ممکنه از روی کنجکاوی بخری و بخونی (یا سرسری مرور کنی). مثلاً‌ توی کتاب‌های من، زندگی و زمانه‌ی هاشمی رفسنجانی یا دنیای تئو از این جنسه.
      این جور کتاب‌ها هم فکر کنم توی مجموعه‌ی من ۲۰۰ – ۳۰۰ مورد بیشتر نباشه.
      یه سری کتاب‌ها هم برای توسعه‌ی فردی می‌خری. نه به اجبار حرفه و شغل و دانشگاه. برای توسعه‌ی خودت؛ حتی اگر هیچ‌جایی کارکرد اقتصادی یا منافع مادی نداشته باشه. من کتاب‌های بهنود رو از این دسته می‌دونم. راستش محتوای تاریخی کتاب‌هاش برام مهم نیستن. من سیاستمدارهای زنده رو هم به هیچی حساب نمی‌کنم؛ اون که راجع به مرده‌هاش حرف می‌زنه. کتاب‌هاش رو به خاطر سبک گزارش‌نویسی و تسلطش بر شیوه‌ی روایت، می‌خونم. یه درس توی متمم بود که چگونه مانند نویسندگان کتاب بخوانیم، کتاب‌های بهنود به درد تمرین اون درس می‌خوره (از نظر من).
      مواظب باشم از اصل بحث دور نشم. خلاصه این‌که یه سری کتاب‌ها هم برای توسعه فردی هست: مفیدند. ارزشمند. اما وقتی کارشون رو انجام بدن، دیگه خیلی به دردت نمی‌خورن یا صرفاً میشن مرجعی برای مراجعه‌ی موردی.
      این‌جور کتاب‌ها شاید بین ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ تا بشن. برآورد بهتری ندارم به خاطر این‌که تعریفی که کردم شفاف نیست و هم‌پوشانی داره با تعریف‌های قبلی.
      همه‌ی این‌ها رو برداری میمونه شاید ۲۰۰ تا کتاب.
      به نظرم ۲۰۰ تا در مقیاس چند هزار کتاب که من دارم، یه جورایی شبیه ۲۰ تایی که توی ذهن تو هست حساب می‌شه. چون برای انتخابش باید از هر چند ده کتاب، یه دونه بردارم و بقیه‌ رو دور بریزم (بقیه‌ هم که می‌گن غیرمفیدها رو در موسیقی یا کتاب یا سبک زندگی حذف کنیم، فکر نکنم بیشتر از این حجم بتونن حذف کنن).
      این‌ها هم هر کدوم ماجراها و قصه‌های خودشون رو دارن. شاید حتی ربطی به محتواشون نداشته باشه.
      مثلا کتاب Singularity کورزویل رو در قالب PDF خونده بودم (از همین کتاب دزدی‌ها که همه می‌کنیم). می‌تونم بگم نزدیک به حفظ بودم. اما وقتی دیدمش خریدمش. فقط برای این‌که توی کتابخونه‌ام باشه. با منطق مشابهی هم کتاب‌ Understanding Media رو خریدم. با مک لوهان حال می‌کنم. از کورزویل هم (به خاطر تلاش‌هاش و نه نظریه‌هاش) لذت می‌برم. دلم می‌خواد صبح بلند میشم اسمشون رو روبروم ببینم. برام مهمه اسمشون جلوم باشه.
      من حتی وقت بوده نویسنده‌ی بایولوژیستی که دوستش داشتم؛ از کتابش چند تا خریدم ریختم دور حتی به کسی هم کادو ندادم. فقط برای این‌که دیدم برای معرفی کتابش داره دانشگاه‌های مختلف می‌ره. دوست داشتم آمار فروشش بره بالا. ناشر بهش بیشتر حق‌التالیف بده.
      می‌دونم برای اون مهم نیست؛ اما برای من که هست!
      همون موقع هم که این کار رو کردم، مجبور شدم دو روز وعده‌ی اصلی غذا رو نخورم. چون مثلاً توی دبی ۸۰۰ درهم آتیش زدم رفته. دیگه ۵۰ درهم برای مک‌دونالد نداشتم.
      گرسنگیش یادم رفته؛ اما لذتش رو وقتی آخرین نسخه رو هنوز توی کتابخونه‌ام می‌بینم، ابدیه.
      در کل میشه گفت این ۲۰۰ تا هم بیشتر کاربرد دکوری دارن تا مطالعه.
      نه این‌که اهل خوندنشون نباشم. بلکه به این علت که محتواشون رو کامل خونده ام.
      نه این‌که بخوام جلوی بقیه دکوراسیون باکلاس درست کنم. چون برای بقیه فرق نمی‌کنه کتابخونه‌ات رو با چی پر کنی.
      دکوری برای خودم تا با دیدنشون (و نه الزاماً خوندن دوباره شون) لذت ببرم. مثل یه مجسمه‌ی زیبا یا تابلوی قشنگ روی دیوار یا یک خودروی شیک با طراحی عالی توی خیابون یا چیزی شبیه این‌ها.
      پی نوشت
      اگر به گذشته برگردم، توی رادیو مذاکره، با هیچ‌کس مصاحبه نمی‌کنم. نه این‌که بگم بد بوده.
      اما من که حاضر نیستم مسئولیت حرف‌های خودم رو توی ۳ ماه قبل بر عهده بگیرم (جنازه که نیستم. آدم زنده هستم. توی سه ماه فرق می‌کنم) چرا باید مسئولیت نشر حرف‌های دیگرانی رو بر عهده بگیرم که ممکنه حرف و عملشون حتی در همون لحظه ای که حرف میزنن خیلی با هم فرق کنه؟
      کلاً بار مسئولیت خودمون هم سنگینه و طاقت‌فرساست؛ پس بهتره بی علت سنگین‌ترش نکنیم.
      تو هم از این به بعد، هر وقت کامنت می‌ذاری، فقط به چیزهایی که توی ۳ ماه اخیر گفتم ارجاع بده و هرگز هرگز هرگز به اون قدیمی ها ارجاع نده. چون واقعاً دوست ندارم در موردشون بخونم یا بشنوم.
      اگر هم ایده‌ها و حرفها و اندیشه‌های پنج سال پیش من برات تازه یا مفیده، بخون و استفاده کن. اما اینجا بهش اشاره نکن و من و بقیه‌ی خواننده‌های اینجا رو (که اون‌ها هم وقت گذاشتن و تا این نقطه جلو اومدن و در کنار هم از اون حرف‌ها و دغدغه‌ها رد شدیم و به مراحل تازه رسیدیم) با خودت عقب نکش.

      دونه دونه پست‌ها رو بخون و جلو بیا تا به سطح بقیه‌ای که این‌جا هستن برسی . بعد از مبینا چند صد پست منتشر شده. اون‌ها رو بخون. همه‌اش هم توی فایل‌های صوتی و تصویری نگرد (اولین بار هم که بهم پیام دادی، راستش خیلی دلخور شدم. اما اون موقع بهت نگفتم، چون به فیلم حرف‌های من توی دانشگاه ارجاع دادی. پیش خودم گفتم این اگر نوشته‌های من رو خونده بود، چنین چیزهایی رو نمی‌پرسید. سوال بهتری می‌پرسید و حرف بهتری می‌زد). کلاً همیشه یادت باشه که متن ها و نوشته های نویسندگان بیشتر از فیلم‌ها و مصاحبه‌ها و فایل‌های صوتی‌شون اصالت داره.
      الان هم اگر همه پست‌ها رو دقیق خونده بودی، حتماً سوال‌های بهتری داشتی و اصلاً این سوال‌ها برات مطرح نمی‌شد.
      تأکید بر ارجاع ندادن به حرف‌های قدیمیم رو به معنای مسئولیت‌ناپذیری نگیر.
      می‌دونی من چقدر زحمت کشیدم و می‌کشم که می‌تونم با غرور بگم هیچوقت حرف‌های سه ماه پیشم رو نمی‌خوام بخونم و بشنوم؟
      انقدر آدم هست، حرف سال پیشش یا حتی ده سال پیشش رو هم با غرور نقل و بازنشر می‌کنه و بهش افتخار می‌کنه.
      دیگه فکر کنم جواب ده تا کامنت بعدیت رو هم گرفتی.
      من استادی دانشگاه رو هم نپذیرفتم، چون نمی‌خواستم هر ترم، یه روضه‌ی ثابت بخونم. می‌خواستم بشینم در فضای دیجیتال و هر روز حرف جدید بزنم. من رو به او فضا برنگردون.

      • اُمید آزاد گفت:

        دردم گرفت
        نه بخاطر حرف هایی که زدی
        بخاطر اینکه داشتم راه رو اشتباه میرفتم
        فقط امیدوارم ازین به بعد ، ترس از دوباره درد کشیدن باعث سانسور نظرات و سوال هام نشه
        ممنونم

  • بهمن محمدی گفت:

    درود و خدا قوت
    روی موبایلم یک پوشه درست کردم برای عکس های کتابخانه، دیدن این سری عکس ها واقعا لذت بخش هست. ممنون آقا معلم.

  • یاور مشیرفر گفت:

    احتمالا تنها مورد مجاز برای دزدی، همین باشد که به این منبع عالی دانش دستبرد بزنم 🙂
    البته حتما باید با وانت بیام.
    شخصا اما فکر می‌کنم با دیدن این حجم از کتاب‌هایی که اخیرا به دلیل مسدود شدن حساب بانکی‌ خارجی‌ام بیشتر وقت‌ها فقط با حسرت به توضیحات چند صفحۀ اولشان در آمازون بسنده می‌کنم، حتما سکته کنم یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت در راه از شدت هیجان و عدم توانایی در اولویت‌بندی تلف شوم.
    (این عکس را با اجازه‌ات می‌گذارم کنار آن عکس‌هایی که قبلا از کتاب‌خانه‌ات برایم فرستاده‌ای. حتی نگاه کردنشان هم کلی انرژی و حال خوب به من میده.)
    لطفا باز هم از کتابخانه‌ات برایمان عکس بگذار.
    با مهر
    یاور

  • محمد مقیمی گفت:

    سلام محمد رضا
    خدا قوت
    این کامنت ارتباطی با پستی که منتشر کردی نداره. فقط چون سایر مسیرهای ارسال پیام به شما بسته بود و متمم هم فقط در ۳ موضوع بخصوص اجازه ارسال پیام میده، مجبور شدم اینجا بنویسم که بخونی. پس لطفاً این کامنت رو تایید نکن که منتشر بشه
    اخیراً درسی در متمم منتشر شده تحت عنوان پیشنهادهای نگارشی به دوستان متممی و توی نکات اون درس اشاره شده که استفاده از فعل “می باشد” نادرست و نامناسبه
    بعنوان یک مطلع عرض میکنم که این مطلب صحیح نیست
    “باش” بن مضارع بی قاعده فعل بودن است. می باشم و می باشد در متون قدیم هم به کار رفته. ولی بعضی ویراستارهای کم سواد به خاطر سو برداشت از شیوه نامه نجف دریابندری برای انتشارات فرانکلین که چهل پنجاه سال پیش منتشر شد، اینو اشتباه میدونن. اخیرا یه مجری تلوزیونی هم به این موضوع اشاره کرده که میباشم و می باشد اشتباهه که برنامه ش بازخورد بدی داشت.
    ببخش که مصدع شدم. چون روی متمم غیرت دارم و احساس کردم روی اون درس بخصوص وسواس بخرج داده نشده خواستم به پدر متمم تذکر بدم. امیدوارم جسارتمو ببخشی.
    دوست کم سواد تو
    محمد مقیمی

    • محمد جان.
      اولاً یاد بگیر تعارفت رو با حرف‌هات تطبیق بدی.
      اگر چنان که آخر متن گفتی، کم‌سواد هستی؛ نظر نده.
      اگر فکر می‌کنی سواد داری، نسبت دروغ به خودت نده.
      تازه وسط متن گفتی به عنوان مطلع (این دیگه چه واژه‌ایه؟ متخصص داریم. نویسنده داریم. محقق داریم. مطلع چیه؟ مگه قتل یا خبری اتفاق افتاده که بگی مطلع هستم؟ مگه قصه‌ی خونه‌ی همسایه‌تونه که می‌گی مطلع؟)
      این همه درباره ی یکپارچگی صحبت کردم، نوشته‌ی تو شده نمادِ تکه‌پارگی.
      لطفاً قبل از بحث درباره‌ی باشد و نباشد و چیزهای تخصصی دیگه، معنی واژه‌های مطلع و کم‌سواد و سایر واژه‌هایی که به‌کار بردی رو بررسی کن.
      ضمناً متمم یه بخش تماس با ما داره. اونجا بگو (اونجا برای کاربران ویژه ایمیل معرفی شده):

      اگر مساله ای وجود دارد و در سوالات متداول به آن اشاره نشده و همچنین با موضوعات مشخص شده در بخش ارسال پیام پایین منطبق نیست، از طریق ایمیل important at motamem.org با ما درمیان بگذارید.

      اگر هم جایی مسیری برای اظهارنظر در نظر گرفته نشده، حتماً به صلاح‌دید گروه متمم بوده.
      تو نمی‌تونی بری جای دیگه مسئله‌‌ای رو (اونم به عنوان مطلع: یعنی هیچی؛ نه صاحب‌نظر و متفکر و آگاه و نویسنده یا حتی نظر شخصی) بگی.
      چند بار مثال ماست و سلیمانی رو زدم؟
      حرفم اینه که من اگر هم با سلیمانی کاله دوست هستم و ماست رو توی سوپرمارکت پیدا نمی‌کنم یا ماستش ترشه، غلط می‌کنم زنگ بزنم به خودش نظرم رو بگم.
      تو الان من رو پستچی خودت فرض کردی که پیامت رو برم بدم به واحد تحریریه‌ی متمم؟
      چه تصوری از من داری؟
      امیدوارم دوباره اینجا پاسخی به این کامنت ندی.
      در مورد نظر نادرست و درکِ غیردقیقت هم، پاسخ دارم (گزاره‌ی درستی نوشتی که بسترش و مورد کاربردش رو نفهمیدی). اما به من ربطی نداره. مسئله‌ی متممه. چرا باید این‌جا بحثِ یه جای دیگه رو مطرح کنم؟ اگر به متمم می‌گفتی، جواب خیلی ساده‌ی حرفت رو مطرح می‌کردن و یاد می‌گرفتی.

      پی نوشت آخر: نمی‌دانم بعد از چند سال چطور متوجه نشدی و می‌گی کامنت رو تأیید نکن؟ کامنت‌های اینجا اتوماتیک تایید میشه. چند ساله. اگر هم می‌خواستی چنین حرفی بزنی، توی متمم یه جایی کامنت می‌ذاشتی و می‌گفتی تأیید نشه (چون اونجا فرایند تأیید کامنت داره).
      پدر و غیرت و واژه‌های نامربوط دیگه رو هم که به‌کار بردی نمی‌فهمم. متمم یه مجموعه‌ی علمی آموزشیه. ظاهراً واژه‌هات و مدل ذهنیت مال همون دوران انتشارات فرانکلین و چهل سال پیشه 😉

  • مجتبی مهاجر گفت:

    سلام
    محمدرضا به این فکر میکردم که برای چیدمان این کتابها از چه اصولی استفاده کردی؟بعد دیدم جلد ۱ و ۲ کتاب بازاریابی رو جدا از هم تو دو ردیف گذاشتی،به این نتیجه رسیدم که قاعده ی خاصی نداره:))
    راستی کتاب پویاشناسی سیستمها از دکتر مشایخی رو دیدی؟

    • توضیحاتش رو برای شیرین نوشتم 😉
      کلاً هر وقت یه کتابخونه دیدی که همه چی توش درست و مرتب هست و هر چیزی سر جای خودش، یقین بدون که تزئینی هست.
      مگه میشه یکی کتاب برداره و بخونه و باهاش سرحال و سرمست شه و بعدش که می‌خواد بذاره سر جاش، بفهمه داره اون رو کجای کتابخونه می‌ذاره؟
      آره کتاب دکتر رو دیدم و خوشحال شدم که روایت خودشون رو از دینامیک سیستم نوشتن (من دینامیک سیستم و کنترل رو با دکتر مشایخی گذروندم و فارستر رو هم کامل خوندم موازی با کلاس‌شون .ظاهر تیترها شبیه و این کاملاً طبیعیه. اما نوع نگاه‌شون و میزان تأکیدی که بر حوزه‌های مختلف دینامیک سیستم دارن، با نگاه فارستر تفاوت داره و از این نظر، این کتاب خیلی ارزش داره).
      اتفاقاً یه معرفی هم برای این کتاب تنظیم کردیم که توی متمم منتشر کنیم. فقط چون الان فضای این هفته‌ها توی متمم یه کم فرق داره، گذاشتیم با دو تا مطلب دیگه توی دینامیک سیستم در زمان مناسب‌تر یه دفعه با هم منتشر کنیم

  • امین- طاها گفت:

    درود
    * وقت بخیر محمدرضای عزیز؛
    -میخوام کلی حرف بزنم، اما نمیدونم این روزا چی شده ذهنم ی جور قفل شده، راستش منم تا حدودی دارم کم کم از کتاب های که زحمتشون دادم آوردم خونه خجالت میکشم، که ی نگاهی بهشون نکردم.
    – دیروز یا یکی از دوستان گران جان، رفتیم کتاب بخریم، خلاصه کلی کتاب انتخاب کرد و آور که حساب کنه بریم، منو دید که دستام خالیه گفت تو چرا چیزی نگرفتی، خب منم نگفتم که میشم حمال کتاب در وضعیت فعلیف گفتم تو کتاب هاتو بخون تموم کردی بده من بخوونم.
    خلاصه اینطوریاس.

