لحظه نگار: خودش و عکسش

روی جعبه این‌طوری بود:

kellog-1

توی جعبه این‌طوری بود:

kellog-2

عمقِ این حد از تفاوت رو فقط کسانی که تا حالا سعی کردن از طریق اینستاگرام، دوست پیدا کنند متوجه می‌شن.

پی نوشت: البته از لحاظ حقوقی، کارشون کاملاً درسته. چون اون چیزی که داخل قاشق هست همون چیزیه که داخل بسته هست. احتمالاً می‌گن بقیه‌ی تصاویر روی جعبه حالت تزئینی داشته.

پی نوشت ۲: به هر حال خوشمزه بود.

پی نوشت ۳: چند وقت پیش توی یه کافی شاپ خیلی کوچیک و تنگ (از همون‌هایی که به جای فضای آرامش‌بخش فردی، زندگی زنبور-وار جمعی رو تجربه می‌کنی) یه دختر و پسر جوون رو دیدم که اومده بودن. پیدا بود مدت زیادی هست به صورت دیجیتال دوست هستند اما اولین بار هست همدیگر رو می‌بینن. دوتاشون مثل مرغ پرکنده در تلاش برای به پایان رسوندن این دیدار بودن. مطمئن هستم بعدش هم دنبال دکمه‌ی بلاک اینستاگرام و تلگرام می‌گردن.

بعد از دیدن این بسته، دلم می‌خواست این بسته رو بهشون هدیه بدم و روی اون بزرگ بنویسم: نماد حقیقیِ آشناییِ مجازی.

+322
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


8 نظر بر روی پست “لحظه نگار: خودش و عکسش

  • لیلا می‌گه:

    سلام
    بعد از چند وقت الان به متمم سر زدم، دلم براش تنگ شده بود، خیلی زیاد. خوشحالی هم آغوشی مجدد ( خواستم اندازه ریزترین ذره کهکشان هستی نوشته ام مثل ادبیات شما بشود : ) )رو نمیدونستم کجا بیان کنم، درسی هم نبود که بخواهم زیرش کامنت بگذارم، و از اونجا که بیم این میرفت که ذوق مرگ بشوم، خودم رو سریعا به اینجا رسوندم : ) چند وقتی بود خودم رو تنبیه کرده بودم و به متمم سر نمیزدم، البته باید اعتراف کنم که شیطونی میکردم و بدون وارد شدن به حساب کاربریم، عنوان درسها رو مرور میکردم و گاهی استرس میگرفتم که چقدر از درسها عقب افتاده ام و از زمانی که درس”انگیزه چیست؟” منتشر شد، چشمک میزد و مدام وسوسه ام میکردم اما خب مقاومت کردم و در نهایت بعد از تصمیمی که گرفتم امروز ندای لبیک سر دادم : )
    پی نوشت مربوط به لحظه نگار: وقتی این لحظه نگار رو منتشر کردید، دوستم پیامکی با این مضمون فرستاد “شعبانعلی حالمون رو گرفته : D نکنه ما هم همدیگرو دیدیم همچین حسی داشته باشیم” همون موقع ازش اجازه گرفتم که بدون اینکه اسمش رو ببرم ،پیامکش رو بنویسم ولی حس نوشتنم نیامد. چند وقت پیش قرار بود همدیگه رو ببینیم که در آخر نشد، اما خب فردا قرار هست بیاد تهران و بسی خرسندم. البته گفته که هر طوری بودیم همدیگه رو قبول کنیم : D منم گفتم قبول. ( لازم به ذکر است که با نگاهی همراه با اندکی اخم اضافه کنم که دوستم خانم هستاااا)
    پی نوشتی دیگر: آخییییییییییش، کم کم داشتم خفه میشدم، خیلی وقت بود سکوت کرده بودم. چقدر سخت هست دردی در دل داشته باشی که نخواهی و نتونی به کسی بگی، یه همچین دردی به دردهام اضافه شده است و روزهاست دارم صبوری میکنم و باز پناه آوردم به خلوت شبانه زیر آسمان با خدا و هرشب منتظرم که غروب بشه و برم پشت بام پیش خدا.

  • […] داستانی واقعی (با الهام  از  روز نوشته های محمد رضا شعبانعلی- لحظه نگار-خودش و عکسش ) […]

  • باران می‌گه:

    تجربه سالها نوشتن وبلاگی و دیدن و مواجه شدن با واقعیت اونا، به من یاد داده که خیلی خوبه بزاری آدمهای دنیای مجازی توی همون دنیا باهت زندگی کنن. خیلی هم حالت خوش و خرم باشه که دنیا هنوز آدم خوب داره!

  • طاهره می‌گه:

    به نظر من الان دیگه «واضح و مبرهن» است که نباید کل شناخت از یه نفر رو بر پایه عکس‌ها و حرف‌های پراکنده‌اش در فضاهایی مثل اینستاگرام یا تلگرام قرار داد. ولی ظاهرا یه عده هستن که هنوز براشون این قضیه «واضح و مبرهن» نشده.
    یاد فیلم «ساکن طبقه وسط» افتادم که یه دختر عکس غیرواقعی خودش رو برای پسر فرستاده بود. وقتی با هم قرار گذاشته بودن، دختر نمی‌دونست که خودش رو به پسر نشون بده یا نه. ظاهرا پسر عکس واقعی خودش رو گذاشته بوده. یا فیلم «بارکد» که کار پسر این بود که با عکس‌های مختلفی که از خودش توی فیس‌بوک قرا می‌داد، دختر‌ها رو سر کار می‌ذاشت.
    حالا به نظرم حتی اگه شما اون بسته رو با اون نوشته به اون دو تا مرغ پرکنده هم بدید، فایده خاصی نداره. شاید هم بهتون بگن که این آقا این وسط دیگه چی می‌گه!
    چون به نظرم یه عده دوست دارن این جوری خودشون رو سرکار بذارن و بعد هم بگن از کجا معلوم شاید این دفعه خودش از عکسش بهتر بود 😉

  • نگاه احمدی می‌گه:

    یاد ماجرایی افتادم مربوط به چهار پنج سال پیش. یکی از دوستان شیفته نوشته های یه نویسنده میشه (ازین نویسنده هایی که جملاتی رو در مورد آدمیت و زندگی و کمک به خود و غیره جمع آوری می کنن و یمقدارهم خودشون بهش آب و تاب میدن، کاراشون به جلد دوم و سوم هم می رسه و سریالی میشه و کلی طرفدار پیدا می کنن و خلاصه جشن امضاء میگیرن و کتاباشون کلی هم فروش میره و …) اون دوست همه کتاب ها رو می خره هدیه هم میده اتفاقا منم یدونه ازش هدیه گرفتم با چه پکیجی.
    و بعد اتفاقی با خود نویسنده آشنا میشه، کجا؟ تو فیسبوک. درخواست دوستی رو کی فرستاده بوده؟ نویسنده. دیگه یعنی دنیا رو بهش هدیه داده بودن….
    همیشه برام سوال بود که چند وقت بعد اون ماجرا، چرا دیگه حرفی از نویسنده و کتاباش نشد تا اینکه از خودش پرسیدم. اونم گفت: بعد چند جلسه آشنایی متوجه شدم اون آدم و خواسته هاش، اصلا شبیه کتاباش نبود.. حافظ خوب گفته که:
    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
    این چند شکلی ها و دورویی ها، سابق بر این هم بوده فقط الان یه شکل جدیدتری پیدا کرده به نام شبکه های اجتماعی و برای آدم ها مخفی شدن زیر نقاب های ساختگی خودشون راحت تر شده.
    البته فکر کنم اینجا فیسبوک سبب خیر شد. :-)
    اون کتابی که من هدیه گرفتم، مقدمه خیلی خوبی هم داشت اما هیچوقت رغبت نکردم مطالعش کنم..
    محمد رضا نمیدونم اگه بهشون هدیه میدادی تاثیری داشت یا نه چون خیلی ها رو دیدم که این ماجرا ها واسشون تکرار میشه انگار دوست دارن این چهره های غیر حقیقی رو بازم ببینن به امید اینکه اینبار شاید پشت ماجرا و روی ماجرا، یکی باشه..

  • علیرضا دورباش می‌گه:

    زمان کارشناسی، یکی از دوستان خوش مشرب ما مدتی بود با دختر خانمی چت می‌کرد که آی پیش دریا بود، بالاخره یک بار قرار گذاشت بره ایشان رو ببینه، بعد از اینکه از دانشگاه اون خانم برگشته بود، دم ساختمان ابن سینا دیدمش که خیلی عصبانی بود، گفتم فلانی چی شده؟ گفت:
    به اسم دریا و صحرا میان چت رو مشغول می‌کنن این چه قیافه‌ایه که دارن!

  • فواد انصاری می‌گه:

    شما به این مثال اینستاگرام مجالس عروسی رو هم اضافه کنید که بعد از تموم شدنش آدم با خودش میگه ای دل غافل من این همه آشنا و فامیل خوش قیافه و زیبا داشتم و بی خبر بودم:)
    پ ن : این واقعا چی بود آقای شعبانعلی میوه ی خشک شده ؟

  • سیمین ابراهیمی می‌گه:

    سلام
    آخ گفتید!
    میشه یه زمانی هم بگذارید در مورد آدم هایی بنویسید که نوشته دیگران رو از صفحشون می خونن و بعد کمی پیچ و تابش می دن و به نام خود توی صفحه خودشون می ذارن؟
    واقعا تعجب می کنم از افرادی که این کار رو انجام می دن!
    آیا مخاطبشون رو احمق فرض می کنن؟
    یا اینکه از حقارت خودشون واهمه دارن!
    واقعا چه عکس العملی می شه در مقابلشون نشون داد؟
    چطور می شه کمتر شاهد این جور کارها بود؟
    متاسفانه قشر تحصیل کرده مملکت که اینچنین باشن از بقیه توقعی هست آیا؟

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *