سبک زندگی یا سطح زندگی؟ گران‌ترین چوب لباسی دنیا (گام پنجم)

پیش نوشت صفر: این مطلب در ادامه‌ی چهار مطلب قبلی (گام اول، گام دوم، گام سوم، گام چهارم) نوشته شده و در صورتی که فرصت نکرده‌اید چهار مطلب قبلی را بخوانید، پیشنهاد (و در واقع خواهش) من این است که ابتدا سری به آنها بزنید.

پیش نوشت ۱: گران ترین چوب لباسی دنیا

با یکی از دوستانم در مورد دستگاه تردمیل حرف می‌زدیم، گفت: ما تردمیل خریدیم و برای مدت کوتاهی از آن استفاده کردیم. اما به سرعت، شور و شوق آن از بین رفت و به یک چوب لباسی در کنار اتاقم تبدیل شده.

تردمیل‌های چوب لباسی شده، قبلاً هم به چشمم آمده بودند. اما شاید چون کسی برایشان نامی نگذاشته بود، آنها را ندیده بودم. چیزهای زیادی هست که به چشم می‌آید اما دیده نمی‌شود. همچنانکه صداهای زیادی به گوش می‌رسد اما شنیده نمی‌شود.

طی این مدت، با هر یک از دوستانم صحبت می‌کردم که در خانه‌اش تردمیل داشت، در مورد چوب لباسی می‌پرسیدم و بسیاری از آنها، حرفم را تایید می‌کردند.

این داستان را فعلاً تا همین‌جا نگه داریم و به سراغ بحث اصلی برویم.

پیش نوشت دو: رویای بازنشستگی

دوستی دارم که هر وقت من را در حال مطالعه می‌بیند می‌گوید: محمدرضا. برنامه دارم که وقتی بازنشسته شدم، تقریباً تمام وقتم را به مطالعه بپردازم.

من هم همیشه به شوخی، واقعیتی جدی را به او یادآوری می‌کنم و می‌گویم:

اگر سری به بهشت زهرا بزنی و متوسط سن فوت شدگان تهران را ببینی، متوجه می‌شوی که احتمال اینکه بازنشستگی را ببینیم، چندان زیاد نیست. به نظرم اگر برنامه‌ای داری همین روزها انجام بده!

او هم همیشه می‌گوید:

اگر قرار است تا این حد زود بمیرم، به نظرم گزینه‌های بهتری در مقایسه با کتابخوانی وجود دارد! (گزینه‌اش را هم می‌گوید. اما من خجالت می‌کشم بگویم. همان چیزی است که شما هم احتمالاً الان دارید به آن فکر می‌کنید).

آخرین جمله‌ی من هم این است که:

اگر دانش دغدغه‌ات نیست، لااقل به بهداشت توجه داشته باش!

این مکالمه، بارها بین ما انجام شده است.

پیش نوشت ۳: تمام آنچه در این مطلب می‌گویم، صرفاً‌ یک تجربه‌ی شخصی است. تجربه‌ی یک مشاهده‌گر. هیچ استدلالی برای آن ندارم. اما اگر کسی بود که به من می‌گفت: محمدرضا به تو اعتماد دارم و حاضرم یکی از صدها و هزاران حرف و نوشته‌ات را بدون استدلال علمی و پشتوانه‌ی تحقیقات آکادمیک بپذیرم، از او خواهش می‌کردم که آن اعتماد را در اینجا سرمایه گذاری کند. چون نمونه‌هایی که در تایید این حرفهایم دیده‌ام کم نیستند و به بخشی از باورهایم تبدیل شده است.

اصل بحث:

فرض کنید امروز می‌خواهیم برای سالهای آتی خود، برنامه ریزی و هدف گذاری کنیم. هیچ کس هم افکار ما و نوشته‌های ما را نمی‌بیند. در خلوت خودمان هستیم و فکر می‌کنیم و می‌نویسیم.

بالای صفحه نوشته‌ایم: توصیف یک هفته از زندگی معمولی و روتین من در ده سال (یا بیست سال)‌ بعد.

به فرض اینکه ذهن خود را آزاد بگذاریم و به موانع عملی دسترسی به این رویاها فکر نکنیم می‌توان حدس زد که در برگه‌ی بسیاری از ما، چیزهایی از این جنس ظاهر می‌شود:

آن روز شرکت خودم را دارم.

دیگر مثل الان، به این در و آن در نمی‌زنم. خانه‌ی بزرگی در بهترین نقطه‌ی شهر دارم. صبح بیدار می‌شوم. در باغ بزرگ خانه‌ام پیاده روی می‌کنم. شاید هم روی تردمیل خانه‌ام که روبروی پنجره‌ای رو به یک باغ بزرگ قرار داده شده، بدوم. بعد هم چای یا قهوه درست می‌کنم و می‌نشینم و آن را می‌نوشم و کمی مطالعه می‌کنم. بعد کم کم (حدود ۱۱ صبح) ماشین گرانقیمت خودم را برمی‌دارم و به دفتر کارم می‌روم و کمی با همکارانم در مورد پروژه‌های بزرگی که داریم صحبت می‌کنم.

عصرها، زودتر از کار بیرون می‌آیم و با کسی که دوستش دارم، عصرانه‌ای می‌خورم یا قدم می‌زنم.

دوست دارم هر هفته،‌ حداقل یک شب، به تئاتر یا کنسرت بروم. حتماً قبل از خواب، در اتاق مخصوصی که در خانه‌ام برای کتاب و کتابخوانی درست کرده‌ام، تنم را روی کاناپه رها می‌کنم و چند صفحه‌ای کتاب می‌خوانم. به نظرم آخر هفته‌ها را هم، باید مهمانی‌های بزرگ بگیرم و همه‌ی دوستانم را دعوت کنم تا دور هم خوش باشیم.

مطمئنم که بسیاری از دوستانی که الان، این نوشته را می‌خوانند، حداقل یک بار در طول زندگی، این شکل از هدف‌گذاری را انجام داده‌اند:

ترسیم چشم اندازی چشم نواز از آینده و نوشتن آن بر روی کاغذ

واعظان موفقیت می‌گویند اگر اهدافت را بنویسی، احتمال عملی شدن آنها بیشتر است. حتی اگر هر روز آنها را مرور کنی، احتمال اینکه کائنات هم – از روی مهر یا ترحم – با تو همراهی کند زیاد است. حتی می‌گویند راز بزرگ عالم هم، همین تصویرسازی‌های ذهنی و نیندیشیدن به موانع احتمالی است.

نمی‌خواهم بگویم اینها درست نیست یا دروغ است. اما باور دارم که ساده‌سازی‌های زیادی در این توضیحات انجام شده.

کسی که امروز، دیر از خواب بیدار شده و شتابزده از این سو به آن سو می‌دود و لقمه‌اش را در راه می‌خورد و دنبال آخرین اتوبوس یا تاکسی می‌دود تا به آن برسد و تمام راه در استرس دیر رسیدن به یک جلسه کلاس یا جلسه‌ی کاری است، حتی اگر (به فرض محال) روزی رولزرویز فانتوم هم سوار شود، آن تصویر رویایی هالیوودی را تجربه نخواهد کرد: مرد یا زن اتوکشیده‌ای که روزنامه در دست دارد و در صندلی عقب ماشین، سر در کاغذ فرو برده و با آرامش و وقار و کاریزمای خاصی، اخبار را نگاه می‌کند.

بلکه احتمالاً با همان ماشین لوکس، پشت چراغ قرمز ایستاده. مدام بوق می‌زند تا شاید دل پلیس بسوزد و وضعیت چراغ را تغییر دهد. به زمین و زمان فحش می‌دهد و درست مانند سگی که در قفس افتاده، بال بال می‌زند.

کسی که امروز، وقتی از خواب بیدار می‌شود، نرمش یا پیاده روی نمی‌کند. کسی که برای رفتن به نانوایی کوچه بالایی هم به دنبال سوییچ ماشین می‌گردد،‌ اگر روزی حیاط خانه‌اش باغی بزرگ باشد و اتاق خوابش هم به تردمیل مجهز باشد، نه در آن باغ قدم خواهد زد و نه بر روی آن تردمیل رو به باغ، خواهد دوید.

کسی که امروز، کتاب نمی‌خواند و فرصت خلوت خود را در شبکه های اجتماعی پرسه می‌زند، در بازنشستگی هم، کتاب نخواهد خواند. بلکه به دنبال شیوه‌های جدید خاله زنک بازی خواهد رفت.

دانشجویی که امروز دنبال جزوه‌ی خلاصه درس است تا مجبور نشود کل کتاب درسی را بخواند، اوج مطالعه‌ی سالهای بعدش هم، خواندن جملات کوتاه و نقل قول خواهد بود و در زمان پیری هم، به یک مغز چروکیده‌ی تعطیل با حرف‌ها و تحلیل‌های کوتاه و تکراری تبدیل می‌شود که فرزندان و نوه‌ها، اگر هم به فرض پای حرفش بنشینند و به او لبخند بزنند یا از سر ترحم است و یا تحقیر.

جدای از تجربه‌های زیادی که – لااقل برای من – چنین فرضی را تایید می‌کند، می‌توان استدلالی هم برای آن پیدا کرد.

سبک زندگی ما، بر اساس الگوهای ارزشی و مدل ذهنی ما شکل می‌گیرد. به عبارتی، معیارهای ذهنی به کندی و به سختی تغییر می‌کنند و آنچه در دنیای واقعی تغییر می‌کند، مصداق‌های آن معیارهاست.

من اگر امروز برای سلامت خودم وقت نمی‌گذارم (حتی در حد نرمش ساده داخل خانه) می‌توان نتیجه گرفت که در نظام ارزشی ذهن من، سلامت جایی ندارد و یا لااقل اولویت ندارد.