  • محمد صالح ناصحی گفت:

    سلام معلم عزیز
    با دیدن این عکس، جلسه این هفته کلاس استراتژی دکتر آراستی در ذهنم تداعی شد.بحثی بینمون جاری بود که آیا مدل کسب و کار مقدم بر استراتژی یا برعکس.(البته هنوز هم جواب سوال برامون حل نشده)
    با کمی کنجکاوی در لابلای کتاب ها (البته اگر اسمش فضولی نباشه) ترتیب خاصی در ستون چهارم از راست توجه من رو جلب کرد.از پایین به بالا: هوش هیجانی،عزت نفس،استراتژی،حل مسئله،دنیای دیجیتال، بازاریابی
    فکر میکنم یه جورایی تقدم دسته بندی کتاب هات برای هر آدم وهر کسب و کاری لازم یا حداقل من اینجوری تصور یا تخیل میکنم.
    در کنارش حساب کتاب میکردم وقتی وارد خونه میشی و با ۴۰ تا ۶۰ ستون ازین کتابخونه مواجه میشی چقدر میتونه لحظه آرامش بخشی باشه.خدا نصیب ما هم بکنه.
    عذر من رو به خاطر فضولی بپذیر .
    سالگرد تولد اینچنین معلمی رو به خودم (نه شما آقای شعبانعلی) تبریک میگم .(دارم پزشو میدم 😉 )

    • محمد صالح.
      چیزی که فهمیدم اینه که من توی عکس، مانعِ بزرگی محسوب می‌شم و اگر نبودم کار تو خیلی راحت‌تر انجام می‌شد. 😉
      جدای از این شوخی، حتماً یه بار با دوربین و رزولوشن بالا، عکس از کتابخونه می‌ذارم که دیدنش راحت‌تر باشه (قدیم یه بار گذاشته بودم. اما خوب؛ کتابهای زیادی تغییر کردن و خیلی‌ها رفتن به کتابخونه‌های فرعیِ خونه).
      مشکل انداختن عکس اینه که باید یه جوری خونه رو خالی کنم که چهار پنج متر از کتابخونه فاصله بگیرم و مانعی بین دوربین و کتابها نباشه تا بشه یه عکسِ نسبتاً به دردبخور انداخت.
      از این‌ها که بگذریم، خیلی حس خوبی پیدا کردم با دیدن اسمِ دکتر آراستی.
      نسلِ شما رو نمی‌دونم. اما نسل ما، یه ویژگی داشت که می‌شه گفت نسبتاً هم فراگیر بود. ما اون‌قدر که باید قدر استادها رو نمی‌دونستیم یا ارزش کارها و تلاش‌شون رو نمی‌فهمیدیم.
      اگر هم‌دوره‌ای‌های خودم رو توی لیسانس با نسلی که توی ارشد بودیم مقایسه کنم (که اتفاقاً یه عده از اون‌ها از لیسانس مکانیک به ارشد MBA هم اومدن)، حتی فکر می‌کنم ما یه جورایی قدر و ارزش استادهای کارشناسی رو بیشتر می‌دونستیم تا کارشناسی ارشد.
      گاهی فکر می‌کنم علتش اینه که کارشناسی، رشته‌های تخصصی فنی-مهندسی بود و راحت میشد بفهمیم که با یک استاد متخصص روبرو هستیم.
      توی ارشد، از علوم دقیقه فاصله گرفته بودیم و اومده بودیم توی حوزه‌ی علوم انسانی.
      یه جورایی حس می‌کردیم حرف زدن توش راحت‌تره و صاحب‌نظر بودن هم خیلی با صاحب‌سلیقه بودن، تفاوتی نداره (غافل از این‌که سلیقه رو در ابتدای ورود به یه حوزه‌ی علمی هم میشه داشت؛ اما برای صاحب‌نظر شدن، باید سال‌ها تلاش کنی).
      خوش‌بختانه من همیشه به اساتیدم احترام زیادی گذاشته‌ام از این نظر احساس شرمندگی ندارم. اما احساسِ خُسران دارم. چون فکر می‌کنم میشد بیشتر ازشون یاد بگیرم.
      مثلاً در مورد دکتر آراستی، همیشه بهشون ارادت داشته و دارم و ایشون هم همیشه من رو مشمول لطف و محبت‌شون قرار داده‌اند و هنوز هم، همیشه کمک و حمایت می‌کنند و شرمنده‌شون هستم، اما با همه‌ی این رابطه‌ی خوب و نزدیک، فکر می‌کنم تازه بعد از بیرون اومدن از دانشگاه، به تدریج حس کردم که چقدر حرف‌هاشون ارزش داشته و من کمتر از چیزی که باید، جدی می‌گرفتم صحبت‌ها و درس‌شون رو.
      شاید به این خاطر که وقتی دانشجو هستیم و پای درس استاد می‌شینیم، فکر می‌کنیم یه سری مطلب و سیلابس هست و به هر حال استاد، تلاش می‌کنه اون‌ها را به خوبی آموزش بده.
      بعداً می‌فهمیم که چقدر «تنوع موضوعات قابل طرح» زیاد بوده و استاد چقدر با انتخاب‌های متعددی مواجه بوده و چه چیزهایی رو حذف کرده تا جا برای چه بحث‌هایی باز بشه و ارزش زحمت استاد، به تشخیص این حذف‌ها و انتخاب‌هاست (دقیقاً همون چیزی که توی خود استراتژی یاد می‌گیریم).
      مثلاً من فکر می‌کردم استراتژی همینه دیگه: یه مقدار بارنی می‌گن. یه کم بیزینس مدل اشاره می‌کنن. با گری همل و Strategic Intent هم سرگرم‌مون می‌کنن و چهار تا قصه هم از صنعت ریتیل و دو تا کیسِ خط هوایی باهاش قاطی می‌کنن.
      اما امروز می‌فهمم که چقدر حرف‌های دیگه می‌شد به اسم استراتژی آموزش داده بشه (که خیلی جاها هم داره گفته میشه) و اصلاً جا رو برای این همه حرف های ارزشمندی که مطرح شد، تنگ کنه.
      می‌شد بدون این‌که هیچ‌کدوم این موضوعات رو یاد بگیریم، فارغ التحصیل بشیم و فکر کنیم استراتژی رو یاد گرفتیم.
      خیلی حرف‌هام طولانی شد. اما حیفم اومد این‌ها رو نگم و اعتراف نکنم.

  • على امين ترابى گفت:

    محمد رضا جان این که عکست رو با ما به اشتراک مى گذارى حس خوبیه و حس این رو مى ده که ما تو یه خانواده بزرگیم .
    قربانت
    على

  • لیلا گفت:

    اومدم بنویسم که خاطرم شوریده است و از این روی برایت می‌نویسم، به خودم گفتم نه ننویس. بعد تصمیم گرفتم که تو وبلاگم با خاطرِ شوریده چیزی بنویسم و اسمش رو بگذارم شعر. اما شوریده‌تر از آن بودم که بنویسم، نمی‌دونم چطور شد که خاطر شوریده رو سرچ کردم و به آهنگ “شوریده خاطر” از وحید تاج رسیدم و گذاشتم روی تکرار و لذت می‌برم و به شعر زیر که دوست داشتم برای شما بگذارمش.(معمولا بهم غر می‌زنن که بنویس بذار نه بگذار، منم گوش نمی‌دم : ) )
    **
    «روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی

    تو چه شوخی که دل از مردم بی‌دیده ربایی

    حُسن گویند که چون دیده شود دل برباید

    تو بدین حُسن دل از دیده و نادیده ربایی

    خاطر خلق بدین روی پریوار ستانی

    طاقت جمع بدین موی پریشیده ربایی

    آن که او را نتوان دل به دو صد شیوه ربودن

    تو بدین روی خوش و خوی پسندیده ربایی

    با چنین لعل لبان پیش درخت گل سوری

    گر بخندی تو دل از غنچۀ خندیده ربایی

    دیگر از چهرۀ تابان تو در دست دل من

    نیست تابی که بدین گیسوی تابیده ربایی

    تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن

    دل «شوریده» روا نیست که دزدیده ربایی».
    از شوریده‌ی شیرازی
    **
    پی‌نوشت: دیروز زیر کامنتی که برای سامان نوشته بودید، آنچه در ادامه می‌گم رو نوشته بودم ولی ارسال نکردم، الان می‌نویسم که یکم کامنتم شاد بشه. ” با اون توضیحات ریزی که در مورد کتاب‌خونه‌ها دادید احساساتم جریحه‌دار شد، خبر می‌دادید خودم میامدم هم پول وانت رو می‌دادم هم پول دوتا از قفسه‌ها رو شما هم یه چای وانیلی بهم می‌دادین : ) (البته چای وانیلی نخوردما، بستنی لیوانی وانیلی دوست دارم، هر وقت تو جمع از اینا سفارش می‌دادم بقیه شبیه پوکر فِیس می‌شدن، شایدم حق داشتن فکر کنم خیلی بی‌کلاسیه وقتی همه می‌گن مگنوم تو بگی بستنی لیوانی وانیلی، شانس آوردم بستنی زی‌زی‌گولو دیگه تولید نمی‌شد وگرنه تاکید می‌کردم اگر لیوانی نداشت زی‌زی‌گولویی : D ”
    سخن کوتاه کنم، ” خوشحالم که هستید. “

  • سمانه گفت:

    چه خوب که این پستو گذاشتید. برای لحظاتی لبخند زدم 🙂

  • فرید آقاجانی گفت:

    محمدرضای بزرگوار سلام
    یه سوالی داشتم که مدت هاست می خواستم خواهش کنم درباره اش مفصل مطلب بنویسی یا از هر دیدی که صلاح میدونی تحلیل کنی.
    آیا گرفتن سود بانکی و گذراندن زندگی از راه سود بانک اخلاقی یا از نظر سیستمی درسته یا خیر؟
    من خودم برداشتم از مدل ذهنی شما اینه که باید درآمد حاصل از کار و اندیشه باشه، نه دلالی و نشستن یه گوشه
    ولی اگه ایشالا بازش کنی موضوع رو واقعا ممنونم

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    سلام محمدرضا جان
    راستش چند روز پیش داشتم تعداد آدمهای ارزشمند رو تو زندگیم شماره می کردم هر چی تو در و همسایه و فامیل و دوست و آشنا گشتم دوباره ذهنم چرخید به سمت خودت.
    اگه تو این روزهای سخت لحظه لحظه زندگی ام برام ارزشمنده و ازش لذت می برم بخش زیادیش رو مدیون تو هستم بنابراین باید حتما تولدت رو تبریک بگم، هر وقت مهر میاد و یادم میفته تولد محمدرضاست بیشتر از پیش مهر رو دوست دارم.
    تقارن مبارکیه مهر و تولد تو

  • امین جباری اصل گفت:

    سلام
    محمدرضای عزیز
    دیدن کتاب خونه جدیدت یه لذتی داره و دیدن کسی که در کنارشون وایساده و همه اون کتاب های جدا از هم رو خونده و بیینشون بی نهایت ارتباط برقرار کرده، لذت بخش تره.
    تجربه دیدن کتاب خونه ای که قدش از قد خود ما بلندتر باشه رو یا در کتاب خونه داشتم و یا در جایی که کتاب خونه جزوی از دکور محیط محسوب میشده.
    وقتی یه کتاب جدید می خونم و بعد از خوندنش دو دستی تو سرم میزنم که چرا من این رو زودتر نخونده بودم، درک بیشتری از این پیدا می کنم که خوندن این همه کتاب یعنی چی ( به علاوه همه اون کتاب ها و حرف های خونده شده ای که یا در این کتاب خونه نیستند و یا قاب عکس فرصتی برای نمایششون نگذاشته)
    راستی با کامنتی که در جواب سامان نوشتی خیلی خندیدم، مخصوصا اون قسمت قابلی نداره 🙂

  • باران گفت:

    سلام
    چه کتابخونه قشنگی. آفرین بر شما که سفید خریدین. منم مدتهاست می‌خوام یک کتابخونه جدید سفارش بدم و تمام دیوارهای خونه رو دارم می‌سنجم که بهترین جا براش پیدا بشه. پرده تون هم خیلی شیک و ساده است. خودتون هم خیلی خوبین. از همه لحاظ خوبین. در کل همه چیز عکس هارمونی آرامش‌بخشی داره. مرسی 🙂

  • علیرضا حق گو گفت:

    نه آقا ! اینجوری نمیشه . دیگه عکس ات ما رو راضی نمیکنه . باید فیلم اش رو بزاری .:)))))

  • سعید میربرون گفت:

    من تبریک و خوشحالی خودم رو از جانب اون کتابهایی که توی کتابخانه قبلی روی هم چیده (تلنبار) شده بودند و اینجا مجالی پیداکردند تا بایستند و قدی صاف کنم ابراز میکنم 🙂

  • ساجده ممتازیان گفت:

    سلام بر محمدرضای عزیز

    و او به سبک درخت
    میان عافیت نور منتشر شد
    همیشه کودکی باد را صدا می کرد
    همیشه رشته ی صحبت را
    به چفت آب گره می زد
    برای ما ،یک شب
    سجود سبز محبت را
    چنان صریح ادا کرد
    که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
    و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

  • محمدحسن مازاراتابکی گفت:

    چقدر دیدن این عکس خوبه، حس خوبی داره. از آخرین عکس مدتها گذشته بود که ندیده بودیمتون. از طرفی همیشه دیدن کتابخونه برام هیجان انگیزه، تنها جایی که به خودم اجازه فضولی میدم فقط دیدن کتابخونه افراده! نمیدونم کار درستی هست یا نه ولی من که از دیدن کتابخونه بسیار لذت میبرم، برای همین کلی عکس رو زوم کردم تا یه دید با دقت به کتابخونه داشته باشم 🙂
    راستی تولدتون هم مبارک باشه، بالاخره هر روزی در تقویم که ۶ مهر نمیشه و این روز با تولد شما گره خورده و روز خاصی شده برای ما. خوشحالم که هستین واقعا، به معنای واقعی بودن.
    موقع‌هایی که سرم شلوغه مثل این روزا(البته قطعا معیار من از شلوغی با شما فرق داره، الان در حد ۱۰-۱۲ ساعت کار در روز هستم) میام تو روزنوشته‌ها متن‌ها رو نگاه میکنم و انرژی میگیرم برای ادامه دادن. این عکس هم از همون نوع بود. متن کمی در مورد مسائل روز هم هر موقع ناامید میشم میرم سراغش. یادگرفتم ازش که هر موقع شرایط سختتر شد، باید بیشتر تلاش کرد چون منابع در شرایط سخت اهمیت بیشتری پیدا میکنند و توسعه اونها مهم تر میشه.

  • سارا حق بین گفت:

    سلام بر محمدرضای مهر ماهی مهربان.
    با اینکه می دونم چندان از تولد و ماجراهاش خوشت نمیاد اما کله شقی میکنم و بابت خوشحالی از بودنت به ده ها دلیل شخصی ارزشمند برای خودم، این روز رو شادباش میگم و امیدوارم شادیهایت و سلامتیت جاودانه بادا.
    پی نوشت:
    راستش یادم نمیاد به جز دو سه مورد به آدم ها حسادت کرده باشم. یکی موفقیت های علمی اشون. دوم سفرهاشون و سوم کتابها و کتابخانه هاشون. الان با اینکه در سفرم ولی از حسادت دو مورد دیگه گلوم باد کرده 🙂

  • رضوان گفت:

    کتابخانه تون خیلی زیباست. ما هم یه کتابخونه ی سفید وتقریبا به همین اندازه داریم که من این روزها از کنارش که رد میشم احساس شرم میکنم. چون خیلی وقت هست که فرصت کتاب خواندنم کم شده و کلی کتابِ نخونده مونده برام. حالا که کتابخانه شما رو هم دارم میبینم با کلی کتابی که مطمئنم اکثرش رو من ندارم و نخوندم (به خصوص که ظاهرش تداعی کننده کتابخونه خودمونه برام و میدونم موضوعات کتابها اکثرا مورد علاقه و نیازم هست)، احساس میکنم بار بیشتری رو دوشم اومده 🙂
    گاهی فکر میکنم باید همون مسیر دانشگاه و پژوهش رو ادامه میدادم تا شغلم یا حداقل شغل نیمه وقتم، محقق بود و با همون مطالعه و پژوهش که دوست دارم درآمد هم میداشتم.(البته مطمئنم یک روزی شرایط رو برای اینکه حداقل سه روز از هفت روز هفته ام برای اینکار باشه، جور میکنم)

    از این بحث که بگذرم، (با لحن کمی شوخی ) آقاااا من نمی دونستم شما متولد مهر ماهید! مهر اسمش که قشنگه، وقتش که قشنگه، آدمهای متولدش هم فوق العاده ن، اصلا یک چیز دیگه هستن ( تعریف از خود نباشه :دی)
    تولدتون مبارک باشه امیدوارم براتون این ماه پر از لحظات خوش باشه و همیشه سلامت باشید.

    • رضوان.
      حتماً خودت هم به این نتیجه رسیدی که هر چیزی جنبه‌ی شغل پیدا می‌کنه، جذابیتش رو تا حدی از دست می‌ده.
      و این ویژگی چقدر بده.
      من زمانی که کار فروش می‌کردم،‌ تمام عشق و امیدم این بود که یه کار فنی کوچیک پیش بیاد و دست به آچار بزنم.
      وقتی کارهای فنی، بخش مهمی از وقت روزانه‌ام رو به خودش اختصاص داد، حس کردم چقدر کار خسته‌کننده‌ایه.
      شاید یکی از علت‌هاش این باشه که خیلی سریع عادت می‌کنیم به شرایط جدیدمون.
      گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر یه چیزی شبیهِ «پیچِ عادت» روی سرِ ما بود که می‌شد بچرخونیمش و سرعت عادت‌کردن‌مون رو کم و زیاد کنیم، عددِ خوبش چند بود.
      احتمال بالایی می‌دم که برای انسان، الان اون پیچ روی جای خوبی تنظیم نشده 😉
      در موردِ متولدِ ماه مهر هم چیزی نمی‌گم. چون می‌ترسم بخشی از Self-concept خودت روی همین مزخرفات ساخته باشی، خراب بشه #شوخی

      • رضوان گفت:

        سلام 🙂 در مورد شغل ، آره واقعا همینطور هست. برای خودم جالب اینِ که به این تاثیر بیشتر در مورد هنر فکر کرده بودم و حتی برای دور و بری های کوچکترم هم گاهی سخنرانی کردم که اگر شغلتون در رشته هنری باشه و منبع درآمدتون باشه به احتمال زیاد حال و هواش عوض میشه براتون. اما نمیدونم چرا به همین در مورد خودم و پژوهش فکر نکرده بودم تا الان.

        پیچِ عادت، چیز جالبی میشد اگه کنترلش دست خودمون بود. اما الان گمونم دقیقا یه جای سر به سر براش انتخاب شده. یعنی فکر کنم نیاز به عادت کردن به اتفاقات و شرایط بد یا غم انگیز، نقطه ی میانگین رو به یه سرعت بالایی رسونده که وضعمون این شده:)

        اما در مورد ماه مهر:) ; در حین نوشتنِ جوابم دنبال یه کلمه مناسب فارسی برای self-concept بودم که رسیدم به درس متمم درباره خودانگاره که قبلا هم نخونده بودم و تمام معادلاتم رو برای جوابی که داشتم می نوشتم به هم زد:) تمرینم رو فعلا روی کاغذ نوشتم تا بیشتر فکر کنم ولی تا هشت سطح که حرفی از ماه تولد نیومده و فعلا سربلندم تا ببینم تا آخر درسهای شخصیت شناسی به کجا میرسم :))

  • رسول فتح پور گفت:

    محمدرضای عزیز
    من هم قدردانت هستم و این پست و تولدت رو بهونه میکنم تا ضمن تبریک و آرزوی سلامتی و بهترینها برای معلم بزرگوارم این رو عرض کنم که با یادگیریهایی که از اینجا و متمم داشتم بالاخره کتاب و کتابخونی جای خودش رو به صورت جدی در خانواده سه نفره من پیدا کرده و امسال پسرم علاوه بر اینکه به صورت جدی برای انتخاب و خرید کتاب برای خودش وقت صرف میکنه ، برای روز تولدم کتاب انسان خردمند رو برام هدیه گرفت . دوست داشتم این حس مثبت و رضایتم از شاگردی ات رو یکبار دیگه به خودم یادآوری کنم و ممنونت باشم .

    زنده باد

  • جواد گفت:

    محمدرضا جان.
    بی نهایت ممنون که تقاضای من و چند تا از بچه ها را اجابت کردی.
    اگه بدونی با دیدن عکس ات چقدر کیف کردم که نگو. کلی انرژی گرفتم و قند تو دلم آب شد. الان می تونم بگم که آماده درس های بعدی ات -که رایگان به ما آموزش می دهی- هستم.
    چند نکته:
    ۱٫ کتابخانه جدیدت خیلی قشنگه. آدم روح اش تازه میشه. خیلی مزه می ده تو این فضا دم نوش کنار دست آدم باشه و کتاب بخونه. مبارکت باشه.
    ۲٫حدس میزنم که این تصویر تنها برشی از کل کتابخانه ات باشه. فکر کنم باید ادامه دار باشه یا اینکه اون طرفش هم کلی کتابای خواندنی داشته باشی.
    ۳٫چون قبلاً گفته بودی کامنت های اینجا، ی کم خودمونی تره میگم: خیلی گُلی.

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    تولدتون (با یه روز تاخیر) مبارک باشه.
    کتابخونه ی جدیدتون هم همینطور. از قبلی بزرگتر و جادارتر و زیباتره.
    ما تو حسابداری یه قاعده داریم: «رجحان محتوا بر شکل». مطمئنم که این کتابخونه با همه ی زیبائیش، همچنان از این قاعده هم برخورداره.
    میدونید که خیلی مخلصم.

  • احمد عباسی گفت:

    درود و وقت بخیر .
    چقدر این عکس حس خوبی داره !
    فارغ از اینکه خودتون دارید حس خوب منتقل می کنید ولی کتاب ها هم همین حس دارن القا می کنند.
    الان چند تا سوال اینجا مطرح میشه ؟
    یکی اینکه هر قفسه کتاب با موضوع خاص طبقه بندی شده ؟
    کتابخونه تا همین جا که داخل عکس معلومه هست یا ادامه هم داره ؟
    کتاب های قفسه بالا که فکر میکنم دست به سختی بهش می رسه ارزش بیشتری داره که گذاشتید کسی دست نزنه یا همین طوری بدون فرمول خاصی چیده شده ؟
    راستی تولدتون هم مبارک باشه استاد . خدا شما رو برای ما نگه داره طی سالیان طولانی

    • احمد جان. وقتی کامنتت رو خوندم، حس کردم از این مصاحبه‌های مکتوب نشریاته که خیلی منظم یه سری سوال مطرح می‌کنن و حس می‌کنی باید دقیقاً منظم و به ترتیب جواب بدی.
      سوال اول: کتابخونه ترتیب مشخص و جدی نداره. جز بعضی ردیف‌های خاص (مثلاً ادبیات و تاریخ و تکنولوژی دیجیتال). معمولاً روش من برای مرتب کردن اینه که هر وقت یه کتابی رو برمی‌دارم و نگاه می‌کنم، بعد که می‌خوام بذارمش توی کتابخونه، می‌گردم یکی از فامیل‌هاش رو پیدا می‌کنم (یا از همون نویسنده یا از همون موضوع). این‌طوری اگر عمر نوح داشته باشم، قاعدتاً کتابخونه به شکل کامل مرتب می‌شه.
      سوال دوم: این کتابخونه تقریباً دو برابر چیزیه که توی عکس دیده می‌شه. البته ادامه‌اش می‌ره توی اتاق‌ها و کابینت.
      راستش رو بخوای، من که وسیله‌ی آشپزخونه‌ای ندارم. یه قهوه ساز و یه چای‌ساز و مایکروفر و چند تا دونه لیوان. به خاطر همین، توی اکثر کابینت‌ها کتاب گذاشتم.
      سوال سوم: دسترسی به بالایی‌ها سخت نیست. چهارپایه دارم براش. ولی در عین حال، کتاب‌های بالا چیزهایی هستند که یا تقریباً حفظ هستم (مثل اراده‌ی قدرت و چنین گفت زرتشت نیچه). یا چیزهایی که این روزها مراجعه‌ی کمتری بهش دارم. مثلاً قدیم یونگ رو زیاد می‌خوندم. الان اون رغبت رو بهش ندارم). اینه که در همون ردیفی که کتاب‌های انشا و ادبیات، پایین و دم دست هستن؛ بالای بالاش، کتاب‌های یونگ و یونگین‌ها رو گذاشتم.
      البته چون این رو گفتم باید اشاره بکنم که حسم به خود یونگ خوبه. اما این‌که یه «روایت از زندگی» رو با یه «مدل علمی از جهان» یکسان فرض کنیم، کمی برام دردآوره. این رو هم بیشتر باید به پیروان یونگ نسبت داد تا خود اون.
      به طور خلاصه، همیشه آدم‌های پیشتاز، به نظرم بیش از هر چیز، قربانی پیروانشون می‌شن.
      یه بار یا یکی از دوستانم بحث این‌ بود که چرا از بسیاری نویسندگان و متفکران، حرف‌ها و نوشته‌ها و مطالبی نقل می‌شه که «در منظومه‌ی فکری اون‌ها مرکزیت نداره».
      اون روز چیزی به ذهنم رسید که هنوز هم بهش باور دارم: بزرگ‌ترین سانسورچی‌های فکری، حکومت‌های خودکامه‌ نیستند. بلکه سانسورچی‌های واقعی اغلب، پیروان اندیشمندان و متفکران و مصلحان هستند که ناخواسته، به علت فهم ناقص خودشون، بخش‌های غیرمرکزی از منظومه‌ی فکری اون‌ها رو پررنگ می‌کنن و بخش‌های اصلی، مهجور می‌مونه.
      حاصل هم این میشه که اگر بسیاری از بزرگان مرده در تاریخ رو از توی قبر بکشی بیرون بذاری جلوی طرفداران و پیروانشون؛ التماست می‌کنن که دوباره توی همون حفره‌ی خاک بندازیشون و روشون رو با خاک بپوشونی که نبینن چه بلایی سر افکار و ایده‌هاشون اومده.

  • آرام گفت:

    ترکیب رنگ توسی و سفید عالیه.
    هم زیبا، هم شیک، هم به اندازه کافی شاد.
    سرخوش و سلامت باشید…

    • آرام. مشکی و نارنجی هم داره 😉
      فقط وضع خونه یه جوریه که مجبور بودم همه جا رو کراپ کنم و توسی و سفیدش موند.
      ممنونم از آرزوی خوبت و امیدوارم تو هم همیشه سرحال باشی.
      کلاً اسمت رو کنار روزنوشته یا در سایدبار متمم می‌بینم، محاله همون لحظه کلیک نکنم و حرف‌هات رو نخونم.

      • آرام گفت:

        سلام محمدرضا. پس خوبه، معلوم شد از تم های انرژی زا هم استفاده کردی.😉
        ممنون که وقت گذاشتی و برام پاسخ نوشتی.
        لطفت باعث شد امروز سرکار جدیدم حسابی ذوق زده بشم.
        ما هم همون طور که واسه ت معلومه با جستجوی کامنت ها دنبال جملات شخص محمدرضا میگردیم تا ببینیم کجا چی گفته. راستی اخیرا بعد از ترک شغل با کمک کتاب ۵۳ اصل مذاکره، ترجمه ی خودت و آرش قبایی تونستم شرایطی رو به خوبی مدیریت کنم و الان مشغول دوتا کار هستم. اولی جانشین مدیرعامل در کارخونه ای که سالها قبل مدیر فنی اون بودم و دومی ترجمه کتاب برای ناشر. سرعت تغییرات گاهی اونقدر زیاده که آدم متحیر میشه. مقیاس کارم ده برابر بزرگتر شده ولی درسهای سنگین کار قبلم باعث شده با عقل و درایت بیشتر و پرهیز از نوسان و تلاطم ساخته دیگران بتونم چندروز اخیر در یه فضای پرحاشیه کارگری بدون دردسر جدی خودم رو مدیریت کنم. الان طوری شده که هرچی خوندم و شنیدم برام کاربرد داره و دارم میوه سالها رو کم کم برداشت میکنم. کاش میشد چند توصیه درباره مدیریت فضاهای پرحاشیه ازت بگیرم.

        سالها قبل روزی به‌ عزیزی نوشتم اینقدر بی تابی نکن آدمی باید چون خرچنگ، پوستی کلفت داشته باشد. از آن پس بود که دردها یکی یکی بر من سلام کردند و هربار یادم می‌آمد که
        آن توصیه ی من چه حرف خامی بود.

  • طاهره خباری گفت:

    چقدر این عکس خوبه 🙂
    امیدوارم همیشه سلامت باشید.
    کتاب‌خونه‌ی جدید هم مبارک باشه، خیلی دوست‌ داشتنی و زیباست.
    مثل همیشه با یه حسِ کنجکاویِ خاصی، کتاب‌هاتون رو نگاه کردم 😉

    • طاهره. حتماً یه بار یه عکس بهتر می‌ذارم از کتابخونه که وقت «کنجکاوی کردن»، چشمات اذیت نشه 🙂
      اما در مورد حرف‌هات توی کامنت‌های قبلی که گذاشته بودی، چند تا نکته و توضیح مونده بود که الان بهانه‌ی خوبیه این‌جا بنویسم:
      کیندل لعنتی کلاً دو تا دردسر جدی داره.
      یکی این‌که خیلی ساده، ممکنه با یه اشتباه کوچیک، کتاب رو بهت بفروشه.
      مشکل دیگه هم این‌که وقتی از اکانت‌های یک ساله و سیستم اشتراکش استفاده می‌کنی، قاعدتاً دو تا گزینه زیر هر کتاب می‌ده. یکی قیمت خرید کتاب؛ یکی هم این‌که با امتیاز ماهانه خرید کنی (که معمولاً ارزون‌تر میشه).
      من تا حالا دو بار در عین این‌که امتیاز داشتم (و مثلاً هر امتیاز با ۱۲ یا ۱۵ دلار به دست اومده بوده) دستم خورده گزینه‌ی خرید ۲۵ و ۳۵ دلاری رو کلیک کردم.
      اعتراف می‌کنم که خیلی درد داشت 😉
      در مورد جمله‌ی مُردن هم، یه جا این جمله از کتاب پیچیدگی رو پیشنهاد داده بودی:
      «دنیا، اگر از چشم انسان به آن نگاه نکنیم، مجموعه‌ی بسته و پیوسته‌ی درهم‌تنیده‌ایست
      که هر روز بیشتر از پیش، خود را می‌شناسد و می‌بیند و می‌فهمد و شاید هم زمانی، همه‌ی
      آن چه را که دیده و فهمیده به فراموشی بسپارد.»
      واقعاً گزینه‌ی بهتریه. اگر دیدی اون روز یکی داره نامه به رها می‌خونه، میکروفون رو ازش بگیر حتماً همین یا چیزی شبیه این رو بخون. اگر خارج از جمع متممی‌ها هم کسی میکروفون دستش بود و کلاً توی فضای دیگه بود و داشت مردم رو ارشاد می‌کرد، همین‌جا وصیت می‌کنم که میکروفون رو سریع خاموش کنید. 😉
      خوشم نمیاد کسی مرگ من رو خرج کنه برای اثبات ادعاهای خودش.

      • طاهره خباری گفت:

        اینکه قراره از کتاب‌خونه‌تون یه عکس با کیفیت بهتر اینجا بذارید، واقعاً لطف شماست. چون از این زاویه و با این کیفیت فقط می‌تونم معدود کتاب‌هایی رو که خودم خوندم تشخیص بدم و نه بیشتر 😉
        ***
        خدا منو بکشه. من منظورم اصلاً انتخاب یا پیشنهاد جمله‌ی مُردن نبود.
        فقط می‌خواستم بگم که ما متممی‌ها از شما آموخته‌های عمیق‌تری هم یاد گرفتیم.
        و امیدوارم که سالیان سال صحیح و سالم باشید و ما بتونیم از شما چیزای بیشتری یاد بگیریم و با عمل به آموخته‌هامون (و نه صرفاً با تکرارِ مکرر حرف‌ها و جملات)، شما رو از خودمون راضی نگه داریم 🙂
        پی‌نوشت: راجع به اینکه قبلاً گفته بودم برداشت خودم رو از اون جمله براتون می‌نویسم، دچار تردید شدم و فکر نکنم بیام توی روزنوشته‌ها، برداشت ناقص خودم رو بنویسم.
        چون قطعاً خودتون با ادامه و شرح و بسط دادن بحث‌های پیچیدگی و ابعاد گوناگونش، اونچه رو که مد نظرتون هست می‌گید. به این شکل هم ابهام‌های ذهنی من برطرف می‌شه و هم برداشت درست‌تری از حرف‌های این کتاب در ذهنم شکل می‌گیره.

  • علی طاعتی مرفه گفت:

    جناب آقای شعبانعلی عزیز
    وجود و حضور شما واقعا برای کسانی مثل من که دغدغه رشد و پیشرفت پایدار و ساختن زندگی بهتر برای خودشان و نسل های آینده دارند، واقعا مسرت بخش و انگیزه بخش هست. و مهمتر این اینکه کسی هست که در این راه پر پیچ و خم و مه آلود زندگی راهنمایمان باشد و به بیراهه نرویم.
    یاد داستانی افتادم که میگویند یک استاد و یک ماهیگیر در قایقی بوده اند (نقل به مضمون):
    استاد: آیا ریاضی می دانی؟
    ماهیگیر: نه.
    استاد: پس نصف زندگی ات را از دست داده ای!
    بعد از چند دقیقه، اتفاقی می افتد و استاد به داخل آب پرت می شود.
    ماهیگیر: می گوید که شنا بلدی؟
    استاد:خیر!
    ماهیگیر: پس کل عمرت را از دست داده ای!

    خواستم بگویم که اگر با شما و متمم آشنا نشده بودم، واقعا کل عمرم را از دست داده بودم.

    • علی جان. ممنونم از لطف و محبتت.
      و البته می‌فهمم که این نوع لطف و توصیف‌ها رو، نباید با معنی ظاهری کلمات‌شون – که قطعاً فراتر و بزرگتر از مقیاس واقعیه – درک و تفسیر کنم.
      در ادامه‌‌ی کامنت تو – چون ظاهراً سنتی شده که کامنت‌ها و حرف‌ها را به تعارف محدود نکنیم و چیزهای بیشتری هم در آن‌ها بگنجانیم – حیفم آمد که یکی از جمله‌های پایانیِ داستان «نحوی و کشتی‌بان» (که به یکی از روایت‌هایش اشاره کردی) را نقل نکنم (البته قبلاً هم اشاره‌ای به این نکته داشته‌ام).
      معمولاً کمتر به ابیات پایانیِ این داستان (از دفتر اول مثنوی) پرداخته می‌شود و اغلب، به قسمت اول روایت کفایت می‌شود.
      جایی که ناخدای کشتی (به قول مولوی: کشتی‌بان) به آن دانشمندِ سوار بر کشتی (که مولوی او را متخصص گرامر یا نحوی می‌داند) طعنه می‌زند:
      گفت کلِ عمرت ای نحوی فناست
      زان‌که کشتی غرق این گرداب‌هاست

      اما جمله‌ای که در بیت بعدی هم به آن اشاره شده، زیبا و دوست‌داشتنی است و نکات بسیاری در خود دارد:
      محو می‌باید نه نحو، اینجا بدان
      گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

      این محو بودن، تقریباً همان مفهومی است که گاهی در ادبیات ما با عنوان حیرت از آن نام برده می‌شود.
      در ادبیات مدرن جهان هم، معمولاً از اصطلاح مشاهده‌گر برای توصیف این وضعیت استفاده می‌کنند.
      به این‌ معنی که آخرین وضعیتی که در مسیر تجربه‌ی دنیا وجود داره، اینه که از جایگاه «کنشگر» (من می‌خواهم با جهان در تعامل باشم و آن را عوض کنم) می‌شود به جایگاه «مشاهده‌گر» رسید (من می‌خواهم از شلوغی دنیا کنار بکشم و شاهد و نظاره‌گر آن باشم و با همین شاهد بودن، لذت را تجربه کنم).
      گاهی با خودم فکر می‌کنم که شاید سه مرحله‌ی کلی در تکامل فکری ما وجود داره:
      * نگاه واکنشی (چه شد و من در برابر آن چه کار کنم).
      * نگاه کنش‌گرانه (من می‌خواهم خود، آغاز تغییرها باشم و دیگران وادار شوند در واکنش به رفتار و حرکت من، تصمیم بگیرند)
      * نگاه مشاهده‌گر (این‌که من می‌توانم در سرنوشت کلِ عالم هستی تحولی ایجاد کنم، نزدیک به توهم است. چنان‌که کل بود و نبود کره‌ی زمین هم، در مقیاس عالم، هیچ نیست. پس کناری می‌نشینم و سرگرم مشاهده می‌شوم).
      مولوی در ادامه‌ی این قصه – که باز هم کمتر از اصل قصه نقل می‌شه – می‌گه من اصلاً کل این قصه رو از این جهت ساختم و بافتم و که نهایتاً روی این محو شدن تأکید کنم:
      مرد نحوی را از آن دَر دوختیم
      تا شما را نحوِ محو آموختیم

      (این‌جا نحو به معنای نحوه و شیوه به کار رفته و نه گرامر).

  • سعید فعله گری گفت:

    یکی از چیزهایی که امروز با دیدن این پست شاد شدم، دیدن خنده شما بود صد البته دیدن کتاب‌خانه هم از درون باعث شادی من شد. این روزها بیشتر به شادی‌های کوچک نیازداریم تا اتفاقات بزرگ.
    اما در مورد این نوشته که : “مردم معمولاً مراقبند با لباس‌های قبلی‌شان عکس تکراری نداشته‌ باشند؛ من این بیماری را با کتاب و کتابخانه‌ام دارم.”
    من هم کمابیش دچار این مسئله هستم. بعضی اوقات دوستانم به من می‌گویند چند دست لباس بگیر بذار از این تکراری بودن دربیای. اما من گوشم بدهکار نیست. دوست دارم کتاب‌خانه‌ام همیشه آپدیت باشه تا لباس‌هام. فقط خواستم ابراز همدردی کنم. :))

    • تو لطف داری سعید. ممنون.
      این مسئله‌ی تکراری بودن لباس، برای من یه پیچیدگی خاصی هم داره. فکر کنم قبلاً یه جا نوشته‌ام.
      وقتی می‌رم لباس بخرم و از یه چیزی خوشم میاد، ازش چند تا می‌خرم (کاملاً یه جور) که در وقتِ خریدکردن صرفه‌جویی بشه. و این همیشه باعث میشه حتی وقتی لباس‌هام رو عوض می‌کنم، باز هم نهایتاً به همون تصویرِ تکراری قبلی برسم.
      خوشبختانه دور شدنم از فضاهای اجتماعی و حضور نداشتن در شبکه‌های اجتماعی، باعث شده مشکل تا حد زیادی حل بشه. 😉

  • زینب دستاویر گفت:

    خوشحالمون کردی با این عکس.
    تولدت مبارک معلم عزیز ما.

    • قربونت زینب و ممنون (با کمی تأخیر).
      اگر چه یه مدت، این سمت (روزنوشته) فرصت یا بهانه‌ای پیش اومده با هم حرف بزنیم، اما توی متمم، پیگیر حرف‌هات هستم.
      این اصطلاح «آدم کبیر» رو هم که بین تو و دوستات رایجه، گاهی اینور و اونور به‌کار می‌برم و نقل می‌کنم 😉

  • شیرین گفت:

    “هفتاد ساله و هنوز یارای ترک کتابم نیست،
    بیمم آن که مرگ از کتاب جدایم سازد،
    کنار پنجره می نشینم و فتیله ی چراغ را بالا می کشم
    چنین می گذرد شب با باد و باران.” (لویو، شعر باد و باران)
    محمدرضا یادمه وقتی این شعرو خوندم به یاد تو افتادم و دلم می خواست به یه بهانه ای برات بنویسمش. و خب الان که بهانه مهیا شد اینجا می نویسم، ولی موقع خوندن بهتره مثل من تصور کنی هفتاد ساله شدی:) ضمنا تولدت برای ما مبارک بوده و هست.
    پی نوشت: کنجکاوم بدونم فرمول تو برای چیدمان کتابخونه ای به این پرباری چیه. آخه کتابخونه ی کوچیک من هر طبقه و هر جهتش یه جریانی داره که فقط خودم ازش سر در میارم، گفتم شاید برای تو هم همینطور باشه.

    • شیرین. این توصیفی که نقل کردی رو می‌فهمم.
      کلی هم به اون جمله‌ات که دنبال یه بهانه می‌گشتی این رو بگی خندیدم.
      اوایل که تازه یه مقدار داشتم – به واسطه‌ی دوستان اتریشی – آلمانی یاد می‌گرفتم، چند تا فحش یاد گرفتم و مدام دنبال شرایطی بودم که یه کسی رو پیدا کنم دعوا شه اون فحش‌ها رو بهش بدم.
      البته هنوز کسی رو که لایق اون‌ها باشه پیدا نکردم (خودت ببین دوستای من چقدر نالایق بودن که چنین فحش‌هایی به هم می‌دادن).
      در مورد چیدن کتابخونه راستش من نظم و ترتیب چندانی رعایت نمی‌کنم.
      معمولاً از بین کتابخونه‌های خونه، کتاب‌های پرکاربردتر رو توی کتابخونه‌ی اصلی (داخل سالن) می‌چینم و بقیه در جاهای دیگه.
      توی کتابخونه‌ی سالن هم، کتاب‌هایی که بیشتر لازم دارم رو هم ارتفاع قد خودم می‌چینم و اون‌هایی که یه مقدار کمتر لازم دارم ردیف‌های پایین یا بالا. تا برداشتن و خوندن کتاب‌ها راحت‌تر باشه.
      البته کتاب‌خونه‌های من،‌ همیشه یه ردیف پشتی هم دارن.
      پشت همه‌ی این کتاب‌ها، کتاب‌های کم‌کاربردتر پنهان شده و می‌شه گفت چیزی که می‌بینی نصف کتابهاست.
      مثلاً کتاب‌های شریعتی اون پشت هستن (گذشته رو نمیشه انکار کرد؛ اما استتار که می‌شه کرد!)

      • شیرین گفت:

        محمدرضا فکر کن بدترین بهانه این بود منتظر شم هفتاد ساله شی.
        الان دارم فکرمی کنم بعضی وقتا چه اصراریه که موقع خوندن یه شعر یا متن دلمون می خواد یه مخاطب خاص تو ذهنمون باشه. من که بارها توی این موقعیت قرار گرفتم. ولی یا کسی نبود یا لیاقت سنجم بیش از حد کار می کرد و بی خیالش می شدم، حیف نثر و شعر مردم نیست و گاهی فحش:) البته در مورد معلمی چون تو اینطور نیستا، اصلا اگه سوادم می رسید شعر می سرودم که.
        در باب فحش یادمه سال ۸۵ بین چند تا دوست دوست داشتنی ترک گیر کرده بودم که وقتی ترکی حرف می زدن بعد از مدتی فقط می تونستم به زور درک مطلب کنم ولی برای این که احیانا فحش نخورم همون اول خلع سلاحشون کردم و هر چی فحش بلد بودمو به فارسی نوشتم تو یه دفترچه و ازشون خواستم برام معنی ترکیشو بنویسن که یه وقت رودست نخورم، اسم دفترچه رو هم گذاشته بودم ترکسفورد:) (افشای بی ادبی کردم، شرم بر من)
        ضمنا منم کتاب های مستترم رو زیر طبقه ی آخر، روی زمین چیدم. کنار چنتا خوراکی ضروری که هی ناخنک میزنم بهشون. عطفشون رو هم چسبوندم به دیوار به طوری که فقط قسمت سفید صفحات، سمت خودم باشه. یعنی حتی نمی خوام اسمشونم جلو چشمم باشه. همون بهتر که فکر کنم این کتابا سفیدن:) (گاهی خجالت می کشم که بعضیاشونو خوندم،حالا به هر علتی. گفتم که جریان دارن).
        راستی با توجه به توصیفت از کتابخونت، من فکر می کنم برای گرفتن خونه ی جدید، از بنگاه املاک می خوای یه کتابخونه برات پیدا کنه که فقط جای ضروریات(جای خواب و آشپزخونه و …) داشته باشه بالعکس بقیه 🙂

  • شهرزاد گفت:

    قشنگ و دوست داشتنیه کتابخونه‌ات محمدرضا. 🙂
    مبارکت باشه، و مرسی که به ما نشونش دادی.
    برای اینکه کامنتم خیلی خالی نباشه، یه جمله‌ی قشنگ هم از لمونی اسنیکت «در مورد کتابخونه» بنویسم:
    “The world is quiet here”
    واقعاً درست میگه. نه؟

    پی نوشت:
    گفته میشه: لمونی اسنیکت (Lemony Snicket) نام مستعاری است که توسط دنیل هندلر نویسنده و فیلمنامه نویس آمریکایی به کار میره.

    • شهرزاد.
      در ادامه‌ی حرفِ تو و با توجه به همون نکته که گفتی (برای این‌که فقط یه حرفی زده باشم و کامنت خیلی خالی نباشه):
      توی ذهن من سکوت دو تا معنی داره. یکی معنای رایج به معنای نبودن سر و صدا و دیگری به معنای کمرنگ شدن نویزهای ذهنی و حاشیه‌ها و پریشانی‌ها و نگرانی‌ها و دلهره‌هایی که همیشه در ذهن ما هستند و بخشی از ظرفیت ذهنی ما رو به خودشون اختصاص می‌دن.
      خیلی وقت‌ها جاهایی هستیم که در ظاهر ساکتند، اما انقدر آشفتگی‌های ذهنی جورواجور داریم و همهمه‌های زیادی در ذهن‌مون برپاست که حس می‌کنیم سر درد داریم.
      زمان‌های بسیاری هم وجود داره که ممکنه اطراف‌مون سر و صدای بسیار باشه، اما اون آشفتگی‌های ذهنی و صداهای بی‌خاصیت، به حداقل ممکن می‌رسن.
      من این سکوت دسته‌ی دوم رو در چند جا خیلی تجربه کرده‌ام:
      در کنار کتابخانه‌ها و داخل کتابفروشی‌های بزرگ (که فروشنده مدام نپرسه: می‌تونم کمک‌تون کنم؟)
      در بعضی از بازی‌هایی ورزشی که نیاز به تحرک و تمرکزِ دائمی دارن (قدیم که هر از چند گاهی بدمینتون بازی می‌کردم این حس رو داشتم)
      در سر به سر گذاشتن با حیوون‌ها (چند روز پیش چهار پنج تا سگ ولگرد دیده بودم و باهاشون سرگرم بودم؛ انقدر ناز و ادای این‌ها زیاد بود و درگیر این بودم که با محبت به هر کدوم، اون یکی حسودی نکنه، برای مدت کوتاهی نه به ذهنم می‌رسید دلار چنده و نه این‌که قدرت کشور در دست روحانیان است یا جسمانیان).

