قوانین زندگی من (۴) – فقط یک گام بیشتر!‍

خانم مروتی را خوب یادم هست. اگر چه سیزده سال از آخرین باری که او را دیدم گذشته است. برای تایپ بخش‌هایی از کتاب انسیس (اولین کتاب تالیفی زندگیم) با او آشنا شدم. زرنگار می‌دانست. برای دوستانی که جوان‌تر هستند و زرنگار برای آنها نام آشنایی نیست باید بگویم که زرنگار برنامه ای برای تایپ و صفحه بندی بود که در آن سالها خیلی رایج بود. آن روزها هنوز Quark و Word و InDesign رایج نبودند و صفحه بندی متون فارسی در زرنگار و برنامه‌های مشابه انجام می‌شد.

البته کار صفحه بندی توسط او به دلایلی انجام نشد و نهایتاً به دست ناشر انجام شد. اما آنچه برای من از خانم مروتی ماند، خاطره‌ی یک غروب زمستانی در زیرزمین‌ یکی از پاساژ‌های خیابان انقلاب بود که هنوز هم برایم درس است و می‌کوشم آن را همیشه رعایت کنم.

سرد بود و تاریک و من از راه دانشگاه به خانم مروتی سر می‌زدم که ببینم همه چیز خوب است یا نه. خصوصاً اگر در تایپ فرمول‌ها مشکلی داشت و سوالی داشت، کمکش می‌کردم.

با هم نشستیم و متن‌ها را تطبیق دادیم و کار من تمام شد. خسته بود. آن روز زیاد کار کرده بود. این را می‌شد از چهره‌اش فهمید. کیفش را کنارش گذاشته بود و آماده‌ی رفتن بود. گفتم: شما هم تشریف می‌برید؟ گفت: خسته‌ام. اما یک پاراگراف دیگر تایپ می‌کنم و بعد می‌روم.

به احترام او ایستادم تا وقتی که آن مغازه‌ی کوچک را در آن پاساژ خلوت تعطیل می‌کند، کنارش باشم و لااقل تا پله‌های بالا با او بیایم. وقتی پاراگراف را تایپ کرد به من رو کرد و گفت:

پدر خدابیامرز من قهوه خانه داشت. همیشه شب‌ها که خسته می‌شد و ساعت کار تمام می‌شد و می‌خواست قهوه خانه را ببندد، می‌گفت: به اندازه‌ی یک مشتری دیگر صبر می‌کنم و بعد می‌بندم.

او حریص نبود. ثروتمند هم نبود. پولش را هم راحت برای دیگران خرج می‌کرد. اما می‌گفت: تمام زندگی در آن یک قدم آخری است که بعد از خسته شدن بر می‌داری.

من هم به سبک او، وقتی که خسته می‌شوم و آماده می‌شوم که همه چیز را برای امروز تمام کنم، به یاد پدرم، یک گام دیگر برمی‌دارم. یک پاراگراف بیشتر می‌نویسم و این روزها که مرور می‌کنم، می‌بینم پدرم راست می‌گفت. زندگی در همین یک قدم آخر است.

شاید امروز این حرف برای شما خیلی ساده یا بدیهی یا مسخره بیاید. نمی‌دانم. اما برای من آن روز یک حرف عجیب بود. از این حرف‌هایی که گاهی احساس می‌کنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک گرد هم آمده‌اند تا تو در لحظه‌ای، حرفی را بشنوی و از غفلت برخیزی.

همان شب با خودم قرار گذاشتم: یک گام بیشتر…

از آن روز هر وقت زبان می‌خواندم و ذهنم خسته می‌شد، می‌گفتم: باشه. فقط یک جمله‌ی بیشتر می‌خوانم.

از آن روز وقتی کتاب می‌خوانم و مطالعه می‌کنم و چشمان خواب آلودم می‌سوزند می‌گویم: فقط یک پاراگراف بیشتر.

از آن روز وقتی پیاده روی می‌کنم و خسته می‌شوم و می‌خواهم برگردم می‌گویم: یک دقیقه‌ بیشتر.

از آن روز وقتی از کسی به خاطر لطفی که به من کرده است تشکر می‌کنم با خودم می‌گویم: یک جمله بیشتر.

امروز دیگر «یک گام بیشتر» قانون زندگی من شده است. وقتی خسته و فرسوده می‌شوم و می‌خواهم دنیا متوقف شود تا استراحت کنم، یک گام بیشتر بر می‌دارم.

خانم مروتی راست می گفت. پدرش زندگی را خوب فهمیده بود. زندگی در همین یک گام بیشتر است. همین گامی که ذهنت به جسمت یادآوری می‌کند که حاکم من هستم. نه تو.

سالها بعد، این راز ارزشمندم را به دوستی که خیلی اهل فکر و تحلیل بود گفتم. لبخندی از سر تمسخر زد و گفت: این بازی پایان ندارد. در آخر گام بعد هم اگر بخواهی قانون خودت را رعایت کنی، باز باید گام بیشتری برداری. تازه بعد از مدتی تنبل می‌شوی و از قبل به اندازه‌ی یک گام کمتر قدم برمی‌داری.

اما من می‌دانم. می‌دانم که قانونم را خوب می‌فهمم. می‌دانم که منظورم از آن یک گام بیشتر چیست. این را مطمئنم. و باور دارم که آن دوست اهل سفسطه، هنوز هم هیچ گامی در مسیر بهبود زندگی خود و اطرافیانش برنداشته است…

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



104 نظر بر روی پست “قوانین زندگی من (۴) – فقط یک گام بیشتر!‍

  • […] قوانین زندگی من (۴) – فقط یک گام بیشتر! […]

  • […] بالا را که می‌خواندم، یاد پست فقط یک گام بیشتر افتادم. شاید تنها یک گام بیشتر ما را به آنچه که باید […]

  • متین خسروی گفت:

    سلام
    ببخشید اگه اینجا برای این حرفِ من مرتبط نیست. بین روشای ارتباطی که می‌شناختم ( ایمیل، تلگرام، روزنوشته) احساس کردم شاید این حرفم پایینِ این پست یک مقدار مناسب‌تر از دو روش دیگه و مرتبط‌تر از پستایی باشه که تو ذهنم بود.

    محمدرضا جان می‌شه از معلمم بخوام یک مقدار راجع به وقتی که آدم می‌بره بنویسه؟ دیروز تو صحبتم با دوستم فهمیدم تصویرِ ذهنیم از بریدن اونقدرا هم واضح نیست: کسی رو میگم بریده که داشته راه می‌رفته، سختش بوده اما همچنان راه رفته تا جایی که پاش از خستگی نتونسته برای قدم بعدی بلند شه و یک لحظه نشسته. و الآن که نشسته مطمئن نیست که دلش بخواد دوباره بلند شه.
    می‌دونم معلم جان که پیام اختصاصیِ امروز این بود که فاصله‌ی دو نقطه به اندازه‌ی تمایل اولی برای رسیدن به نقطه‌ی دومه. خوندم تو دیرآموخته‌ها و این پست که اوج لذت وقتیه که در اوج خستگی یک قدم بیشتر بر می‌داری و مغز به بدن یادآوری می‌کنه که من فرمانده‌ام. و تو قوانین موفقیت هم خوندم که گفته‌بودی خانواده و اطرافیان و دوستان آخرین کسانی اند که قبول می‌کنن. و این که کاری بلندمدت‌تر از بقیه باشه لزوماً به معنای بدیش نیست (و این که اصولاً این کلمه‌ی “بقیه” برات می‌معنیه!)
    اما وقتایی که آدم از حرف‌ها و انتظارا نصیحت‌های احمقانه‌ای که انتظار دارن انجامشون بدی خسته می‌شه؛ وقتی آدمایی که آویزونِ استادا اند برای ورودِ اسمشون تو مقاله‌ها به اونی که داره متاآتالیز یاد می‌گیره نصیحت می‌کنن تو هم این کارو کن (و البته این کارو می‌کنه اما از اوایل کار join شده، تا نتیجه گرفتن و انتشار کلی راه هست) و اونا شدن ارزش و بقیه هم براساس اونا نصیحت می‌کنن و انتظار دارن؛ وقتایی که از آدم مشورت می‌گیرن و اگر یک درصد مخالفِ نظر اونا باشه هر چی بهت نزدیک‌تر باشن جریح‌تر می‌شن برای سنگین جواب دادن و توهین‌کردن و… و اون آدم پسریه که تازه عیدِ امسال ۲۰ سالش کامل می‌شه، اگه یه وقت خسته شه، چیکار می‌تونه بکنه؟
    ببخشید با وجود مشغله‌هایی که دارین این سوالِ این قدر شخصی رو پرسیدم. ولی خب منم معلم خوب زیاد ندارم… شاید به سن و تجربه و کلاً بهم نخوره این حرف ولی گاهی اوقات واقعاً به خودم می‌گم ول کن بابا. ولی خب نمی‌تونم (کدوم شاگردِ محمدرضا می‌تونه؟!) اونی که از خستگی یه لحظه نشسته و واقعاً سختش میاد بلند شدن، به نطرتون چیکار کنه که دوباره بلند شه؟

  • ابی گفت:

    در نآمیدی هم دست از فعالیت نکشید که مبادا از تنبلی آسیب ببینید. امام علی

  • سمیرا گفت:

    سلام
    الان که دارم این متن رومیخونم یه گام بیشتر برداشتم
    چون تازه از سرکار اومدم وچشمام از فرط خستگی داره میسوزه
    قانون جذابی بود. خداقوت

  • الهام گفت:

    هربار این متن رو میخونم با اینکه میدونم داستان چیه و آخرش چی میشه و حتی جمله و خط بعد چیه , مثل آدمی میخونمش که اولین باره میخونه,وسطش که داشتم میخوندم این به ذهنم اومد که من هر دفعه این کار و میکنم :)) مثل بچه ها که هرشب ی داستان تکراری براشون میخونن ولی باز لذت میبرن و میپرسن بعدش چی شد..
    و همینطور با اینکه نمیتونم در سمینار شرکت کنم خبرنامه های هفتگیش برام جالبه, امیدوارم فیلم با کیفیت بگیرید و بعدها اگر شد داخل سایت بذارید..
    🙂

  • امید گفت:

    سلام
    بارها می خواستم در مورد مشکلم با کارم از شما کمک بخوام، اما از اونجایی که شما رو و خودم رو میشنایم میدونم که نه شما علاقه ای دارید از این مسیرهای کلیشه ای به دیگران نشون بدید و نه من آدمی هستم که بتونم تو این مسیرها گام بردارم، میدونستم باید یه راه با مختصات خودم پیدا کنم
    امروز یکی از جوابها رو گرفتم
    یک گام بیشتر
    ممنون

  • علی یوسفی گفت:

    درود بر پدر هایی که هدایت گر اند.
    “پدرم راست می‌گفت. زندگی در همین یک قدم آخر است.”

    سپاسگذارم از مطالب مفیدتان.

  • بهناز گفت:

    تاثیر مثبت این نکته همیشه در ذهن من باقی میمونه

  • عالیه غروی گفت:

    از دیروز من هم گرفتار یک متن بیشتر شده ام.منتظر یه بهونه م که بین کارهام یه گریز به اینجا بزنم و یکی از نوشته های شما را بخوانم یا توی سایت هایی که برای آموزش زبان معرفی کردید چرخی بزنم. اما آمدن همانا و…
    خوشحالم از این گرفتاری جدید و ممنونم از شما بخاطر این اتفاق!

  • ahmad گفت:

    سلام
    ممنون از به اشتراک گذاری، قانون خوبیه، گاها از این قانون استفاده میکنم. با خواندن فقط یک گام بیشتر،از این به بعد آگاهانه در اجرای این قانون بیشتر تلاش خواهم کرد تا لذت بیشتری نصیبم شود.
    ممنون

  • سارا گفت:

    عالی…مرسی

  • سلام گفت:

    سلام من هم تو زندگی ام این کارو میکنم مخصوصا زمانی که هدفم کاملا روشن (در تایید حرف کاربر نسیم ..)و برام خیلی جذاب که اینجا در موردش میخونم…

  • Ali Jabbari گفت:

    سلام
    نگاه جالبی بود
    من هم از امروز شروع میکنم
    یک گام بیشتر:-!

  • علی والا گفت:

    درود
    محمدرضا جان، ممنون که باز هم انگشت هامو به چالش نوشتن آوردی.
    قبلا با این سبک آدم ها مشکل داشتم، اینایی که سرشار از تفکر و تحلیل هستند و برای هر چیزی، به هر قیمتی باید یک جواب مونتاژ کنند! ولی وجودشون لازمه، مثل دونه های درشتی هستن که اول از همه توی الک گیر می کنن.
    این ادراکات را باید ازگذشتگان یاد می گرفتیم، از امثال پدر خانم مروتی یا پدر بزرگ نانوای همسرم. اونها خوب می دونستند که یک چایی بیشتر یا یک نان بیشتر یعنی یک خستگی و یک شکم گرسنه کمتر. اونها خودشون رو واسطه حکمت و مجری خدمت میدونستن، تا حتی یک نفر بیشتر، با رضایت از پیششون بره. میدونستن عبادت یعنی خدمت به خلق و شاد کردن یک دل بیشتر، این می شد برکت زندگی ها.
    الان هر کی پرکار باشه بهش میگن حرص مال دنیا داره و اثباب خوشحال وراث فراهم میکنه!
    ما چی داریم واسه نسل بعد؟

  • feri گفت:

    انگیزه داد متشکرم

  • نادره گفت:

    سلام. محمدرضاي عزيز، فقط اين نيست كه ! گام بيشتر، احساس بيشتر، درك بيشتر، فهم بيشتر و.و و.. ، ديگه شما بيشتر ميدوني، كه واسه همين انسانيت و كمالات بيشتره كه اين همه خاص شدين ديگه…موفق باشي هر روز بيشتر:-)

  • حامی گفت:

    من یه جورایی بر عکس این قانون را دارم!
    البته در مورد چیزهای آسون که شاید از لحاظ محتوایی مثل قانون شما در بیاد!
    همیشه وقتی ساعتم صبحی زنگ می خورد می گفتم یه پنج دقیقه بیشتر می خوابم، بعد بلند می شم، اما الان یه جورایی خود به خود قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار می شم. پای تلویزیون که می شستم، اگه قرار بود ساعت ۶ پاشم از پاش، می گفتم حالا بذار یه ده دقیقه بیشتر نگاه کنم، اما حالا ۵ دقیقه به ۶ بلند می شم. یه جور حمله جهت پیشگیری!

  • نسيم... گفت:

    وقتىتو مسيرى هستى كه دلت ميخواد و خودت ساختيش,يه قدم بيشتر خسته ترت نميكنه…لبخند به لبت مياره و حس غرور!!!
    كه:هى…من اينم,سرپا و يه قدم جلوتر از پايان!!!
    اما,امان از وقتى كه شرايط مجبورت كنه قدم بردارى
    امان…

  • Ahoo گفت:

    خسته ام خسته
    اینقدر که حتی از نگاه به جای گام بعدی می ترسم…..

  • مریم گفت:

    سلام
    استاد بعضی از آدمها راهی جز خوشبخت بودن ندارند البته نه به معنی ثروت بیشتر داشتن یا پست و مقام بالاتر داشتن یا …
    بلکه مثل همین خاطره ای که شما ذکر کردید همین که در لحظه ای جایی کسی چیزی به باشد و نکته ای را به شما بگوید و شما لختی در آن تامل کنید و آن را سرلوحه کار و زندگی خود قراردهید و از آن درسها بیاموزید و هر لحظه شما انسان کاملتری شوید براستی که که استاد شما راهی جز خوشبخت بودن ندارید ممنون از اینکه به ما درس زندگی می دهید و به ما یاد می دهید که هر چیزی جنبه های خوب و درستش را ببینیم
    شاد و سلامت باشید

  • سمیه شیرازی گفت:

    با سلام و احترام
    من در روزهای غربت که تمام تعلقاتم رو در تهران رها کردم برای ساختن زندگی جدیدم و ساختن خودم و به دورترین شهر ایران کوچ کردم با سایت شما آشنا شدم. جمله ایی که منو جذب ساییتون کرد این بود: علی رو بخاطر عدالتش تصدیق میکنم.(البته مفهوم جمله در ذهنم مانده). از خالق مهربان و حکیم خواسته ام به مثل تمام ثانیه های زندگیم که بهترین افراد رو سر راهم گذاشته، کماکان برایم خدایی کنه
    میخوام یه قدم بیشتر برای هدف هام برای علایقم جلو برم. یه قدم بیشتر از وظیفه، یه قدم بیشتر از علاقه، یه قدم بیشتر…

  • فاطمه گفت:

    بعضی جملات را آدم به محض شنیدن جذب میکنه مطلب یه گام بیشتر شما هم برای من از این دست بود.
    سپاسگزارم. عالی بودی

  • امیر محمد گفت:

    دوست دارم یه دفتر داشته باشم و همه این نکات بدرد بخور رو توش بنویسم و بکار ببندم. همیشه ترس از اجرا نکردن آموخته ها رو بیشتر حس کردم تا نیاموختن نکته های جدید.

  • امیر محمد گفت:

    قشنگ بود. من هم سعی میکنم از امروز انجامش بدم.

  • فاطمه ستقری گفت:

    یک گام بیشتر …

    چقدر خوب بود 🙂

  • مهدی بازیار گفت:

    درود به جناب شعبانعلی
    این مطلب جای تامل زیادی داره
    ممنون که باعث میشید چند دقیقه ای فکر کنیم بعد از مطالعه این مطالب

  • سارا گفت:

    خوشحالم كه با اين سايت اشنا شدم.

  • نرگس گفت:

    سلام جناب شعبانعلی
    می توانم با صراحت بگویم که مدتی است با نوشته های شما زندگی می کنم….
    تاثیر زیادی در زندگی من گذاشته اند
    متن بسیار زیبایی بود
    بیشتر برای ما بنویسید
    امیدوارم روزی بتوانم چندساعتی مفصل با شما صحبت کنم
    حرف های زیادی برای گفتن دارم….
    سپاس فراوان

  • محمد گفت:

    سلام خدمت محمد رضاي عزيز
    راستش من هم مثل اون دوست اهل فلسفه شما با خواندن اين متن فكر كردم كه اين بازي پايان نداره. در واقع مشخص نيست كه اوم حد و مرزي كه بايد بعدش اون قدم آخر رو برداريم كجاست. بعد از قدم آخر باز هم ميشه قدم ديگري برداشت و الي آخر… اگه ممكنه كمي در خصوص شيوه تشخيص اين موضوع توضيح بفرماييد.
    ممنون

  • فریبا حسنی گفت:

    باسلام به خدا طبیعت بهاری استاد عزیزم وهمه ی متممی ها یاداین مطلب می افتم زگهواره تاگور دانش بیاموز واقعا توجمع شما بودن لذت بخشه چون تومحیط کاروبیرون این مطالب کمتر گفته میشه درست زمانیکه نیاز به گوش دادن چنین مطالب داری آیا برای شماهم پیش آمده؟

    باآرزوی روز ماه وسالی طلایی برای تک تکتون بهترینهاروبراتون ارزودارم…

  • سارا فرهان گفت:

    سلام.
    معلم عزیز از نظر من یکی از رازهای موفقیت شما در زندگی این بوده که درسهایی رو که که از زندگی گرفتین و می گیرین حتی بعد از گذشت سالها نه تنها فراموش نمی کنین بلکه تجربه ها و درسهای آموخته شده رو در زندگیتون عملی می کنید نه مثل خیلی از ما آدمها که فقط تجربه می کنیم اما درسی از تجربه هامون نمیگیریم وگاهی و چه بسا زیاد پیش می آد که به قول قدیمیا از یه سوراخ بارها و بارها گزیده می شیم، به این خاطر که درس نگرفتیم و فراموش کردیم. و فراموش کردن به نظرم یکی از بدبختیای انسانه.
    ازتون ممنونم که درسها و تجربه هاتونو با ما در میون می ذاریدهرچند که در بسیاری از موارد آدم تا خودش تجربه نکنه درک نمیکنه.
    ضمیمه: برام جالبه بعضی وقتا که البته کمم نیست مطالبی که تو روزنوشته ها می ذاریدبه صورت ناپخته و بدوی توذهنم می چرخیده و بهش فکر میکردم یا تجربه و حال و هوای اون روزام بوده و نتیجه ای که داشتم می گرفتم. نمی دونم چرا اینو می نویسم اما دوست داشتم بنویسم که نوشتم، شاید درست و شاید غلط.

  • آشنا گفت:

    متنو که خوندم متوجه خستگی چند ماه اخیرم شدم .روحم خسته س. نمی تونم حتی یه قدم کوچک دیگه بردارم …

  • سعید عباسپور گفت:

    سلام ..
    گاهی بعد از خستگی و فشار کار وقتی آخر شب (یا گاهی نیمه شب!) پشت فرمون ، به دور از بوق زدنهای راننده‌های دیگه و هیاهوی روز و شلوغی‌ها و عجله‌ها و تندرفتن‌های اجباری ، تو خلوتی و آرامش خیابون با سرعت کم و با آسودگی و آرامش تو خیابونها به سمت خونه میرم ، پنجره خونه‌ها رو نگاه میکنم و میبینم بعضی خاموش هستند و در حال استراحت اما من هنوز خونه هم نرسیدم و حداقل یکی دو ساعت تا خواب و استراحت فاصله دارم! ، با خودم به کارم تو طول روز فکر میکنم و با خودم بررسی میکنم که چقدر ارزش افزوده داشتم تو طول روز .. و کم کم حس خوب ایجاد میشه تو ذهنم که چقدر مفید بودم برای روند کارم و خودم و سازمانم …
    اما …… یه مشکلی دارم .. دقیقا وقتی که از فعالیتم احساس خرسندی میکنم و حالم خوب میشه ، تغییر حال میدم و حالم با افکار منفی بهم میریزه اینکه من یک کارمند ساده‌م و سودی برای من حاصل نمیشه دارم برای سازمانی توانم رو میذارم که شاید قدر منو نمیدونه دارم برای جایی کار میکنم که شاید آینده‌ای برای من نداره و تو اون لحظه‌های خستگی پشت فرمون بعد از خس خرسندی و رضایت از کار و تلاش روزانه احساس منفی و ناخوشنودی از جایگاه فعلی سراغم میاد و اینکه من این رو از زندگی نمیخواستم این آرزوی شغلی من نبود این جایگاه ایده‌آل من نبود من کارمندی نمیخواستم و یه دفه به خودم میام که چقدر از این شغل بدم میاد!!! من که دروس محاسباتی و فیزیکی و دروس تخصصی رشته خودم رو با قدرت گذروندم و عاشق رشته خودم و تولید و صنعت بودم اینجا تو این شغل چکار میکنم و دارم عمرم رو تلف میکنم …
    … و هربار به این فکر میکنم که اگر کسب و کار خودم بود این خستگی‌ها چقدر میتونست شیرین باشه و تو اون خستگی‌های آخر روز (یا نیمه شب) هربار تو رویای کسب و کار خودم غرق میشم و باز با اندوه از سردرگمی‌های خودم تو برنامه‌ریزی و اینکه هیچ مشاور و یا حتی الگویی در دسترس هم ندارم ، ناامیدیم بیشتر و خستگی تو تنم ماندگارتر میشه …
    و تنها تسکین دهنده (موقتی) من حرفهای محمدرضاست که درمورد خودش نوشته بود که زمانیکه تو اون خط آهن دورافتاده تو طبس مشغول بوده و اعتقاد داشته که باید در هر موقعیتی بهترین شکل ممکن کار رو انجام داد ، تسکینم میده که شاید منم دارم به بهترین شکل ممکن کارم رو انجام میدم …… اما … این وسط زمان و توان فکری … چیزیه که نگرانشم با این ۳۰سال عمرم دارم هر روز بیشتر از قبل از دست میدمشون و هر روز بیش از قبل ، از کسب و کار رویای خودم و جایگاه خودم دور میشم ……..
    نمیدونم چرا اینا رو اینجا و امروز نوشتم اما شاید اینجا و حال و هوای اینجا رو به نوعی صمیمی حس کردم و حس نزدیکی با دوستان و محمدرضا باعث شد سفره دل رو باز کنم و کمی از دغدغه‌م بگم … این یک گام بیشتر برای من یادآور چالش این روزهای خودم بود … رویایی دست‌یافتنی نه آنچنان دور از ذهن اما با این سردرگمی‌ها و نداشتن راهنما و زمان کافی (شغلی تمام وقت ۸ صبح تا ۱۰شب در حالت عادی) برای پرداختن و ساختن کسب و کار دلخواه عملا رویای دست‌یافتنی من رو داره به آرزویی دست‌نیافتنی تبدیل میکنه و زمان هرروز بیشتر از دست میره …….

    • سعید عباسپور گفت:

      دیروز هم روز بدی بود .. امروز کامنتم رو دوباره خوندم .. همون حس هنوز هست اما امید هم هست اونم به مقدار زیاد! .. محمدرضا با مطالبش و افکارش به من کمک زیادی کرده. تو برنامه‌ریزی امسال مهارتهایی رو گذاشتم که میتونه من رو تو رسیدن به هدفم کمک کنه و میتونه زیرسازی مورد اعتمادی برای من ایجاد کنه تا با خاطری آسوده‌تر فعالیت جدید رو شروع کنم (حتی در اوایل بصورت آزمایشی و محدود) و کم کم شغل فعلیم رو (که البته به سازمانم تا حدودی مدیونم) ترک کنم و به سمت هدف دست‌یافتنی خودم حرکت کنم.
      این برنامه‌ریزی رو هم از محمدرضا یاد گرفتم .. شاید امروز از این شغل لعنتی (که به خاطر شرایط مالی نسبتا قابل قبولی که داره شاید برخی حتی آرزوشو دارند!) بدم میاد شاید با سطحی از مردم برخورد دارم که هر روز از رفتارشون آزار میبینم شاید اون عشق ایده‌آلی که تو ذهن داشتم به خاطر سنم دیگه هرگز برای من حاصل نشه اما هنوز امیدوارم که حداقل شرایط رو با فعالیتهای دیگه کمی بهتر از امروز کنم .. امیدوارم شرایط از اینی که هست بدتر نشه!
      🙂

    • فرشته گفت:

      سلام آقای عباسپور
      سه سال پیش با احساسات و شرایطی بسیار شبیه شما، تصمیمات سنگینی گرفتم و شروع کردم. امروز در میانه راه جدید هستم ولی متاسفانه با وجود تلاشهای شبانه روزی ام خیلی درها به رویم باز نشد. یکی دو ماهی می شد که خیلی خسته و دلگیر بودم ولی باز در اوج خستگی با اتکا به این آیه قران که ” من یتق الله یجعل له مخرجا” آهسته آهسته کارهام رو جلو می بردم. الان با خوندن این جمله آقا محمدرضا اشک تو چشمام حلقه زد و یک حس خوب درونم بوجود اومد که ادامه بده ، با وجود همه به در بسته خوردن ها و جواب نگرفتن ها ادامه بده.
      امیدوارم تو سال جدید، شما هم بتونید راهی جدید مقابل خودتون باز کنید و به خواسته دلتون برسید. به ۳۰ سال رفته فکر نکنید، به زمان باقیمانده و اهداف قشنگی که میشه توش محقق کرد فکر کنید.

  • Sakineh گفت:

    سلام
    با خواندن اين قسمت از قوانين زندگيتون ، ياد يكي ازجمله هاي بزرگان افتادم كه گفته ” فرصت ها همچون ابرها در گذرند، پس فرصت هاي نيك را دريابيد ! ” و چقدر خوب مي توان از اين قانون نه چندان سخت ولي تعالي بخش ، براي بهره گيري از لحظات ارزشمند عمرمون استفاده كنيم.

    علاوه بر قانون “يك قدم بيشتر ” اثر گذار ترين جمله برايم در اين روز نوشته جمله ” حاكم من هستم ، نه تو” بود . چون طبق عادت هميشگي كه مطالب كليدي را يادداشت ميكنم ، اين جمله را روي برگه A4 كه پيش رويم بود نوشتم ، ديدم چقدر به دلم نشست، بدون اراده اون رو چندين بار در برگه نوشتم و با هربار نوشتن بغض گلويم را بيشتر مي فشرد و در حالي كه صورتم خيس اشك بود ، ديدم كل صفحه را با اين جمله پر كرده ام . ابتدا گيج بودم و نميدانستم كه چرا با خواندن اين جمله اينقدر منقلب شدم .هنوز هم بدرستي نميدانم ولي گمان مي كنم به خاطر موضوعي كه جديدا برايم پيش آمده بود ، من ” قدرت و برتري ذهن بر جسم ” را در خودم كمرنگ ديده بودم و اين فقدان برايم درد آور بود .
    محمدرضاي عزيز! ممنونم كه اين موضوع را بيان كردي و مرا به خود آوردي ،اين جمله دقيقا همان چيزي بود كه من به آن احتياج داشتم .

  • taranom گفت:

    سلام
    خیلی خوشحال شدم محمدرضا جان ( جسارتمو ببخش تو یه برنامه گفتی اینجوری راحتتری صدات کنن و البته منم ایجوری دوس دارم) که این رازو فاش کردی. منم داشتم این رازو، و باهاش یه وقتایی زندگی کردم و یه حس خیلی خوب ازش گرفتم. اون وقتایی که خسته و کوفته از دانشگاه میومدم و میگفتم نه بذار قبل از خواب این یه پاراگرافتم ترجمه کنم بعدش نه بذار این G5 رو هم بخونمو… یه حس سرخوشی ناب میداد بهم! حتی یادمه یه بار بخاطر همین یه گام بیشترا تو دو شبانه روز فقط سه ساعت خوابیدم ولی اون دو روز از بهترین روزای زندگیم بودن! فکر نکن شاید اتفاق خاصی افتاده باشه نه! فقط گام بیشتر برداشتم! این گام ها یه حسی بهم داد که مث یه مسابقه با خودم، دوس داشتم هی بیشتر برم جلو و هی بیشتر این حس سرخوشی رو داشته باشم …
    ممنون که یادآوریم کردی اون روزا رو

  • نازنین گفت:

    همیشه یه ترس پنهان از اینکه زیر مطالب کامنت بزارم در من وجود داشت شاید دلیل عمده این قضیه خواندن چندتا از کامنت ها بود اینکه تقریبا تمامی افراط از سطح قابل توجه ای تحصیلات و مطالعه برخوردارند و من نظر خودم رو اونقدر جدی تصور نمی کردم که کامنت بگذارم.
    تا اینکه از طریق یکی از دوستان کتاب«اثر مرکب» دارن هاردی به دستم رسید.
    حالا اشاره می کنم به بخشی از این کتاب که دقیقا ارتباط زیادی با این نوشته داشت.
    رشد واقعی با تکرارهایی اتفاق می افتد که بعد از رسیدن به نقطه ی محدودیت ،انجام می دهید.

    • milaaaaaad گفت:

      سلام
      خواشتم تشکر کنم بابت این جمله ی خوبی که از این کتاب با ما در اشتراک گذاشتین.
      و به عنوان یکی از اعضای این خونه امیدوارم بازم شاهد کامنتای خوب شما باشیم.
      بازم ممنون
      بهترین آرزوها

    • محمد معارفی گفت:

      نازنین عزیز، سلام
      راستش اینجا خیلی شبیه متمم نیست که کامنتت حتما باید حاوی مطالب علمی باشه و حتما باید ارزش افزوده ( به معنای عرفیش) ایجاد کنی.حداقل برداشت من این شکلیه. همین که حرفی بزنی و حس خوبی ایجاد کنی به نظرم کار کمی نیست.
      بذار دلیل خودم رو در مورد اینکه چرا اینجا رو دوست دارم برات بنویسم که خیلی هم به چیزی که بهش اشاره کردی ربط داره.
      یه زمانی، هرکی تحصیلات سطح بالا در یه دانشگاه خیلی مطرح داشت، برای من آدم خاصی تلقی میشد و برام احترام زیادی ایجاد می کرد و خلاصه در حضور اون فرد کلاً خودمُ عددی نمیدیدم. یواش یواش وقتی چند تایی از این آدما رو از نزدیک دیدم متوجه شدم که تحصیلات سطح بالا الزاماً به معنای عمق زیاد نگاه فرد به زندگی نیست. حتی جالبترش اینه که الآن برای من آدمی که کتابهای کمی خونده اما در مورد همون کتابهای کم، میتونه تحلیل و نگاه خودش رو پرزنت کنه به مراتب ارزشش از آدمی که دهها کتاب خونده و فقط جملاتشون رو حفظ کرده محترم تره و ارزشمند تر… من خودم یکی از کم مطالعه ترین بچه هایی هستم که میان اینجا کامنت میذارن. البته به این قضیه افتخار نمیکنم و باید سطح مطالعه م بیشتر بشه گرچه به عمقش بیشتر اهمیت میدم. اما این مطالعه ی کمم معنیش این نیست که عمق نگاهم به زندگی از بقیه لزوماً کمتره و یا فلسفه و نگاه خودم رو برای ارتباط با آدمها و زندگی ندارم.
      من اینجا رو دوست دارم چون صاحب این نوشته ها برای تک تک چیزهایی که در مورشون حرف میزنه یک نگاه عمیق داره. جالبتر وقتیه که حرفهایی رو که خودش میگه که علمی نیست و صرفا ً برداشت خودشه بیشتر دوست دارم تا حرفهایی که از مراجع علمی و معتبر نقل میکنه. فکر میکنم صاحب این نوشته ها میدونه کجاست و چرا اینجاست در حالی که استاد دانشگاهی که استنفورد درس خونده ممکنه خودش هم ندونه چطور تصمیم گرفت اونجا بره و هیچ فلسفه یا عمق خاصی توی نگاهش به زندگی وجود نداشته باشه. البته میدونی که منظور من از گفتن این حرفا رد کردن درس خوندن توی دانشگاه های سطح بالای دنیا یا خوندن کتابهای زیاد نیست… فقط میخوام بگم که مهم اینه که حرفی که میزنی، کاری که میکنی عمق داشته باشه و از وجود خودت بیرون اومده باشه…
      به نظر من ،داشتن تحلیل خاص خودت و به دور از نگاه تقلیدی از جامعه و دیگران نسبت به مطالعه خیلی زیاد یا سطح تحصیلات خیلی بالا اهمیت بیشتری داره. هرکسی میتونه نگاه عمیق داشته باشه اگر بخواد…
      خوشحالم که کامنت گذاشتی
      همیشه تندرست و شاد باشی

  • سیامک کاظم زاده گفت:

    اگر در تمام کارها این قانون رعایت بشه.در نهایت هزاران گام جلو تر رفته ایم.و گاهی یکی از همین گامهای بیشتره که همه چیزمونو تغییر میده.میشه گفت گاهی یک گام بیشتر مانند یک شانس بیشتر عمل میکنه.توضیح اضافه :البته منظورم این نیست که وقتی داریم سم مهلکی میخوریم یک جرعه بیشتر بخوریم.لطفا دنبال مثال نقض نگردید.مفهوم یک گام بیشتر روشنه.

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    در کتاب «اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید» حکایتی آمده:
    روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر برای سخنرانی و ارشاد و موعظهی خلق به مجلسی وارد شد و جمعی از مریدان شیخ در مجلس انتظار وی را میکشیدند. شیخ در حالی که عبای خود را زیر بغل خود گرفته بود و عبایش بر زمین کشیده میشد در مجلس وارد شد. ازدحام جمعیت جایی برای ورود تازه واردان در مجلس نگذاشته بود.
    یکی از مریدان برخاست و بلند آواز داد که: «خدا رحمت کند کسی را که برخیزد و قدمی پیش نهد» .
    … شیخ که در حین بالا رفتن از منبر بود به سوی پایین روانه شد و از مجلس خارج شد … مریدان را از فعل شیخ تعجب آمد و علت را پرسیدند.
    شیخ گفت: هر آنچه امروز میخواستم بگویم این مرد گفت. «خدا رحمت کند کسی را که برخیزد و قدمی پیش نهد.»

    از وقتی این حکایت را خوانده ام قبل از هر توقفی، مکثی می کنم و از خودم می پرسم:« یعنی واقعاً بیشتر نمی تونی؟»
    ممنون.

  • علیرضا دورباش گفت:

    سلام و درود بر همه متممی ها و عرض ادب ویژه به محمدرضای عزیز!
    یه متنی تازگی از یکی از این افراد اثرگذار در LinkedIn می خواندم که نوشته بود خلاقانه ترین ایده ها و تاثیرگذراترین ایده ها اکثرا وقتی فکر و جسم خسته است به ذهن آدما می رسه و استدلال آورده بود که وقتی که سرحال و هوشیاریم طبق قواعد بخش آگاه ذهنمان به مسائل و چالشش ها می نگریم و لذا افق دید محدودی هم داریم اما در حالت خستگی، این بخش ناخودآگاه ذهن ما است که راحت تر ظهور می کنه و بدون قرار گرفتن در قید و بند مفروضات و محدودیت های متعدد و عمدتا نه چندان قطعی ذهن خودآگاه ما، بسیار خلاقانه تر به مساله و راه حل اون می پردازه
    این هم در تایید فرمایش جنابعالی محمدرضا خان!

  • جواد گفت:

    سلام استاد فرهیخته
    مدتهاست که با روزنوشته هات آشنا شدم و سعیم بر اینه که اونها رو با نظراتی که دوستان دربارش میدن بخونم و چیزهای زیادی یاد بگیرم. یکی از شاخصهای روز نوشته هات مقدماتیه که شما برای طرح موضوع اصلی میگید و اون باعث میشه مخاطب با عمق بیشتری مطلب رو بفهمه و در خاطراتش مرور کنه و مثالهایی مانند اون رو در زندگی شخصی خودش ببینه.
    روزنوشته هات به من میگه که همون اتفاقات ساده زندگی اگه کمی فقط کمی بیشتر از قبل بهش توجه و تامل بشه میتونه ما رو از اونچه هستیم خیلی پخته تر کنه.

  • محمدعلی شمس گفت:

    سلام
    بیشتر ما ها در مواقعی این روش را داریم مثلا همانطور که احسان در بالا اشاره کرد در حمل کیسه نایلون های خرید یا برداشتن آن ها , در پیاده روی و. .. ولی من اینجا می خوام به چنبه منفی این روش در رانندگی اشاره کنم . در رانندگی پیش میاد که احساس خواب الودگی می کنیم و پلک ها سنگین می شود و باید فورا اتومبیل را متوقف کرده و کمی استراحت کنیم اما مکان یا زمکان توقف را یک گام یک گام جلوتر می بریم .. حالا اون پیچ رو رد کردم میزنم کنار … .. یک کم تحمل کن برسیم به یک جای خوب … و رستوران فلان نزدیکه برسم انجا توقف می کنم و و الی آخر. که متاسفانه گاهی هزینه سنگینی به بار می اره….

  • وحید گفت:

    ۲ تا چیز یاد گرفتم:۱- دقیق شنیدن چقد مهمه تو تک تک لحظات زندگی
    ۲- الان که این متن و خوندم می تونم به جرات بگم یه گام به جلو برداشتم

  • پريسا گفت:

    سلام بعد از يك سكوت طولاني كه از سر اجبار بود…حال خوبي برايت آرزو دارم هرچند كه خود پر از اضطرابم…
    نردبان اين جهان ما و مني ست
    عاقبت اين نردبان افتادني ست
    ابله است آنكس كه بالاتر نشست
    استخوانش سخت تر خواهد شكست

  • مسعود راسخ گفت:

    سلام محمدرضای عزیز.
    بیش از یک سال که از مخاطبان خاموش رسانه شما هستم.
    تازه امروز فهمیدم که این سابقه مخاطب بودن به کتاب انسیس برمیگرده.
    سپاس فراوان بابت هر آنچه که از شما آموختم.

  • شهرزاد گفت:

    درس خیلی خوبی بود محمدرضای عزیز. مرسی که به ما هم گفتی.
    من هم یه چنین قانونی با یه جمله ی دیگه، برای خودم دارم که توی شرایط سخت که احساس میکنم دارم کم میارم (چه مثلا شرایط جسمی توی ورزش یا … یا توی شرایط روحی …) که تو اون لحظات به خودم میگم و خیلی بهم قدرت میده.. و اون جمله اینه: “مقاومت کن. مقاومت کن….”
    این جمله رو از یه فیلمی که خیلی قدیما وقتی بچه بودم تلویزیون نشون میداد و متاسفانه اسم فیلمش هم یادم نیست، الهام گرفتم. فقط یادمه که یه مردی تنها توی کولاک و برف و سرمای خیلی بدی گیر افتاده بود و موها و ریش و سبیلش همه پر از بلورهای یخ شده بود و میخواست از سرما خوابش بگیره واگه می خوابید میمرد… هیچکسی هم نبود به دادش برسه. دستهاشم یخ زده بود و فقط یه جعبه کبریت توی جیبش داشت و هرچی میخواست روشنشون کنه و آتیش روشن کنه هم دستهاش توان نداشت و هم کبریتها خیس شده بودن. خلاصه توی این شرایط سخت فقط مرتب به خودش میگفت: “مقاومت کن مت. مقاومت کن.”(اسمش “مت” بود اگه اشتباه نکنم)… و همین جمله توی اون شرایط سخت، بهش قدرت داد و تونست دوام بیاره… بعد هم نجات پیدا کرد… و از اونموقع این جمله ی جادویی ش توی ذهن من حک شده ….

    • زهرا گفت:

      به من خیلی کمک کرد…از روزی که این پستو خوندم به خودم قول دادم هر وقت خیلی خسته بودم و دخترم اومد سراغم که باههم حرف بزنه یا باهاش ی بلزی کوچیک ۵ دقیقه ای کنم و من از فرط خستگی و بی حوصلگی دنبال ی گوشه دنج میگردم ی تلنگر به خودم بزنم و بگم مامان یک گام بیشتر
      مرسی محمدرضا

  • Mah گفت:

    سلام
    چقدر خواندن مطالب اين وبلاگ برايم لذت بخش است.
    اين عملكرد شما كه سعي ميكنيد از تك تك تلنگرهايي كه در زندگيتون اتفاق افتاده در جهت رشد تون استفاده كنيد و به راحتي از كنارشون رد نشيد يكي از بزرگترين درس هايي هست كه من سعي ميكنمممممم كه در جهتش حركت كنم.
    خيلييييييي ممنون كه براي ما هم مينويسيد.

  • mohammadreza گفت:

    سلام استاد عزيز :
    باز هم نوشته اي ارزشمند از شما برايم خاطره اي را تداعي كرد كه :
    در زمان كنكور زماني كه نيمي از زمان كنكور گذشته بود سر كلاس دين و زندگي بودم ، كه خستگي باعث شده بود كه به درس توجهي نداشته باشم. استاد گفت : ( محمدرضا بدو هر وقت خسته شدي راه برو ) در آن روز درس را نفهميدم ولي درس زندگي را فهميدم.
    اسناد عزيزم هميشه سلامت و شاد باشي.

  • مريم گفت:

    مطلب خوبي بود ممنون. سعي مي كنم من هم از امروز اين قانون رو توي زندگيم رعايت كنم.
    خاطره اي دارم كه شايد بي ارتباط با اين قانون هم نباشه.
    چند سالي بود كه زندگيم فراز و نشيب زيادي به خودش مي ديد و خسته م كرده بود. بهمن ٩٢ بود كه خستگي از پا درم آورده بود و تصميم داشتم يه جوري تمومش كنم زندگي رو. اما به خودم گفتم تا آخر سال صبر كن اين دو سه تا كار نيمه تمام رو هم تمام كن بعد اگر خواستي اون موقع تمومش كن. همين شد كه موندم و الان پر انرژي تر از هميشه مشغول زندگيم.
    اين مطلب رو كه خوندم ياد اون موقع افتادم و انگار تمام كردن كارهاي نيمه كاره يه جورايي همون يك گام بيشتر بود و براي زندگي من كه فوق العاده موثر بود.
    باز هم ممنون. و مرسي از اينكه هستين و مي نويسين.

  • سمیرا گفت:

    سلام استاد
    خسته نباشید
    مثل همیشه واقعا عالی و تاثیر گذار بود. از این خوشم می آید که از کنار هر گفته ای راحت نگذشته اید. برخلاف خیلی ها بیخیال حوادث، رویداد ها، شنیده ها و دیده های اطرافتان نیستید. این رفتار از نشانه های افراد خردمند است. خوشحالم که گفته های چنین فردی را میخوانم.

  • علیزاده گفت:

    سلام خیلی زیبا و کاربردی بود.
    ممنونم که تجربیات خودتان را در اختیار ما میگذارید.
    با ارزوی موفقیت روز افزون برای شما.

  • مژده گفت:

    سلام،

    من فکر می کردم از پارسال با شما آشنا شدم و از نوشته ها و فایل های صوتی شما استفاده می کنم. امروز فهمیدم که من از سال ها پیش از مطالب شما استفاده کردم؛ وقتی تو دوران لیسانس کار با انسیس رو شروع کردم و کتاب شما کتابی بود که خیلی به ما کمک کرد.

  • محمد مجتبی کامل منش گفت:

    و اگر اون گام آخر و نذر دیگران کنیم…

  • reza گفت:

    سلام
    امروز داشتم رادیو گوش میدادم ،گوینده یه جمله ای گفت که برام خیلی جالب بود :”یک ساعت صحبت با یک انسان فرزانه ،بهتر از هزاران ساعت مطالعه در تنهایی است.”معنای این جمله رو با مطلبی که امروز ،از شما خوندم، بیشتر درک میکنم و بدون اغراق احساس میکنم با رعایت همین یک نکته شاید هزاران ساعت جلو بیفتم.
    ممنون

  • صادق گفت:

    متن زیبائی بود. در ورزش هم همینطور است، مربیان میگن که بعد از اینکه کاملا خسته شدی اگه ورزشت را ادامه بدی ماهیچه ها رشد میکنن

  • احسان م گفت:

    من وقتی میخواستم پیاده برم خرید در راه برگشت وقتی نزدیک خونه میشدم و دستم خسته شده بود و میخواستم نایلکسهای خرید را از این دست به اون دست بدهم از این قانون استفاده میکردم (البته آنرا برای خودم به شکل قانون درنیاورده بودم) فقط به خودم میگفتم فقط صد متر دیگه مونده تحمل کن الان میرسیم! حتی اگر جایی تو این صد متر هم از خستگی نایلکسها را روی زمین میگذاشتم باز هم چندین متر بیشتر از آن نقطه‌ایی که فکر میکردم خسته شدم و دیگه نمیتونم رفته بودم و کم کم توی ذهن‌ام این مطلب جا می‌افتاد که وقتی خسته هستم هنوز انرژی برای ادامه دادن دارم

  • رسول ايرانشناس گفت:

    من فكر مي كنم در دو گروه فعاليت اين قانون ميتونه كمك باشه :
    ۱- فعاليتهاي تجربه شده و نسبتا منظم مثل تايپ كردن ، تمرين آموزش هنر، ورزش و … ، توليد يك محصول و يا يك خدمت كه قبلا در بازار وجود داشته و … كه قانون آقاي مروتي باعث ميشه وظيفه شناسي و مسئوليت پذيري فردي ارتقا پيدا كنه و ديگران(مديران ، كارفرمايان و …) ميتونن روي اون شخص حساب ويژه اي رو بازكنن .
    ۲- فعايتهاي پروژه اي و نياز مند پشتكار و تلاش و خلاقيت مثل كارآفريني ، برنامه ريزي و اجراي پروژه هاي دورن سازمانها و …كه قانون آقاي مروتي باعث ميشه بعد از امتحان راههاي در دسترسي و شكستهاي احتمالي ، اميد به پيدا كردن راهكاري جديد و موثر وجود داشته باشه .
    محمد رضا جان در صورت صلاحديد لطف ميكني نظرت رو بنويسي .

  • سارا گفت:

    حکایتی است از یکی از بزرگان عرفان;
    در مجلس وعظ ایشان جمعیت زیادی بودند و جا نبود. بنده خدایی از انتهای جمعیت فریاد زد خدا رحمت کنه هرکسی رو که هرجا هست یه قدم بره جلو. جمعیت جلو رفت و جا باز شد. شیخ رفت روی منبر و گفت “بسم الله الرحمن الرحیم. خدا رحمت کند هر بنده ای را که هرجا هست، یک قدم برود جلو. والسلام.”

    • roza گفت:

      این حکایت در مورد ابوسعید ابو الخیر نقل شده است. پس از آنکه مردم یک قدم جلو می آیند او از منبر پایین می آید و زمانیکه دلیل انصراف او را از وعظ میپرسند میگوید تمام حرف من هم این بود که هر کس از آنجا که هست قدمی پیش نهد.

  • مجتبی مهاجر گفت:

    سلام.
    کوتاه بود و مختصر.خیلی ساده یادم میمونه و به راحتی میتونم بهش عمل کنم.
    خیلی ممنون.

  • فاطمه صفایی گفت:

    ممنون آقای شعبانعلی که تجربیات ارزشمندتون رو در اختیار ما قرار میدید.
    باشد که بهره‌مند شویم

  • آزاده گفت:

    با سلام و احترام خدمت جناب آقای شعبانعلی
    از لطفی که نسبت به آدمهای اطرافتون دارید، سپاسگزارم. از اینکه حتی تجربه های زندگیتون رو با دیگران به اشتراک میگذارید تا شاید راهگشای دیگران باشه ممنونم. برای شما آرزوی موفقیت روزافزون میکنم و ایمان دارم بارش مهربانی، عشق و توجهی که نسبت به آدمها دارید، به زندگی خودتون سرازیر میشه.

  • جعفر گفت:

    سلام استاد و اقعا جالب بود اینکه من باید زمانی که دیگران دیگه وایستادند یک گام دیگر بردارم و این تفاوت من با اون آدمها است و دیگه اینکه روحم باید حاکم بر جسمم بشه اگه شده به اندازه یک گام بیشتر …. عجب انرژی مثبتی با این حرفهات منتقل میکنی شعبانعلی

  • آزاده م گفت:

    سلام
    مدتی هست که شرایط کاری من به کلی تغییر کرده و این تو روزهای اول خیلی برام خسته کننده است. و حالا بعد مدتی از محل کار جدیدم وارد روزنوشته ها شدم که حالم خوب بشه و خستگیم برطرف بشه که با این پست مواجه شدم.:)
    برم یه گام بیشترم رو بردارم:)
    من همیشه از روزنوشته ها درس یاد میگیرم.
    خدا قوت.

  • الیاس میرزائیان گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    پررویی می کنم من رو ببخش
    ولی چرا اینقدر کم بود؟
    راستش رو بخواین جا خوردم . توقع نداشتم
    به امید متن های طولانی
    شاد باشی معلم عزیزم

    • مهشید م گفت:

      سلام

      +دوست عزیز چقدر جالبه که در آخرین فایل صوتی رادیو متمم دقیقا به همین موضوع اشاره شده…
      http://www.motamem.org/?p=8155

      +سبز باشید و برقرار

      • الیاس میرزائیان گفت:

        سلام مهشید
        ممنون از لینکی که گذاشتی
        آره من فکر می کنم قدرت عجیبی می خواد که بتونی یه جورایی برخلاف روند دنیا حرکت کنی
        البته هوش محمدرضا هم به نظر من نباید دست کم گرفت
        اکانت اینستا ، توییتر و فیس بوک و متن های کوتاه در روزنوشته ها مصداق نظر من هست
        و روزنوشته ها و متمم مسیر محمدرضا هستند برای این که :
        ببینید یک جامعه حدود ۲۰-۳۰ هزارنفری هست{اگر اشتباه نکنم-امیدوارم بیشتر باشه} که برخلاف روند دنیا متن های بلند رو دوست داره
        به نظر من اتفاق خوبیه
        برای محمد رضا و تیم متمم و شما مهشید دوست خوبم که پیگیر سایت خوبی مثل متمم هستی آرزوی موفقیت کنم
        باز هم ممنونم ازت

        • مهشید م گفت:

          سلام

          +شما نظرتون رو گفتید. و به دلیل اینکه با متن طولانی تر چون ذهنتون بیشتر درگیر موضوع میشه، احساس رضایت بیشتری می کنید.

          +امیدوارم از این فایل صوتی هم نهایت استفاده رو برده باشید.

          +ممنون بابت آرزوی خوبتون….

          +سبز باشید و برقرار

    • الیاس جان.
      راستش خودم هم با متن‌های طولانی راحت‌ترم. دلایلش زیاده. شاید مهم‌ترین دلیلش اینکه خودم وادار میشم بیشتر فکر کنم و از جنبه‌های مختلف به یک مسئله نگاه کنم. وقتی متن کوتاه می‌شه یک جنبه خیلی پررنگ می‌شه و جنبه‌های دیگه رنگ می‌بازند یا مجالی برای مطرح شدن پیدا نمی‌کنند.

      ضمن اینکه به نظرم مطالب طولانی نوعی فیلتر کردن مخاطب هم هست. کسانی که حوصله‌ی کمتری دارند، خود به خود خسته می‌شن و به سراغ رسانه‌های دیگه می‌رن. اینجا کسانی می‌مونند که وقت و حوصله‌ی بیشتری دارند.

      اما از طرف دیگه، طولانی نوشتن باید با زیاده گویی مرز مشخصی داشته باشه. من توی این مطلب، واقعاً حتی جمله‌ای نداشتم که احساس کنم اضافه کردنش ارزش افزوده‌ای ایجاد می‌کنه.

      راستی! یکی از اون مثبت‌ها رو من دادم!‌ چون منفی‌ها زیادتر بود، گفتم گم نشم اون وسط!

      • الیاس میرزائیان گفت:

        ممنون محمدرضای عزیز
        آره .من هم یه جورایی فکرم بیشتر درگیر می شه با مطالب طولانی. البته از جنس محمدرضا
        چون می دونم یه چیزی دستگیرم می شه

        بی ادبی می کنم و یه پیشنهاد می دم : از حاشیه ها بیشتر بگو
        خودتون بیشتر واردین من دیگه زیاد حرف نمی زنم

        ممنون ازت
        خوشحالم کردی با جواب دادن به کامنتم

      • نیما گفت:

        سلام جناب مهندس
        یادتون میاد قبلا یه موقع گفتید شرایط موجود در فضای مجازی باعث شده به مرور خواننده و مخاطب حوصله ی خوندن متن های بلند رو از دست میدن ؟
        من د رچند ماه گذشته دقیقا همین حس رو تجربه کردم ، خیلی دردآوره . اخه میدونی که به دونستنش احتیاج داری ولی حوصله نمیزاری واسه خوندنش و خودتم اینو میدونی!!!
        چند هفته ست دارم تمرین میکنم و به مرور وقت میزارم برای خوندن متن های نسبتا بلند و بیشتر اوقات از مطالبی که توو قسمت “این نوشته‌ها را دوست دارم…. ” شروع میکنم و گاهی از یه مطلب به یه مطلب خوب دیگه میرم .
        پروزه ی بعدی م هم ، جایگزین کردن کتابهای کاغذی بجای خوندن پی دی اف هست . خصوصا که بسیاری از کتابهایی که مجلد شو دارم فایل پی دی اف شو هم دارم .

        تغییر حس خیلی خوبی میده . 🙂

    • احسان گفت:

      دوست عزیز شما کیلویی مطلب میخونی ؟

      • الیاس میرزائیان گفت:

        سلام احسان جان
        بیشتر سعی می کنم کلمه کلمه بخونم تا سیراب شم
        پس از این آب گوارا اگر جای دیگه سراغ داری لطفا من رو خبردار کن
        ممنونم از کامنتی که گذاشتی

  • محسن نوری گفت:

    ممنونم محمدرضا. یک گام بیشتر درس بزرگیه. سعی میکنم من هم از این به بعد یک گام بیشتر رو رعایت کنم

  • فرحناز دهقان گفت:

    مثل همیشه درس گرفتم جناب شعبانعلی سپاسگزارم
    امیدوارم لیاقت کسب فیض بیشتر از محضرتونو داشته باشم

  • علی صلاحی نژاد گفت:

    سلام اقای شعبانعلی بسیار عالی و کاربردی بود منهم به خودم قول دادم یک قدم بیشتر
    اما این قضیه مرا یاد داستان افراد دنبال گنج انداخت که اگر این روش را می دانستند و یک کلنگ بیشتر را اجرا میکردند قطعا به گنجشان رسیده بودند
    بازهم از انتشار مطالب قشنگ تون سپاسگزارم

  • نیما گفت:

    # می نویسم تا در نهادم بماند :

    * یک گام بیشتر
    * ذهن عزیزم ؛ من حاکم هستم ،نه تو .
    * گامی در مسیر بهبود زندگی خود و اطرافیان م .

  • hooman گفت:

    سلام..
    قانون قشنگیه..مصداق های زیادی هم میشه براش تو زندگی پیداکرد..
    متشکرم ازتون محمدرضا و تیم محترم و پرتلاشتون

  • محمدحسن بهرامی گفت:

    سلام، محمدرضا چرا حرف هات هیچ وقت کهنه نمی شوند چرا همیشه حرف جدید برای زدن داری، هر روز یک بار سر می زنم که ببینم چی جدید داری!!! محمدرضا خیلی خاطرۀ جالبی بود برای دوستی که گفته چیزهایی که مضر و یا لذت داره نمیشه این قانون رو رعایت کرد به نظر من برای اون هم از این قانون می شود استفاده کرد فقط در جهت منفی ها، منظورم یک گام کمتر ، این قانون دو کلمه ای فکر کنم می تونه امثال من که اختلال کمال گرایی منفی داریم رو حالمو بهتر کنه ضمناً خیلی کاربردیه چون همیشه مسیرها از یک گام یک گام ساخته می شوند (راستش الان فکر می کنم با این قانون می شه آدم خودش مجاب کنه کمی به خود مسیر فکر کنه نه به انتهای مسیر )
    امثال آن پدر (پدر خانم مروتی) را هم خودم دیده ام چون پدربزرگ من هم به شدت کار می کرد و بعد به راحتی هم کار خیر انجام می داد عموی من اون موقع می گفت خوب مجبوری این قدر کار کنی که بعد هم پول زیادی بیاری بدهی به نیازمندها و مدرسه !!!!

  • فرجی گفت:

    خیلی تلنگر حوبی بود ، آرزو می کنم برای خودم که همیشه این الگو رو رعایت کنم
    ممنون

  • نسرین گفت:

    عااالی بود آقای شعبانعلی
    واقعا جمله ی عجیبیه… امیدوارم منم بتونم از این به بعد بتونم رعایتش کنم

  • فائزه گفت:

    امشب برای اولین بار از این قاتون استفاده کردم، وقتی کاملا خسته بودم و میخواستم بخوابم تصمیم گرفتم یک گام بیشتر بردارم و مطلبی که همین امشب با عنوان “بوی کاغذ: بررسی طبقه کتابها با موضوع شادمانی” روی سایت متمم منتشر شده بود رو بخونم و واقعا احساس کردم که چرا همه زندگی در همین یک قدم آخر است، وقتی کاملا خسته هستی اما تصمیم میگیری یک گام بیشتر برداری انگار خودت رو مدیون اون گام بیشتر میدونی، به خاطر اینکه در اوج خستگی داری اون کار رو انجام میدی نمیتونی بی تفاوت ازش بگذری و سعی میکنی حداکثر استفاده رو ازش ببری، و من احساس کردم وقتی متن “بوی کاغذ ” رو میخوندم -با وجود خستگی شدید- تمرکز بیشتری نسبت به قبلش داشتم.
    (اما اعتراف میکنم نوشتن این کامنت مصداق دو گام بیشتر بود!)

  • سپیده.ر گفت:

    سلام،
    ۱- مدتی بود که نشد کامنت بزارم ، ولی نوشته ها رو مطالعه میکردم. با کمی تاخیر سال نو رو به شما تبریک میگم. امسال وقتی داشتم سال گذشته ام رو بررسی میکردم یکی از آیتم هایی که یادداشت کردم، «آشنا شدن با وبسایت محمدرضا شعبانعلی و مطالعه آن و …». قبلا فقط نوشته چرا دکترا نمیخوانم رو از شما خوانده بودم. این آشنایی روی من بسیار تاثیر مثبت داشته. ممنون که مینویسی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد. شاید باورتون نشه ولی حتی از خدا تشکر کردم بابت آفرینش شما! اینها رو فقط محض این میگم تا بدونی حضورت چقدر موثره.
    ===========
    ۲- من این گام اخر رو تو ورزش همیشه پیاده میکردم، چون شنیده بودم برای قوی تر شدن و جلو رفتن باید زمانی که خسته شدی یک مقدار دیگه تلاش کنی. خیلی عالیه.
    منم منظور این جملات رو میفهمم. شاید از این به بعد کم کم تو موقعیت های دیگه هم اجراش کنم تا تاثیرش رو ببینم.

  • محسن گفت:

    سلام استاد عزیز محمد رضا
    ممنونم با تمام وجود این قانون را در وجود تو می بینم و عمل به این قانون ،شاید نمیخواستی نظر آن دوست اهل سفسطه ات را که هنوز گامی برای اعتلای خودش و دیگران برنداشته بنویسی ولی بازهم برای آن یک گام بیشتر آن را نوشتی تا جلوی خیلی از سفسطه بازی ذهن انسانها را بگیری .
    شاد باشی مرد

  • مرتضی گفت:

    جالبه که همه مثال هایی که زدین برای یک گام بیشتر برای چیزهای مثبته و این که بعضی افراد ممکنه تو چیزهای مضر این قانونو به کار ببرن و بیراهه برن.فقط این که: این چیز هایی که مثال زده بودین واضح بود که چیزهای مثبتی هستند .در حالی که تو زندگی واقعی شاید نتونیم رو خیلی از چیزها اینطور راحت اظهار نظر کنیم.الان به نظر شما این قانونو واسه چه چیز هایی به کار ببریم؟(مثلا واسه اون چیزایی که از انجام اونا لذت میبریم یا این که چیزهایی که جامعه اونا رو میخواد و یا چه پیشنهادی دارین؟)به نظرم سوال مهمی واسه این قانون باشه.
    ممنون میشم جواب بدین.

    • فواد انصاری گفت:

      سلام به نظرم چیزهای مثبت یا منفی رو خود شخص تعیین میکنه چیزی که ما فکر میکنیم منفی است شاید اون برای اون شخص مثبت باشه یا بخواهد بهش برسه

  • کمال حیدری گفت:

    سلام.این مطلب در مورد ورزش های قهرمانی هم صدق میکنه مثلا علت ماندگاری و آمادگی فوق العاده احمد رضا عابدزاده این بود که بعد از تمرین گروهی و زمانی که همه میرفتند ,میماند و ساعتی بیشتر تمرین میکرد.نقل قولی هم از مایکل شوماخر هست که میگه راز موفقیتم این بود که اونجا که همه ترمز میکردند( مثلا سر پیچها) من گاز میدادم.البته این با حریص بودن و طمع کردن فرق میکنه.

  • مرتضی گفت:

    سلام
    من این روزها یه کار جدیدی خارج از ساعت کاری روزانه ام قبول کردم و فکر میکنم به این زودی تمام نشود. خیلی از کارهایی که قبلاً (مثل خواندن روزنوشته و متمم) با فراغت انجام می دادم، الان یا انجام نمیدهم یا با سختی و بیداری بیشتر انجام میدهم. اگر درست فهمیده باشم، خواندن روزنوشته ها برای من امشب از جنس یک گام بیشتر بود.

  • محمد خدادادی گفت:

    یاد این پاراگراف افتادم:
    « وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی یک راند دیگر مبارزه کن.
    وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری یک راند دیگر مبارزه کن.
    وقتی که خون از بینی ات جاری است و چشمانت سیاهی می رود و چنان خسته ای که آرزو می کنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند یک راند دیگر مبارزه کن
    و به یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد. » منتسب به جیمز کوربت
    این روزها هر وقت کم میارم به خودم میگم فقط یک راند دیگه !

  • یاسین اسفندیار گفت:

    باسلام به دوستان عزیز

    این داستان را که خوندم یاد قسمتی از کتاب توانگران چگونه می اندیشند افتادم. رفتم از قفسه کتابخانه برداشتم و تصمیم گرفتم آن قسمت را برای شما دوستان عزیز به اشتراک بگذارم.

    آگستی مندینو در کتاب الهام بخش بزرگترین تاجر دنیا اهمیت پایداری را در راه هدف این چنین زیبا بیان می کند.
    دستاوردهای شیین زندگی همیشه در پایان مبارزه ها پدیدار می شود نه در آغاز
    آنقدر قدرت پیش بینی ندارم که بدانم چند قدم دیگر به هدف بیش نمانده است.
    ممکن است در هزارمین قدم نیز با شکست روبرو شوم و موفقیت در پس پیچ بعدی باشد
    بنابراین هرگز نخواهم دانست که چه اندازه به آن نزدیکم، مگر آن پیچ را نیز پشت سر گذرانم
    پس همواره گامی دیگر به جلو برخواهم داشت و اگر کافی نباشد گامی دیگر و گامی دیگر، تا به سرمنزل مقصود برسم
    براین حقیقت واقفم که،
    پیشروی گام به گام، دشوار نیست.

    • سیمین ابراهیمی گفت:

      سلام دوست خوبمون یاسین اسفندیار
      ممنونم که زحمت کشیدید و این مطلب رو برامون نوشتید.
      کاملا تاثیر گذار، روان و دلنشین بود.
      امیدوارم همگی در راههایی که قدم برمی داریم مقاوم، پرتلاش، صبور و استوار باشیم.

  • آرام گفت:

    قانون بسیار خوب و زیبایی ست…
    کاملا هم قابل درک و اتفاقا لذتبخش هست…
    احساس خوشایندی که شاید حاصل برتری دادن ذهن بر جسم هست بسیار عمیق و واقعیه…
    یک جور حس من توانستم!! به آدم القا میکنه. حتی اگر به اندازه یک گام یا یک پاراگراف یا…باشه.
    ممنون …یادآوری خوبی بود تا این روش خوب رو جدیتر بگیریم…

  • بهرام (پخش) گفت:

    زیبا نوشتید.
    قبلا هم این مفهوم را در کلیپی با نام درد خوب از استاد معظمی دیده بودم که نوشته شما باعث شد که بیشتر از قبل یک گام بیشتر بردارم.

    استاد عزیزم اگر صلاح میدانید لطفا در مورد مسئله ازدواج خودتون و تجربیاتی که بدست آوردید برامون و بنویسید.

    دوست دار شما(بهرام پخش)

    تشکر

  • امید گفت:

    همیشه آدم یک قدم دیگر بودم و هستم، آنجا که دیگر از نفس افتادی و رمقی برایت نمانده. این روزها یا بهتره بگویم این شبها وقتی درس های متمم را می خوانم فقط با سوزش چشمهایم به ساعت نگاه میکنم، ساعت سه و نیم. ولی باور کن، می گویم فقط یک درس دیگر.

  • هومن کلبادی گفت:

    با سلام به دوستانم
    در بسیاری از کارها ، بدون دونستن این قانون ، این کار رو توصیه میکنن :
    مثلا زمانی که در حال تمرین و ورزش ، به منظور کاهش وزن هستیم ، توصیه میشه که درست زمانی که در نهایت خستگی بدنی هستی ، یک حرکت اضافه تر یا چند لحظه بیشتر همون حرکت رو ادامه بده . الان که این خاطره عالی رو خوندم ، به این نتیجه رسیدم که فلسفه این کار به احتمال زیاد همون اثبات برتری و حاکمیت ذهن بر جسم هست و شاید به نوعی میشه این کار رو ، تقویت نیروی اراده دونست
    روحشون شاد باشه آقای مروتی
    سپاس

  • milad گفت:

    چقدر جالب. امروز کنکور ازمایشی سنجش بود ازمون خوبی ندادم در کل و عصبانی بودم ازین که برا جواب دادن به درس شیمی هم ادم باید متن کتاب رو حفظ کنه یه ابم روش و این که محاسبات سنگین و وحشتناک انجام بده تو استوکیومتری که یعنی شیمی بلده. خسته شدم و ناراحت از سیستم اموزشی خشک و حفظی کشور که نمیفهمد که اقا حفظ کردن تا کجا. دام تستی تا کجا.اما از امروز من هم این قانون را رعایت میکنم فقط یک روز بیش تر دوام‌ میاورم.

  • مریم گفت:

    سلام استاد محمدرضای عزیز
    دقیقا همین الان می خواستم از زیر این کاری که هیچ علاقه ای بهش ندارم و مجبورم تا دو ماه دیگه برای فارق التحصیلی انجامش بدم در برم که با این توصیه به جای شما دیگه اگر بخوام هم وجدانم قبول نمیکنه!
    استاد تجربه های ارزشمند شما که در لابه لای حرفاتون به طور نامحسوس در وجود ما ذره ذره ذخیره میشه توی این دو سالی که من با شما آشنا شدم شخصیت من را جلا داده جوری که اگر این آشنایی صورت نمیگرفت به نظرم شاید سالها بیراهه میرفتم.