تصویر ذهنی باشگاه رفتن یک روز در میان و داشتن استخر بزرگ در پشت بام و یا باغ بزرگ اختصاصی برای پیاده روی، حتی اگر از لحاظ مالی قابل دستیابی باشد، از آنجا که با الگوی ارزشی ذهن من سازگار نبوده و نیست، جایگاهی در زندگی‌ام نخواهد یافت.

کسی که امروز، خواندن چند صفحه کتاب را  نمی‌تواند در برنامه روزانه‌اش قرار دهد و مدام از گرفتاری‌ها حرف می‌زند، آن روزها هم از آمد و رفت فرزند و نوه و انجام یک پروژه کاری به عنوان کمک خرج بازنشستگی حرف خواهد زد.

کسی که امروز، نمی‌تواند موبایلش و چراغ‌های اتاقش را یک ساعت خاموش کند و یک آلبوم موسیقی را تمام و کمال و با روح و جان بشنود، در اوج رفاه و ثروت هم، کنسرت جزو برنامه‌های زندگی‌اش نخواهد شد و اگر هم بشود، گپ‌های قبل از کنسرت و اتفاق‌های بعد از کنسرت است که در زندگی‌اش سهم خواهد یافت.

کسی که امروز، نمی‌تواند حوصله کند و یک نمایشنامه را از اول تا آخر بخواند، اگر روزی ثروتی داشته باشد که بتواند نمایشی اختصاصی را صرفاً‌ برای خودش روی صحنه‌ی سالن مرکزی تئاتر شهرشان ببرد، باز هم احتمالاً‌ چنین کاری نخواهد کرد.

کسی که امروز، نمی‌تواند در پارک اطراف خانه‌اش قدم بزند و از دیدن درختان لذت ببرد، اگر سالها بعد در ونگن سوییس و در دامنه آلپ هم باشد، از آنجا دستاوردی جز چند سلفی نخواهد داشت.

کسی که این روزها، نمی‌تواند نیم ساعت در روز را خالی کند تا با شریک عاطفی‌اش، تلفنی یا حضوری حرف بزند و یا حتی، چت کند (بدون اینکه ۵۵ نفر دیگر هم همزمان مسیج بزنند و سه کار موازی هم انجام دهد) اگر سالها بعد در اوج رفاه و ثروت هم باشد، آن لذت قدم زدن روزانه با معشوقه‌اش را تجربه نخواهد کرد.

سطح زندگی ما به تدریج تغییر می‌کند اما سبک زندگی ما آنقدر که در ابتدا به نظر می‌رسد، تغییر نخواهد کرد. یا اگر بخواهم دقیق‌تر و قابل دفاع‌تر بگویم:

بر خلاف تصور عامه‌ی مردم، تغییر سبک زندگی دشوارتر از تغییر سطح زندگی است.

ضمن اینکه تغییر سطح زندگی، زمان نسبتا‌ً‌ زیاد می‌خواهد و تغییر سبک زندگی، اراده‌ی زیاد.

مسئله اینجاست که اگر بپذیرم که سبک زندگی خود را بررسی کنم و تغییر دهم، سهم زیادی از بار زندگی بر دوش خودم خواهد افتاد و این برای بسیاری از ما شیرین نیست.

بهتر است برای سطح زندگی هدف گذاری کنم. این کار دو مزیت دارد: اول اینکه مربوط به زمان‌های دور است و این خود به معنای نوعی به تعویق انداختن و اهمال کاری است. پس می‌توانم فعلاً هدف بگذارم و هیچ کار خاص بزرگی نکنم.

دوم هم اینکه می‌توانم بعداً خیلی‌ها را مقصر اعلام کنم. مثل همان دوست من که در توجیه رشد نکردن و شکست‌هایش می‌گفت بیل گیتس هم اگر در ایران بود، دور میدان ولیعصر، سی دی می‌فروخت!

پی نوشت یک : دوستانی که اینجا توضیح می‌دهند که فشار زندگی زیاد است و هزار بدبختی داریم و این حرف‌ها زیادی رویایی است و …، به نظرم بد نیست که بحث اختیار حداقلی را بخوانند.

پی نوشت دو: به فرض که بعضی دوستان، اصل بحث من را پذیرفته باشند که سبک زندگی و مدیریت و تغییر آن مهم است، حق دارند بگویند که: تا اینجا به عنوان یک حرف خوب یا شعار خوب، این را می‌پذیریم. اما با حرف نمی‌شود کاری کرد.

تعریف دقیق‌تر تو از سبک زندگی چیست؟ اگر می‌خواهیم آن را تغییر دهیم، چگونه باید این کار را کرد؟ آیا می‌شود تغییراتی را از الان شروع کنیم که تا همین عید (که تو از آن حرف می‌زنی) اثراتش را ببینیم؟

این بحث، موضوع گام ششم خواهد بود.

پی نوشت سه: چند وقت پیش، همین حرف‌ها را به شکل خلاصه در اینستاگرام گذاشته بودم.

سبک زندگی یا سطح زندگی

شاید حالا که این همه پرحرفی من را دیدید، بهتر درک کنید که چرا اینستاگرام را برای تنفس، تنگ دیدم و رها کردم و به اینجا آمدم.

پی نوشت ۴ – این چیزی که نقل می‌کنم، مستقیماً ربطی با بحث‌های فوق ندارد. اما بعد از نوشتن این بحث، جمله‌ای از آقای علیرضا داداشی دوست متممی خوبمان به یادم آمد:

اگزوپری که من می‌شناسم، اگر خلبان هم نمی‌شد، باز هم دنیا را از آسمان می‌دید.

برنامه ریزی

 

+462
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


95 نظر بر روی پست “سبک زندگی یا سطح زندگی؟ گران‌ترین چوب لباسی دنیا (گام پنجم)

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    علیرضا داداشی، امروز در جنگ نابرابر بین «سطح» و «سبک» گرفتار شده و دارد به خودش می پیچد. همه ی تلاشی که می کند برای ارتقاء «سبک زندگی» است. از کودکی هم به شکلی ناقص و به هم ریخته به همین موضوع فکر می کرده.
    اما این کاری دشوار است.
    دشوار نه از آن جهت که به نقل بعضی ها از بیل گیتس نوشتی، از آن جهت که سبک زندگی عوض شدنی نیست. من شخصاً روزی به شناخت سبکی از زندگی رسیده ام که به نظر خودم با عده ی زیادی از اطرافیانم متفاوت بوده و البته این اصلا برایم مهم نبوده. حدود ۴۰ سال است تلاش می کنم این سبک را که متفاوت از دیگران است حفظ و البته به روزش کنم.
    هنوز به نقطه ی رضایت بخش این سبک نرسیده ام. بعید هم می دانم که برسم. دستاوردهای خوبی داشته ام ولی با توجه به تلفاتی که من داده ام و مرتبا دارم می دهم (همان چیزهایی که دیگران دارند و برای من مهم نیست و خیلی وقت ها مجبورم برایشان بی اهمیتی اش را توضیح بدهم.)، اگر انرژی ذخیره ای داشته باشم صرف ادامه ی مسیر رسیدن به این سبک خواهد شد.
    حال، چطور می توانم بعد از آن، سبک دیگری را جای گزین کنم؟ چطور سبک زندگی ام را عوض کنم؟ باور کن نمی شود مگر به هزینه ی بسیار.
    پس به این فکر می کنم که کمک حال دیگرانی باشم که می توانند با تجربیات من و کمک های من احتمالا سبک درست تری را پیدا کنند.
    ولی محمدرضای عزیزم، کمتر کسی مایل است حتی دموی این سبک زندگی را ببیند؛ چه برسد به این که انتخابش کند و کمک مرا بپذیرد.
    کمی غُر بزنم؟ نه فقط دانشجوهای بسیاری دنبال گذران وقت هستند، بلکه استادانی هم می بینم که همین شیوه را انتخاب کرده اند. پدر و مادرها هم،کودکان و نوجوانان هم. نویسندگان بسیاری که قلم شان را غلاف کرده اند، هنرمندان که همیشه گمنام بوده اند، روشنفکران که … بماند.
    دنبال تلاش برای ارتقاء کیفیتی، می گویند مگر اینجا فلان جاست و دانشگاهش فلان دانشگاه. مگر مردم ما مردم فلان نقطه هستند و مگر … و مگر…. و تا بخواهی از این دست حرف ها.
    ذهن پریشان را جمع کنم: در سبک انتخابی من، بهبودِ یک نفره معنا ندارد. ولی نفر دومی کو که به بهبود همدیگر کمک کنیم؟

    دل پری دارم محمدرضا. در حال جنگ با خودم بودم که سیمین ابراهیمی مهربان مرا از وجود این پست دوست داشتنی ات با خبر کرد. خدا حفظش کند. فقط همین را کم داشتم. شاید باید روز اول این مطلب را نمی دیدم تا امروز که بهانه ی بیشتری برای نوشتن دارم بخوانمش.
    راستش خیلی نمی دانم چه نوشتم. آن که مرا می شناسد،مفهوم نوشته و سخنم را فراتر از کلماتم درک خواهد کرد.
    سایه ات برقرار معلم عزیزم.

  • سمانه هرسبان می‌گه:

    فکر کنم بعد خوندن دوباره این مقاله، چگونه آشتی کردن با ابهام برام روشنتر شد. خیلی راحتره بر اساس جایی که میخواهم باشم سبک زندگیمو عوض کنم. انگار قدم ها کوچیکتر میشن و خلاصه میشه حرکت کرد

  • محسن نوری می‌گه:

    وقتی چشم انداز رویایی ای که محمدرضا گفته بود رو خوندم خیلی به چشم انداز من نزدیک بود. اما چیزی که محمدرضا در مورد تایم لاین سبک زندگی گفت کاملا برام قابل درک بود و منطقا میدیدم که امتداد این خط سبک زندگیم از اون چشم اندازی که تصور کردم داره روز به روز دورتر میشه.

    چند روز پیش داشتم به کلیپ بالانس فکر میکردم و دیدم چقدر زندگی رو باید روی بالانس نگه داشت. بالانس خانواده و محیط کار. بالانس تفریح و کار. در شرکتمون بالانس واحد تولید و فروش. حتی در معاملات بالانس رضایت مشتری و سودآوری ما. به نظرم هنر انسانهای موفق نگهداشتن همین بالانسها توی زندگی هستش.

    میگن قدرت یک زنجیر به اندازه قدرت ضعیف ترین حلقه اونه.

    یک بزرگراه دویست کیلومتری با پهنای دویست متر اگه فقط در یک نقطه به پهنای دو متر برسه ارزش اون بزرگراه با آن عظمت به اندازه یک جاده دو متری خواهد بود. حالا هزاران نفر هم بیان و بگن دویست کیلومتر جاده رو به خاطر یک متر محدودیت زیر سوال نمیبرن! من و شما که تجربه رانندگی در شرایط مشابهش رو داریم نظرمون عوض نمیشه.

    شاید بتونیم بگیم ارزش زندگی ما به اندازه پایین ترین قسمت بالانس زندگیمون باشه.

    مثلا اگه بالانس زندگی رو با سه شاخص سلامت، درآمد و شادی در نظر بگیریم، کسی که بالاترین درامد رو داره (مثلا با نمره ۱۰۰) اما سطح شادی و سلامتش پایینه (مثلا شادی و سلامتش نمره پنج داره) با کسی که در هر سه مورد پایین ترین نمره اون رو داره تفاوتی نداره (مثلا کسی با سطح شادی۵ سلامت۵و درآمد ۵).

    با این اوصاف به نظرم میشه گفت که هر وقت یک سطح زندگی رو بالاتر بردیم اون سطح رو در همون وضعیت بهتره نگه داریم و انرژیمون رو روی سایر سطوح بذاریم تا یک رشد لذتبخش داشته باشیم.

    شاید چشم انداز آرمانی ما که نمونه اش رو محمدرضا گفت گزینه خوبی باشه برای پیدا کردن شاخصهای اصلی زندگی تا بتونیم بعد اون شاخصها رو هم سطح با هم رشد بدیم تا به اون ایده آل خودمون برسیم.

     

  • محسن نوری می‌گه:

    محمدرضا ممنونم. نکته ای رو گفتی که سالهای سال هستش دارم مسیر خلافش رو طی میکنم. یعنی هر روز سبک زندگیم رو سخت تر از قبل کردم به امید سطح زندگی بالاتر در آینده و ساختم سبک زندگی بهتر!الان که این رو خوندم میبینم نیاز به یه تجدید نظر روی سبک زندگیم دارم.

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    سلام و مثل همیشه سپاس.
    چند روزی به شدت مریض بودم و متاسفانه نتوانستم همراه به روز بحث باشم، امشب از گام پنجم شروع کرده ام به مطالعه و رسیدن به گام های بعدی.
    این نوشته با همه ظرافتی که در بیانش داشتی، برای من تداعی کننده محتوای کانال مدلِ ذهنی بود. بعد خواندن آن کانال باید اعتراف کنم که تکان عجیبی خورده ام و شاید هنوز در گیجی یافتن و دیدن مسیر درست هستم. اما هنوز موفق نـشده ام، ابهام آلود تلاش میکنم
    .
    یک اعتراف که شاید برای دوستان پیگیر این محتوا «سبک و سطح زندگی» به درد بخورد :
    تقریبا سه ماهی هست که گرفتار ِ مفهوم مدل ذهنی شده ام و حتی مطالب ارسالی را هم به شکل جـزوه در آورده در دسترس خود دارم؛ اما واقعا بحث بسیار بسیار جدی تر از آنچیزی هست که در نگاه و مطالعه نخست با آن مواجه می شویم.
    اگر بخواهم از دلیل ناکامی ِ شیرین خود بگویم که شاید هم برای شما جالب باشد این است که سه ماه است درگیر این درس و مفهوم هستم و تلاش ها و میکرواکشن های ریزی را هم تجربه کرده ام و انجام می دهم اما دیشب اتفاقی افتاد که فهمیدم هنوز کار زیادی دارم و بحث ِ سبک زندگی بسیار عمیق تر از آن حرفهاست
    دیشب به همراه دوستم پس از پایان یک سمینار قدم زنان به خیابان فرشته در ولیعصر رسیدیم، به دوستم گفتم بیا برای اولین بار در این خیابان معروف مولتی میلیاردرها قدم بزنیم و در مورد کار صحبت کنیم. (قبل از آن هیچوقت برای قدم زدن آنجا نرفته بودم) از سبک خانه ها و تردد ِ ماشین های گرانقیمت و توقف در جلوی یک نمایشگاه با ماشین های رویایی و قدم زدن در مرکز خرید و….. دیده ها و گفته های ما بود
    امشب که این مطلب را دوباره خواندم و مطالب مدل ذهنی را مرور کردم، به محتوای حرفها و آرزوهای دو جوان جویای نام :) که فکر میکنم می بینم بالای ۶۰ درصد از دغدغه من هنوز از جنس سطح زندگی بوده و این یک تلنگر عجیب و سخت است. برای کسی که فکر می کند تئوری را عمل میکند! اما در واقع فعلا در مرحله پذیرش ِ ناقص هستیم!
    چه رسد به زندگی با آن و مهارت شدن ِ مدل زندگی و دغدغه ی سبک زندگی.
    .
    این تطبیق خوب امشب با قدم زدن دیشب و سنجش ِ آنچه سبک و سطح زندگی نامیده شد، برای من کافیست تا دشواری و سخت بودن مسیر ِ تغییر و اصلاح سبک زندگی را بیشتر باور کنم
    راه درازی پیش روست معلم عزیزم.
    با تو و دوستان دیگر همراهم.

  • مسافر می‌گه:

    استاد عزیز سلام
    هر زمان خودم یا کسی به بهونه کمبود وقت، از انجام بعضی از کارها شونه خالی میکنه بیاد کتاب “استاد عشق” دکتر حسابی میفتم که جناب دکتر در اوج کارهای مهم و حیاتی ساعت ۹تا ۱۰شب برای مرور درس با پسر باغبانش وقت میذاشت و ساعت ۱۰تا ۱۱ شب نوبت به کار کردن با بچه های خودش بود. در حالیکه من که شخصی با مسوولیت بسیار ناچیز در زندگی هستم برای وقت گذاشتن با خانواده ام فرصت ندارم، چه برسه به اینکه بخوام برای کارهای بزرگ زندگیم برنامه ریزی کنم.

  • اکبری می‌گه:

    سلام، فقط میتونم بگم این متن مثل پتک خورد تو سرم. حالا میفهمم چرابااینکه تو چندماه گذشته کل شرایط زندگیم تغییر کرده و به چیزی که میخواستم نزدبکترشده ولی همچنان کلی از کارایی که میخواستم انجام بدمو ازقبیل ورزش روزانه به تعویق میندازم. ممنونم، خیلی ممنونم. انگارواسه انجام یه سری کارها ،چیزی باید درون ادم تغییر کنه ، نه بیرون.

  • علیرضا می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    نمیدانم چی بگم و از کجا بگم. من تا بحال به این صورت نگاه نکرده بودم. من بر اساس اهدافی که تعیین میکنم مسیرم رو طی میکنم. بر اساس آنها تمام تلاشم رو انجام میدم و با تمام وجودم برای رسیدن به آنها دست و پا میزنم ولی مصداق آهسته و پیوسته رو تو زندگی ام سعی کردم اجرا کنم. به آرامی و آهستگی و پیوسته کاری رو انجام بدم. بیشتر وقتها به اهدافم فکر میکنم. به مواردی که دوست دارم بدست بیارم فکر میکنم و به رویاهام فکر میکنم. واقعا برنامه های چندساله تو ذهن داشتم و سعی میکنم برای خودم درست کنم. این هدفها و رسیدن بهشون “حس خوب” بهم میدن. ولی تا بحال به سبک زندگی فکر نکردم. به اینکه به جای “اهداف”، “سبک زندگی” برای خودم درست کنم. این مورد که اشاره کردی موضوع جدیدی برای من هستش. تا جایی که تجربه دارم برای رسیدن به اهدافم مجبور شدم “سبک زندگی ام” رو عوض کنم. مجبور شدم مسیر طی نشده رو طی کنم. مجبور شدم هم اکنون برای رسیدن به اهداف که با تصویرسازی برای خودم ساختم به نواقص خودم پی ببرم و میزان مطالعه ام رو بیشتر و بیشتر کنم. مجبور شدم دیدن تلویزیون رو تا حد چندساعت در هفته کم کنم. اینها باعث شد سبک زندگی من عوض شود ولی “سبک زندگی” هدف من نبود بلکه تصویرهایی که از آینده برای خودم ساخته بودم و حس شیرین رسیدن بهش رو داشتم باعث شد سبک زندگی ام تغییر کنه.
    من موافق نظرت نیستم. من با تجربه ای که دارم موافق انتخاب هدف و راه رفتن برای رسیدن به آن و تصویرسازی برای رسیدن بهش و انتخاب اینکه دلیل من باعث تغییر سبک زندگی ام بشود هستم. اینکه سبک زندگی معلول هدفهام هست رو حس کردم و تجربه و حس خوبی بهش دادم.

    دوست دارم محمدرضا ☺

  • محسن رنجبر می‌گه:

    سلام
    خوشبختی یه حس دوست داشتنیه که اختیار اینکه همین الان داشته باشیم یا بعدا بهش برسیم دست خودمونه
    من از اینکه افکار مثبتی داشته باشم و اطرافیانم همفکر من و مثل من مثبت اندیش باشن و در کل من و اونها سبک زندگی خوبی داشته باشن احساس خوشبختی می کنم
    ولی خودم هر وقت به این فکر می کنم که کی به فلان آرزو خواهم رسید که ازش لذت ببرم به شدت نگران میشم چون شاید هیچ وقت به اون آرزو یا به روز تحقق اون آرزو نرسم
    پس از همین الان که نزدیک ترینم خودمم و این نزدیک ترین اخلاق و سبک زندگی خوبی داره لذت می برم
    ممنون از محمدرضا که همیشه حرفهاش آموزنده است و کمک می کنه سبک زندگیم بهتر بشه و چشم بصیرتم بازتر شه
    حکمت تان فراوان

  • نيلوفر می‌گه:

    محمدرضای عزیز، دوست خوبم ، پیش از بیان نظرم بخاطر این قسمت بطور اختصاصی سپاسگزارم.
    چند روزی میشه که میام اینجا و این مطلب رو میخونم و بدون گذاشتن کامنت اینجا رو ترک میکنم، اما نه به این دلیل که نظری نمیشه گذاشت بلکه به این دلیل که حیفم اومد قبل از خوندن چند باره اون نظر بدم. راستش برای من این قسمت تداعی کننده درس کریس آرگریس در متمم بود با عنوان فاصله دانستن و عمل کردن که در لینک زیر می شود آنرا دید و خواند:
    http://motamem.org/?p=8420
    من با خوندن همه اینها بیشتر دارم به این نتیجه میرسم که تصویر ما از خودمون غیر واقعی، تخیلی و سطح بالاست و یا به بیان شیواتر اینکه ” این نه منم” . توی چند روز گذشته خیلی از ” تئوریهای مورد استفاده” خودم رو با حداقل تعارف روبه روی خودم گذاشتم و دیدن تفاوت فاحش اون با ” تئوریهای پذیرفته شده” ی خودم جدا حالم رو بد کرده. مدام دارم می نویسم و می نویسم و بیشتر اون تصویر پوشالی گول زننده پیش چشمم خط خطی میشه و چقدر احساس عقب بودن از ” خود” ی رو دارم که خودم نیست ولی دوست دارم باشه. فکر میکنم این درس رو خوب فهمیده باشم یا حداقل اینکه تبر رو دارم جای درستی میزنم.

  • طه می‌گه:

    شاید بشه اینجوری حرفاتونو تفسیر کرد ( برای خودم ) که : ” وقتی که می خوایم برنامه ریزی کنیم ۳ بعدی فکر کنیم. فقط الآن رو نبینیم. نگیم این کار الآن برام تو اولویت هستش. الآن فلان کارو بکنم یا به حرفایی که این روزا خیلی می خونمش ” قورباغه رو قورت بدیم “. بهتره که اینجوری فکر کنیم که اصلاً این کاری که الآن می کنم واقعاً چند وقت دیگه توی اولویتای من هست یا نه فقط صرفاً برای اینه که الآن یه کاری کرده باشم. بهتره که نیم نگاهی ام برای آینده داشته باشیم موقعی که برنامه ریزی می کنیم”

  • آتوسا می‌گه:

    مدت ها بود که هیچ مطلبی نتونست بود ذهنم را باز کنه
    اما امروز این اتفاق افتاد
    ذهنتان زیبا باد

  • صحرا می‌گه:

    مثل همیشه از خوندن نوشته هات غرق لذت میشم و به سایت محمدرضا شعبانعلی مثل ی دوست خوب که خیلی چیزا ازش یاد می گیرم و همون نیم ساعتی که پای حرفاش میشینم دلگرم میشم به دنیا نگاه میکنم

  • رضاعلامیر می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز و دوسداشتنی
    حرفهای بی ربط و در لابلای این حرف ها و سوال کردن های متعدد و به فکر وادار کردن هایت خیلی خوب است اما چگونه میتوان نتیجه خوبی در عمل از حرفهایت گرفت؟
    میگویند دانش باید در نتیجه عمل داشته باشد
    ممنون می شوم پاسخ سوالم را بدهی که چگونه نتیجه عملگرا داشته باشیم.
    در نوشته
    پزشکی که سیگار می کشد: ماجرای پرداخت هزینه اجتماعی
    گفتی
    اگر از قضاوت مردم بترسیم که من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. چون مخاطب من، انسانهای “آزاد” و “آزاده” هستند و نه بردگان.
    چگونه انسانی ازاد و ازاده باشیم یا چگونه از بند بردگی بیرون بیایم؟
    اصلا بردگی به چی داریم که بخواهیم بیرون بیایم و سپس تلاش کنیم به ازادی برسیم؟ چه نوع ازادی باید برسیم
    تعریف ازادی چیست؟
    حرفهایت سوالهای بسیار زیادی ایجاد می کند ممنون میشوم پاسخش را بدهی محمد رضا عزیز
    خوشحالم می کنی پاسخ را بدانم

  • نسرين می‌گه:

    محمدرضای عزیز سلام

    البته من تو هدف گذاری و برنامه ریزی های خودم ، هم به فکر ارتقاء سطح زندگی و هم سبک زندگی بودم
    چه بسیار افرادی با سطح زندگی عالی اما سبک زندگی پایین که هیچ رضایت و خوشبختی در آن نیست
    حرف هات جالبه و شگفت اوره اما منم مثل خیلی از دوستان وقتی بهش فکر میکنم حس عجیبی بهم دست میده که دیگه بهونه ای نمیتونم واس فرار از برنامه ریزی داشته باشم

  • علی محمد می‌گه:

    سلام. موضوع سبک زندگی چند وقتی می شد که ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. یه بار مطلبی می خوندم درباره سبک زندگی مدیران عامل بزرگترین شرکت های دنیا. با دیدن برنامه زندگیشون واقعا حسرت خوردم. تو برنامه همشون صبح زود بیدارشدن، ورزش، صبحانه و مطالعه به چشم می خورد. جوون تر هاشون حتما وقتی رو با خانواده می گذروندن. چیزایی که من همیشه آرزو داشتم. وقتی با زندگی خودم مقایسه کردم که صبح ها به زور از رختخواب بیرون میام، صبحانه رو هول هولی می خورم. همیشه یک ساعت تو ترافیکم که به سر کارم برسم، تا دیر وقت سر کارم هستم، دوباره یک ساعت تو ترافیک برگشتم و وفتی به خونه می رسم دیگه توانی برای ورزش، مطالعه یا وقت گذروندن با بچه هام ندارم. همون موقع تصمیم گرفتم که تو سبک زندگیم تجدید نظر کنم. اینا چند تا از قدمایی هست که برداشتم ولی هنوز خیلی راه دارم:
    ۱٫ با توجه به اینکه ساعاتی که تو خونه هستم محدوده با خانمم تصمیم گرفتیم تلویزیون شب رو محدود کنیم و وقت بیشتری رو با بچه ها بگذرونیم. اینجوری اونا هم زودتر خوابشون می گیره و صبح رو از دست نمی دیم.
    ۲٫ من حساب کردم نزدیک دو ساعت تو ترافیک رفت و برگشتم بنابراین ماشینم رو تبدیل به کتابخونه سیار کردم. تعدادی کتاب صوتی تو موضوعاتی که علاقه مند بودم تهیه کردم.( تازه فهمیدم که بازار کتابای صوتی چقدر رونق گرفته تو این سالها) و این زمان رو به گوش دادن به اونها اختصاص دادم. البته قبلا می خواستم پیشنهاد کنم که کتابهای صوتی خوب رو تو متمم معرفی کنید.
    ۳٫ زبان انگلیسی خوندن همیشه یکی از آرزوهام بود. الان تقریبا سه ماهه که با یکی از همکاران داریم یک روز در هفته زبان می خونیم. البته با کمک معلم زبان.
    ۴٫ تلگرام ( به جز شبکه هایی که مستقیم به کارم مربوط می شن) و فیسبوک و اینستاگرام رو تعطیل کردم.
    ۵٫ مشترک هفته نامه ای شدم که همیشه دوست داشتم بخونمش. این مجله اطلاعات خوبی در زمینه شغلی ام به من میده. هر چند تا حالا بیشتر از نصف مجله رو تو هر هفته نرسیدم بخونم.

  • دوست محمدی می‌گه:

    با سلام
    یاد متنی از جی پی واسوانی افتادم:
    انسان ها عموما چنان
    سرگرم تغییر دادن شرایط زندگی خود هستند
    که فرصتی برای تغییر دادن خود ندارند.
    اما بنابر یکی از قوانین الهی
    اگر کسی وجود خود را تغییر ندهد،
    هیچ تحول پایدار و مؤثری
    در شرایط زندگی او ایجاد نخواهد شد.
    به همین دلیل است
    که وقایع ناگوار و ناخواسته
    در زندگی ما تکرار می شوند.