      • شهرزاد گفت:

        محمدرضا.
        من هم این سکوت دوست‌داشتنی دسته‌ی دوم رو بعضی جاها، خیلی تجربه کردم و میکنم.
        از جمله: وقتی که توی متروی شلوغ (چه نشسته، چه ایستاده) در حال خوندن کتابهام و خط کشیدن زیر جملات و نکات شگفت‌انگیزش یا نوشتن‌شون توی حاشیه‌ی کتاب و همچنین مشغول فکر کردن در موردشون، ارتباط‌شون با درسهای متمم و … هستم.
        هر چقدر هم که شلوغ و همهمه باشه؛ در اون دقایق، به هیچ‌وجه نه متوجه جمعیت هستم و نه شلوغیها و نه هیچ چیز دیگری.
        یه جای دیگه هم توی باشگاه، به خصوص وقتی که داریم سِت‌های ایروبیک رو میزنیم.
        عجیب حس سکوتِ ذهنیِ قشنگی داره برام. فقط صدای موسیقی‌ای به گوش‌ات میرسه که داری حرکات رو هماهنگ باهاش میزنی و ازش لذت میبری.
        محمدرضا. برای همین ایروبیک خیلی برام شگفت‌انگیزه و حتماً دیدی که هر وقت بتونم و خیلی جاها به بهانه‌های مختلف، ازش حرف زدم و میزنم.
        یکی دیگه وقتی دارم توی دنیای شلوغ و درهم برهم و پر از نویز وب، نوشته‌های خودت رو توی روز‌نوشته ها میخونم، و وقتهایی که درسهای متمم رو میخونم یا تمرینهاشون رو جواب میدم.
        خداوند، این سکوت‌ها را از ما نگیرد… 🙂
        بعضی سکوت‌های ناب هم هستند که به شکلی تجربه کردم و از یادشون در ذهن و احساسم، مثل جواهری حفاظت میکنم.
        بعضی سکوت ها هم هستند که آرزوشون رو دارم. (و شاید تلفیقی از هر دو نوع سکوت‌ای هستند که ازشون حرف زدی.)
        یه نمونه‌ی بارزش برای من – که احساس میکنم روحم بدجوری تشنه‌اش هست – اینه که توی یه منظره‌ی زیبا و سرسبز و باز و وسیع و آروم، که بیرونش یه رودخونه‌ی کوچیک هم جاریه و اطرافش پر از چمن و سبزه و گلهای رنگارنگ باشه و بارون هم زیاد بباره، توی یک کلبه‌ی چوبی تمیز و قشنگ و دوست داشتنی زندگی کنم.
        (همون که توی آرزوهای قبل از مرگ توی متمم هم نوشتم. نمیدونم بالاخره بهش میرسم یا نه.)
        راستی محمدرضا. تا جایی که میدونم، هیچ جا نگفته بودی که قبلنها بدمینتون بازی میکردی. خیلی خوشحال شدم که شنیدم. چون من هم توی همون دورانها تجربه‌اش کردم و میدونم که چقدر شیرین و دوست داشتنیه این ورزش، و خوشحال شدم که تو هم تجربه‌اش کردی.

        برات لحظه‌های بیشتر و بیشتر و عمیق‌تر، مخصوصاً از نوعِ تجربه‌ی سکوتِ دسته‌ی دوم آرزو میکنم. به خصوص اوقاتی که سعادت و آرامشی حاصل از موقت-فراموشیهایی اینچنین… رو هم نصیبِ آدم میکنن.

  • امیرحسین کامیابی گفت:

    درسته که تو علاقه ای به تبریکای روز تولد نداری. اما این دلیل نمیشه که من ازین فرصت برای ابراز احساسات نسبت به یکی از عزیزترین و دوست داشتنی ترین آدمای زندگیم استفاده نکنم.
    تولدت مبارک دوست و معلم دوست داشتنی.

  • سامان گفت:

    چه کار خوبی کردی محمد رضا. خسته شدم از بس رفرش کردم امروز 🙂
    تازه فهمیدم که خیلی هم سلیقه ی خوبی داری،چون کتابخونه ت عین مال منه 🙂 (البته میدونم که این فقط ظاهر ماجراست و تفاوتِ محتوای کتابخونه فرسنگ هاست)
    به هر حال فقط خواستم عرض ادبی کرده باشم و قصد دیگری نداشتم.همین دیگه.

    • قربونت سامان.
      راستش من اولین سری از اون کتابخونه قبلی‌ها رو حدود ۱۹ یا ۲۰ سال پیش خریدم. بعد با زیاد شدن کتاب‌ها، دوباره مشابه‌شون رو می‌خریدم و ادامه می‌دادم.
      اخیراً رفتم عکسش رو به یه فروشنده‌ای نشون دادم و گفتم از این مدل کتابخونه می‌خوام. کجا می‌تونم بگیرم.
      گفت پدربزرگ من، چهار تا داره. الان مریضه دیگه به زودی می‌میره. شماره‌ات رو بذار بهت زنگ بزنم.
      شوخی یا جدی رو نمی‌دونم (ظاهرش که خیلی جدی بود). اما پیامی که من گرفتم اینه که مدل اون‌ها انقدر قدیمی شده که نمی‌تونم مشابه‌شون رو پیدا کنم و ادامه بدم.
      به خاطر همین مجبور شدم عوضشون کنم.
      بگذریم از این‌که این وانت‌هایی که وسایل کهنه می‌خرن رو صدا کردم. بهشون گفتم چند می‌خرین (نمی‌خواستم بفروشم. می‌خواستم مجانی بدم ببرن. ولی دوست داشتم بدونم عرفش چیه).
      اونها هم گفتن: کی دیگه کتابخونه می‌خره آقا. دلت خوشه. ما که نمی‌بریم. بعد که کلی اصرار و التماس کردم ببرن، ۷۰ تومن گرفتن با نارضایتی بردن پایین دم سطل زباله گذاشتن.
      شب هم کارکنان شهرداری زنگ زدن گفتن این مال شماست؟
      فکر کردم لازم دارن. گفتم مال خودتون. قابلی نداره
      گفتن قابلی نداره چیه. سنگینه توی ماشین هم راحت نمیره. بیاین پایین ماهیانه‌ی ما رو بدین تا ببریمشون.

      • سامان گفت:

        محمد رضا، پیامی هم که من از توضیحاتت میگیرم اینه که “سامان برو کشکت رو بساب.ظاهر کتابخونه مهم نیست،کتاب هایی که میخونی مهمن.” :))
        ولی راستش رو بخوای هیچ وقت از اون مدلِ کتابخونه ها(با اینکه خودمم داشتم) خوشم نیومد. منو یاد کتابخونه هایی مینداختن که توی دفترِ مدرسه داشتیم و همیشه در شیشه ایشون قفل بود و این پیام رو میداد که اینا با ارزش تر از اونن که کسی بخوندشون:)
        این بود که چند سال پیش که خونه رو عوض کردم دیدم بهترین فرصته. خودم طراحیش کردم(با کمک طرحهای ایکیا) و دادم یه کابیت ساز! بسازدشون. وقتی سر پاشون کردیم تازه فهمیدیم که هر وقت این خونه رو تحویل نفر بعدی بدیم باید کتابخونه رو هم براش بذاریم بمونه(توفیق اجباری) چون نه از در رد میشه و نه ارزش باز و بسته کردن و جابجایی دوباره داره 🙂 .ولی فایده ش این بود که یاد گرفتم ایندفعه طوری طراحی کنم که تا هر وقت زنده بودم بتونم با خودم همه جا ببرم.(طراح کتابخونه هم خواستین در خدمتیم:)

        • سامان. رپورتاژ آگهیت رو درباره‌ی مهارت ساخت کتابخونه خوندم 😉
          اما جدا از شوخی‌هامون، علتِ اصلی این‌که برات راجع به کتابخونه‌ قبلی‌ها گفتم فقط این بود که برای خودم جالب بود. توی این چند وقت برای هر کی از راه رسیده تعریف کرده‌ام. حتی سگ و گربه‌های توی خیابون (دور از جونِ تو).
          تازه نمی‌دونی وقتی بهشون پیشنهاد کردم مبل‌ها رو ببرن چی گفتن.
          صاف گفتن: کدوم بدبختی ممکنه چنین مبل‌هایی رو بگیره و روش بشینه؟
          انقدر خجالت کشیدم که توی برنامه‌ام گذاشته‌ام یه بار دیگه درس‌های عزت نفس متمم رو بخونم 😉

          • سامان گفت:

            محمد رضا، رپورتاژ آگهی رو خوب گفتی :)). این روزا اوضاع خرابه دارم اینور اونور تبلیغ میکنم بلکه یه کار دیگه هم برا خودم دست و پا کنم 🙂
            اون پیامی که گفتم از توضیحاتت گرفتم هم شوخی بود.فکر می کنم در اون حد بشناسمت که بدونم کی داری میزنی تو سرم و کی نه 🙂
            حالا که خودافشایی مون در حوزه لوازم خونه گل کرده بگم: مبل های ما رو چی میگی؟! هرکی میاد خونه مون میگه خاک بر سرتون با این مبل هاتون که ده ساله آدم نشدین یه مبل درست حسابی بخرین.
            به این میگن مسابقه ی بدبختی در حوزه لوازم خانه 😉 (منظورم محتوای کامنتهامونه)

          • باران گفت:

            :))))))))))))))

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *