شب قصه: تجربه‌ی عمیق زندگی

برنامه‌ی شب قصه به همت خانه‌ی توانگری طوبی (دکتر علیرضا شیری) در فرهنگسرای اندیشه برگزار شد. در کنار دکتر شیری عزیز، سهیل رضایی و نیکی کریمی هم بودند. من هم در قسمتی از این برنامه، یک سخنرانی بیست و پنج دقیقه‌ای داشتم به نام: «تجربه‌ عمیق زندگی». عواید این برنامه‌ی خیریه به صورت کامل به جمعیت امام علی هدیه گردید.

فایل صوتی مربوط به سخنرانی من را می‌توانید از طریق لینک زیر دانلود کنید:

لینک مربوط به دانلود فایل صوتی «تجربه‌ی عمیق زندگی» گفته‌های محمدرضا شعبانعلی

محمدرضا شعبانعلی علیرضا شیری نیکی کریمی تجربه عمیق زندگی قوانین زندگی

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



91 نظر بر روی پست “شب قصه: تجربه‌ی عمیق زندگی

  • احمد حلت گفت:

    در اين مسير جاى روانشناسان آكادميك خالى است كم كارى آنان مشهود و زحمات شما قابل ستودن است

    • جناب آقای حلت. ممنون که به این درد اشاره کردید.
      متاسفانه روانشناسی آکادمیک چنان در دغدغه های نظری و «فراوانی نظریه ها» غرق شده است که کمتر کسی فرصت می کند به دغدغه های روز ما فکر کند. ما هنوز چنان درگیر بحث و جدال بر سر مکاتب اومانیسم و اگزیستانسیالیسم و دینامیزم سایک و تحلیل عمقی و تقسیم انرژی و نظریه های ذاتی و صفاتی و … هستیم که فرصتی برای توجه به دردهای امروز روان انسان نداریم.
      انسانی که دغدغه ی فراوانی و محدودیت منابع و فرصت و سرعت شگفت زندگی و ایجاد رابطه های کوتاه و متعدد و سطحی با انسانها و کارها و ایده ها و محصول ها و برندها و بازارها، فرصت تجربه ی زندگی را از او گرفته است.
      ما هر روز در فضای مجازی و در شبکه های مجازی بایکدیگر حرف می زنیم و زندگی میکنیم. اما چقدر نوشته های علمی کاربردی توسط روانشناسان برای تحلیل این فضای جدید زندگی منعکس شده است.
      یاسلبی برخورد کرده اند و برای ورود و زندگیمان در این فضاهای جدید، دیوار و زندان ساخته اند. یااساسا این فضای جدید را برای مطالعات خود، قابل ندانسته اند.

      شاید آنچه سلیگمن در سال ۲۰۰۰ میگفت دغدغه ی امروز جامعه ما باشد. روانشناسی هنوز در جستجوی بیماران است و کمتر در خدمت بهبود زندگی انسانهای سالم قرار گرفته است. روانشناسی هنوز کیسه ای از برچسب ها دارد (که بر اساس هر مکتبی، تعداد و جنس و میزان چسبیدن آنها هم فرق می کند) و در جستجوی فضایی برای چسباندن آن بر روی روح و جسم ما میگردد.

      برای من، زحمات شما و همکارانتان در مجله موفقیت، چیزی متفاوت با یک مجله ی عمومی برای ایجاد انرژی و انگیزه در نسل جوان است. تیراژ بالای موفقیت، پیامی است که هر دو هفته یک بار در گوش فعالان حوزه روانشناسی در دانشگاه ها و مراکز آکادمیک تکرار می شود که ایران امروز، نیازمند به کار گرفتن دانش نوین روانشناسی برای توسعه نگرش و توانمندی های انسانهاست. نه فقط جستجوی بیمارانی که به دنبال نام تازه ای برای مشکلات قدیمی خود می گردند…

      • رسول ايرانشناس گفت:

        سلام و عرض ادب
        محمد رضا جان ۱۰ روزه كه فقط خواننده نوشته هاي موندگار و موثرت هستم و سعادت كامنت گذاشتن رو به دليل زمانهاي كوتاه سرزدن به اين خونه نداشتم . اما با انرژي مضاعف با افتخار دوباره همراهتونم .
        اگر ميشه لطفا درباره اين جمله زيباي سليگمن <> پستي رو ايجاد كن و هزينه ها و روشهاي اجراي اين تفكر رو تحليل كن كه هم براي امثال من آگاهي بخش و انرژي دهنده است و هم براي روانشناسان جوان آكادميك ميتونه جرقه اي براي همراهي و كمك موثرتر به نوع بشر باشه .

        • رسول ايرانشناس گفت:

          سلام و عرض ادب
          دوستان عزيز پشتيباني سايت
          دو بار براي من پيش آمده كه مطلبي رو از روي كامنت دوستان و يا پست اصلي copy‌ ميكنم ولي بعد از paste كردن و ارسال كامنت مثل نمونه بالا يعني جمله زيباي سليگمن – روانشناسی هنوز در جستجوی بیماران است و کمتر در خدمت بهبود زندگی انسانهای سالم قرار گرفته است.- نمي تونم اون رو ببينم . در ضمن من از Firefox به عنوان browser استفاده مي كنم . ارادتمند تمامي دوستان – رسول

  • احمد حلت گفت:

    جاى روانشناسان آكادميك بسيار خالى از تلاشتان در اين حوزه قدردانى مى شود

  • احمد حلت گفت:

    بچه ها كارتون فوق العاده بود سپاس

  • احمد حلت گفت:

    بسيار اموختم مهرتان را سپاس

    • شهرزاد گفت:

      چقدر خوشحال شدم این اسم رو در این خونه دیدم: “احمد حلت”
      اگر احمد حلت «مجله موفقیت» هستید، به عنوان یکی از اعضای این خونه، و به عنوان کسی که از سالهای گذشته با خوندن مجله های شما، با شیوه های داشتن حس های خوب زندگی بیشتر آشنا شد، بهتون خوشامد میگم و بابت کامنت قشنگتون تشکر میکنم. ( اگر هم که ایشون نیستید، باز هم ممنون:) )

      • شهرزاد گفت:

        بله ه ه ه .. خودتون هستید … خیلی خوشحاالم:)
        آقای حلت عزیز، باز هم میخوام بابت تمام حس های قشنگی که در طی این سالها به من و به دیگرانی که همیشه شما رو میخونند و می شنوند و با صحبت های پرانرژی شما انرژی گرفته و می گیرند، خیلی ازتون تشکر کنم.
        امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید و ما رو همیشه مهمون کلام زیبای خودتون بکنید.:)

    • نيكي گفت:

      آقاي حلت عزيز
      سپاسگزارم كه حرف مارو شنيديد و به اين سايت سر زديد
      و سپاسگزارم براي مفاهيم جديدي كه در دوران نوجواني ،
      من و جامعه ام را با آن آشنا كرديد،
      خوب بخاطر دارم كه مجله موفقيت ،دنياهاي جديدي را به من
      نماياند و چراغ راهي بود در روزهايي كه خواندن كتابهاي
      دشوار فلسفي و روانشناسي تنها گزينه يك دختر دبيرستاني
      علاقمند به مطالب متفاوت بود.
      هنوز بعد از گذشت نزديك به بيست سال جملات بالاي هر صفحه
      را بعضاً به ياد دارم.
      برقرار باشيد .

  • حسین گفت:

    به نظرم یه جورایی، آن‌چه که گفتی، به حکمت “به من چه” مربوط است:

    http://neeloofar.org/mostafamalekian/lecture/343-2012-11-02-12-46-06.html

  • شبنم گفت:

    خیلی جالب بود ممنون

  • ياسين اسفنديار گفت:

    سلام به محمدرضاي عزيز
    خيلي لذت بردم از شنيدنش و قصد كردم بي تفاوت از كنار اين زيبايي كلام شما عبور نكنم
    از اين قطعه خيلي خوشم اومد.
    يك دوست خوب داشتم كه سرطان داشت يك جمله خيلي خوبي گفت: (كه ۸ ماه بعدش هم فوت كرد)
    گفت: بزرگترين نعمتي كه خدا به من داده سرطان است. بخاطر اينكه، من ميدونم يك سال ديگه ميميرم. و ميدانم كه فراواني در عمرم وجود نداره. من ۶۰ سال را پيش رو ندارم . من ۳۰ سال را پيش رو ندارم . من يك سال دارم و اين يك سال را ثانيه ثانيه لذت مي برم. و دقيقه دقيقه حال مي كنم و روز به روز كيف مي كنم و هر شب كه مي خوابم و صبح بلند ميشم حپي و خوشهالم.

    واقعا برات متاسفم. ميدوني چرا. تو يك روز با سكته ميميري، وقتي كه منتظرش نيستي و هرگز نمي فهمي كه چقدر زندگي لذت بخشه . تو حتي يك روز زندگي نكردي، من يك سال زندگي كردم. فراوانيه هست كه ما را اميدوار مي كنه، مارو بي انگيزه مي كنه . ديگه برامون روزها خيلي مهم نيست. ماهها مهم نيست چون هست . روزهاو ماههاي زيادي قرار است باشد.

  • علی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    من و فرزندانم شرکت کردیم و بسیار بهره بردیم. بسیار سپاسگزاریم.

  • علی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    راستش من چند روزه با شما و فضای اینجا اشنا شدم برای همین شاید حرفم درست نباشه
    وقتی حرفاتا شنیدم اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که این فراوونی برای تو داره اتفاق میفته
    شاید همین باعث شده باتوجه به این همه دوستی که داری ازدواج دیگه برات جذابیتی نداشته باشه
    و کمبودی تو این زمینه حس نکنی شایدم داری من نمیفهمم

    • وقتی از من حرف میزنی و به ازدواج یا عدم ازدواج من فکر می‌کنی احساس می‌کنم داری از یک ماشین تویوتا حرف می‌زنی و به جای موتور و استحکام و کیفیت و امنیت به رنگ دستگیره‌ی درب اون ماشین توجه می‌کنی. منظورم تحقیر ازدواج نیست. منظورم اینه که اگر ازدواج دغدغه‌ی اول یا دوم یا سوم شماست دلیل نداره دغدغه‌ی اول یا دوم یا سوم من هم باشه. و اگر هم دغدغه‌ی دهم من هست دلیل نداره انتظار داشته باشم دغدغه‌ی اول شما نباشه.
      من خانه و ماشین و همسر و پول ندارم. وقتم را گذاشته‌ام تا شما و دیگران خانه و ماشین و پول و همسر داشته باشید و در خلوت خود به «نداشتن‌های من» فکر کنید! دلیلش هم فداکاری نیست. لذتی است که از دیدن یک جامعه‌ی توسعه یافته می‌برم.
      قبلاً هم نوشته‌ام که اگر شما در ماشین خود موسیقی گوش می‌دهید، حاصل تلاش شبانه روزی کسانی است که از لذت گوش دادن موسیقی صرف نظر کرده‌اند و در مراکز طراحی مشغول به کار و اختراع هستند.
      دغدغه‌ی من در حوزه‌ی فراوانی، ۳۰۰ هزار نفر مخاطب من است که هر کدام با مترهای خودشون من رو می‌سنجند و من هر روز مانده‌ام که کدامیک ارزش دارند که وقتم را برای توضیح دادن به آنها صرف کنم.

      • بهار گفت:

        سلام استاد
        من واقعا نظریاتم در مورد همه چیز شبیه شماست . و تماما شبییه شما فکر میکنم . تحت تاثیر هیج حرف و جوی قرار نگرفتم ولی در اکثر موارد با شما هم عقیدم .
        واقعا دوست دارم روزی این افتخارو داشته باشم که شما رو از نزدیک زیارت کنم
        به امید اون روز ………….

      • نیما گفت:

        من میخوام شاگرد خوب و قدر شناسی باشم خب .با اینکه من گوهر شناس نیستم ، گوهر گران بهای من
        همیشه سرفراز و نیک نام باشید.

        • شهرزاد گفت:

          نیمای عزیز … مسلماً شما هم گوهرشناس خیلی خوبی هستی که الان اینجایی و مطالب رو با اشتیاق میخونی … مثل همه ی دوستان دیگر عزیزمون…:)

      • کیان گفت:

        کاش جواب ندین چون من هربارکه جواب میدین بیشتر خجالت میکشم از نوع انتقادات سطحی دوستان!
        کاش منتقد بودن را محدود به زندگی خصوصی افراد نکنیم و در سطح کلان تر به فراوانی و سایر مفاهیم بیاندیشیم.
        آخرین چیزی که از اون شب میشد نتیجه گرفت هم این نبود که شما به خاطر فراوانی دوست ازدواج نمی کنید.
        به قول دکتر شیری در همون شب قصه من با خوندن انتقاد دوست عزیزم “گریستم”

      • آذر گفت:

        چقدر خوب با نوشته هاتون آدم رو متقاعد می کنید!

      • نرگس آزادي گفت:

        لذت بردم از پاسخت محمد رضا جان
        برقرار باشي عزيز

    • علی گفت:

      سلام مجدد
      به هیچ عنوان قصد جسارت نداشتم
      همونطور که گفتم تازه باهات اشنا شدم و برای درک درست حرفات و دغدغه هات باید بیشتر بشناسمت
      ممنون که هستی و افکار گذشته ما را به چالش میکشی و این دید منا داره تغییر میده
      میدونم سرت شلوغه و بینهایت ممنون که برای نظر شخصی من ارزش قائل میشی و بهش جواب میدی
      و باید اعتراف کنم مثل تو بودن خیلی خیلی سخته چون باید ادم خیلی فداکار باشه
      ولی همه تلاشم را میکنم تا به اون جامعه توسعه یافته برسیم و با هم از دیدنش لذت ببریم

  • فریبا گفت:

    عالی بود صحبتات محمدرضا بازم ازت خیلی چیزا رو یاد گرفتم حرفایی که مبزنی حرفاییه ک خیلیامون یه گوشه ذهنمون هست ولی شاید خیلیهامون بهش فکر نکردیم اون طور که باید
    ممنونننننننننننن

  • hasan گفت:

    اقای شعبانعلی چقدر شکسته شده اید!

    • علی گفت:

      ای به‌کفایت، سرشار
      و در امیدواری، نیرومند!
      زمانی جوان بودی
      اکنون بسیار جوانتری!
      بر دوستان تازه درهایت را بگشای
      (همسفرت خواهم بود در پیمایش شاهراه روشنایی
      و رسیدن به منزلگاه رستگاری
      – آرمانشهر دانایی و دوستی و مهربانی -)
      هیچ انسانی مقصدی چنین زیبا نیافته است!

  • پري ناز گفت:

    سلام من اولين بار هست كه ميام اينجا فايل رو گوش كردم آقاي مهندس و لذت بردم خيلي حرفهاتون برام ملموس بود، شايد بخاطر قرابت سني، مخصوصا اون پايبندي به اخلاقيات تو محيط كار در شروع :))) منم همينطور بودم الان فكر ميكنم چه ناداني ميكردم :)) ، كاملا باهاتون موافقم ما اون موقع ها چيزي نداشتيم و همين باعث ميشد آرزو داشته باشيم آرزوي فلان عروسك فلان مسافرت فلان بازي و…… بخاطر همين وقتي به آرزوهامون ميرسيديم لذت وافري رو تجربه ميكرديم

  • فائزه گفت:

    نمیدونم این کامنت رو باید کجا بنویسم ولی پیشاپیش از شما عذرخواهی میکنم. اعتراف میکنم هر قدر ادعا کنم باز هم نمیتونم بعضی آدمهارو بپذیرم و به حرفها و تفکراتشون احترام بذارم. مخاطب خاصم فقط آقای تقویه و اگر آدرسی ازشون داشتم، همه ی این حرفها حضورا گفته میشد خدمتشون. سر شمارو هم درد نمی آوردیم.
    امروز فرصت کردم فایل رادیو مذاکره رو گوش بدم. از خدا میخوام کاری کنه که هیچ وقت گرفتار چنین مدیری با چنین ادبیات و چنین تفکراتی نشم. خدا را هزار هزار بار شاکرم که مدیرانی داشتم که هیچ وقت از بالا به پایین به کارمندانشون نگاه نکردن. به فکر منافع سازمانشون بودن ولی تحقیر تو کار و تو حرفاشون نبود. ایکاش مدیران میفهمیدن فقط در فضای سازمانی مدیر هستن و بعد از ساعت کاری، دیگه کارمندی ندارن و تنها یک انسان هستن با وظایف انسانی. ایکاش همه مدیران اینهارو میفهمیدن و کلا با توهم مدیریت زندگی نمیکردن. تو خونه، تو سوپر مارکت، تو کافی شاپ، تو بازار، تو خیابون. خب که چی؟! تحقیر دیگران لذت بخشه؟! از اینکه کارمندت تو یک هتل دیگه احساس کمبود کنه، فکر میکنی از کارش و انتخابش بیزار میشه یا از شخص شخیص شما؟! واقعا فکر میکنید اگر قانون کار هم پشت قشر ضعیف کارگر نباشه، مدیرانی با تفکرات منجمد و پوسیده از این قشر حمایت میکنن؟؟؟ خوبه حداقل تو حرفاتون گفتید اینجا ایرانه.(working in Iran!!!!!!!!!!!!!!!). مدیری موفقه که نگاه چند جانبه داشته باشه جناب!

  • محمد علی هشیار گفت:

    محمد رضای عزیز این که کم پیدا میشی این روزها فکر کنم به خاطر اینکه…
    بابا ترکوندی…
    چه قدر دوست داشتنی شدی محمد رضا
    اخیش خستگی این چند وقت که کم مینوشتی با دیبدن این عکست برطرف شد

  • نیما گفت:

    قابل تامل و ویران کننده بود با دقت شنیدم.
    ممنون، اما ممنون برای شما کافی نیست. . .

  • فائزه گفت:

    استاد شما هم رفتید به جنگ فراوانی؟؟!!!
    تو شلوغی کار، هر چند روز یکبار میایم با خوندن چند تا پست انرژی بگیریم، میایم میبینیم فقط یک پست!!! یه پست که انرژی نمیده آخه. أه ه ه! 😉
    درسته هر چیزی که کم باشه یا دسترسی بهش سخت باشه، ناشناخته می مونه و بالتبع حرص و طمع روش زیاد میشه و تجربه کردنش همراه با لذت خواهد بود ولی این قانون اصلا اینجا صدق نمیکنه! از ما گفتن… : )
    حالا منم از تجربه ی عمیق زندگیم بگم بعد برم. ما وقتایی که امتحان کلاسی داشتیم، یه وقتایی همه کار میکردیم غیر از درس خوندن! بعدش صبح امتحان نادم و پشیمان میرفتیم سمت مدرسه. اگر اون روز معلم نمیومد یا مثلا از دنده راست بلند میشد و ازمون امتحان نمیگرفت برامون اوج زندگی بوداااا! اینقدر قدردان اون لحظه ها بودیم. اینقدر با هم مهربون و متحد میشدیم. اصلا انگار ریاضت خدایی بود! : )) البته مواردی از این دست هم خیلی نادر بود چون عموما معلمهامون از دنده چپ بلند میشدن! 😉
    (استاد تورو خدا کاری کنید دفعه بعد که میایم پنج شش تا پست اینجا باشه. حداقل! حداکثرش دیگه به کرم خودتون 😉 )

  • ثمانه گفت:

    ممنون محمدرضای عزیز٬ لذت بردم و یاد این داستان افتادم:
    “یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!
    چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.
    همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه‌هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه‌ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
    در آخرین لحظه که پدربزرگ می‌خواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می‌مونه!
    یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت… اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم. اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم. حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی…
    اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه… درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…
    و اینطوره که آدم‌ها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست…
    و این تفاوت عشـق است با ازدواج…”
    پی نوشت: موقع گوش دادن در حد فیلم زبان اصلی دیدن تمرکز داشتم٬ ماشالاااا به این سرعت صحبت کردن 😉

  • محمدرضا گفت:

    خوبه که حداقل شما قسمت های مربوط به خودتون رو رو سابت میزارید تا ما هم استفاده کنیم، کلا این که تو این مسائل بیزینسی برخورد نمیکنید برام جالبه 😉 🙂 موفق باشید

  • سینا گفت:

    محمدرضای عزیز،
    باهات موافقم،
    من همیشه از سخنرانیت لذت می برم.
    **
    محمدرضا شب قصه قبلت واسم چیزه دیگه ای بود،
    بارها گوش کردم،
    انرژی، امید و توش موج می رد،
    و من بعد هر بار گوش کردن حس خوب دارم،
    خلاصه اینکه خواستم بگم خاطر تو خیلی می خوام.

  • فریبا گفت:

    سلام به محمدرضا شعبانعلی استاد بزرگوار و دوست داشتنی که طی این مدت مطالب بسیاری ازش اموختم که مهم ترینش از دید خودم این بود که من نمیدانم مادامی که تلاشی برای دانایی انجام دهم
    با اینکه خودم میدانم که التماس دعا داشتن از همه عزیزانی که به این سایت سر میزنند برای رسیدن به مقصودی که دارم کافی نیست و باید خودم هم همه تلاشم رو انجام دهم ولی ایمان دارم که بسیار تاثیر دارد
    من هفته اینده با مدرک کاردانی میرم تا در ازمون حسابرسی یک موسسه حسابرسی شرکت کنم امیدوارم بتونم این اولین قدم رو برای رسیدن به هدفم که حسابرسیه خوب و محکم بردارم
    اگر کسی میدونه که چکار بکنم بهتر می تونم گام بردارم ممنون میشم بهم بگه
    التماس دعا

  • بهاره گفت:

    چه بحث خوبی رو مطرح کردید؛ وفور و راحتی دسترسی به منابع و واکنش ما نسبت به این وضعیت. همین الان که من و خواهرم با منابع محدود در حال راه بری یک استارتاپ هستیم کامل درک می کنم چی میگید. محدودیتها درک ما رو از اهمیت مدیریت مالی بالا برده و باعث شده یادبگیریم که هوشمنداته تر هزینه و بهتر بهره برداری کنیم، شاید اگر سرمایه قابل توجهی داشتیم ممکن نبود به این زودی یادبگیریم! 🙂

  • سمی گفت:

    وقتی از فراوانی موزیک و هارد و کتاب زبان می گفتی داشتم به فراوانی تو رابطه ها فک می کردم اینکه تو این فراوونی هم جنسای من، دیگه جایی برا دیده شدن نمونده. به هممون ابزاری نگاه می شه چون مطمئنن اگه این نشد یکی دیگه هست که جاشو پر کنه پس نبود این خیلی به جایی بر نمی خوره.
    مثل همیشه شاد باشید و سالم و سرزنده.

  • نهال گفت:

    سلام؛؛
    میم مثل مهندس؛؛
    میم مثل محمدرضا؛؛
    میم مثل معلم؛؛
    میم مثل مذاکره؛؛
    روزت مبارک مهندس محمدرضا شعبانعلی؛معلم مذاکره دوست داشتنی؛؛:-)

  • مهران فرجزاده گفت:

    مهندس عزیز روزت مبارک

  • بهار گفت:

    سلام استاد عزیزتر از جانم
    من هم شاید گذشته ای شبیه شما دارم . ولی من یک دختر خانم هستم و میخواهم اینقدر موفق بشوم و روزی شبیه شما بشوم که خانواده من به من افتخار بکنند. تمام چشم امید خانواده به من هستش ولی واقعا از هیچ تلاشی فروگذار نکردم . استاد کاش میشد با شما حضوری صحبت بکنم و شما راهنماییم بکنید. متاسفانه این شانس رو نداشتم .
    به امید روزی که شما رو ببینم.

    • بهاره گفت:

      چقدر خوبه که اینجا می شه دید که چقدر آدم با انگیزه تو مملکتمون داریم! بهارجان من حدس می زنم شما باید نوجوان یا مثل من در اوایل دوران جوانی باشی. این خیلی خوبه که دوست داری و تلاش می کنی مثل استادمون انسان مفیدتر و مولدتری برای جامعه باشی تا نه تنها خانوادت بلکه هم میهن هات هم به وجودت افتخار بکنند!
      من هم مشغول برداشتن گام هایی در مسیر ارزش آفرینی برای جامعمون هستم. اگر فکر میکنی که مسئله ای هست که من یا سایر دوستان میتونیم در جهت حلش کمک بکنیم حتما مطرح کن، شخصا خوشحال میشم به افراد پر تلاشی مثل تو در حد توانم کمک بکنم:)

      • بهار گفت:

        سلام بهاره جان .
        واقعا از لطفت ممنونم دوست خوبم.
        من کارشناسی ارشد MBA هستم. آدم پرتلاشی هستم البته این شاید فقط به درس خوندن خلاصه بشه . همیشه
        توی ذهنم این بوده که هم در زمینه کسب علم و هم در زمینه کار شبیه استاد عزیزم بشم. پتانسیلشو دارم ولی شرایط تا حالا برام فراهم نشده و از این قضیه رنج می برم.

        • بهاره گفت:

          چه جالب هم رشته ای هستیم!
          من یک پیشنهاد دوستانه دارم؛ هیچ موقع منتظر فراهم شدن شرایط نباش، خودت شرایطی که مطلوبت هست رو ایجاد بکن.
          من قبلا از صبحت کردن در جمع اضطراب می گرفتم و زمان هایی که می بایست برای دروس مختلف ارائه می دادیم حالم خیلی بد می شد. این قضیه خیلی اذیتم می کرد و دلم می خواست بتونم راحت برای یک جمع زیاد سخنرانی کنم. تصمیم گرفتم اساسی این مشکل رو حل کنم! به دوستانم در انجمن علمی رشته مون پیشنهاد برگزاری یک برنامه برای ورودی های جدید رو دادم و قرار گذاشتیم من به عنوان دانشجوی سال بالاتر بیام و در مورد رشته و دانشگاه مون صحبت بکنم…روز برنامه برای اولین بار در عمرم رفتم رو سن سالن اجتماعات، ایستادم و برای ۴۰ نفر حدود ۳۰-۴۰ دقیقه صحبت کردم! این طوری شد که مشکل ترس و اضطرابم تا حد زیادی حل شد و حالا می تونم خوب صحبت کنم.
          شما هم سعی کن فرصت های مطلوبت رو خلق کنی و مهارت های لازم برای یک مذاکره کننده حرفه ای رو در خودت تقویت بکنی. ان شالله که موفق می شی 🙂

  • علیرضا داداشی گفت:

    خوش به حال آنهایی که توانستند بروند.

  • شارون گفت:

    سلام،ظاهراً ۵ اسفند به نام روز مهندس نامگذاری شده. برای من این نامها خیلی غریب است.روز مادر، روز پدر، روز طبیب، روز دانشجو و…..نمیدانم در این روز قرار است چه اتفاقی بیافته! قراره یادمان بیاد چنین آدمهایی در کنار ما وجود دارند و از آنها تقدیر بشود. آنها همیشه هستند و بر اساس عملکردشان همیشه در یادها هستند و خواهند بود.
    اما چرا خیل عظیم انسانها را فراموش می کنیم؟؟؟؟
    روز فقرا و مستمندان، روز زنان بی سرپرست، و…. اینجا قرارمان میشود، آدمهایی که به توجه، عشق و امید نیاز دارند.

  • فرزانه گفت:

    محمدرضا = دکتر شریعتی بچه های دهه ۶۰

  • zeynab گفت:

    روزتون مبارک

  • مریم مهران گفت:

    سلام سعادتی داشتم در شب قصه شما باشم سی دی قبل را دیدم و شنیدم من ۴ سال است که شاگرد اقای دکتر شیری هستم و در سخنرانی های شما نبودم لذت بردم زیاد ممنون

  • سپید گفت:

    سمیه جان تاجدینی عزیزم و شادی جان قلی پور نازنین
    بسیار بسیار از دیدار دوستان و یاران خستگی ناپذیر آقای شعبانعلی خوشحال شدم،واقعا باعث دلگرمی هستین،بخاطر همه ی زحماتتون ازتون تشکر می کنم.

  • امید گفت:

    محمدرضا عالی بود عالی ، تو بی نظیری…
    فقط یک درخواست، یک خواهش!
    ظاهراً مخاطب شب قصه قراره نوجوانان باشند! خوب تا اینجا مهم نیست که قریب به اتفاق، این بزرگسالان هستند که مشتاقانه در این برنامه شرکت می کنند. مهمانان هم از میان افراد موفقی هستند که تجارب خود را در اختیار دیگران قرار می دهند. من نوجوان! که قراره توشه ای بردارم ، هنوز شیرینی حرفهای محمدرضا که از شدت واقعی بودن ، علیرغم سختی ، قابل درک تر است دارم مزه مزه می کنم و داره تو جونم می نشیند که یک دفعه میبرندم تو یک دنیای دیگر که ۱۸۰ درجه فرق می کنه !!! انگار یک دفعه انداختنم تو یک حوضچه آب یخ …
    قرار نیست، شهرت ، شعور ، محبوبیت و پایگاه اجتماعی و مردمی و…. همه در یک نفر جمع باشه. پس لطفاً لطفاً لطفاً
    ما که سره را از ناسره تشخیص میدیم، به خاطر آنها که می خواهند قدم در راه بگذارند! قبول نکن!!! نگذار تفاوت های آزاردهنده اجتماعی که مثل خوره روح بچه ها را اذیت می کند از دهان آنهایی که مثلاً الگو هستند شنیده بشود.به خاطر آیندگان…

  • سپید گفت:

    سلام محمدرضا جان شعبانعلی
    دیشب یکی از به یاد ماندنی ترین شبهای زندگیم بود،و امروز دلتنگ شدم،ممنون به خاطر لحظه های زیبایی که در ذهنم باقی گذاشتی،خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم از دیدارت،و در ذهنم با تمام محبت و توجه ای که در لحظه به همه بچه های اطرافت داشتی پررنگ تر ثبت شدی چون با چشمم تقسیم شدنت و حس تعهدت و فروتنیت رو دیدم، دیشب وقتی که از فرهنگسرا خارج شدم انقدر انرزی داشتم که به شوخی به دوستم گفتم میتونم تا رشت پیاده برگردم،دست خطت و جمله ی زیبات نه در دفترم که در قلبم حک شد،ممنون که هستی و ممنون که بی مهابا عشق می ورزی به اطرافیانت.

  • آوا گفت:

    سلام آقای شعبانعلی.روزتون مبارک.ایشالله همیشه شاد و سلامت باشید.

  • حسین گفت:

    من هم حامی ” جنبش ضد فراوانی ” هستم استاد 🙂

  • سید مصطفی جاویدحسینی گفت:

    مثل همیشه عالی و جذاب . shabanali.com برای من تبدیل به یکی از home page ها شده . ممنون

  • مریم گفت:

    استاد بسیار بینظیر بود میدونم که شما از کامنت های بیمحتوایی مثل کامنت من خوشتون نمیاد ولی دلم نیومد به زدن یک لایک بسنده کنم.بینهایت خوشبختم که با سایت شما اشنا شدم.
    استاد من هفته بعد یه کنفرانس قرار بدم موضوع کنفرانسم عزت نفس و میخوام از حرفای شما تو فایل مسیر اصلیتون استفاده بکنم استاد من دوست دارم که بگم که منبع این حرف ها از کجاست که شنوندگان کنفرانس من با شما اشنا بشن ولی میترسم استادم بگه کارت کپی و نمره نده منو ببخشید اگه مجبور بشم که نگم که این حرفای شماست نه من.
    استاد به ما قول داده بودید نیایش روزانتون توسایت بذارید ما منتظریم. استاد ما خیلی پر روییم ببخشید دیگه.

    • مریم گفت:

      ببخشید استاد مدتیه که کامنت های منو یا تایید نمیکنید یا انقدر دیر تایید میشه که خودمم یادم میره براتون کامنت گذاشتم میخواستم بدونم به دستتون نمیرسه یا اینکه شاید دوست ندارید من کامنت بذارم اگه این طوریه که خب پس کلا کامنت ندیم که زحمت تایید اونا حداقل از دوشتون برداشته بشه.ممنون میشم اگه جواب بدید

      • شهرزاد گفت:

        مریم عزیزم… این ویژگی «دنیای مجازی» هستش که گاهی اوقات سبب سوءتفاهم هایی اینچنین و تصورات اشتباهی در بین ما آدمها میشه که با واقعیت خیلی فاصله داره… واقعیت؛ حجم بالای کامنت ها، مشغله زیاد و فرصت های محدودی است که صاحبخونه مهربون این خونه میتونه از بین اوقات روزانه، به این بخش اختصاص بده.
        دوست خوبم… من به این حست احترام میذارم و ممکنه این حس برای هرکدوم از ما پیش اومده باشه یا بیاد ولی باید به این نکنه توجه کنیم که این مورد به همون دلایل بالا، ممکنه برای هر چند کامنت ، از هر فرد ، پیش بیاد و نیازی نیست که موضوع رو شخصی اش کنیم. پس نگران هیچی نباش دوست خوب.
        در مورد «عزت نفس» هم اگه بتونی در درون، به خوبی تجربه ش کنی، در بیرون ، به شگفتی هر چه تمام تر، از عهده ی کنفرانسش برخواهی اومد…

    • mina90 گفت:

      سلام مریم جون. ببخشید ولی چند تا سوال برام پیش اومد.
      یعنی استادتون ازتون منابعی که تو کارتون ازش استفاده کردید رو نمیخواد؟
      یعنی کاری که میخواید ارایه بدی بازخوانی فایل عزت نفسه؟‌
      ای کاش استادتون براتون یه چارچوب روشن میکرد که الان براتون این نگرانی پیش نیاد که در چه صورت کارت کپی میشه و با خیال راحت منبع کارت رو بگی. آخه معمولا میگن بیاید یه چیزی رو ارایه بدید مثلا یه بخش از یه کتاب که منبع مشخصه. یا میگن بیاید تحقیقی که انجام دادید رو ارایه بدید که اگر تحقیق منابعش مشخص نباشه ارزش نداره. نمیدونم ولی شاید یه چیزی تو مایه های انشاء ازتون خواستن که شما میخواید انشاء رو به خودتون نسبت بدید و اسم منبع رو گفتن یعنی کپی در اون صورت؟
      مریم جون من خودم و بچه هایی که کامنت میذارن رو عین یه قبیله دوست میبینم. و با کامنتم فقط خواستم ایده هایی که تو ذهنم از کنفرانس دادن هست رو به دوستم بگم تا شاید راه حلی باشه که بتونی با این سبک کار راحت منابعی رو که استفاده میکنی و دوست داری معرفی کنی رو بگی. پس به کامنتم فقط در حد نظرات دوستت نگاه کن و اگه دوستشون نداشتی نادیدش بگیر:-)

    • رویا گفت:

      سلام مریم جان
      چرا می گی کامنت بی محتوا ؟ اگه بی محتواست نفرستش ! این خود کم بینی آزار دهنده است ..امیدوارم برای تو هم آزاردهنده باشه و شرایطو تغییر بدی

  • شاهین سلیمانی گفت:

    عجب شب عجیبی بود….طوری بود که شب هم رویای عجیبی در خواب دیدم..! این برنامه ضمیر ناخوداگاه ما را هم در بر گرفت !

  • آرزو گفت:

    روزتون مبارک آقای مهندس.
    مرسی که هستین

  • ترانه گفت:

    سلام مهندس.روزتون مبارک….

  • مهرزاد علیزاده گفت:

    سلام
    بسیار بسیار جالب بود!! نکته ای بود که شاید کمتر تو زندگی خودم تا حالا بهش توجه کرده بودم.
    یه جورایی میشه گفت زندگی مون نیاز به دیفرگ (defrag) داره تا از این پراکندگی فراوانی ها دربیاد!! :))
    موفق باشید

  • آذر گفت:

    سلام استاد عزیزم عالی بود ممنون
    روزتون مبارک آقای مهندس 🙂

  • عارفه گفت:

    ممنون به خاطر این حرکت قشنگ خیلی خیلی ممنون

  • رویا گفت:

    مثل لدت افطاری نسبت به شام و نهار …

  • مهران فرجزاده گفت:

    درود بر محمدرضای عزیز

  • ویدا گفت:

    یک چیز مهم رو لازم می دونم بگم
    با خوب جمله ای شروع کردین : کار خیریه انجام شده
    اما برای شب قصه های بعدی به نظرم لازمه پخته تر عمل کرد تا تأثیرگذار باشه
    اینکه پرسش های خوب و خوب تر مطرح کرد و از مهمان ها پرسید… هم طرح پرسش هوشمندانه زمان و حوصله می بره و هم پاسخ دادن به اون
    مهمونی رو دعوت کنید که ته ته ماجرا یک چیزهای روشن رو برای مخاطب اصلی شب قصه (نوجوان ها) داشته باشه با یک دستاورد مهم بیایند بیرون
    مهمون دیشب (خانم کریمی) تخصصی در حوزه نوجوان نداشتند شاید هم می تونستند جواب های بهتر و راهگشا بدهند اما چون با پرسش ها آشنا نبودند و جوابی هم از قبل براش تهیه نکرده بودند ته ته داستان چیز خیلی پر رنگ و واضحی در نیومد.
    البته بخش آقای سهیل رضایی عاااااالی بود
    به ویژه اون جمله که گفتند: … اتفاقا من نگران نیستند…عالم میره به سمت پیچیدگی بیشتر از این و این هوشمندانه هست و طراحی همون عظیمی هست که خودش مواظب عالم و آدم هاش هست”

  • مریم .ر گفت:

    ممنون محمدرضای عزیز. چقدر صحبتهات دلنشینه، هم آموزنده ست و آدمو به فکر فرو میبره و هم لبخند به لبمون میاره.
    من این تجربه ی فراوانی رو تو منابع زبان و موسیقی داشتم. کتابهای زبانی دارم که اصلا نخوندم و آهنگهائی که اصلا گوش نکردم. کم و بیش میدونستم که داشتن منابع زیاد باعث سردرگمی میشه ولی الان با صحبتهای شما خیلی جدی تر بهش فکر میکنم و منابعم رو سعی میکنم بهتر مدیریت کنم.

  • li@ گفت:

    سلام.
    زيباترين و دلنشين‌ترين تبريك من را به پاس روز مهندس پذيرا باشيد. الحق كه شايسته‌ي اين تبريك و بيشتر از آن هستيد.

  • عطیه گفت:

    سلام استاد عزیزم
    از اینکه به فکر من و همه ی دوستانی که نتونستیم توی این برنامه ی خوب شرکت کنیم، هستید و منتظرمون نذاشتید ممنونم
    چقدر مفهوم زندگی با این نگاه، متفاوت و زیباست…
    ممنون که این نگاه رو به ما هم نشون دادید و نجربه های خودتونون رو با این عمق برامون بازگو کردید…

  • پريسا گفت:

    خب محمدرضا هم مثل بقيه بايد خونه تكوني كنه ديگه… منتها خونه تكوني ايشون از يك جنس ديگه ست

  • محمد مهدی گفت:

    دروود برمحمد رضای دوست داشتنی
    این ماه آخر سال کلا ماه پر کار و پر دغدغه ای است ، و می دوونم که به خاطر تراکم زیادی که برنامت داره کمتر می نویسی … ولی به قول حضرت حافظ :
    از دست غیبت تو شکایت نمی کنم ***** تا نیست غیبتی نبود لذت حضور 🙂
    خسته نباشی و خدا قوت دوست و استاد پر تلاش و دلسوز

    🙂 خدا به همراهت دوستم 🙂
    م.م.مسیبی

  • mina90 گفت:

    مینویسم فقط به خاطر اینکه یه درصد احتمال میدم ما که ننویسیم شما هم همون حس دلتنگی ممکنه بهتون دست بده که وقتی شما حتی برای چند روز کمتر مینویسید به ما دست میده. اگر نه بعد از حرفای شما من یکی که فقط باید ساکت بمونم و فکر کنم.
    راست میگید. فراوانی رو این طوری هم میشه نگاه کرد. من از امروز پایه نهضتتون هستم.

  • سما گفت:

    فقط میتونم بگم : ممنون که هستین

  • هومن گفت:

    وقتی نقشه راه دست توست، وقتی نگاهت متفاوت است (قبلا هم گفته ام این می تواند به پیش پا افتاده ترین موضوعات باشد ولی مهم است که نگاهی خاص است)
    وقتی چیزهایی را که می بینی می توانی تحلیل ویژه داشته باشی، وقتی ارائه راهکار با هوشمندی و خلاقیت همراه می شود. وقتی مطرح کردن آن در یک جمع فراز و فرودش را می شناسد، نگاه گرسنه مخاطب را می شناسد، اتصال موضوعات بی ربط بهم را می شناسد و بستن و پایان را می شناسد مهم نیست که چه قدرمجال داری ۱۰ دقیقه ات تاثیرگزاری ۱۰۰ها دقیقه “حرف” را خواهد داشت.

    ترکیب موضوعات قمپزهای یک جمع دوستانه، بیابان دور، رستوران های فرتگ، گرسنگی، بو کردن اسانس طالبی برای رفع آن، ملخی که در بیابان غنیمت بود، کاست و گرامافون و روز موسیقی و … و آسیب شناسی فراوانی منابع و منافع محدودیت ها و کاستی ها نتیجه ای داشت بی مثال!!!! شخصا از تو دوست خوبم ممنونم که تفکر و حرکت به سمت تعالی را اینگونه زیبا آموزش می دهی. من و تمامی همراهانم به این حضور افتخار کردیم

    و یک توصیه برای جناب آقای دکتر شیری و شب قصه ها: اگر می خواهید سخنان خوب دیگر قصه گوها “خوب” شنیده شود محمدرضا را بگذارید برای “تیر آخر”

    • کیان گفت:

      سلام
      فرقی نمیکنه اونوقت همه آخرش میان!
      به نظرم بجز اینکه ایشون از استعداد ذاتی برخوردارند خصوصیت خوب دیگه ای هم دارن که برای وقت و شعور شنونده ارزش قایل هستند و برای کاری که میکنند وقت می گذارند.
      خیلی جالب بود که فقط ایشون اسلاید داشتند و از ایده پردازی شخصی منسجم بجای استناد به مفاهیم نخ نما شده
      استفاده کردند.
      به نظرم خانم کریمی که خیلی تو شرایط بد و ناهماهنگی قرار گرفتند و سوالات و دادن اون کاریکاتور به ایشون و سایر موارد به ایشون برخورنده بود.علاوه براینکه برای ۴۰۰ نفر اصولا احتیاجی به دعوت صفحه فیس بوک ایشون نبود چرا که
      مخاطبین مهندس شعبانعلی و دکتر شیری به مراتب بیشتر از این تعداد هستند
      و چه بسا که دکتر شیری بعنوان سخنران اصلی برای بسیاری از مخاطبین جذاب تر می بودند تا در جایگاه میزبان!
      آقای رضایی هم که کلا انقدر پراکنده حرف زدند یا تکراری که من کلا متوجه نشدم.
      البته قبول دارم که شاید اشکال از هوش من باشد ولی فکر کنم مقایسه خانم کریمی و بامبو اصولا قیاس مع الفارق
      است وسایر موارد این چنینی که در صحبت های ایشان کم نبود.
      آقای شعبانعلی عزیز میدونم شاید بخاطر اشاره به اسامی شاید نوشته منو منتشر نکنید
      ولی خواهش میکنم اجازه بدین با انتقاد صریح استانداردهای خودمون رو ارتقا بدیم.
      بعنوان یک شرکت کنده از شما متشکرم که با حضورتون بخش کوچکی از شب قصه رو خاطره انگیز وپربار کردین.
      بخاطر همه احترامی که برای مخاطبین قایل هستید سر تعظیم فرود میارم.

    • امید گفت:

      هومن عزیز، اینطوری تا به محمدرضا برسی آماج تیرها قرار گرفتی و دیگر چیزی ازت نمانده که محمدرضا بخواهد به هدف بزنه!!!!

      • هومن گفت:

        قبول دارم سخته که منتظر بشینی تا محمدرضا بیاد بالا ولی اشتیاق کمکت می کنه

        • کیان گفت:

          اقای محمدرضا لطفا پست من رو منتشر کنید که اول یا آخر بودن زمان اجرای شما کمکی به کل قضیه نمیکنه.
          “خانه از پای بست ویران است…”
          من قصدم فقط بالا بردن استاندارد بود ونه توهین به شخص خاصی.
          انقدر برنامه رو بد تدوین کرده بودند که حس میکردی بداهه گویی منجر به هزل و هجو گویی شده.
          البته بجز بخش شما که بطور معجزه آسا منسجم و حساب شده و مستدل مطرح شد که در غیر اینصورت بهتر بود بجای برگزاری شب قصه فقط شماره حساب اعلام کنند تا خیرین انقدر از کار خیر احساس پشیمانی نکنند.
          درضمن اگر شما انتقاد ما رو مطرح نکنید پس چطوری میتونیم صدامون رو به عزیزان مجری طرح برسونیم؟

  • سیمین-الف گفت:

    سلام استاد عزیز و پر تلاش
    سلام گروه همراه و همکار عزیز استاد
    سلام دوستای این خونه
    من دیشب در این شب قصه حضور داشتم.جای همگی تون خالی،خیلی خوش گذشت.
    معنی تجربه عمیق زندگی رو میشد با حس عمیق اون تجربیات، در گفته های ارزشمند استادمون لمس کرد.
    وقتی چند روز آب مناسب نداشته باشی و چایی تو با آب شور بخوری و نتونی حموم کنی، اونوقته که حس خوبو عمیقی داری از هر نوع چایی که می خوری با هر کیفیت و از حموم کردنت لذت می بری . اونوقته که به ارزش قطره قطره ها ی آب پی می بری. (در تجربه سفری به کویر )
    خدارو شاکرم به خاطر آشنایی ام با دکتر شیری عزیز وآشنایی با استاد گرانقدرم.برایتان سلامتی وشادکامی آرزو دارم.
    پایدار وبرقرار باشید.

  • شهرزاد گفت:

    ممنووووون … بهترین کاری که می تونستین برای ما که نتونستیم توی برنامه شب قصه باشیم، انجام بدین، همین بووود. ممنون.:)

  • پسرک خامه فروش گفت:

    سلام محمد رضا
    حسرت و دلتنگی، تنها توصیف از احوال دیشب من بود…

    • شهرزاد گفت:

      چرا آخه… ؟ پسرک خامه فروش عزیز …
      امیدوارم دیگه هیچوقت این حس نیاد سراغتون. اگرچه بعضی وقتها همین دلتنگی ها هم قشنگه و آدم رو عمیق تر به عمق احساس و تفکرش فرو می بره …

      • پسرک خامه فروش گفت:

        سلام شهرزاد خانوم
        “حسرت”
        از بابت عدم توفیق شرکت در برنامه فوق؛ که تمام ۳ ساعت ۱۹ تا ۲۲ رو عذاب آور برام کرده بود..(طوری که میگفتم الان دارن بلیت بچه ها رو چک میکنن…الان بچه ها رفتن توو سالن… الان محمد رضا اومد پشت میکروفن…)
        و “دلتنگی”
        از بابته اینه که ما یه «محمــــد رضــا» که بیشتر نداریم… 🙂

        • شهرزاد گفت:

          آهاا .. از اون لحااظ.. . 🙂
          ممنون از توضیح قشنگتون. من فکر کردم شما اونجا توی برنامه تشریف داشتید و در عین حال این حس رو داشتید…! برای همین تعجب کردم! خوب، فکر کنم این یه حس مشترک بین همه اهالی این قبیله بوده که نمی تونستن اونشب اونجا حضور داشته باشن. و چه سرمایه ارزشمندی است برای محمدرضای عزیز، داشتن دوستان مهربون و وفاداری چون شما …
          در هر صورت امیدوارم همیشه شاد باشین و شوخ طبعی های قشنگتون زینت بخش کلامتون.:)

          • پسرک خامه فروش گفت:

            من که گفته بودم قابلیت اینو دارم که نیم ساعت حرف رو توو ۲ جمله خلاصه کنم!!
            و کاملا هم به خودم حق میدم که مخاطبم باید کل اون نیم ساعت حرفو از اون ۲ جمله ام متوجه بشه و درک کنه! 🙂
            من نمیدونم مردم چرا انقد توانایی هاشون کمه!!؟ 🙂