  • زهره اعظمی می‌گه:

    سلام. و خدا قوت.
    الحمدلله. فقط میتونم بگم عالی بود.
    ممنون که یادمون دادید از ثروتهایی که داریم با دقت بیشتری استفاده کنیم. پیش از اینکه اونها را از دست بدیم.
    خدایا شکرت…

  • نغمه اکبری می‌گه:

    تمام مطالبی که عنوان کردید کاملا منطقی است و برای من قابل پذیرش
    مسئله اصلی توان تقویت اراده برای تصحیح سبک زندگیست..
    من شخصا در این مسئله خیلی مشکل دارم

  • مجيد می‌گه:

    محمدرضای عزیز بسار سپاسگزارم(هروقت نقدی دارم شما را آقای شعبانعلی خطاب و وقتی غرق در مسیر فکریت قرار می گیرم می گویم محمدرضا نمیدانم چرا این را همین الان کشف کردم!) قبل از بیان دیدگاهم در مورد سبک زندگی و سطح زندگی باید بگویم سبک فکریت خیلی جالب است.در روزگاری که همه از متن به جملات کوتاه هجرت کردند شما از جمله کوتاه به متن و داستان می روی و با این کارت واژه ها را به بهترین شکل ممکن به ذهن می نشانی .دست مریزاد مصلح بامرام.
    به نظر من دلیل اینکه اکثر آدمها بجای سبک زندگی درگیر سطح زندگی شدند:
    ۱- در تغییر سبک زندگی با مقاومت ذهنی روبرو می شویم و ما که عادت کردیم مقابله با هیچ ناهنجاری نکنیم تسلیم می شویم و میگذریم.
    ۲- در کسب دانش و اطلاعات هم آنچه اولویت ماست بالابردن سطح آن است و کمتر به تبدیل آن به مهارت تلاش می کنیم چون راحت طلب و زحمت این کار را نمی خواهیم تحمل کنیم.
    ۳- تغییر در سبک زندگی نیاز به قدرشناسی از داشته و شکر خدای را بجا آوردن دارد اما ما که همواره خود را مستحق بیش از آنچه داریم می دانیم و قدرنشناس شده ایم از زمان حال عبور و در دنیای خیالی آینده در سطحی بالاتر خود را پنهان می کنیم.
    ۴- تغییر در سبک زندگی نیاز به خودشناسی ،خودیاری و تحمل خود و سپس تلاش برای اصلاح خود دارد یعنی خود مان خود مان را به قضاوت و تحلیل و تغییر وا داریم .می گویند کسی که زندان انفرادی را ساخته می دانسته بزرگترین رنج و سختی برای انسان تحمل خودش می باشد! اما در تفکر بر سطح زندگی خود واقعی و امروزمان را پنهان و فرد دیگری با همین شماره ملی و شماره شناسنامه را خلق می کنیم به تعبیری از خود بیخود می شویم!
    ۵-تغییر در سبک زندگی نیاز به حرکت بر روی خط طولی دارد یهنی از گذشته پر اشتباه احتمالی خود به سمت بهبود خود .اما در سطح زندگی حرکت عرضی که متاسفانه تعبیر به آزادی و اختیار حرکت تعبیر شده را داریم.یعنی همواره خود را با دیگران مقایسه کردن و تلاش برای بالاتر رفتن از آنها و یا ثابت بودن و تلاش برای پایین آوردن دیگران.
    ۶- تغییر در سبک زندگی نیاز به استحکام در فونداسیون ساختمان (تقویت معنوی و به خدا نزدیک شدن) دارد اما متاسفانه اکثر ما ها به دکوراسیون و اثاثیه ساختمان (سطح زندگی) می اندیشیم و افسوس با کوچکترین زلزه در زندگی (هر کدام از ما بنوعی از ۱ تا ۱۲ ریشتر را در زندگی تجربه کرده ایم) بدلیل ضعف فونداسیون ساختمان آسیب می بیند و لذا می شویم انسانی که دمدمی مزاج می شود هر روز طرحی جدید(سطحی جدید از زندگی) برای خود ایجاد می کنیم
    ۷- نهایت اینکه از ائمه چه زیبا گفتید .اینان انسانهائی بودند که ابتدا سبک زندگی خود را تغییر دادند و سپس تلاش کردند تا سبک زندگی دیگران را اصلاح کنند و من از اینکه جنابعالی به تبعیت از آنها همین مسیر را ادامه می دهید و حتی تلاش نکردید سطح مدرک خود را ارتقا دهید ولی سطح درک خود (سبک زندگیتان) را تغییر دادید به شما و همه دوستدارانتان تبریک می گویم

  • زینب می‌گه:

    سلام.
    گاهی آدم نوشته ای رو میخونه که قبلا از ذهنش گذشته اما نتونسته در قالب کلام درش بیاره. نوشته ی شما این حکم رو برای من داشت. من هم درگیر زندگی ماشینی بودم و مدام “زندگی کردن” رو به تعویق می انداختم. تا اینکه دچار افسردگی شدم.دو سال درگیر این بیماری بودم. شاید هر کس از بیرون به زندگی من نگاه کنه تصور کنه که من دو سال از زندگی عقب افتادم در صورتی که من الان از همیشه ی خودم جلوترم.
    اعتقادم اینه که اگه همین الان، با همین چیزهایی که دارم احساس خوشبختی نکنم، هیچ وقت دیگه ای هم نمی تونم احساس خوشبختی بکنم.به خودم میگم تو برای خوشبختی در همین لحظه، همه ی چیزهای لازم رو در اختیار داری.زندگی الان برای من خیلی زیباتره.

  • ابی می‌گه:

    ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻪ ﺟﻮﺩﯼ ﺍﺑﻮﺕ
    ﺟﻮﺩﯼ! ﮐﺎﻣﻼ‌ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﺮﮔﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺩﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﻫﺪﻓﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻓﻖ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﺑﻨﺪ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻗﺪﺭﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺑﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮﻫﻢ ﺑﺮﺳﻨﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﻂ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ. ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻟﺬﺗﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
    ﺩﯾﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ ﺁﺩﻡ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺧﻮﺩ ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﻭ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﻭ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺑﯽ ﻟﺬﺕ ﻭ ﻓﺮﺻﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ. …
    ﺟﻮﺩﯼ ﻋﺰﯾﺰﻡ! ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺷﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ.
    ﻫﺮﭼﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺷﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﻼ‌ﻗﻪ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
    ﭘﺲ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺑﺪﺍﺭﺩ
    ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺵ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺴﺎﺯﯾﻢ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﯾﻢ.

  • ابراهیم نکیسا می‌گه:

    با سلام
    جدای از تعریف و تمجیدهایی که واقعا لایقش هستید جناب آقای شعبانعلی
    همه ی ما در درک تفاوت سطح زندگی و سبک زندگی دوچار اشتباه می شویم و همین اشتباه است که زمینه ساز بروز ناامیدی در انجام تغییر می شود .
    باید به فکر تغییر سبک زندگی باشیم تا به دنبال آن سطح زندگی هم تغییر کند ، اما اگر تغییر نکرد هم بیمی نیست که فهمیدن بهتر از نفهمیدن است .
    سپاس از وقتی که صرف می کنید .

  • آرمین جنت خواه می‌گه:

    یادمه ۴ سال پیش که طرفداری رو شروع کردم، بودجه ماهیانه ام ۵۰ هزارتومن از مامانم بود، برای یک جوان ۲۰ ۲۱ ساله که هم سن و سال هاش اپلای میکنن و توی جامعه اوناست تقریبا برای افکار عموم نردم درد آور بود. تقریبا معادل ۲ پیتزا، یا روزی ۲ نخ سیگار مارلبورو. با خودم گفته بودم، اگر نتونم مدیر لذت بردن از ۵۰ هزارتومنم باشم، قطعا با ۵۰۰ میلیونم نمیتونم لذت ببرم، و اگر نتونم با ماهی ۵۰ هزارتومن احساس کنم شاه کائنات منم با ماهی ۵۰۰ میلیونم نمی تونم، همونو تقسیم کردم به کشیدن سیگاری که ازش لذت میبردم ولی کم، مقداری برای ورزش کردن و برای جبرانش مسیرها رو بدون تاکسی میرفتم. در عین حال استارتاپ طرفداری رو با سرمایه اولیه خرید یه دامنه و یه وی پی اس ماهی ۳۰ هزارتومنی بعدا از پس انداز هام شروع کردم.

    نمی دونم چقدر از این متن هایی که نوشتی بعدا و یا قبلا به شکل تئوری های علمی بوده یا حاصل مطالعه دانشمندان (که من از نوشته حس میکنم و لمس می کنم حاصل تجربه محمدرضاست) اما خووندنشون آشفتگی ذهنی منو این ساعت از شبانه روز جمع می کنه، بهم اعتماد به نفس میده، آرامش میده و مثل مواد مخدر قسمت به قسمت منو می کشونه جلو.
    مدت ها بود به خاطر مشکلات ریز و درشت سایتمون نمی رسیدم بیام اینجا و هرروز تب بروزرم رفرش میخورد برای اینجا الکسای به درد نخور بیاره :)) ولی بالاخره گفتم اگر نتونم اینجا رو هرروز بخوونم، هیچ اراده ای برای انجام هیچ کار دیگه و هیچ خووندن دیگه ای نخواهم داشت. از همینجا دوباره شروع می کنم.
    به منم سر بزن، دلتنگتیم ناجور.

  • امیر صیادی می‌گه:

    من اونقدی سواد ندارم که بتونم احساسم رو با نوشته های بلند اینجا بنویسم. فقط اونقد که بیام و نوشته اصلی و کامنتها رو بخونم و لذت ببرم. لذت بردم معلم عزیزم. لذت بردم.

  • غزاله می‌گه:

    سلام
    من کاملا به مطالبی که گفتید اعتقاد دارم و فکر کردم شاید گفتن تجربه ی خودم به مخاطبان این مطلب کمکی کنه:
    شدیدا باور دارم تغییر سبک زندگی یعنی تغییر عادات کوچک روزانه که کار سختی هست اما اگر اراده کنیم و برای ۱-۲ ماه تکرار کنیم عادت می شوند و بعد از اون انجام ندادنشان سخت تر از انجام دادن خواهد بود. من اصلا اهل ورزش نبودم در حدی که ۲ واحد تربیت بدنی دانشگاه رو به زور گذراندم! اما با کسی ازدواج کردم که خیلی اهل ورزش بود و اعتقاد داشت برای سلامتی لازمه و با اجبار همسرم یک روز درمیان ورزش رفتم تا جایی بعد از ۳-۴ ماه فهمیدم اگر چند روز پشت هم ورزش نکنم حس ناراحتی و بی حوصلگی دارم و خودم دوست دارم مرتب ورزش کنم. یا مثلا برای یادگیری زبان انگلیسی شروع کردم روزانه کتاب خواندن و الان عادت روزانه م شده که کتاب بخوانم. و همه ی اینها در حالی هست که من در کنار انجام کارهای روزانه ی خانه که همه ی خانم ها انجام میدهند، در دانشگاه مشغول تحقیق و کار علمی هستم و هر روز صبح تا غروب دانشگاه هستم.(این رو گفتم که فکر نکنید برای ورزش و کتاب و تفریح باید کل روز بیکار بود!!)
    همه ی این مثال ها برای این بود که بگم اگر خودتان را مجبور به انجام منظم کاری بکنید، بعد از مدتی قسمتی از زندگی روزانه تان می شود.

  • جواد می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    نمیدونم درست یا اشتباه
    ولی فکر میکنم در ادامه این مجموعه از تغییر عادت ها بخونیم، از میکرو اکشنها و بسیاری چیزهایی که لطف کردی پیش از این هم نوشتی
    و همین طور احتمالن مطالبی میخونیم که تازه و جدید خواهند بود اما به نظرم میاد از جنس همه مطالب قبلی باشه که کنار هم یاد گرفتیم
    اما من ادمایی میشناسم که از یک روز و یک جا تصمیم گرفتند و راه و رسم و بهتر بگم خود قبلیشون را برای همیشه رها کردند و برای همیشه ی جور دیگه شروع کردند
    به نظرت برای اونها با “منطق تدریجی” خودمون چه تفسیری ( توجیه، تاویل، استدلال و….. هر چی ک فک میکنی درسته) کرد ؟
    پ.ن.
    ببخشید دوست داشتم مثل همیشه عضو مستمع باشم اما ونگن سوییس که گفتی منو یاد یکی از دوستام انداخت که بعد خوندن کتاب “خداحافظ گری کوپر” کلن سبک زندگیش را عوض کرد ( حتی سیگار را هم گذاشت کنار! :) ) و الان دو سالی هست که از خود قبلیش خیلی خیلی دور شده
    گفتم سوالمو بپرسم….

  • بهزاد عرب عامری می‌گه:

    جناب آقای مهندس شعبانعلی
    با سلام
    در ابتدا خدا قوتی به شما بگم
    بسیار عالیست که می بینم شما با انرژی بسیار خوب به نگارشی که حاصل ساعتها مطالعه و تفکر است به صورت روزنوشته می نویسید و بی هیچ چشمداشتی در اختیار دیگران قرار می دهید.
    نوشته های شما به بنده حس و لذت خوبی می دهد چقدر خوشحالم که می بینم شما ماندید و مهاجرت نکردید تا با تدریس به انسانهای همین مرز و بوم به مملکت خود کمک کنید.
    بنده با کمال افتخار مبلغ سایت شما خواهم بود.
    لطف عالی مزید

  • مونا برهانی می‌گه:

    برای من از زمانی که کانال تلگرام راه اندازی شد همه چیز شروع کرد به عوض شدن، اما دروغ چرا، با سرعت بسیار بسیار آهسته! مفهوم اقدام و پاسخ در عین سادگی به طرز شگفت انگیزی در زندگی من لحاظ نمی شد. تازه می فهمیدم که چه قدر منی که تصور می کردم خیلی آگاهانه تصمیم می گیرم بارها و بارها تنها فقط به شرایط واکنش نشون دادم و چه قدر دردناک تر بود که بارها این واکنش ها رو به چشم اقدام نگاه کرده بودم.
    نوشته های گام به گام تا عید حداقل برای من، تاثیر بزرگی در شیرفهم شدن این مدل ذهنی دارن. تو همین مدت کوتاه می تونم تغییراتش رو تو زندگیم کاملا حس کنم. هنوز عضلات آگاهیم قوی نیستند، هنوز هم تصمیم های زیادی می گیرم که بر اساس پاسخ هستند اما حداقل الان راحت تر می تونم اونها رو شناسایی کنم.
    راستش آشنا شدن با مفهوم اقدام خیلی از ترس ها و دغدغه های فرسایشی ایم رو هم به چالش کشید. حالا بهتر می فهمم که نگرانی برای داشتن یک سری دستاورد خاص تا قبل از فلان سن، یا گذاشتن هدف های متری، مثل قبول شدن در فلان دانشگاه خاص، یا زندگی در فلان شرایط ویژه چه قدر بی پروا تو رو با توهم جاده موفقیت به بیراهه می برن.
    واژه ها کمن برای توصیف حال این روزهام. شاید به نظر خنده دار بیاد، اما حس می کنم حال ارشمیدس رو می فهمم! مدت ها بود که حس نکرده بودم دوست دارم فریاد بزنم: یافتم! یافتم!
    ممنونم، قلم زدنتان را یک دنیا ممنونم!

  • مهدی بازیار می‌گه:

    “حداقل یک قدم بردار و بعد از محدودیت ها گله کن”

  • محمد می‌گه:

    ممنون ؛ نوشته ات بسیار چالش برانگیز بود از بابت اینکه احساس میکنم در سن ۳۵ سالگی باید دوباره بشینم روی مطلوب های که دنبالش هستم بازبینی کنم

  • رحیم امینی می‌گه:

    سلام محمدر ضا جان
    چند وقتی است که به دنیای مجازی که سر میزنم به انگیزه ی یاد گرفتن درس جدیدی از شماست
    نشده هرگز دست خالی از خانه مجازی شما بروم حتما چیزی با خودم بردم
    اما با این همه ذهن من یک چیزی را نمی تواند بفهمد ولی حتما من نمی فهمم که …
    به هر حال با شما بودن به درک نکردن برخی موضوعات حتما می ارزه.

  • احسان می‌گه:

    سلام مطلبتون خیلی خوب بود ولی این حرفای شما به نظرم برای افرادی مثل من زیاد صحت نداره به این دلیل که مشکلات ان چنان زیاد هست که اصلا به فکر تغییر سبک زندگی نباشیم کسی که همش فکرش اینه که چطور خودشو زنده نگه داره >بالفرض ناامیدی < چطور میتونه به فکر تغییر سبک زندگی باشه شاید منظورمو خوب نرسوندم ولی چون میدونم نظرم مثل باقی نظرهایی که دادم تایید نمیشه بنابراین ادامه نمیدم ………حرف زیاد داشتم ولی …………

    • مجيد می‌گه:

      احسان جان آیا لحظه ای فکر کردی که شاید به این دلیل مشکلاتت زیاد است(با تعریف خودت)که سبک زندگیت رو سعی نکردی تغییر بدی؟ یک بار در یک حوزه از زندگیت اینکار را بکن و از یک قدم به عقب رفتن هراسی نداشته باش .اینها را نه از بابت نصیحت بلکه تجربه شخصی خودم را بیان کردم

  • صبا می‌گه:

    سلام و سپاس
    خیلی وقت ها با آدمایی برخورد کردم که سطح زندگی بیرونی کاملا مشابهی داشتند ولی کمکم سبک زندگی کاملا متفاوتی پیدا کردند مثل فرزندان یک خانواده و فکر میکنم این تفاوت ها حاصل تفاوت سطح فکری و مدل ذهنی شکل گرفته درون آدم ها باشه .اینکه چه قدر از سرمایه های وجودی و پیرامونی هر شخص مثل سلامتی ،زمان،پول و انرژی در دوران جوانیش صرف بهبود سطح بیرونی زندگیش میشه و چه قدر از اونها صرف غنی کردن باورهای درونی وبالا بردن سطح فکریش ،احتمالا جنس دغدغه های آینده ی زندگی اون فرد و سبک تثبیت شده زندگیش رو مشخص میکنه . اینکه یکنفر ترجیح میده کمتر استراحت کنه ،بیشتر مطالعه کنه و…احتمالا به سطحی از فکر وآگاهی رسیده که ارزش های درونیش و دغدغه هاش کاملا متفاوت با کسی که دنبال آخرین اتوبوس برای رسیدن به محل کارش میدود شکل گرفته باشه یا مثلا فردی که با وجود اضافه وزن داشتن ترجیح میده آخر هر هفته با دوستاش کله پاچه بخوره و سطح بیرونیش(مساحتش) افزایش بده و هیچ وقت به پر کردن اون قسمت از زمانش برای ورزش کردن یا اون بخش از پولش برای کتاب خریدن فکر نکرده باشه احتمالا در هر سطحی از زندگی بیرونی میشه پیداش کرد و این بیشتر مربوط به سطح فکری یک نفر میشه و جنس باورهاش.به خاطر همین بیشتر از اینکه سطح زندگی یه نفر بتونه بازتاب سبک زندگیش باشه احتمالا سبک زندگیش میتونه تصویری از مدل ذهنیش و باورهاش به ما نشون بد ه و این تفاوت ها باعث میشه به این نتیجه برسم که سبک زندگی ما نسبت به سطح زندگیمون وابستگی کمتری به محیط پیرامونمون و محدودیت هاش داشته باشه وکمتر برای اشتباه بودنش بتونیم دیگران و محیط پیرامونمون رو مقصر بدونیم.
    به نظرم برای اصلاح سبک زندگی بهتره قسمتی از سرمایه های موجودمون رو صرف بالا بردن سطح فکریمون و غنی کردن باورهای درونیمون کنیم به جای دویدن ها وتلاش های مستمر برای افزایش سطح بیرونی زندگی و خریدن تردمیلی که احتمالا فرصت دویدن روی اون رو پیدا نمیکنیم.

  • siavash alavi می‌گه:

    سلام
    وقتی به گذشته نگاه می کنم، همه بالاتر از جایی هستن که باید باشن.
    خدا بیشتر از استحقاقی که بابت عملکردم داشتم بهم داده.
    بحث سبک زندگی چند سال پیش توسط رهبر انقلاب مطرح شده بود که اینقدر که ازین مطالب گیرم اومد بهش دقت نکرده بودم.
    از این پست و کامنت ها بویژه “علی کریمی” خیلی استفاده کردم.
    از همه متممی ها ممنونم.

  • امیر محمد می‌گه:

    آقا ما یه کامنت طویل بعد از عمری خواندن مطالب این عزیز اینجا گذاشتیم با موبایل
    کووووش ؟ :) چرا هرچی میگردم نیست 😀 کامنتو پس بدین کامنتمو پس بدین
    مخلص کلامش این بود که آقا خیلی باحالی دمت گرم و لطفا زودتر گام ۶ رو بنویس لطفا

  • amir mohammad می‌گه:

    محمد رضای عزیز من معمولا از کامنت گذاشتن بدم میاد ولی اونقدر دو تا مطلب اخیرت خوب بوده که باید حتما حتما تشکر میکردم
    یکی زندگی در شرایط ابهام عالی بود و یکی هم همین تغییر سبک زندگی به شدت منتظر گام ششم و راهکارهای تغییر سبک زندگی هستم
    البته یکسالی هست که با موضوع عادت ها و تغییرشون درگیرم و به نظرم سبک زندگی هم یه مجموعه از عادت های ماست و باید دونه دونه تغییرشون داد شاید باورت نشه ولی تغییر عادت ها و خود کنترلی به نظرم سخت ترین کار دنیاست حتی برنامه های ۳۰ روزه برای تغییر دونه دونه آماده کرده بودم از پارسال و از آسون ترینا هم شرو کردم مثلا اینکه به یه مدت طولانی شاید دو ماه شبا راس ۱۲ میخوابیدم و صبح راس هفت بیدار باش و خیلی خوش حال بودم از تغییرم ولی بعد از اینکه رفتم سراغ تغییر عادت بعدی دوباره برگشت بد خوابی های شبانه یعنی نهادینه نشده بود
    تغییر عادت بعدی هم با شکست مواجه شد و هی از کیسه ی اعتماد به نفس ما کمتر میشد
    کتاب قدرت عادت نوشته که عادت هارو نمیشه از بین برد تو خوشبینانه حالت میشه عادت های بد رو به عادات خوب تغییر داد
    نمیدونم والا جدیدا تصمیم گرفتم از یه مشاور رفتار درمانی کمک بگیرم ولی راستش به اونم امیدی ندارم چون اولا اونقدر تو ایران مدرک گرفتن دانشگاه آسون شده که نمیشه تشخیص داد که آیا واقعا ایشون توانا هست تو این زمینه یا نه و اینکه با مراجعه من به ایشون و احتمال اشتباه ایشون آیا من دیگه میتونم به کس دیگه ای اعتماد کنم
    یه مساله یادم رفت بگم که من تو دو مورد هم موفق عمل کردم و منجر به تغییرات بنیادی تو خودم شدم یکی اینکه به شدت رو خودم کار کردم که حسودی رو بزارم کنار و بسیار موفق عمل کردم و دومی هم اینکه سعی کردم دوستامو حفظ کنم براشون وقت بزارم بدون هیچ چشمداشتی و این مساله روابطمو دگرگون کرده
    به قولی سعی در مهربان بودن بیشتر میکنم و موفق بودم
    ولی نمیدونم فرق این دو نوع عادت در من چیه که نوعی که عمل بیرونی من رو نیاز داره رو نتونستم تغییر بدم مثل همون به موقع خوابیدن ولی عادات و خصایص درونی رو موفق بودم مثلا درک اینکه آدما هم خوبن هم بد و باید بدی هاشون رو هم پذیرفت
    به هر حال لطفا زودتر گام ششم رو منتشر بنما ای عزیز دل برادر جیگر خان شعبانعلی

  • محمدحسین بهرامی می‌گه:

    سلام محمدرضاجان،
    آنقدر از نوشته ات لذت بردم تحمل نتوانستم بکنم تاآخر بخوانم خواستم تشکری کرده باشم. لم یشکر الخالق لم یشکر المخلوق
    امیدوارم موفق باشی و بیشتر از لایف استایل بگویی

  • سمانه می‌گه:

    این مطلب خوب نبود عالی بود. مخصوصا برای این روزهای من… متاسفانه این روزها سبک زندگی ام به نسبت ۵، ۴ سال پیش تغییر کرده، و متاسفانه افت داشته، من رشته ام فنی و مهندسیه، کارمم همینه. ولی همیشه به رشته های علوم انسانی و هنر علاقه بیشتری داشتم. (الان بحثم این نیست که انتخاب رشته اشتباه کردم و چرا الان کارمو و رشته مو عوض نمیکنم و سراغ علوم انسانی و هنر نمیرم).الان مشکل من این شده که سمانه ای که تا چندسال پیش ساعت ها میتونست چه کتاب فنی و چه کتاب های دیگه رو بخونه الان ۵ دقیقه نمیتونه اینکارو بکنه؟؟؟ چرا سمانه ای که خیلی پشتکار داشت و دایم تلاش میکرد مثل قبل نیست و الان انقدر از خودش ناراضیه؟؟؟؟ سمانه ای که ورزش میکرد، خلاصه یه زمانی رو برای تمرین خط خالی میکرد،چی شد؟ چرا سبک زندگی من انقدر افت کرده ؟؟؟
    به گذشته ام با حسرت نگاه میکنم و دغدغه آینده هم ندارم نگران حالمم…
    مشتاقانه منتظر قدم بعدی هستم که چگونه میشه سبک زندگی رو تغییر داد و به سبک بالاتری رسید…
    پی نوشت: خیلی خوشحالم که اینجا مینویسید و چون اگه اون چند جمله رو تو اینستاگرام میدیدم، فقط میگفتم چه قشنگه و اصلا نمیفهمیدمش :-)

  • جواد زاهدی می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز
    خیلی لذت بردم. من همیشه اینجوری بودم که سعی می کردم اصلا به جبر ها فکر نکنم و در نظر نگیرمشون ویا اگر خیلی زیاد بودن طبق عادتی که داریم و یادگرفتیم دور بزنمشون.نمی گم جبر نیست که خودم خیلی زیاد اسیر این جبرها بودم و هستم و خواهم بود، ولی همیشه باور داشتم سهم جبرهایی که ما برای خودمون می سازیم بیشتر از اون قسمتیه که واقعا هست و چاره ای جز تحملش نداریم.
    حرف زدن از جبر ها و تاثیرشون در تصمیم ها و اتفاقات بیشتر توجیهی بر ناکارآمدی رفتار و تصمیم های خودمونه.
    ممنوون.

  • زهره می‌گه:

    محمدرضای عزیز سلام
    این سری هم مثل بحث مدل ذهنی احساس عجیبی رو در من بوجود میاره، حرفایی که بیشتر میشه پذیرشش رو به درد تشبیه کرد
    یه احساسی که مثل بحثای دیگت نمیشه گف دل نشین و دوست داشتنی . این حرفا دیگه حرفایی نیست که ادم با خوندنش لذت ببره. نمی دونم چه حسیه ولی وقتی میخوام بهش عمیق فکر کنم و عمل کنم بیشتر دوس دارم ازش فرار کنم و اون شاید به خاطره اینه که دیگه راهی برای اهمال کاری نمیزاره ، برنامه ایه که باید همین حالا پیاده سازی بشه
    با این احساس درد و ناتوانی باید چیکار کرد؟؟

  • علی خلاقی می‌گه:

    برای من تغییر سبک زندگی مثل تغییر دکوراسیون خونه میمونه، اگه می خوایم سبک زندگی متفاوتی که برامون لذت بخش هستش رو داشته باشیم باید جرات بیرون انداختن چیزای اضافه ای که کل فضای زندگیمون رو اشغال کردن و اجازه ورود سبک و شیوه ای نو به ما نمیدن رو داشته باشیم.
    واقعا چطور میشه خونه ای داشت که نصفش رو دیگران بچینن (با سلیقه های متضاد) و بقیشم خودمون هر تیکشو بدون هیچ ربطی با هم و فقط با تقلید از زندگی اطرافیان (آنهم نه از روی زندگی انسانهایی موفق) مثل کلاژی بی سروته بسازیم. فراموش میکنیم شاید مبلی و میزی در خانه دیگری زیبا باشد ولی هیچ سنخیتی با ما و سبک زندگیمان نداشته باشد.
    فقط کپی و پیست میکنیم. و باز چشممان دنبال چیزی جدید میگردد، یا آنکه دیگر دست از تلاش برمیداریم زیرا در این مسابقه از دوست یا فامیلی عقب افتاده ایم و آنگاه فقط غر میزنیم.
    مسابقه بی انتها و بی معنی.

    عمر ما چیزی جز از بهم وصل شدن همین ۲۴ ساعت روزانه که فضای محدودی مثل یک خونه داره نیست، باید بتوانیم همین روزانه های ۲۴ ساعته خودمون رو متفاوت باشیم تا زندگیمون متحول بشه.
    برای من سبک زندگی یعنی کارایی که هر روز به صورت عادت و روتین و تکراری و بدون صرف انرژی مضاعف انجام میدهم.
    اینو توی این مدت فهمیدم که نمیشه از ۲۴ ساعت روزانه ۲۳ ساعتش رو بی معنی گذروند و فقط با۱ ساعت صرف انرژی فراوان متفاوت بود و دنیایی متفاوت خلق کرد. شاید ۱-۲ ساعت برای شروع بنظر خوب باشد ولی واقعا وقتی پیوسته از حجم کارهای بیهوده نکاهیم و به رفتاری سازنده تبدیل نکنیم، فقط آن یکساعت مثل یک مسکن مارا آرام میکند و کرخت .
    راه حل من برای خودم این بود که در ابتدا فضای زندگیم را از چیزهایی که به وضوح جاگیر و مضر بودن خالی کردم. حذف تلویزیون (کاملا به صورت فیزیکی)، قطع دوستی های بی معنی و بدون حاصل، عدم وقت گذرانی با بازیها و سایتهای و شبکه های اجتماعی، عدم ورود به بحث های بی سروته با اطرافیان، عدم مطالعه مطالب بیفایده و سطحی، راضی نشدن با درآمدهای زودگذر و کاذب و ده ها مورد دیگر که هرکدام شاید فقط یکربع در روز وقتم را میگرفتن، ولی بیهوده بودن. حذف این موارد به وضوح تصویر خانه ای خالی از چیزهایی که فقط جا گرفته بودن را نشانم داد (مسلما این کارها پروسه ای زمان بر و انرژی گیر بود ولی واقعا می ارزید) بعد نوبت جایگزینی آنها با عادات روزانه مفید بود،
    مطالعه و آموزش سازنده و پیوسته، سلامتی و بهداشت، برنامه ریزی واقعگرایانه، ارتباطات مفید و مثبت، شاد زیستن، قانع بودن، رشد و … عاداتیکه باور بسیاری از ما که اینجاییم و از دل نوشتها (و عقل نوشته های) محمدرضای عزیز بهره میبریم هستند.
    آیا من الان کامل ترینم و الان بهترین کارهای ممکنه یک انسان کامل رو انجام میدم؟
    هرگز.
    به هیچ وجه مهم نیست که بهترین نیستم،
    فقط مهم اینکه من از قبل خودم بهترم و یک پله بالاتر رفته ام و این راه را ادامه میدهم.
    موفقیت برای من خود مسیر و سبک زندگی است که هم اکنون داخلش هستم و زندگیش میکنم، نه هدفی در دوردست و سطح زندگی رویایی در آینده.
    Hope for the Best,
    Prepare for the worst,
    Expect Nothing….
    Live in happiness.

  • محمدجواد علیمحمدی می‌گه:

    عالی بود ….
    اینکه برای سبک زندگی هدف گذاری کنیم خیلی ملموس تر و شفاف تر هست تا اینکه برای سطح زندگی برنامه ریزی کنیم .
    چه زیبا گفته است امام صادق که مدادالعلماء افضلُ من دماء الشهدا ….چرا که علما پیامبرانِ عصر خوداند. مطالبی را که گویی از عالَمی دیگر برایمان می آورید و تذکرها و درس هایی به ما می دهید که جان را زنده می کند.

    • محمد جواد جان.
      چیزی که می‌نویسم ربط مستقیمی به حرف شما ندارد.
      راستش ربط مستقیمی حتی به حرفی که خودم در دلم دارم ندارد!
      اصلاً ربط ندارد.
      اما گاهی اوقات، بعضی حرف‌ها، بعضی کلمه‌ها، بعضی آدمها، برای انسان، مفاهیم زیادی را تداعی می‌کنند.
      تنوع و تکثر آدمهایی که من با آنها در اینجا و هر جا، سر و کار دارم، مرا عادت داده است که زمانی که از پیامبر یا امامان صحبت می‌شود، از آنها به عنوان “مصلحان اجتماعی” یاد کنم.
      این تعبیری است که می‌دانم طرف مقابل مستقل از مرام و مسلک و مذهبی که دارد، نمی‌تواند به حاشیه برود و از اصل بحث دور شود.
      وقتی در کنار عناوین رسمی و رایج مذهبی، عنوان مصلح را در مورد این بزرگان به کار می‌بریم، نوعی “درد” شدید را تجربه می‌کنیم.
      اگر چه ما درد فیزیکی را بیشتر می‌بینیم و “رنج” را کمتر مورد توجه قرار می‌دهیم.
      برای امام حسین، آنچه در روزهای آخر نقل می‌کنیم و گریه می‌کنیم، بیشتر از جنس درد است.
      همچنانکه برای امام علی و برای امام رضا و امام صادق و دیگر بزرگانمان.
      ما رنج آنها را کمتر می‌بینیم.
      Pain برای ما خیلی بزرگ است. اما Suffering، کمتر مورد توجه‌مان قرار می‌گیرد.
      به عنوان یک آدم (نه یک عالم)، وقتی زندگی این بزرگان را می‌بینم، احساس می‌کنم که:
      درد بزرگ امام حسین، در تاسوعا و عاشورا نبوده. تشنه بودن و تشنه کشته شدن، چیزی نبوده که دل این بزرگان را به درد بیاورد. اتفاقاً برایشان “لذتی شگفت را داشته است”. بازی به پایان می‌رسیده. “رنج”‌ها رو به اتمام بوده و پایان “رنج”، گاهی نیازمند “تحمل درد” است. آنان، به تعبیری که از همان خاندان نقل شده است، در آن روزها چیزی جز زیبایی ندیده‌اند و به تعبیر حافظ، اگر هم غمی بوده، “رقص کنان” به زیر شمشیر آن غم می‌رفته‌اند.
      هر کس که کوچکترین تلاشی برای بهبود محیط اطرافش می‌کند و در این تلاش، چیزی فراتر از منافع مستقیم مادی را جستجو می‌کند، خوب می‌داند که مرگ، “خط پایان” شیرینی است که گاه سالهای سال، آن را انتظار میکشد. همان چیزی که امام علی با “فزت و رب الکعبه” فریاد کرد.
      اگر ذکر مصیبتی هست، شاید باید برای خطبه‌ی منای امام حسین باشد. آن روز را باید تعطیل کرد و گریست.
      اگر قرار است برای امام علی گریه کنیم، شاید باید پای خطبه‌ی شقشقیه گریه کنیم. نه روز ضربت.
      اگر چه بزرگان دینی ما، عمدتاً ترور شده‌اند و با شهادت از دنیا رفته‌اند، اما رنج زندگی آنها و درد “اصلاح” برایشان آنقدر زیاد بوده که مرگ، برایشان تجربه‌ای سبک کننده و آرام بخش باشد.
      مصلح، برای اصلاح تلاش می‌کند و “نفس اصلاح” برایش ارزشمند و لذتبخش است و خود را جز “یادآوری کننده و مذکِّر” نمی‌بیند و اگر تلاشی می‌کند، برای این یادآوری است.
      بنابراین مصلح، هرگز شکست نمیخورد. شکست و پیروزی، اگر هست برای جامعه ای است که مصلح برای اصلاحش تلاش میکند.
      آنچه ماجرای اصلاح گران بزرگ تاریخ را دردناک می‌سازد، سرنوشت جوامع آنها و علاقمندان و محبان آنهاست.
      امروز که تعبیر امام صادق را می‌خواندم، برای لحظه‌ای (شاید کمتر از یک ثانیه)، تمام تصویری که از آن نسل مصلحان در ذهن داشتم، در پیش چشمم مجسم شد.
      آنها که مشتاق علم بودند. علم برایشان فراتر از “چند دستورالعمل محدود در حوزه‌های محدود” بود. عاشق تکنولوژی بودند. رفاه برایشان مهم بود.
      در شکستن بت‌های باور دیگران، لحظه‌ای تردید نکردند و ژست “احترام به عقاید دیگران” و یا “باورهای کهنه‌ی پیشینیان” مانع ‌آن نشد که تبر در دست بگیرند و بر فرق “کهنه پرستی” بکوبند.
      آنها که بندگی و بردگی، رنجشان بود. آنها که معاش را در حد معاد مهم می‌دانستند.
      می‌دانم که اگر امروز بودند، هرگز حاضر نمی‌شدند جامعه‌شان،‌ در هیچ حوزه‌ای از حوزه‌های علم و تکنولوژی، پیشتاز نباشد. می‌دانم که می‌کوشیدند در اقتصاد و سیاست و تعامل با دیگران پیشتاز باشند. همچنانکه مدرسه‌ی امام صادق بود.
      و بعد، نگاهی به خودمان می‌کنم. به خودم و اطرافیانم و حالم بد می‌شود.

      پی نوشت نامربوط: دیروز سوار یک تاکسی پراید شدم. دود شدید می‌کرد. خیلی شدید.
      سیاهی پشتش در حرکت بود.
      روی شیشه‌ی عقب، بزرگ چسبانده بود: یا ابا عبدالله.
      به او گفتم: چقدر برای چسباندن آن برچسب هزینه کرده‌ای؟
      ممکن است، من پولش را بدهم و آن را بکنی و برداری؟
      گفت: از این جوان‌های مخالف مذهب هستی؟ تحت تاثیر ماهواره‌ای؟
      گفتم: نه. اما درست نیست تنها ماشینی که در این اطراف، حال مردم را بد می‌کند و دود سیاهش، آنها را در این روزهای آلودگی عصبی می‌کند، نام امام حسین را روی خود داشته باشد.
      برداشتنش، خدمت بزرگ‌تری است.
      انسان روشنی بود.
      پیاده شدیم. آن برچسب را کندیم.
      آخر مسیر گفت: وقتی تنظیم موتور رفتم، با پولت یک دانه‌ی دیگر می‌چسبانم. ثوابش مال تو.
      لبخندی زدم و جدا شدیم.

      نامربوط بودن حرف‌هایم را ببخش. تداعی است دیگر. مغز پریشان را درمانی نیست.

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *