فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


رادیو مذاکره: گفتگو با سهیل رضایی

 قبلاً در مورد سهیل رضایی نوشته بودم. او در بنیاد فرهنگ زندگی در حوزه‌ی روانشناسی فعالیت می‌کند و سالهای اخیر را صرف مطالعه در حوزه‌ی کارهای یونگ و انتشار کتب مربوط به این مکتب روانشناسی به زبان فارسی نموده است. برخی از بهترین کتاب‌های این حوزه توسط بنیاد او منتشر شده است.

اگر چه او سالها به عنوان کارشناس در مراکز مختلف آموزشی و صدا و سیما فعالیت کرده و به آموزش مردم کمک کرده است، من در این گفتگوی ۹۰ دقیقه‌ای، تلاش کردم یک جلسه‌ی آموزشی با موضوع مشخص و متمرکز ایجاد نشود. دستور جلسه هم تنظیم نکردیم. نشستیم و حرف زدیم و باور من بر این است که حاصل این گفتگو یکی از دو یا سه مورد بهترین فایل‌هایی است که در رادیو مذاکره عرضه شده است. پیشنهاد می‌کنم شما هم به این فایل گوش بدهید. اگر هم سوال یا بحثی داشتید می توانید در زیر همین نوشته مطرح کنید تا من و سهیل رضایی بتوانیم پاسخگوی شما باشیم. سهیل رضایی صفحه‌ی فیس بوکی هم دارد که گهگاه در آن مطلب می‌نویسد.

لینک دانلود فایل صوتی رادیو مذاکره: گفتگوی محمدرضا شعبانعلی و سهیل رضایی (۹۰ دقیقه)

لینک دانلود فایل صوتی رادیو مذاکره: گفتگوی محمدرضا شعبانعلی و سهیل رضایی با کیفیت بالاتر (۵۰ مگابایت)

پی نوشت: جدای از محتوای فایل، با توجه به تنوع موضوعات، این فایل نیازمند تنظیم‌ و تدوین دقیق هم بود که زحمت آن را شادی قلی پور، دوست و همکار عزیز من بر عهده گرفت. کار طاقت‌فرسایی است که اگر فایل اول رادیو مذاکره را با این فایل مقایسه کنیم، می‌توانیم این تفاوت را حس کنیم. امیدوارم به تدریج بتوانیم ضعف‌های دیگر خود را نیز برطرف کنیم.

رادیو مذاکره محمدرضا شعبانعلی و سهیل رضایی

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


202 نظر بر روی پست “رادیو مذاکره: گفتگو با سهیل رضایی

  • ابراهیم صیادی گفت:

    محمد رضا جان ممنونم از اینکه انقدر وقت گذاشتی واسه جواب به من . راستش پشیمون شدم از اینکه کامنت گذاشتم و مجبورت کردم کلی بنویسی. (بعد از کامنت هم داشتم درس ترول رو می خوندم حسی ترول بودن بهم دست داد.) بازم ممنونم.
    ولی یه سوال از آقای سهیلی : شما فرمودید که دست دوم می فروشید. من دقیق متوجه نشدم. یعنی مثلا کسی همچون مولوی رو دست اول می دونید ، می خونید تحلیل و تفسیر می کنید و به قولی چکیده اش رو به ما و دیگران می دید. منظورتون این؟ یا اینکه نه خودتون مثل مولوی و یا شمس مشاهدات و دریافتهایی دارید بعد وقتی اونرو عرضه می کنید می شه دست دوم. ممنون از شما

  • ابراهیم صیادی گفت:

    با سلام. این گفتگو ارزشمندی من رو یاد نقش محمدعلی کشاورز در فیلم مادر علی حاتمی انداخت. واقعا لازم انقدر سریع و تند حرف بزنید. در درس مهارت یادگیری چقدر درباره کند خوانی و مزیتهاش گفتی. درباره کندگویی هم بایستی یه فکرهایی بکنی. البته من پیشنهاد می کنم فایلهای صوتی این سبکی رو با زیر نویس پخش کنید. 😉 و پیشنهاد جدی تر اینکه در نرم افزار ادوب پریمیر می شه سرعت صدا را بدون تغییر تن و پیچ صدا کم کرد. و محمدرضا وقتی خودت به تنهایی صحبت می کنی خیلی شمرده تر و واضح تر حرف می زنی ولی در زمانهایی که با یک نفر دیگه همراه می شی خیلی خیلی تند حرف می زنی. و به نظر من همون مثال خودت که گفتی نمی شه یه فیلم رو با دور تند دید یه سخنرانی رو هم نمیشه با دور تند شنید. (امیدوارم جسارت و گستاخی من رو ببخشید)

    • ابراهیم عزیز.

      به بهانه‌ی حرف تو، چند تا نکته رو بگم که شاید برات جالب باشه.

      چند روز پیش در مصاحبه‌ای شرکت کردم و با من در مورد آینده‌ی کسب و کار در دوران پسابرجام صحبت شد. حدود یک ساعت و نیم طول کشید.
      همان شب، قسمتی از آن فایل صوتی را گوش می‌دادم. بعضی جاها، سرعت آنقدر زیاد بود که خودم مجبور می‌شدم جمله به جمله، فایل رو متوقف کنم و بعد ادامه بدم که بتونم حرف‌های خودم رو کامل بفهمم!

      این رو از اون جهت می‌گم که تند حرف زدن خودم رو قبول دارم. به نظرم یه جاهایی خیلی تنده. خیلی زیاد.

      البته این رو هم بگم که من در باره‌ی “کند خوانی” صحبت کردم. اما درباره‌ی “کند گویی” صحبت نکرده‌ام! من که قرار نیست یاد بگیرم! پس من با هر سرعتی حرف بزنم، کارایی خودم تغییری نکرده. زحمت برای شماست که احتمالاً باید بارها و بارها، فایل را متوقف کنید و دوباره ادامه دهید.

      پرسیدید که “آیا واقعاً لازم است انقدر تند و سریع حرف بزنید؟”
      سرعت حرف زدن عموماً قابل انتخاب نیست. ما در لحظات کوتاهی، به صورت آگاهانه آن را انتخاب و تنظیم می‌کنیم. اما معمولاً بلافاصله مغز از سیستم دو به سیستم یک تغییر وضعیت می‌دهد و در اینجا، سرعت کلام نیز از کنترل خودآگاه خارج می‌شود.
      درست مانند کنترل سرعت نفس کشیدن که فقط برای مدت کوتاهی می‌توان آن را انجام داد و بلافاصله‌، از اختیار ما خارج می‌شود.

      من در همه‌ی فایل‌ها (حتی این فایل) به خاطر مخاطب، سرعتم را خیلی از سرعت واقعیم کمتر کرده‌ام. اما واقعاً بیشتر از این چندان در اختیار من نیست. چیزی که می‌شنوید “کُند‌ترین روند حرف زدن محمدرضا” است و نه سرعت واقعی او. کافی است از همکاران من بپرسید!

      ما در فایل‌هایی که به عنوان محصول تولید می‌کنیم (مثل اتیکت یا گفتگوهای دشوار یا فایلی که امسال تحت عنوان مدیریت توجه یا Attention Management تولید می‌شود و در اواخر سال عرضه می‌شود) به خاطر ماهیت کار، معمولاً می‌کوشیم سرعت حرف زدنم را کمتر کنیم.
      برای این کار هم شیوه‌ی جالبی داریم. یک صحبت ۲۰۰ دقیقه‌ای را در ۲۰ قسمت ده دقیقه‌ای ضبط می‌کنیم و بین آنها، فرصت کوتاه تنفس می‌گذاریم.
      به این شکل، من چند دقیقه‌ای حواسم هست و به محض اینکه نزدیک است که وارد مسیر ناخودآگاه شوم و به سرعت طبیعی خودم برسم، بحث را قطع می‌کنیم و دوباره ادامه می‌دهیم (چیزی شبیه راه رفتن پورش در خیابان‌های شلوغ تهران! شاید حال بیننده رو خوب کند. اما موتور آن ماشین بدبخت به “فنا” می‌رود!)

      اما یک نکته را هم به خاطر داشته باشیم. گفتگوهای من با دوستانم (از جمله سهیل) در فضایی بسیار دور از فضای رسمی انجام می‌شود.
      همین فایل که می‌بینی، اینطور ضبط شد که سهیل یک شب آمده بود بنشینیم و چای بخوریم و گپ بزنیم، به یکدیگر گفتیم: ضبط کنیم بقیه هم بشنوند؟ و بعد هر دو تصمیم گرفتیم ضبط کنیم.
      بنابراین، اکثر این فایل‌های دو یا سه یا چهارنفره، ضبط شده‌ی یک مهمانی هستند و نه یک “محصول صوتی”.
      اگر بخواهیم تا این حد کنترل را به خودمان و ذهنمان اعمال کنیم، حرف‌های دیگری گفته خواهد شد.
      برای اینکه حرف‌های واقعی بشنویم، نباید بخش زیادی از پروسس مغز را درگیر کارهای بیخودی بکنیم.

      فرض کن من به شما بگویم در مورد “فلسفه‌ی تاریخ” یک ساعت حرف بزن و لطفاً حرف “ک” در آن نباشد.
      از لحاظ تئوریک این کار چندان سخت نیست.
      اما بخش زیادی از توان ذهنی شما صرف توجه به “ک” خواهد شد و نهایتاً “حرف ارزشمندی” نخواهید زد. فقط “حرفهایی بدون ک” را مطرح خواهید کرد.

      در مورد نرم افزار هم صحبت شما درست است. اما “هر کاری” هزینه‌ای دارد. هزینه منظورم پول نیست. منظورم منابع است.
      من و تیمم، در اوج قابل تصور تخصیص منابع (نه با استاندارد ایران،‌ بلکه با استاندارد جهان) ایستاده‌ایم و واقعاً برای هر حرکت کوچکی، باید از جای دیگری بزنیم و صرف اینجا کنیم.
      اگر کسی بخواهد برای چنین فایلی، علاوه بر تدوین فعلی، چنین فرایندی را اضافه کند به معنی شش تا هشت ساعت صرف وقت اضافه است.
      من و همکارانم چنان فشرده فعالیت می‌کنیم که در سه ماه هم، ۸ ساعت وقت اضافه را نمی‌توانیم پیدا کنیم چه برسد در سه روز!
      بنابراین، ما هم بلدیم که صدا را کند کنیم. اما باید به جای آن، جای دیگری کار دیگری انجام نشود. که در حال حاضر، چنان کاری را که قابل حذف باشد،‌ پیدا نکرده‌ایم.

      یادم هست زمانی با شاملو حرف می‌زدند. به او گفتند: خیلی سخت حرف می‌زنی و شعر می‌گویی. خیلی از مردم نمی‌فهمند.
      گفت: قرار نیست همه بفهمند! یک عده، شعر من را بفهمند. از روی آن، شعرهای ساده‌تری بگویند که دیگران آن‌ها را بفهمند!

      واقعیت این است که من همین الان هم، با همین نوشتن، با همین فارسی نوشتن، با همین زندگی در این نقطه از جهان، با همین وبلاگ داشتن، با همین متمم داشتن، با همین فایل‌های رادیو مذاکره و حرف زدن از موضوعاتی که نه نیاز من است و نه دغدغه‌ی من، به اندازه‌ی کافی از “زندگی برای خودم” فاصله گرفته‌ام.
      اگر هم گاهی حالم چندان خوب نیست، دلیلش این است که می‌بینم که به خاطر دیگران،‌آنقدر از خود واقعیم فاصله گرفته‌ام که زندگی دیگری شروع شده. خود واقعی من، در حوزه‌ی دیگری و در علم دیگری و در فضای دیگری، مشغول مطالعه و تحقیق و یادگیری و کسب درآمد و زندگی است و دنیای دیگری دارد که هیچ ارتباطی به این فضا ندارد. البته احتمالاً چنین نخواهد ماند.
      آیا تا به حال شده به یک مهمانی رفته باشی و خسته شده باشی و حوصله‌ات سر رفته باشد و صاحبخانه به زور یک خیار دیگر یا پوست کندن یک پرتقال دیگر، مدام تو را می‌نشاند و دستت را خیس می‌کند و چند دقیقه‌ای معطلت می‌کند و در این میان داستان دیگری شروع می‌شود و تو فقط منتظری که فرصت و بهانه‌ای پیش بیاید و برخیزی و با احترام و لبخند خداحافظی کنی؟ اگر چنین حسی را تجربه کرده‌ای، تقریباً حس من را درک خواهی کرد.

      حالا که اینقدر از خودم فاصله گرفته‌ام، لااقل با من همکاری کنید و بگذارید از “سرعت طبیعی حرف زدنم” بیش از آنچه تا کنون فاصله گرفته‌ام، فاصله نگیرم!
      عمرم و فرصت زندگی آگاهانه بر این زمین، کوتاه تر از آن است که سرعت حرف زدنم را بیشتر از این کم کنم.
      همین که یک نفر، توانسته باشد کلمات حرفهای من را تشخیص بدهد کافی است. بالاخره روزی پیاده سازی می‌کند. منتشر می‌شود. خوانده می‌شود.
      چنانکه بخش زیادی از حرف‌های رادیو مذاکره، در قالب مقاله، تا کنون پیاده سازی شده و در نشریات و مجلات و رسانه‌های مختلف، به صورت مکتوب منتشر شده است.

      • حامد گفت:

        یکی از بزرگترین دغدغه هام این بود که به این نقطه برسی محمدرضا. مسلما برای فردی مثل تو که فرصت های درآمدزایی بسیار بزرگتر و زمینه های مطالعاتی و پژوهشی بسیار دلنشین تر و مصاحبت های شیرین تر به سادگی در دسترسه، امثال من باید دغدغه این رو داشته باشیم که در بین این فرصت ها، فرصت کوتاهی برات باشه که از حضورت استفاده کنیم.
        تشبیهی که اغلب اوقات از مجموعه فعالیتهای وبلاگ نویسی و متمم در ذهن دارم، شهید مطهری و “داستان و راستان” هست که علیرغم سیر در مفاهیم متعالی تر فلسفی و دینی، بخشی از زمانش رو به نوشتن این کتابها اختصاص می داد تا افراد سطوح پایین تر هم به این واسطه بتونن از اون معارف استفاده کنند.
        ای کاش مکانیسمی وجود داشت که از پتانسیل متممی ها استفاده بیشتری میشد تا ضمن اینکه این حرکت مبارک همچنان به راه خودش با قوت ادامه میده، تو هم بتونی بیشتر برای علاقمندی هات وقت بگذاری و بیشتر در راستای “زندگی برای خودت” قدم برداری

        • حامد جان.
          به نظرم تشبیه به کارهای استاد مطهری، لطف توست. وگرنه در هیچ مقیاسی، کارهای کسی مثل من با کارهای آن بزرگان (حتی در حد تشبیه و مقایسه)‌هم نزدیک نیست.
          اگر هم به مقام شامخ شاملو جسارت کردم و این خبط را مرتکب شدم صرفاً به دلیل زیبایی و شیوایی بیان آن بزرگمرد در بیان دغدغه‌ی من بود.
          اما درباره‌ی مسیر آینده، با شناختی که از تو و عمق نگاه و درک تو دارم، مطمئنم می‌توانی روندها را حدس بزنی.
          ما از روز نخست که متمم ایجاد شد، همه جا معیار کلیدی خود را در سیاست‌گذاری‌ها بر تمرکززدایی در تمام حوزه‌ها قرار دادیم.
          تلاش برای مستقل کردن مالی متمم از من (که تا حد خوبی به آن نزدیک شده‌ایم) در راستای دور شدن از همین تمرکز است.
          ارزیابی دوستان متممی بر اساس نظرات دوستانشان (و ارزیابی کردن شیوه‌ی ارزیابی متممی‌ها توسط سیستم تحلیل محتوای متمم به عنوان یک مکانیزم لایه‌ی دوم) نیز در راستای همین تمرکززدایی بوده است.
          قاعدتاً اگر متمم به نقطه‌ای برسد که تعداد زیادتری نویسنده هم داشته باشد، اما هنوز مانند روزنامه‌ها و سایت‌ها، یک سردبیر یا یک شورای سردبیری بر آن نظارت کند، آنقدر که “باید” و “شاید” از آن سیستم مرکزی فاصله نگرفته‌ایم.
          با توجه به نگاهی که من به مسیر آینده‌ی حوزه‌ی محتوا و متمم دارم، فکر می‌کنم طی چند سال آتی، هیچ سیستم متمرکز تولید محتوا نمی‌تواند وظیفه‌ی آموزش و توسعه‌ی مهارت را بر عهده بگیرد.
          سیستم‌های Wiki مانند هم، اگر چه برای خودشان و برای آن کاربرد خوب هستند، اما برای سیستم آموزشی مثل متمم، نواقص زیاد و خطاهای زیادی دارند که نمی‌توان به آنها اتکا کرد. به هر حال ما هم یک سیستم Collaborative خواهیم داشت، با این تفاوت که شیوه‌ها و مکانیزم‌های Peer-Evaluation در آن بسیار متفاوت خواهد بود و یک سیستم تطبیق پذیر تحلیل محتوا در کنار سایر دوستان، کمک خواهد کرد تا فضایی بزرگ و گسترده برای آموزش و یادگیری شکل بگیرد.
          اگر به فکر بهبود کیفیت آموزش و یادگیری در این مقطع از تاریخ و در این نقطه از جغرافیا هستیم، چاره‌ای جز حرکت به سمت سیستمی از این دست نداریم.

          تنها مسئله‌ای که وجود دارد این است که من به “خلق سیستم”ها چندان اعتقاد ندارم و “توسعه‌ی سیستم‌ها” را خیلی Robust تر می‌دانم. البته این شیوه، کمی کندتر و کمی پرهزینه‌تر است. اینکه مدام، قابلیت‌هایی می‌آیند و می‌روند و در طی فرایند انتخاب طبیعی توسط اعضای یک جامعه‌ی آموزشی، برخی از آنها ماندگار می‌شوند و به تدریج، ظرف‌ها و ظرفیت‌های جدیدی در سیستم شکل می‌گیرد.
          فکر می‌کنم طی یکی دو سال آینده، تغییرات بسیار بزرگتری را در متمم خواهیم دید. اگر چه الان هم تغییرات جزیی تدریجی زیادی در جریان است که بعضی از آنها در لایه‌ی بیرونی و بخش بزرگی از آنها در هسته‌ی سیستم است.
          اما به هر حال، اگر در این “خشکسال محتوا” دیوانه‌ای مثل من و مجنونی مثل تو و سایر دوستانمان، نشسته‌ایم و کشتی می‌سازیم، همه‌ی ما به خوبی می‌دانیم که “طوفانی خواهد آمد” و اگر به موقع، کارمان به پایان نرسد، چیزی از این قوم که جز به زیارت گور گذشتگان هزارسال خویش و مرثیه خوانی بر حقوق ناداشته‌ی از دست داده‌ی خویش مشغولند، باقی نخواهد ماند.

          مطمئن هستم که مکانیزم‌های مشارکت که به آرامی در متمم تعبیه و اجرا می‌شوند، می‌تواند این تمرکز را کم کند.
          من هم در سال آینده، احتمالاً درس‌هایی را در بیرون متمم و روزنوشته، به شکل دیجیتال – فیزیکال، برای عده‌ی بسیار محدودی از دوستانم (که احتمالاً بالاترین امتیازها در متمم را دارند) ارائه خواهم کرد و به زندگی مورد علاقه‌ام و حوزه‌های تخصصی خودم نزدیک‌تر خواهم شد.

          به هر حال، یک وسوسه‌ی بزرگ، در زندگی برای من وجود دارد که اجازه نمی‌دهد به سادگی از روزنوشته‌ها و متمم دل بکنم و آن عنوان شگفت انگیز “معلم” است.
          دوست ندارم تصمیمی بگیرم یا انتخابی انجام دهم که این عنوان از من گرفته شود یا در موردم فراموش شود.
          می‌ترسم که روزی به نام محقق یا کارآفرین یا هر چیز دیگری خوانده شوم و دیگر کسی من را “معلم” نداند و نخواند.
          معلم را با تاکید می‌گویم و آن را با استاد متمایز می‌دانم.
          استاد، در درون خود این معنا را دارد که کسی تا آخر راهی را رفته. حالا نشسته و منتظر است که بقیه هم بیایند و به او ملحق شوند.
          اما معلم، دقیقاً همان چیزی است که از مدرسه به خاطر داریم.
          کسی که چیزی را به ما می‌گوید. چیزی که شاید نمی‌دانیم و نشنیده‌ایم.
          ما یاد می‌گیریم و از کنار او عبور می‌کنیم و می‌رویم و دنیا را بیشتر و بهتر از او می‌فهمیم.
          او می‌ماند و بازی را ادامه می‌دهد.
          معلم، سنگی در میانه‌ی راه یادگیری است. نه مانند استاد، سرمنزل مقصود آن.

          • حامد گفت:

            محمدرضا جان، بارها این پاسخ رو مطالعه کردم و به نوعی برام دلگرمی ایجاد شد که تمایلت رو برای حفظ جایگاه معلمی دیدم. حضورت حداقل برای من به عنوان second best practice در بسیاری حوزه ها باعث دلگرمیه.
            پاسخ من (که البته زیادی هم به طول کشید) متوقف بود بر فهم رویکرد تو در زندگی در حد فهم ناقصم! یعنی به جای اینکه صرفا حرفای تو رو خونده باشم و در صدد پاسخ گویی (در حد تشکر از بودنت) بر بیام به این فکر می کردم که چطور میشه که یک نفر این همه خودش رو وقف دانش آموزی و دانش گستری کنه. خوشحالم که مصاحبت با تو معلم عزیز باعث میشه که ما هم بوی خوش دانستن رو بیشتر استشمام کنیم.

  • Mehdi گفت:

    سلام جناب شعبانعلي و رضايي من خيلي از فايل هاي شما رو گوش كرده بودم همشون عالي بودن ولي فكر ميكنم اي فايل با اقاي رضايي نمرش ٢١ بود ممنون از هر دو شما

  • مریم محمدی گفت:

    می دونستم یه جای کار میلنگه
    خیلی این کار بده
    می آید خواب میان عمر آدم خراب می کنید و میرید
    مثل کسی که نه لذت خوابیدن برده و نه بیداره
    نه خوابم نه بیدارم
    داشتم چرت میزدم که بیدارم کردی
    خوب که چی؟
    الان چی؟
    نمی خوام بخوابم ولی چه کار کنم که بیدار بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • احسان فرناق گفت:

    سلام جناب شعبانعلی
    سلام‌ جناب رضایی
    خیلی عالی بود
    مخصوصا عشق به شکست و انتخاب برد
    نگاه اقای رضایی به زندگی رو دوست دارم…
    ممنون

  • پیمان گفت:

    با سلام
    از طریق این فایل با جناب آقای سهیل رضایی آشنا شدم و مطالب ایشان را دنبال کردم تا اینکه دیروز در کارگاه ثرورت آفرینی استاد رضایی شرکت کردم
    دوره بسیار خوبی بود
    ممنونم که این فایل را ضبط کردید این فایل به اندازه تمام فایل های رادیو مذاکره و رادیو متمم به من کمک کرد
    گفتم بعد از گذشت چند ماه باز بیام و از شما به خاطر این فایل تشکر دوباره انجام بدم

  • masoudrezaii گفت:

    و ی چیز دیگه آقای رضایی.
    قصد داشتم گفت و گو تون رو ۵ بار گوش بدم اما ۲ بار کامل گوش دادم
    ۲ بار بخاطر اینکه اولا مثل اون فردی که خودتون مثال زدید که گفته من ۲ تا دفتر مولانا رو دیشب خوندم، نباشم تا ۲ بار بخاطر حرف هاتون رو بتونم تا حدود زیادی درک کنم!
    ۵ بار بخاطر این نه که میترسیدم تبدیل به داشنجو هایی بشم که دوست ندارید دیگه سر کلاستون نیان!!!

  • masoudrezaii گفت:

    (ببخشید اگر این کامنت من خیلی طولانیه چون این ترس رو دارم که شاید دیگر این فرصت برایم پیش نیاد تا حرفم رو کامل بزنم)
    با سلام خدمت محمدرضا شعبانعلی و آقای رضایی.
    من ۱۹ سالم هست و یادمه تابستون (بعد از کنکور) بخاطری که عشق به استیوجابز داشتم (و دارم) توی اینترنت داشتم درموردش جستوجو میکردم که به رادیو مذاکره سینا تقوی و محمدرضا رسیدم و از اونجا با کارای اوشون آشنا شدم.
    خوشحالم که زود تر از تابستون با کارهای محمدرضا آشنا نشدم و خوشحال تر از اینکه تا به امروز فایل آقای رضایی رو گوش ندادم!!
    بخاطر اینکه قبل از گوش دادن من به صحبت های شما باید مراحلی در زندگی ام میگذشت تا بتونم امروز قشنگ حرف آقای رضایی رو بفهمم جمله: + من نمیخوام اون قدر خدا رو توی زندگیم بیارم که خودمو از زندگیم بیرون کنم بعد همه چی به گردنش بیفته. من میخوام خودمم باشم توی قصه زندگیم! معتقدم خدا نویسنده دومه و من بازیگر اون فیلم نامم و منم باید بتونم درست زندگی کنم. من نمیخوام خودمو جوری وصل به اون بکنم بعد ی هو دچار مشکل بشم و بهش بگم داری هوا رو؟؟؟!! ++
    من توی دوران کنکورم که تازه معنای پیشرفت رو فهمیده بودم و تازه شروع کرده بودم به درس خوندن، با خدا بیشتر رابطه برقرار کرده بودم و یجورایی داشتم انقدر اونو توی زندگیم وارد میکردم که خودم داشتم بیرون میفتادم!!
    نتیجه کنکور اومد! بسیار بد! ی هو همه چیز توی دلم و ذهنم نابود شد! توکل به خدا! اعتماد به خدا! نماز خوندن و …!!!!
    ولی نمیدونستم خدا داره منو به راه میون بر میبره و به جای وقت تلفی منو داره مستقیم پرت میکنه توی راهی که میخوام باشم و در آخر به هدفم برسم!
    با قبول نشدن من و میون بر خدا من تونستم افراد عالی – افرادی در زمینه برنامه نویسی –
    مورد نظر خودمو پیدا کنم! در عین مخفی بودنشون!
    کار خداست دیگه! ما داشتیم به خاطر نتیجه کنکور بی محلیش میکردیم، اون داشت بیشتر معرفت به خرج میداد!
    آره من به جمله شما از قبل و ۷ ماهی هست که مبتلا شدم!
    و این جمله رو بسیار میفهمم چون زندگی خود بنده بوده!
    بعضی وقت ها بهتره که درس نخونی!!!
    چون اگر من بچه درس خون بودم الان مثلا دانشگاه امیرکبیر بودم و الان ۳ ماه بود که رفتم سر کلاس مبانی دانشگاه و اونا هم داشتن چیز های قدیمی رشتم رو مثل همه دانشگاه ها درس میدادن!
    ولی الان من در همون مدت رفتم سر کلاسی که به اندازه کل لیسانس دانشگاه امیرکبیر درسم دادن!
    و اون راه دانشگاه برتر، راه اصلی بود که خودم از سر نادانی میطلبیدم و راهی که الان رفتم راهی بود که خدا از قبل برام برنامه ریزی کرده بود!
    (البته من منکر تاثیر دانشگاه های عالی نیستم ولی برای من که رشتم نرم افزار هست این بهتر بود)
    من ی چیز دیگه از زندگی شما هم درک میکنم اینکه میگید من در رابطه با پسرم حس میکنم اندازه ۶ تا آدم از بقیه پدر مادر ها جلو ترم! و این جمله ” خدا رابطه منو فرزندم رو حی نگه داشت.درست در لحظه ای به رابطم فانی نگاه میکنم، افقم جان دار میشه توی رفتار” و ” پرسیدند همسایه خانه عشق کیست، گفتند خانه مرگ،گفتند در کنار خانه مرگ نمیترسی گفت در کنار اوست که من هویت پیدا میکنم!”
    منم مادرم بیماری سرطان سینه و آمبولی خون از سال ۸۵ تا ۹۱ رو داشت و الانم هنوز قرص میخوره ولی الان با لطف خدا و امید ها خودش بر بیماری هایش موفق شده واون حس موفقیت رو به من یاد داده و اینها باعث شده من همیشه این ترس نبودنش رو داشته باشم و و همین کار خداست که باعث شده رابطه من با مادرم عالی باشه.
    خوش حالم که مثل شما به همون حداقل افرادی که کمک میکنم، جنس های دست دوم میفروشم!! و حمال اطلاعاتی نیستم!!!
    و متاسفم برای قبلا خودم که کسی بودم که به قول شما ” خدایی داریم که مارو به خدایی قبول کنه!”
    تشکر میکنم از محمدرضا شعبانعلی بابت کارهای فوق العاده اش و برگزاری این جور رادیو مذاکره ها.
    و تشکر میکنم از خانم قلی پور که خلاقیتشون در آهنگ گذاری مثال زدنی بود.

  • مرتضی گفت:

    یکساعت و نیم مذاکره شما رو گوش دادم تا فقط این جمله رو از سهیل بشنوم :
    « هیچوقت خدا رو اونقدر وارد زندگیم نمیکنم که خودم از زندگی بیروم بشم
    اگه خدا نويسنده زندگي منه؛ منم بازيگر اين زندگي هستم. پس من هستم که تصميم ميگيرم زندگي رو چطور بازي کنم»

  • سما سادات حاتمی گفت:

    با عرض سلام خدمت شما .

    بنده از شاگردان قدیمی جناب رضایی هستم که از طریق مصاحبه ایشون ، با شما و فعالیت هاتون آشنا شدم و در این مدت هرچند کوتاه بسیار استفاده کردم و با اجازه شما برخی مطالب و فایل ها را به همراه خلاصه ای از نکات مهم فایل های شما ( البته از نظر خودم ) در وبلاگم قرار دادم تا سایر دوستان هم استفاده کنند و ان شاالله از سایر مطالب شما هم بهره مند شوند .

    سپاسگزارم از استادم ( مسبب آشنایی با فعالیت های جنابعالی )و از شما بدلیل زحمات خالصانه ای که میکشید . موید باشید .

  • سمانه گفت:

    سلام
    گفتگوی فوق العاده ای بود ازون جنسی که من همیشه دنبال یه پایه میگردم که اینارو بگم و اینا رو بشنوم . باورش شاید سخت باشه ولی دیگه همون موقعا که دیگه داشتید خدافظی دم دری میکردید!!!! جواب همه آشفتگیای منو دادین 🙂 من خودمو آدم موفقی میدونم ولی نمیدونستم دیگه دارم دنبال چی میگردم؟؟؟ آقای رضایی جواب این سوالمو از شما گرفتم “رضایت” اون چیزی که از الان دنبالشم .مرسی معلمای عاشق….

  • نفیسه مهدوی گفت:

    اونقدر ذوق زده و هیجان زده ام که نمی دونم چی بگم… آقای سهیل رضایی عزیز و آقای شعبانعلی واقعاً ممنون و سپاسگذارم. چندبار این فایل رو گوش کردم، تیکه تیکه هی تکراری گوش دادم. ولی چندین جمله اش حسابی تکونم داده…. تا زمانیکه به رابطه ام فانی نگاه میکنم، افقم جاودانه میشه در رفتار….تنها در مرگ هست که هویت دائم دارم و عشق با مرگ همخانه هست… در لحظه وجودم نهایت تأثیر رو دارم… بحث نمایش و چالش !!! من مستعدتر از همه هستم برای تاریک شدن و تاریکیها …مبتلا شدن !!! باختن بهتر از بردن منو میسازه…(خنک آن قمار بازی…) باختن رو یاد بگیرم و نه نباختن رو… خدا به من اجازه میده از در عرش یا در فرش ببینم… نه برای ترس از دست دادن، برای بودن در لحظه با کسی بودن….اونقدر خدا رو تو زندگی نیارم که بعدش بخوام ببرم بیرون، که همه چی گردنش بیافته، من هم تو قصه باشم !!!! اگه اون نویسنده است منم باید خوب بازی کنم…
    قابل ذکره که من کارشناس ارشد روانشاسی هستم و عاشق یونگ و افکار و تحلیلهای یونگی و همینطور مشتاق و پیگیر پرو پا قرص برنامه ها و مطالب آقای سهیل رضایی.. ولی این یک چیزه دیگه بود !!!!!! بی نهایت سپاسگذارم و خوشحالم که آقای محمدرضاشعبانعلی رو هم شناختم و امیدوارم بیشتر از مطالبشون استفاده کنم… خدایا تو را سپاس

  • طاهره جلیلی گفت:

    دیروز وقتی در سوگ از دست دادن یکی از همکارانمون نشسته بودیم، در یک چشم به هم زدن همخونگی عشق و مرگ رو با تموم وجودم حس کردم و دیدم…

  • امیر گفت:

    سلام
    آنقدر برای من نکته، مطلب داشت که به خودم اجازه چیزی گفتن نمیدم.
    فقط ممنونم

  • محسن نوری گفت:

    این ماجرای اجبار و ترجیح دادن رو از وقتی اینجا نوشتید:http://www.motamem.org/?p=2668
    خیلی چیزها که اجبار بوده تو زندگیم حالا در موردش مسئول و مختار هستم.
    امروز برای بار سوم گفتگوی شما با سهیل رضایی رو گوش میکردم و ماجرای جبر و اختیار از زبان تأثیرگذار سهیل رضایی. خیلی زیبا اما سخته.
    تا دیروز در مورد یکی از اقوام میگفتم من تمام تلاشم رو کردم و به بن بست خوردم. امروز به یک روانشناس مراجعه کردم و گفتم اگه نتونید کمک کنید که یک راه حل پیدا کنم ترجیح میدم یک آدم از نظر عاطفی نابود بشه چون هزینه‌ی سنگینی برام داره. تا دیروز مسئول نبودم چون مجبور بودم اما امروز باید ترجیح بدم که آیا بذارم نابود بشه یا نه!…

  • مهدی افراسیابی گفت:

    نمی دونم تا حالا ده بار گوش کردم فایل رو یا نه، اما قراره بازم گوش کنم، اونقدر که جنس کلمه بشم، مشکل زیاد دارم ولی با گفتنشون حل نمیشه، با عمل کردن و فکر کردن در مورد چیزهایی که یادم دادید حل می شه.

    می دونم که به عمل کار برآید به سخنرانی نیست، اما خوب دیگه، نشستم کلی چیز یاد گرفتم و حالا مثل همیشه فکر می کنم با تکرار کردنشون یعنی دارم یاد می گیرم!!

    چقدر پیچیده و چقدر ساده است این شخصیت شکل گرفته ی ما! ، با تلنگری می شه بشکنیش و با هزاران چسب محکمش کردی!

    نمی دونم، اما فکر می کنم واسه شکستن این قفل نیازی نیست که بارها و بارها صحبت هاتون رو رج بزنم، اما شنیدنشون بهم نیرو می ده! ، هر بار انگار برام همون انرژی دفعه اول رو داره! ، شاید من هم مثل هر شخص دیگه ای که مکالمات رو گوش کرده، در آخر و به اصرار شما، به جای اینکه جز اون شاگردایی باشیم که یه تشکر خوشک و خالی می کنن و به می رن که به حرفا فکر کنن، اومدم تا مثل ربات و باز تکرار همون رویه، نظرم رو بگم.

    اما با وجود همه اینا ، می دونم که حرفا از جنس حقیقت بود و به قلبم نشست، چه من بگم چه نگم ، چه بخوام چه نخوام، داره کار خودش رو می کنه! ، این صحبت ها مثل اکسیر بود!!

    ای کاش که عمری باقی باشه تا بتونم این فایل رو به همه پیشنهاد کنم.

    عمری با عزت و پر از شادی براتون از خدا طلب می کنم

    • سید سهیل رضایی گفت:

      از خواندن متن شما ناگهان اشک در چشمانم حلقه زد. اگر توانسته باشیم را دریک خانه را به امید گشوده شدن دق الباب کرده باشیم خوش به حالمان خواهد شد

  • بچه ها من باختم گفت:

    آدما به امید زنده اند.اما امروز جواب ارشد رو که دیدم “مجاز نمی باشید “یک لحظه فرو ریختم .اگر بخوام یکسال دیگه منفعل پشت کنکور بشینم و سرم رو تو یک مشت نظریه کنم،می پوسم.
    بابا آدم کنکور نیستم،من باید درجریان باشم به خاطر همین تو دانشگاه درسخون و رتبه برترم ولی تو کنکور نه.
    آقای رضایی عزیز گفتین: دانشگاها فقط مدرک تکثیر میکنن و بی هویتیه پچه هارا پاسخگو هستن. اما چیکار کنیم؟ که برای پیشبرد اهدافمون به این مدرک احتیاج داریم.مثلأخودشما اگر لیسانس داشتین بازهم به اندازه ی امروز موفق بودین؟
    جامعه بخوای نخوای تو را به طرف بی هویتی می بره.
    البته به گفته ی شما سهم خدارا اونقدر زیاد نکردم که الان طلبکارش باشم.تازه ممنونم که اجازه داد ببازم وبفهمم زندگی یک جریان ثابت نیست وهر ازگاهی باید موجی ایجاد بشه.خدا با علاقمندیات امتحانت می کنه.همه اینا درست ولی چیکار کنم تا نپوسم منی که تو حاشیه بودن رو تجربه نکردم همیشه خود متن بودم اما الان……
    آقای رضایی یک سوال شاید شخصی؟ شما در۲۲-۲۳ سالگی کجای زندگی قرار داشتید؟چقدر از مسیر جایی که امروز هستید رو طی کرده بودید؟
    (ببخشید اگر طولانی شد دوستان ولی لازم بود باهاتون دردودل کنم.)

    • سید سهیل رضایی گفت:

      من به هیچ دانشگاهی نرفتم وتمام مسیررا با مطالعات شخصیم طی کردم ودر اون سن چیزی نزدیک به هیچکس بودم

      • مریم گفت:

        چیزی نزدیک به هیچکس؟! آقای رضایی نمیدونم سال ۸۰ دقیقا چن ساله بودید ولی به گمونم چیزی نزدیک به جوانی و حالا اگر ۲۳ ساله نبودید… ۲۵-۲۷ سال سن داشتید…..شاید انتظار متفاوتی از خودتون داشتید…. ولی برای خیلی از اطرافیانتون موثر بودید…. یادمه یک بار تو فیس بوک سوالی مطرح کردید: نقطه عطف زندگی شما کجا بوده و چرا و چطور…… و از اونجایی که سوال متفاوتی بود، تقریبا اکثر کامنت ها رو خوندم… به جز خود من چند نفر دیگه کلاسهای طراحی ذهن شما در سال ۸۰ رو نقطه عطف زندگیشون میدونستن…. و چیزی که برام جالب بود این بود که شاید اطلاعات این زمانتون رو اون موقع نداشتید ولی مطمئنم ایمانتون به معجزه و تغییر، موثر بودن بیشتر از الان بود….به این دلیل که گاهی به مرحله معجزه گری رسیدن بدیهیاتی رو میاره که کسی که قبل از اونه نمیتونه درکش کنه….شاید شما اون زمان به نسبت الانتون به معجزه گری نرسیده بودین، ولی ایمانتون به راه و معجزه باعث شد خیلی ها مسیرهای متفاوتی رو در پیش بگیرن شاید به معجزه خودشون برسن و همینم باعث شه که نقطه عطف های زندگیشونو مدیونتون باشن….چیزی که شاید الان کمتر بشه تو کلاستون دید! (شاید!) قسمتیش احتمالا به مخاطبینتون برمیگرده(مثلا شاید پذیرندگی مخاطبینتون اون زمان بیشتر بوده) ولی به هر حال دانش هم لزوم اثر گذاری نیست….هنوز هم با خیلی از جملات و درسهای شما تکون میخورم و برام پیام آوره ولی مطمئنم که انرژی اون زمانتون کاملا متفاوت و خاص بود.

        • سید سهیل رضایی گفت:

          اما خودم برعکس شما معتقدم،امروز دنیای جدیدی را پیش روی خودم میبینم که اون روزها برام ذره ای پیدا نبود. اون روز ها کلامم معجزه بود برای اونهایی که میخواستند از نردبان موفقیت بالا بروند .چون خودم هم مسافران آن نردبان بودم . اما امروز اون دنیا جذابیتش برام تموم شده وحالا دوست دارم به اعماق سفر کنم به همین خاطر دیگه نمیتونم برای اهل سفر با نردبان سخن طلایی باشم . واز همه مهمتر اینه که من باید برای خودم معجزه باشم نه برای دیگزی،بنابراین پوزش میخواهم که دیگه ترشی شما با سرکه ما خوب جا نمی افتد رفیق !

    • یک مخاطب یا یک دوست گفت:

      دانشجوی گرامی، سلام. کمی به حالات و ناراحتی ات که در کلمات و حرفهایت جریان داشت فکر کردم و چون به خوبی حال امروزتان را میفهمم، و شاید تجربیاتم بتواند کمک امروز و فردای تان باشد برایتان مینویسم…؛ امیدوارم.
      اینکه اگر لیسانس باشیم، دیگر کار و موقعیتی در اجتماع برایمان نیست؛ صادقانه بگویم که سخت در اشتباهیم؛ شاید موقعیتی که در اجتماع برای خود میخواهیم مناسب ما نیست و ما شرایط لازم را در پذیرش مسئولیت آن موقعیت شغلی نداریم؛ نه اینکه مدرک مان لیسانس یا دیپلم و… هست. من که نه رابطه ای در سازمانها داشتم و نه سرمایه کلانی برای خود اشتغالی و یا غیر؛ از همین مدرک دیپلم شروع کردم آن هم در شغل آزاد. پس کار و کسب درآمد شدنی است؛ اما با آمادگی من برای پذیرش مسئولیت آن شغل.
      کنکور واقعاً برای من و شما شد اضطراب و وسواس های بسیار به آینده و اهداف و اینکه نمیشود و من برای کنکور ساخته نشده ام…! سال اولی که آزمون ارشد را شرکت کردم، ترم آخر کارشناسی بودم. هم کار تمام وقت، هم دانشگاه با ۱۸ واحد ترم آخر و هم کنکور. تمام استراحت من، باور کن که ۳ ساعت نبود. حتی در این ۳ ساعت نیز خواب تست و مرور درس و آزمون و… بود. و پایان کار، نتیجه آزمون “غیر مجاز”. کجای کار مشکل داشت؟! سوادم، آمادگی جسمی و فکری برای آزمون و یا مهارتم برای آزمون! در آن زمان حتی لازم شد در مورد مهمترین مساله زندگی ام نیز تصمیم بگیرم… پس اگر بگویم باخت، باید گفت نه یک باخت بلکه چندین باخت! به نظر من این باخت نیست که شما تجربه میکنید؛ بلکه فقط شما فعلا شرایط و یا آمادگی لازم را برای جایگاهی که تعیین کرده بودید را ندارید(البته در رسیدن به هدفتان)؛ همین.
      آن زمان تصمیم گرفتم عمرم را به پای کنکور و کتب تکراری، سواد تکراری نگذارم و از ادامه تحصیل منصرف شوم و به طور کلی هدفی دیگر را در اولویت داشته باشم…؛ اما یک سوال همش من را رنج میداد که “من که آزمون را خوب دادم؛ اصلاً من سوادش را داشتم. پس چرا قبول نشدم؟” به نظر میرسد حتی اگر هدفی دیگر را دنبال کنیم؛ چون به خلاء یا سوال درونی خویش از توانایی یا ناتوانی، داشتن دانش یا نداشتن آن، پاسخ قاطعی نداده ایم بارها و بارها به یک گذشته تلخ با یک سری ابهامات خواهیم نگریست و شاید در آینده بگوییم چرا هدفم را رها کردم؟ در حالی که پاسخی شفاف برای آن ندارم. اینجا به یاد آموخته هایم از استاد شعبانعلی در فایل صوتی برنامه ریزی در سال ۱۳۹۳ افتادم و امیدوارم شما نیز از این فایل استفاده نموده باشید… لذا پیشنهادی که دارم، اول بدانید چرا فعلا نمیتوانید دانشجوی ارشد باشید؟ و بعد تصمیم جدید بگیرید. من که اشکالم را با یک مشاور گروه مدیریت در میان گذاشتم، فهمیدم که روش تست زنی من ضعیف و غیر علمی ست و علاوه بر آن مهارت آن را نیز نداشتم. وقتی مطمئن شدم که این هدف هنوز هم نسبت به دیگر اهدافم در اولویت و حتی همراستا با برخی از آن است، بار دیگر و سال دیگر ارشد را شرکت کردم؛ اما تحت نظر یک مشاور گروه مدیریت و همراه با آزمون آزمایشی.
      همین که خودت را با تمام سختی هایی که گذرانده ای و دغدغه ای که به آینده داری، باور داری کافیست تا بدانی که در هر حال در اهدافت توانایی…
      آینده ی روشن تو در کلمات و سخن امروزت رقم می خورد؛ نه فقط برای تلاش دیروزت. سربلند باشی
      پی نوشت:
      استاد گرامی، آقای محمدرضا شعبانعلی. سلام. بیان نظر مستقیم من خدای ناکرده دلیل بر بی ادبی تعبیر نشود؛ قطعاً راهنمایی های شما هم نماینده هدایتگر مسیر برای من خواهد بود و هم برای این دانشجوی گرامی. شاگرد کوچک شما.

    • محسن رضایی گفت:

      قرار نیست تو این یه سال همش بشینی درس بخونی.رشتت حتما علوم انسانیه ولی بهرحال کلی کار هست واسه انجام دادن .منم جوری مجاز شدم که انگار نشدم.ب یکی از دوستان گفتم ماشالا رتبم زیاد شده!! فدای سرت حداقل میتونی الان با فراغ بال کاری رو انجام بدی که اگه ارشد قبول شی بهش نیاز داری.اسمشم بدار زمینه برای بعد ارشد

    • بچه ها من باختم گفت:

      سلام آقای رضایی. اول روز مرد را به شما و آقای شعبانعلی تبریک میگم و بسیار سپاسگذارم که جواب دادید.

      ازشما هم دوست خوب ممنون که راهنمایی فرمودید و تجربیاتتون را به اشتراک گذاشتید.اتفاقآ حالم اونقدرها بد نیست. ولی هر ازگاهی نسبت به آینده کمی ناامید میشم.میدونم اشکال کارم کجاست، شاید به توانایی هام زیاد اعتماد دارم و می خوام همیشه جلوتر ازسنم باشم.اینجاست که جامعه نمی تونه هضمم کنه ویک کشیده می زنه توی گوشت.
      به اندازه ی کافی درس نخوندم ، چون نمیتونم مدتها یک جا بشینم وبه قول استاد بشم حمال اطلاعاتی که چی؟ سازمان سنجش بیاد حافظه ی یادآوریم رو بسنجه.اما دروس دانشگاه رو دوست دارم و کلی درس می خونم جوری که ۷ترمه تموم کردم حتی چندتا مقاله ی پذیرفته شده داخلی و خارجی دارم.ولی ازکنکوربدم میاد ازطرفی هم به ارشد احتیاج دارم.
      دوستان خوبم منتظر راهنمایی های خوبتون هستم.

    • شهرزاد گفت:

      دوست عزیز ما … نگران هیچی نباش.
      مثل یه “رزم آور نور” دوباره بلند شو و دوباره ادامه بده …

    • مهسا گفت:

      سلام آقای رضایی
      اگر امکان داره آدرس ایمیلی را بزارید .تا باهاتون در ارتباط باشم وسوالی اگر داشتم ازتون راهنمایی بگیرم.
      ممنون

  • رضا گفت:

    چرا شما فقط به به و چه چه ها و تعریف و تمجید هارو تایید میکنین!! البته دموکراسی خودمونی همینه دیگه

    • سیمین-الف گفت:

      دوست عزیز سلام
      لطفا یه سری به سیاست عمومی کامنت گذاری بزن و یه مقدار در پست های قبلی پاسخ استاد به دوستان رو هم بخون، حتما بهتر این خونه و اهالی شو می شناسی.
      راستی فکر کنم الان این مطلبی که نوشتی هم، بار تعریف داشته که تایید شده!!

      گفته هایم صرفا جهت اطلاع است و همراهی شما دوست گرامی.
      موفق باشید.

  • محمد صالح رحیمی گفت:

    سلام محمد رضا و سهیل عزیز
    قبل از هر چیز باید بگم دستت درد نکنه محمد رضا ی عزیز مدتی هست که با تمام مطالبی که میزاری چه اینجا و چه تو سایت متمم یه تلنگر به شیشه ذهنم زدی و این شیشه ترک برداشته و داره ذره ذره خرد میشه و نحوه نگاه من به زندگی و جهان اطرافم عوض میشه کاری همیشه برات ارزوی سلامتی و پیشرفت دارم

    اما در مورد این پستت و در مورد این قسمت از رادیو مذاکره حرف زیاد دارم ولی فقط به گفتن یک جمله بسنده میکنم
    جمله ای رو که در پست من سهیل رضایی و یونگ نوشته بودی ( یکی از عجیب‌ترین شب‌های سالهای گذشته من بود. آنقدر یاد گرفتم که احساس می‌کنم در چند سال گذشته نیاموخته بودم و آنشب حال خوبی را تجربه کردم و نگاهم به دنیا تغییرات زیادی داشت..) الان درک میکنم و یک قدم به حس اون شب تو نزدیک شدم

    از شما انسان بزرگ اقای سهیل رضایی هم صمیمانه تشکر میکنم

  • Hasan_Ensani گفت:

    کامل گوش دادم ولی به شخصه صحبت هارو یک گفتگوی شخصی در مورد مسائل شخصی برای عبرت گرفتن دیگران میدونم تا یه قضیه کلی!

    در کل شخصی بود!

    • عظیمه گفت:

      Hasan-Ensani، سلام.
      من به نظراتتان کاملاً احترام میگذارم و علاقمند شدم که با شما هم اندیشی کنم. برای اینکه کمی در صحبت ها دقیق تر شویم، خوشحال میشم که دقایقی با من همراه بشی و تاملی داشته باشیم. گفتگویی که شنیدیم، بله شخصی بود؛ چون دو شخصیت با تاملات و تجربه و نگرش و افق دید خویش به تحلیل مسائلی می پردازند که ما یا به آن بی توجه بوده ایم یا اینگونه نیاندیشیده ایم… پس این جمله که “اول به دانش مبتلا شوم و بعد دیگران را با بیان خاطراتم، مبتلا کنم…” کاملاً به جاست و با فهم ساده ای بیان گردیده.
      اما در مورد “عبرت”؛ این کلمه برای مواردی به کار میرود که شخصی خطا و یا اشتباهی داشته و این موجب تنبیه برای خود فرد گردد (اشتباهی که جای جبران نداشته باشد) و پندی برای دیگران باشد. در حالی که این تجربیات و دانش و نگرش برای دیگران سرمشق هایی از تجربیات لذت و خرسندی و رضایت فرد است. آنچه شنیدم، سخنانی از معلم و معلم بود. معلمینی که نقشی بسیار پررنگ تر، مهمتر و سرنوشت سازتر در انسان سازی دارند…
      امیدوارم توضیحاتم زمانی برای همفکر شدن با شما دوست گرامی باشد.

    • سید سهیل رضایی گفت:

      حسن جان جوری شما نوشتی عبرت که انگار بنده از سرگذشت اعتیادم به مواد افیونی صحبت کرده ام!!!!

  • رضا گفت:

    سلام و تشکر از آقای رضایی
    من الان فایل رو گوش دادم. یکبار دیگه هم گوش خواهم داد. چون میخوام بعضی از نکاتش رو بنویسم.
    راستش شما همون اول کار یک ضربه کاری به من زدید- یک سیلی بر صورت خواب الوده ام. جایی که گفتید اگر رد خانه کس است یک حرف بس است
    راستش من تقریبا یک ساله دارم نکات مهم در مورد روانشناسی و فلسفه و غیره رو بررسی میکنم و به قول شما حمالی میکنم. همش به خودم میگم فلان کتاب رو بخونم فلان همایش رو برم فلان فایل صوتی رو گوش بدم – پکیجم تکمیل شد ” استارت” زندگی رو بزنم
    من متاسفانه شخصیت نگهداری دارم شاید علت گوش دادن مجدد به همین فایل هم همین باشد .لی حیفم میاد حداقل از دو سه جمله شما رو تو دفترم نداشته باشم یا با مرورش حرف های شما یادم بیاد
    راستش چندین سال زیر پتو بودم و به خاطر همه عقب ماندگی هایم شهوت یادگیری دارم. میترسم. میترسم زیر پتوی بزرگتری برم
    ممنون از اقای شعبانعلی و شما – عالی بود

  • نسیم گفت:

    سلام خسته نباشید ۴ سال پیش یعنی سال ۸۹ دوستم من رو شب یلدا به یکی از جلسات آقای رضایی دعوت کرد منم باهاش اومدم اون موقع حرفای ایشون برام اصلا ارزشی نداشت و می گفتم هر چی میگه واسه خودش می گه و ما رو درک نمی کنه تا اینکه ۲ روز پیش دوستم بهم ایمیل زد و این فایل صوتی رو برام فرستاد من الان تو شرایط روحی خوبی نیستم و می ترسیدم اینبارم که دعوت شدم بازم نتیجه نگیرم با ترس فایلو دانلود کردم و گوش دادم به امید یه نشونه یه جرقه تو زندگیم می تونم بگم از ۴سال پیش خیلی بهتر بود و حرفاشون جرات تغییر دادن و مسیر جدیدی رو که انتخاب کردم بهم داد ولی اگر اینبار هم نتیجه نگیرم نمی دونم چی کار کنم من ۲۷ سالمه و نمی تونم مدام راههای مختلف رو انتخاب کنم برام دعا کنید و با معرفی کتاب یا هر چیز دیگه ای بهم کمک کنید تا روحیه ام رو بدست بیارم.ممنون

  • احسان گفت:

    سلام آقای سهیل رضایی ممنون که وقت میگذارید و به نظرات جواب میدهید

    آقای محمدرضا شعبانعلی لطف کردند و به سئوال اول من جواب دادند، لطفاً به سئوالات دوم و سوم من پاسخ بدهید :

    ۲٫ باید موفق بود یا رضایت داشت؟ نمیشه هم موفق بود و هم رضایت داشت؟ موفقیت مقدمه رضایت هست یا اصلاً ربطی به هم ندارند؟ رضایت داشتن باعث نمیشه که قانع باشیم و دیگه تلاش نکنیم؟

    ۳٫ همانطور که میدانیم بدون دانش شروع به کاری کردن اشتباهه ولی ماندن در مرحله یادگیری هم اشتباهه!
    چطور بفهمیم که برای دست به عمل زدن به اندازه کافی یاد گرفته‌ایم؟ اصلاً این اندازه کافی داره؟

    با تشکر

  • حسن گفت:

    با سلام و تشکر از صحبت های فی مابین آقایان. خیلی خوب و مثمر ثمر بود.
    فقط یک انتقاد به آقای شعبانعلی که خیلی تند صحبت می کنند و بعضی کلمات رو حین شنیدن ، ما از دست می دهیم.
    با سپاس

  • بهادر گفت:

    چرا این قدر دیر به دیر قسمت های جدید رادیو مذاکره را می گذارید؟

  • li@ گفت:

    سلام
    آقاي رضايي
    همچنان منتظر پاسختون هستم.

  • مهسا گفت:

    آقای رضایی،سپاس بابت پاسخ به موقع و زیبایتان.

  • سیمین-الف گفت:

    دوستانم سلام
    اگر اجازه دهید به رسم تشکر و قدردانی از حضور ارزشمند جناب رضایی عزیز به اطلاع اهالی خونمون برسونم:

    من یه پرسو جویی کردم، محصولات بنیاد فرهنگ زندگی در نمایشگاه امسال در مصلی، سالن شبستان، راهرو ۸ غرفه ۷ می باشد.
    حدود بیست جلد کتاب و محصولات دیگر دارند که”جوجه اردک زشت” و “سایه ات را مالک شو” هم که ایشان معرفی کرده اند، با ده درصد تخفیف در بین کتابها موجوده و ارائه می شه.
    آسمون دلتون آبی.

    پی نوشت: جمله آخرو که نوشتم، کمی مکث کردم. شاید بعضی ها دوست داشته باشن قرمز باشه. باشه آسمون دلتون رنگی)

  • مرضیه7 گفت:

    سلام
    ممنونم و خدا قوت ، امروز بالاخره وقت شد و تونستم این فایل رو گوش کنم چون میخواستم با دقت و تمرکز زیادی گوش کنم
    اما انتظارم خیلی بیشتر بود یعنی فکر میکردم از سهیل رضایی در این رادیو خیلی چیزها یاد بگیرم
    اما … بهرحال ممنوم با خنده هاتون خندیدم و به یاد شما، دلم یک دوست قدیمی خواست که بنشینم و باهاش حرف بزنم و از ته دل بخندم و پر بشم از حس خوب
    بخاطر حس خوب ممنونم

  • بهزاد گفت:

    با سلام
    اقا خیلی حال کردیم . واقعن جنس حقیقی شیرینی بود ، شکر مصنوع است شما خود عسل بودید. سپاسگذارم . نکات اساسی این گپ ” عمل کردن به آگاهی های نظری رستگاری، در دل رنج درسهای عمیق نهفته است، مبتلا شدن رمز موفقیت یک معلم واقعی، بزرکترین ره آورد یک معلم برای شاگردانش فراهم اوردن بستر تجربه عملی آن موضوع برای شاگردان. باغچه خود را بیل بزن و به مفهوم رضایت دستیاب. ساده زیستی و پرمعنا بودن بدور از تجملات باش. ”
    امیدوارم درست درک کرده باشم. اما این موضوعات برای اکثریت آدمها این روزگار قابل لمس نیست اینرا از انعکاسات آنها می توان درک کرد.

  • سارا مرادی پور گفت:

    من هنوز نتونستم گوش بدم
    ولی وقتی آقای رضایی تو کلاس از این گفتگو گفتن و بخشی از اونو خیلی خوشحال شدم از این هدیه روز معلم
    یعنی وقتی یه معلم تو روز و هفته خودش به شاگرداش هدیه میده عالیه
    “من قدر این روزهای بیشتر از عادی زندگیمو میدونم”*
    ______
    * از ویدئوهای آقای رضایی که میگن من قدر روزهای عادی زندگیمو میدونم
    * هیچ کدوم از لینکها برام کار نمیکنه، یعنی همش ۲ دقیقه، دانلود هم نشد، فکر میکنم اشکال از اینترنتم و سرعتش باشه… همچنان امیدوارم

  • مهسا گفت:

    خیلی زیبا فرمودید آقای رضایی: افراد تا یه سنی مدام کفش عوض میکنن تا بالاخره… من به این جمله درحال حاضر دچارم ومیدونم که اقتضای سنمِ، اما نگرانم که وقتی ۳۰سالم شد هنوز در حال عوض کردن کفشم باشم یا از روی ناچاری برای اینکه بگم به ثبات رسیدم و از سردرگمی دربیام یه کفشی را به زور تو پام کنم.
    امایک سؤال دیگه ازهردوی شمابزرگوار: آدما تاوقتی که به جایگاه مطلوبی در جامعه نرسیدن فلان رفتار را انجام نمیدن ،توی سخنرانی هر حرفی را نمیزنن با افراد صاحب سبک محتاط برخوردمیکنن، شاید به خاطر ترس از پذیرفته نشدن و افکار مردم.اما وقتی جای پاشون سفت میشه و جایگاه را به دست میارن سزشون رو بالا میگرن وبا افتخار میگن ما توی خانواده سطح پایین بزرگ شدیم ،ما ازپچگی کار کردیم ،ما چنین دردی کشیدیم یا دیگه راحت تر دربرابر دیگران برخود میکنن چون از این به بعد نه تنها بد نیست بلکه یک نقطه مثبته وباعث میشه بقیه هم حس بهتری به تو داشته باشن. حتی اون آدم صاحب نظر که اگر قبلآ از تو نظری را می شنید، حسابتم نمیکرد الآن همون نظر را با کلی به به چه چه میشنود .دیدگاهه تو تغییر نکرد ولی جایگاهت چرا..درسته؟؟؟

    آقای رضایی بازهم دعوت دوستان را بپذیرید تا مجددأ لذت ببریم از حرف های دست دوم که از هر دست اولی برای ما دست اول تر است.ممنون که هستید.

    • سید سهیل رضایی گفت:

      چون روند زمان ارزش تازه ای به تجارب سربی شما میدهد . وقتی تو ایده های جالبی داری ولی هنوز عملیاتی نشده نمیتونی از جامعه درخواست ارزش گذاری بالا داشته باشی بنابرین انها را سربی وسنگین وکم ارزش تلقی خواهند کرد تا اینکه شما کم کم کیمیاگری میکنید واز آنها طلا میسازید.حالا طلای شما قیمت پیدا میکند پس خریداران صف میکشند وشما میتوانید گذشته خود را با نگاه امروز بازآفرینی کنید.

  • پیمان گفت:

    سلام
    یکی از بهترین فایل های رادیو مذاکره بود. ۵ بار که گوش کردم و هر ۵ بار لذت بردم. جمله ای که به نظر من بسیار عالی بود این جمله می باشد.
    تا شهامت باختن را نداشته باشی نمی توانی بردن را انتخاب کنی

  • سیمین-الف گفت:

    آقای سهیل رضایی عزیز سلام
    مشتاقانه منتظرتونیم.
    اگه امکان داره می تونید کتابی در مورد سایه ها معرفی کنید؟
    لطفا اسامی کتابهای موسسه رو هم برامون بنویسید.
    خدارو شکر که بواسطه ی دکتر شیری عزیز با استاد شعبانعلی و به خاطر وجود گوهربار ایشون با شما بیشتر آشنا شدم.
    برای شما و خانواده عزیزتون سلامتی و دل خوشی آرزومندم.

    • سید سهیل رضایی گفت:

      سلام کتاب جوجه اردک زشت ومالک سایه خود شدن عالیست وبرای اطلاع از کتب بیناد فرهنگ زندگی به سایت ما به همین نام مراجعه بفرمایید.

      • سیمین-الف گفت:

        ممنونم از زمانی که گذاشتید و پاسخگو بودید.

      • ریحانه گفت:

        تو کتاب جوجه اردک زشت میگه هدیه سایه خود را بپذیرید..مثلا هدیه قاتل بودن یا زودرنج بودن چی می تونه باشه؟.اصلا منظورش رو متوجه نمی شم

        • سید سهیل رضایی گفت:

          هذیه قاتل بودن این است که بدانیم این پتانسیل در ما هست بنابراین در جای خودش استفاده کنیم شما میتوانید با شکار یا کشتن یک رابطه یا ازبین بردن دوستی آن را تجربه کنید ودیگری به گونه ای دیگر. زود رنجی به شما نشان میدهد که آسیب پذیری دارید وباید بدانید که نادیده گرفتنش منجر به فروپاشی ناگهانی روح وروان شما تمام میشود چون شاید شما نمیخواهید ان را جدی بگیرید ویا دوست دارید این ویژگی را پنهان کنید واین آغاز شروع شکل گیری یک فاجعه خواهد بود به عنوان کتاب مکمل کتاب مالک سایه خود شدن را بخوانید.

  • حسین آقارضایی گفت:

    امروز در حین گوش دادن این فایل صوتی یک دقیقه خودم را پیدا کردم که واقعا تا حالا به اون از این زاویه نگاه نکرده بودم. به قول استاد نزد کسی بنشین که شکر دارد.
    موفقیت و آرامش روز افزون برای شما اساتید محترم از خدا طلب کردم

  • شهرزاد گفت:

    سلام. من بالاخره موفق شدم با دقت به این فایل گوش بدم. 🙂
    و واقعا لذت بردم و از هر دو شما دو عزیز که وقت گذاشتین و خواستین ما رو هم در چنین گفتگویی شریک کنین و از همچنین از شادی قلی پور عزیز بابت تنظیم قشنگ این فایل خیلی ممنونم.
    اونقدر این گفتگو صمیمی بود که دلم میخواد شما رو آقا سهیل خطاب کنم.
    آقا سهیل عزیز، صحبتهای شما خیلی به دلم نشست چون واقها همونطور که خودتون هم گفتین احساس میکردم به چیزهایی که میگین خودتون واقعا مبتلا هستین و با تمام وجود حسش کردین و حالا دارین خاطره ش رو برای ما بازگو میکنین.
    همه صحبتهاتون رو دوست داشتم ولی چند نکته خیلی برام پررنگ تر بود که خدمتتون میگم:

    – یک چیزی که خیلی در مورد شما توجهم رو جلب کرد این بود که چقدددرر «عاشقانه» «پدری» می کنید… خیلی لذت بردم و چقدر به نظرم قشنگه که بتونیم از اتفاقات سختی که برامون رخ میده بی تفاوت نگذریم و از همونها بعنوان فرصتی برای رشد بیشتر و تمرینی برای عاشقی بیشتر به خود و اطرافیانمون، استفاده کنیم.
    – بعد … چقدر این تیکه رو دوست داشتم که گفتین، «رنج باید به معنا تبدیل بشه» واقعا من هم بهش معتقدم. در زندگی لحظه ای هست که وقتی بهش میرسی، میگی «آها!» و رنج دیگه مفهوم قبلی خودش رو از دست میده و معنای زندگیت رو پیدا میکنی. اون لحظه، گرانبهاترین لحظه زندگیه … و به نظر من تمام هدف ما در تلاش برای بهتر شدن و بهتر شدن و رشد کردن، باید «رسیدن به اون لحظه باشه» …

    – موضوع دیگری رو که خیلی از صحبتهاتون دوست داشتم موضوع «جبر و اختیار» بود و واقعا من هم بهش خیلی معتقدم. به نظر من زندگی نه از روی جبر، بلکه از روی اختیار، ما رو حاکم به تمام شرایط و موقعیت های زندگیمون میکنه و دیگه سعی نمی کنیم نقش قربانی رو بازی کنیم، بلکه ما میشیم آفریننده و خالق زندگی خودمون و این شادی و رضایت و قدرت بیش از اندازه ای رو به ما میبخشه …

    – اینکه فرمودید که به بعضی دانشجوها میگم از فردا شما دیگه نیا … واقعا من هم فکر میکنم باید در شخص، یک «اشتیاق سوزان» برای کشف حقیقت و برای رشد وجود داشته باشه و مطالب رو نه با گوش بلکه با تک تک سلولهاش بگیره و جذب کنه …

    در مورد متر و معیاری هم که محمدرضا جان بهش اشاره کردن، ضمن اینکه تمام صحبت شما رو قبول دارم، میخوام بگم این متر و این معیار برای من، میزان آرامش درونیمه. هر چقدر «آرامش و قدرت پذیرش» در من، در مواجهه با تمام مسائل گریزناپذیر زندگی بیشتر بشه، میفهمم در کار کردن روی خودم موفق تر بودم و هر وقت هنوز به طور کامل تجربه ش نمیکنم میفهمم باید بیشتر روی خودم کار کنم… و به یک چیز دیگه هم خیلی معتقدم و اون اینه که «عشق باید جای ترس رو در زندگیمون پر کنه» تا زندگی مون معنای بیشتری پیدا کنه.
    نمیدونم تا چه حد «اوشو» رو قبول دارین ولی من بینهایت دوستش دارم و بینهایت از حرفهاش الهام می گیرم و با اجازه تون چند خطی از او رو در همین رابطه اینجا میذارم:

    “عشق دردناک است چون برای سعادت راه می‌آفریند. عشق دردناک است, چون دگرگون می‌کند؛ عشق دگرگونی است. هر دگرگونی دردناک خواهد بود, چون کهنه به خاطر نو ناگزیر است رها شود. کهنه آشناست, ایمن, بی‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقیانوسی ناشناخته در حرکت خواهید بود. با نو, شما نمی‌توانید از ذهن خود استفاده کنید؛ با کهنه, ذهن استاد است. ذهن فقط با کهنه می‌تواند عمل کند؛ با نو, ذهن به کلی بی‌مصرف است.
    بدین سبب, ترس پدیدار می‌شود؛ و با رها کردن دنیای کهنه, راحت, بی‌خطر, دنیای کارایی, درد پدیدار می‌گردد. این درد, همان دردی است که کودک هنگام خروج از زهدان مادر احساس می‌کند. این درد, همان دردی است که پرنده هنگام بیرون آمدن از تخم احساس می‌کند. این درد, همان دردی است که پرنده آن گاه که بکوشد برای نخستین بار پرواز کند, احساس خواهد کرد.
    ترس از ناشناخته, و ترک ایمنی آشنا, ناامنی ناشناخته, غیر قابل پیش‌بینی بودن ناشناخته, هراسی بس عظیم را سبب می‌شود.
    و از آن روی که دگرگونی از «نفس» به سوی وضعیت «نه _ نفس» می‌رود, درد بسیار عمیق است. اما شما بدون عبور از درون درد, نمی‌توانید سرمستی داشته باشید. طلا اگر بخواهد سره شود, ناگزیر است از میان آتش بگذرد.
    عشق آتش است.
    این به سبب درد عشق است که میلیون‌ها مردم یک زندگی بی‌عشق را تجربه می‌کنند. آنان نیز رنج می‌برند, و رنج بردن آنان بیهوده است. رنج بردن در عشق, رنج بردنی بیهوده نیست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالی‌تر خودآگاهی می‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور کامل یک اتلاف است؛ شما را به هیچ جایی دلالت نمی‌کند, شما را در همان دور باطل در حرکت نگاه می‌دارد…”

    ببخشید که کامنتم طولانی شد و وقت گرانبهاتون رو گرفتم.:) باز هم ازشما و از محمدرضای عزیز که این گفتگوهای ثمربخش و شنیدنی رو برای ما تهیه می کنند، خیلی ممنونم. و باز هم بیصبرانه منتظر چنین گفتگوهایی هستم …:)

    • شهرزاد گفت:

      پی نوشت:
      در متن بالا ،جمله ای، که دو کلمه اش از قالب ظاهری متن خارج شده :
      “هر دگرگونی دردناک خواهد بود.”

    • محسن رضایی گفت:

      عرض ادب شهرزاد.شریعتی اون حرفش معروفه که:بگذار شیطنت عشق….ولی کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن.

      به نظر میاد همواره جایی برای آگاهی هست و بنابراین همیشه هم جایی برای نااگاهی.پس ارامش فکر میکنم الزاما دلیلی برای موفقیت نیست.البته قید پدیرش رو که گفنی یه کم این حرفم خواهد لرزید.منظورم اینه خیلیا که می بینی از نظر منطقی کارشون غلطه ولی چون به عقیده ای یا عقده ای چسبیدن نمیخوان قبول کنن غلط بودن مشخصشون رو.یعنی در واقع درون وضع موجود آرومن.و نمیخوان ارامششون رو بهم بزنن.

      • شهرزاد گفت:

        آقا محسن عزیز. حرفتون رو کاملا قبول دارم و ممنون که در مورد کامنت من، نظر قشنگتون رو گفتین.. اون آرامشی که من ازش حرف میزنم اصلا اون آرامش کاذبی نیست که خیلیا! اون رو آرامش میدونن!:) آرامشی که از بی خیالی یا از بی توجهی یا از سبکسری بیاد… اصلا … ( اون نوع آرامشی که شما گفتین خیلی هم اعصاب خوردکُنه …!;) )

        منظور من دقیقا «آرامشی است که با آگاهی و ایمان و توکل عجین شده» … بدجوری هم عجین شده…. آگاهی و ایمانی که بهت قدرت میده … و قدرت و پذیرش خدایی رو در تو متبلور میکنه… و حتی در تو بسیاری حساسیتهای جدید ایجاد میکنه…
        در تصور من مثل تفاوت یک برکه و یک اقیانوس ه. شما یه سنگ رو بنداز توی یه برکه، کلا آب متلاطم میشه. اما همون سنگ رو بنداز تو اقیانوس، هیچ اتفاقی نمیفته، در حالیکه اقیانوس تا آنسوی افق گسترده شده…

        • محسن رضایی گفت:

          lمرسی شهرزاد جان.حتما همینه که میگی.حتما اشتباه نمیکنم که : در مسیر آگاهی هستی.

          امید دارم که هروز درین مسیر قویتر بشی و باشی.

          • شهرزاد گفت:

            لطف دارید آقا محسن. و البته باید یک مفهوم دیگر رو هم باید به اون جمله م اضافه کنم که میشه : «آرامشی که با آگاهی و ایمان و توکل و عشق عجین شده»
            خیلی خوب گفتین: “در مسیر آگاهی …”
            و این آرامش بهت کمک میکنه که بدونی یه قدرت برتر به نام خداوند هست که توی این مسیر ازت حمایت میکنه و هر هدایت و راهنمایی و کمکی که نیاز داری رو سر راهت قرار میده …:)

          • محسن رضایی گفت:

            خلاصه شهرزاد خانم : راهرو گر صد! هنر! دارد….توکل بایدش….

      • عظیمه گفت:

        آقای رضایی سلام.
        حس من اینه که قبل هر آرامشی یه طوفانه…
        مثل دریا که با نسیمی بس دورتر از خویش که به حرکت درآمده و چون آبها را درنوردیده، به خود می پیچد و دریا را به تلاطم وامیدارد. دریا طوفانی میشود، خود را به ساحل میکوبد و میخروشد… تا تند باد ویران گری را از خود براند یا کالبد آب را از هم بگسلد تا عنصر ناآرامی را از خود برهاند و بار دیگر عنصر خویش را بازیابد. انسان نیز اینگونه است که به آرامش می رسد و آرامش اش پاداش تحمل این طوفان است؛ که اگر این دریا و یا این انسان، به این معنای آرامش نرسند، هم خود هستی خویش را در معنای آفرینش خویش از دست میدهند و هم آنطور که پیداست، هستی هایی را از دیگر هستی سلب میکنند…
        انسان در وضعی غیر از وضع واقعیت خویش، نمیگویم حقیقت که حقیقتم را نیافته ام؛ به یقین در این طوفان است.

        • شهرزاد گفت:

          عظیمه عزیز، با اینکه مخاطبت آقای رضایی بودن، ولی میخوام بگم خیلی زیبا گفتی، لذت بردم از تعبیرت و من هم کاملا باهات موافقم.
          عظیمه جان، آرامش مثل یه چیز دیگه هم میمونه … مثل یه رودخونه …
          رودخونه ای که با انعطاف نرم و ملایمش جاریه و از مسیرهای مختلف میگذره … به سنگها و صخره های سخت، به خزه ها و به هر چه که توی مسیرش قرار داره برخورد میکنه، اما متوقف نمیشه.
          نرم و ملایم از روی اونها عبور میکنه و به حرکت زیبا و مسحورکننده ی خودش ادامه میده …
          حتی دقت کردی، وقتی به موانع برخورد میکنه، بجای اینکه اعتراضی بکنه و صدای ناخوشایندی ازش به گوش برسه، با تغییر و حرکت زیبا و ملایمی که بوجود میاره، صدای آب رو صدچندان زیباتر و گوش نوازتر به گوش ما میرسونه …
          رودخونه – به تعبیر من – نهایت آرامشه …
          انسان هم میتونه سعی کنه مثل یه رودخونه باشه …

          • عظیمه گفت:

            شهرزاد جان، سلام. از نظرت ممنونم و تعابیر شما نیز زیباست.
            من نیز زمانی که رودخانه نگاه میکنم آرام میشوم و نرمی و لطافت و تلألو آب رو با تمام وجودم حس میکنم. نشانه های آرامشه که در رودخانه میبینم و از عنصر درونی آب نشأت گرفته. نمیدونم دقت کردی یا نه، روح انسان با همین زلالی، شفافیت، و نرمش و ذات خویش هست که بیمی از موانع ندارد و در ما جاری ست… آرامش نشانه ای ذات و هستی روح است. آنچه در آب مینگریم نیز نشانه هایی از ذات آفرینش آب هست و تمثیل آن در وجوه انسان…

  • li@ گفت:

    جناب آقاي سهيل رضايي
    با سلام و احترام
    ابتدا باعث خوشحالي است كه ما خوانندگان سايت محمد رضا شعبانعلي افتخار هم كلام شدن را با شماداريم. همين كه حس ميكنم شما نوشته هاي ما را مي بينيد كافي است تا شروع بنوشتن كنيم. سوالم از شما اينست: اگر شما به اختيار اعتقاد داريد چگونه است برخي از مسائل را از دريچه قسمت و تقدير مينگريد؟ اغلب ما مسائلي را كه جبراً سر راهمان قرار ميگيرند و از فهم چگونگي آن عاجزيم را تعبير به تقدير و قسمت ميكنيم، آيا اختيار و قسمت و تقدير در امتداد يكديگرند يا قسمت و تقدير در سوي مخالف اختيار كه همان جبر است قرار مي‌گيرد؟
    حضور شما را در اين سايت خوش آمد مي گويم.
    با احترام مجدد علي

    • سید سهیل رضایی گفت:

      از نظر من دونیرو جهان را اداره میکنید،یکی اراده ودیگری تقدیر ،وبزرگترین رازی که ما در طول سفر زندگی آن را یاد میگیریم تشخیص تفاوت این دواست و یکی از نشانه های یاد نگرفتن آن است که یا مدام سعی افراطی میکنیم وفرسوده میشویم ویا از بس به تقدیر تن داده ایم کامل منفعل شده ایم.

  • li@ گفت:

    سلام محمدرضا جان
    مشتاقم برداشت و نظر شما را درباره اين گفتگو بدونم. اينكه حرف هاي سهيل رضايي چه تاثيري روي شما داشت و آيا بينش تازه‌اي در شما ايجاد كرده كه بخواي اونو با خوانندگان سايتت در ميون بذاري، برامون بنويس. سالم باشي.

  • li@ گفت:

    درود و سپاس
    تدوين خوب اين فايل صوتي، به گوش‌سپاري توام با حس و حال بيشتر در شنونده كمك مي كند. در واقع نواي همراه با صدا توجه مغز آدم را به موضوع افزايش ميده. بخش هايي از اين گفتگو، بيشتر اون قسمت هايي كه شما(محمدرضا) صحبت مي‌كنيد بخاطر تكلم سريع كلمات واضح نيست. لازمه بدونيد كليه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي فايل هاي صوتي شما ارزش تدوين و ويرايش را دارند پس با همكاري خانم قلي پور‌ _ كه پيداست سليقه‌ي خوبي هم توي اين كار داره _ ميتونيد گيرايي و كارآيي فايلهاتونو دوچندان كنيد. از زحمتي كه مي‌بريد و مي‌‌‌‌‌‌كشيد بي نهايت ممنون.

  • li@ گفت:

    دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
    در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
    به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
    (بخشي از غزل مولانا از ديوان شمس)

  • محسن نوری گفت:

    یک گفتگوی فوق العاده زیبا به همراه افکت‌های فوق العاده زیبا.
    با کمی تأخیر روز معلم رو به محمد رضای عزیز و همچنین به شادی خانم که محمد رضا لقب معلم خودش را بهش داده تبریک میگم و به خاطر این میکس زیبا از ایشون تشکر میکنم.
    باختن درس بزرگی است که بارها اون رو از محمد رضا شنیدم اما در داستان سهیل رضایی باختن یه حس خیلی بزرگ‌تری داشت. متشکرم به خاطر این فایل زیبا و دلنشین.

  • مژگان منطقي گفت:

    با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت هر دو استاد بزرگوار، خواستم بگم تمام جملات و حتي كلمات تاثير بسزايي روي شخص من گذاشت،به خصوص جمله جناب رضايي كه فرمودند،خانه عشق كنار خانه مرگ است و من اين جمله را به عينه در مورد خودم تجربه نمودم،و اينكه انسان هر لحظه در خود متولد ميشود به اميد مبحث هاي هر چه بيشتر شما دو عزيز.

  • آتنا گفت:

    ارزش چند بار گوش کردن رو داره. فوق العاده بود. از هر دو بزرگوار سپاس گزارم
    این شعر از سهراب عزیز، خیلی متناسب با این گفتگو بود.

    شب آرامی بود
    می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
    زندگی یعنی چه؟
    مادرم سینی چایی در دست
    گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
    خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
    لب پاشویه نشست
    پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
    شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
    :با خودم می گفتم
    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
    هیچ!!!
    زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
    شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
    شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
    زندگی درک همین اکنون است
    زندگی شوق رسیدن به همان
    فردایی است، که نخواهد آمد
    تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
    ظرف امروز، پر از بودن توست
    شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
    آخرین فرصت همراهی با، امید است
    زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
    به جا می ماند
    زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
    زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
    زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
    زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
    زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
    زندگی، فهم نفهمیدن هاست
    زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
    تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
    آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
    فرصت بازی این پنجره را دریابیم
    در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
    پرده از ساحت دل برگیریم
    رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
    زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
    وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
    زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
    چای مادر، که مرا گرم نمود
    نان خواهر، که به ماهی ها داد
    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
    زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
    زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
    لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
    من دلم می خواهد
    قدر این خاطره را دریابیم.

  • بهار گفت:

    بسیار لذت بردم ، خیلی روان ، خیلی گویا و مبتکرانه بود . با تشکر از هر دوی شما برای وقتی که برای شنوندگانتون گذاشتید .

  • سید مصطفی جاویدحسینی گفت:

    زیبا بود . بسیار زیبا . یکی از بهترین فایل های رادیو مذاکره . در دنیای کنونی که اکثر انسان ها سراسیمه به دنبال اهداف خودشون می دوند به نظر میرسه باید زیستن رو دوباره برای خودمون تعریف کنیم و چقدر قشنگ گفت سهیل عزیز که خانه عشق کنار خانه مرگ است و هر لحظه را باید با تمام وجود زیست .

  • مهسا گفت:

    سلام محمدرضای گرامی
    یک دنیا سپاس بابت این گفتگو.مغزم تاول زد ازشنیدن جمله جمله ی آن ….واقعأ سرم درد گرفت.بیش از این نمیگم چون نمی تونم حق مطلب را ادا کنم.دلم نمیاد از دکترشیری بزرگوار یاد نکنم که وجودش برای ما هم خیر است ،یکی ازآنها آشنایی با سهیل رضایی و محمدرضا شبانعلی است.
    ای کاش سؤالم را سهیل رضایی جواب دهد.حتی اگر سرش شلوغه ولی دقایقی به احترام شنوندگان این گفتگو پاسخ دهد.
    با خودم میگم: حیف نیست .وقتی میشه خوبی کرد چرا گزینه های دیگه را انتخاب کنیم……..وقتی میتونی الآن به مادرت،پدرت،استادت و…عشق بورزی وهدیه ای یا جمله ای نثارشان کنی چرا موکولش کنیم به فردا شاید فردایی وجود نداشت(الآن را دریاب که فرصت است)…….وقتی میدونی فاصله ی بین مرگ و زندگی یک نفسه ،پس چرا اینقدرتند میری ؟ آرام برو و از مناظر لذت ببر……وقتی میدونی این همه بدو بدو،طمعکاری،موفقیت،پول،همسر،فرزندو…با یک کلیدoffمیشه،چرا بدی کنیم؟
    اما نمیدونم چطور تعادل ایجادکنم؟چی کارکنم که هم بتونم عادی زندگی کنم ،با تمام پستی ها وبلندیهاش و هم دیگاه فوق را به مرگ و زندگی حفظ کنم؟آیا این رفتارم(همین الآن عشق بورز یا خوب بودن را ترجیح بده و…) مرا به آدم خشنود کن تبدیل نمیکنه؟آیا باعث سوءاستفاده دیگران نمیشه؟آیا سهم دیگران بیشتر از سهمه خودم در زندگی نمیشه؟آیا به یک آدم حال بهم زن تبدیل نمیشم؟
    امیدوارم این کامنت پاسخ داده شود/منتظرمی مانم.

  • رضا جعفری گفت:

    صحبتهای خیلی خوبی بود زیبا پر از امید مثله همون کتابای آنتونی رابینز که ۱۵ سال پیش خوندم آقای رضایی جایی زندگینامتون رو خوندم که از مقاومتها و اراده تون در سن ۲۱ سالگی میگفتی شاید برایه شما که دارای شخصیت قوی در اون سن بودید خوندن این کتابا و گفته ها باعث افزایش اراده و بلطبع امید به زندگی بهتر بشه ولی واسه بقیه شاید در حده یه حس و حال خوب چند روزه میمونه و فراموش میشه

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام
    فایل را گوش کردم. مثل بقیه فایلهای صوتی شما، مجبور شدم بعضی قسمتها را چند بار گوش کنم. خیلی وقت بود از این دست صحبت ها، از جنس شعر و عرفان نشنیده بودم.
    برایم جالب است که انگار بعضی روزها برای رسیدن به یک نشانه خاص پشت سر هم چیده می شوند. اواخر هفته گذشته، یک روز حالم خیلی بد بود از آن نوعی که خودت هم نمی دانی چه شده و دردت چیست. گذراندم. آخر هفته فیلم زیبایی دیدم به نام جاذبه در مورد عظمت زندگی. زن فضانوردی که همه چیزش را در زمین از دست داده، در اوج ویرانی خودش و همه ی تجهیزاتش و پس از مرگ همراهانش در فضا، تصمیم می گیرد دیگر تلاشی برای بازگشت نکند و با رها شدن در آن سوی جو، از بازگشت به زمین صرف نظر کند. ولی نهایتاً با درک شکوه و عظمت زندگی، تصمیم به بازگشت می گیرد و با تلاش بسیار خود را به زمین می رساند. و حالا در ادامه، صحبتهای زیبا و تاثیر گذار جناب رضایی و استاد نازنینم.
    حس تک تک دوستان را نمی دانم ولی من از صحبت های ایشان به حس خوب و نه لزوماً شادی رسیدم. یاد بعضی تجربه های تقریباً مشابه برایم زنده شد.
    خدا در سخت ترین و البته ساده ترین روزهای زندگی خودش را به من نشان می دهد. امیدوارم من خودم را از او پنهان نکنم.
    نکته ای که نباید بی توجه از کنار آن گذشت این است که چینش درست سوالات توسط استاد خیلی به هدفمندی بحث کمک کرده و از طرفی دیگر موسیقی انتخابی سرکار خانم قلی پور از شدت تناسب، چیزی در حد آفرینش هنری است.
    دست مریزاد.ممنونم

  • جواد گفت:

    سلام

    آقای رضایی

    خدا سپاس منو ازم گرفت

    دلم از دست خدا گرفته
    خسته شدم!
    خسته !

    حرقای خوبی بلدی
    اگه میتونی کمکم کن

    • سیمین-الف گفت:

      سلام دوست گرامی آقا جواد
      همدردی منو بپذیرید. واقعا تحمل این رخداد انسان رو صیقل می دهد. امیدوارم خداوند به شما و خانوادتون صبر و تحمل بسیاری دهد.
      قبل از اینکه آقای رضایی به شما پاسخ بدهند، بارها و بارها در تنهایی خود و خداتون این فایلو به گوش جان بشنوید.
      “مالکش نیستی.
      مفهوم امانت.
      لحظه رو زیست کن.
      اومدن و رفتنش اینقدر گودبرداری می کنه.
      نگاه به عظمت و کف فلاکت.
      من صاحب هیچی نیستم، همین یه لحظه.
      نقش نویسنده و بازیگر.
      هیچ چیز قطعیت نداره.
      دارایی عظیم و ضربه مهلک.”

      من و خانواده ام “پوستمون شکاف خورده”.
      وقتی تو نه روزگی خواهر زاده ات دکترها به پدر و مادرش بگن برید و به فکر بچه ی دیگری باشید… الان سه تا عمل قلب رو توی هفت سال زندگیش با لطف خدا انجام داده و هنوزم چشم امید داریم به لطف و بخشش او….
      “از خدا می خواهم اون اتفاق هم سر منشا معنا در زندگی شما باشد”.
      چرا که برای ایشون اینچنین بود.

      • علیرضا داداشی گفت:

        سلام آقا جواد و خانم سیمین -الف.
        الآن ساعت حدود ۱ بامداد است. با فاصله زمانی طولانی دارم متن شما را می خوانم. شاید باید نیمه ی شب کامنتتان را می دیدم که دلم بیشتر بگیرد. الآن بالای سر بچه ای نشسته ام که حدود یک ماه اول زندگی اش را با مرگ دست و پنجه نرم کرد.خاطره ی دشواری که به قول جناب رضایی گود برداری عمیقی بود. در همین زمان از نیمه ی شب، برای هر دو شما دوستان از خدای بزرگ طلب آرامش و صبوری می کنم.گویا ما هیچ وقت تقدیر خداوند را نمی فهمبم.
        برقرار باشید.

        • سیمین-الف گفت:

          سلام
          سپاسگزارم از شما و امیدوارم همگی سعی کنیم توان و رشد و آگاهی مونو بالا ببریم.

          خوشحالم که دوستان عزیزی دارم.
          در ضمن من فکر نمی کنم کسی باشه که مساله ایی توی زندگیش اونو گود برداری نکنه. همه ی ما تجربه های مختلفی خواهیم داشت.
          فقط امیدوارم سربلند از آزمایش ها بیرون بیایم.

    • آزاده م گفت:

      دوست عزیز آقا جواد، همدردی من رو هم بپذیرید. متاسفم..

    • شهرزاد گفت:

      سلام آقا جواد عزیز.
      کامنتتون رو که خوندم دلم میخواست بتونم یه چیزی بهتون بگم که کمی آرومتون کنه…
      یادم به یک جمله ای افتاد که خودم همیشه وقتی “کم میارم” به خودم میگم:
      (میدونم حجم بعضی اتفاقات اونقدر زیاده که شاید نشه با یه جمله آروم شد) ولی در هرحال لطفا به خودتون بگین:
      “چرا شکفته نباشم، خدا سبب ساز است. دری که بسته شود، صد در دگر باز است.”
      امیدوارم صد «در» شادی دیگر براتون گشوده بشه …

  • mehdi گفت:

    سپاس گزاریم صحبتهای ایشون جالب بود در مورد انسان و عمیق بود. فقط مورد “معنی در رنج” رو خوب بود از حالت معنوی م شاید واسه بعضی ها جذایت عملی نداره از نظر انسانی در صحبت های بعدی ادامه بدهند..اینکه غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد گرچه زیباست ولی فرضا کسی نمی خواهد عارف باشد ولی میخواهد دنبال دفع غم و رنچ است. اسم آقای شیری رو هم نیارید خیلی خوبه. سپاس فراراوان

  • rahele گفت:

    با حرفهایتان خندیدم وگریستم. “در خانه اگر کس است…” ای کاش این ندا را شنیده باشم.هزار بار سپاس به خاطر لحظه های احساس ناب زنده بودن

  • غزاله گفت:

    سلام
    ممنون که تجربیاتتون رو به ما انتقال دادید.تعریف آقای رضایی در مورد توانمندی به نظر من خیلی جالب بود و حس خوبی پیدا کردم چون با توجه به تعریف ایشون من در چند ماه اخیر توانمندی زیادی پیدا کردم.و البته نگرش ایشون به خیلی از مسایل برایم جالب بود.ممنون از زحمتی که برای تهیه ی این فایل کشیدید و ممنون از زحمتی که برای تهیه ی تک تک مطالب سایت می کشید.روز معلم بر هر دو معلم برگوار مبارک.

  • احسان گفت:

    سلام

    ۳ تا سئوال از آقای سهیل رضایی دارم :

    ۱٫ یکی از شیوه‌های یادگیری، یاد دادن آن مطلب به دیگران است در صورتیکه شما در این فایل میگویید اول به آنچه یاد گرفته ایم عمل کنیم و خاطره آنرا برای دیگران تعریف کنیم
    این ۲ صحبت متضاد هم به نظر میرسند پس کدامیک درست هستند؟

    ۲٫ باید موفق بود یا رضایت داشت؟ نمیشه هم موفق بود و هم رضایت داشت؟ موفقیت مقدمه رضایت هست یا اصلاً ربطی به هم ندارند؟ رضایت داشتن باعث نمیشه که قانع باشیم و دیگه تلاش نکنیم؟

    ۳٫ همانطور که میدانیم بدون دانش شروع به کاری کردن اشتباهه ولی ماندن در مرحله یادگیری هم اشتباهه!
    چطور بفهمیم که برای دست به عمل زدن به اندازه کافی یاد گرفته‌ایم؟ اصلاً این اندازه کافی داره؟

    ممنونم برای این گفتگو و برای پاسخگویی به سئوالاتم
    لطفاً ساده جواب بدهید چون من جوابهای پیچیده را نمیفهمم

    • احسان عزیز٫ طبیعی است که سوال تو از سهیل رضایی است و من نباید جواب بدهم. اما به عنوان یک کاربر شاید حق داشته باشم کامنت بگذارم. امیدوارم بچه‌های سایت کامنت من رو تایید کنند و نمایش بدهند.

      جمله‌ی «یکی از راه‌های یادگیری، یاد دادن است» بیشتر به حوزه‌های علوم دقیقه و دانشی مربوط است. اگر بخواهم ریاضی را خوب بفهمم، آموزش ریاضی خوب است. هم وادارم می‌کند عمیق‌تر یاد بگیرم و هم تکرار آن باعث تسلط می‌شود.
      همین مسئله در مورد تاریخ هم صادق است. تکرار تسلط می‌آورد. پرسش‌های دانشجو و دانش‌آموز و مخاطب، باعث می‌شود از زاویه‌های مختلف به مسئله نگاه کنم و کلان‌نگر تر شوم.
      اما وقتی از حوزه‌های «معرفتی» سخن می گوییم، ماجرا فرق می‌کند. من نمی توانم به تو از ترک دنیا بگویم و خودم، دزدگیر ماشینم را تمام مدت روبرویم بگذارم که ببینم همه چیز سر جای خودش هست یا نه.
      من نمی‌توانم از «بی توجهی به قضاوت عموم» بگویم و وقتی به تو پیامک می‌زنم بنویسم: «دکتر … »هستم. یا «مهندس …» هستم.
      حوزه‌های شناختی، تنها از طریق کلمات منتقل نمی‌شوند. از طریق حس هم منتقل می‌شوند. و آن حس، تنها پس از تجربه شکل می‌گیرد.
      برای یادگرفتن عرفان، نمی‌شود از آموزش عرفان شروع کرد. برای یادگرفتن مدیریت، نمی‌توان از آموزش مدیریت شروع کرد. وگرنه جدای از اینکه آموزش اثربخش نخواهد بود، چند نسل قربانی می‌شوند تا خود من تازه بفهمم چه می‌گویم! یادگیری از روش گمراه کردن دیگران، اگر هم نتیجه بخش باشد، خودخواهی است…

      یک کامنت کوچک مذاکره‌ای هم دارم:
      جمله‌ی آخر تو خیلی پیام تهاجمی دارد و من به عنوان کسی که از بیرون به عنوان مخاطب آن را می‌خوانم اینطور می‌بینمش که: «پیچیده و مزخرف نگو که خودت نفهمی و فکر کنی من هم نمی‌فهمم. من می‌فهمم که بی معنی و پوچ و پرطمطراق حرف زده‌ای. اگر راست می‌گویی و واقعاً جوابم را می‌فهمی ساده بگو».

      با توجه به تمام جملات قبلی تو، مشخصاً منظورت از جمله‌ی آخر این نیست. بنابراین شاید این جمله، پیام ذهنی تو را بهتر منتقل می‌کرد:
      «با توجه به اینکه شما بیان ساده‌ای دارید، خوشحال می‌شوم با همان بیان در مورد این چند سوال هم توضیح بدهید».

      شاد باشی و ببخش که وسط سوال تو از فرد دیگری پریدم. امیدوارم فقط به عنوان مخاطب عادی سایت،‌ این متن من رو بخونی و نه محمدرضا شعبانعلی.

      • احسان گفت:

        سلام
        ممنونم بخاطر پاسخی که دادی جواب سئوال اولم را با توضیحات خوب شما گرفتم،

        درباره آن “کامنت کوچک مذاکره‌ای ” هم من منظورم همین جمله شما بود که “«با توجه به اینکه شما بیان ساده‌ای دارید، خوشحال می‌شوم با همان بیان در مورد این چند سوال هم توضیح بدهید».” ولی جمله‌ایی که نوشتم مناسب نبود
        حق با شماست

      • سید سهیل رضایی گفت:

        سلام جواب محمد رضا از هرلحاط کامل وبینیاز از اکمکه از سوی من است

        • احسان گفت:

          سلام آقای سهیل رضایی ممنون که وقت میگذارید و به نظرات جواب میدهید

          آقای محمدرضا شعبانعلی لطف کردند و به سئوال اول من جواب دادند، لطفاً به سئوالات دوم و سوم من پاسخ بدهید :

          ۲٫ باید موفق بود یا رضایت داشت؟ نمیشه هم موفق بود و هم رضایت داشت؟ موفقیت مقدمه رضایت هست یا اصلاً ربطی به هم ندارند؟ رضایت داشتن باعث نمیشه که قانع باشیم و دیگه تلاش نکنیم؟

          ۳٫ همانطور که میدانیم بدون دانش شروع به کاری کردن اشتباهه ولی ماندن در مرحله یادگیری هم اشتباهه!
          چطور بفهمیم که برای دست به عمل زدن به اندازه کافی یاد گرفته‌ایم؟ اصلاً این اندازه کافی داره؟

          با تشکر

  • مهدوی گفت:

    با سلام و خسته نباشید خدمت معلم عزیزم و تبریک با تاخیر بابت روز معلم خدمت جناب عالی و آقای رضایی
    من حدود ۳۰ دقیقه از این فایل و گوش کردم، واقعیتش خیلی خوب متوجه نشدم، خیلی خلاصه می گم آقای رضایی اشاره داشتند که یک معلم باید آن چنان ساده حرف بزند که مطالب برای شنونده قابل فهم و گیرا باشد که متاسفانه از نظر بنده این امر محقق نشده است، منی که تمامی فایل های مذاکره را برای چند بار گوش میدهم و نکته برداری می کنم، این فایل من را به شدت خسته کرد به طوری که از ادامه گوش دادن منصرف شدم.

  • رضا گفت:

    با سلام و خسته نباشید خدمت استاد عزیزم و تبریک با تاخیر بابت روز معلم خدمت جناب عالی و آقای رضایی
    من حدود ۳۰ دقیقه از این فایل و گوش کردم، واقعیتش خیلی خوب متوجه نشدم، خیلی خلاصه می گم آقای رضایی اشاره داشتند که یک معلم باید آن چنان ساده حرف بزند که مطالب برای شنونده قابل فهم و گیرا باشد که متاسفانه از نظر بنده این امر محقق نشده است، منی که تمامی فایل های مذاکره را برای چند بار گوش میدهم و نکته برداری می کنم، این فایل من را به شدت خسته کرد به طوری که از ادامه گوش دادن منصرف شدم.

  • آرشام گفت:

    [جمله ی پایین آروم و با مکث و ناز خونده بشه 🙂 ]
    آقایِ سهیلِ رضایی
    اگر شما رو به یه دانشگاه خوب که حاویِ بچه های خوبیه دعوت کنیم.. ، میاین؟

  • سیما سرشار گفت:

    آقای سهیل رضایی! من با شما در آخرین شب قصه آشنا شدم. صحبت‌های شما را شنیدم اما رنگ عرفانی آن را دوست نداشتم. من سال‌ها با عرفان زندگی کردم و حرف‌های عرفانی شنیدم و خواندم… گاهی با یک بیت شعر ساعت‌ها چرخ زدم و چرخیدم؛ سال‌ها در تب عرفانی شدن و عرفانی فکر کردن سوختم و یک روز بالاخره از جبر خوب بودن و خدایی فکر کردن رها شدم. خودم را با تمام ضعف‌هایم پذیرفتم و اختیاراتم را به چشم دیدم. حس شما برایم آشناست اما جملاتی از شما را دوست دارم و به گوش جانم می‌نشیند که با دنیای واقعی تلخ و شیرین و درست و غلط غیر عرفانی من بخواند. من به کلمات قابل لمس نزدیک‌ترم. عرفان در نظر من دایره‌المعارف کلماتی است که برای هر کس تجربه‌ی خاص خودش را می‌خواهد و با خواندن و شنیدن نمی‌توان از آن لذت یادگیری برد و من با لمس نکردن بعضی از کلمات شما، شما را نمی‌فهمم و غریبگی می‌کنم. همه‌ی صحبت‌ها را تا انتها گوش دادم اما برای بار دوم چندین جمله را دوباره تکرار خواهم کرد. سپاس از هر دوی شما.

  • الهه گفت:

    سلام استاد عزیز وبزرگوارم،از همه ی زحمات شما بسیار متشکرم و همین طور از استاد رضائی.ی خواهشی داشتم ازتون و این که لطفا به هنگام ضبط صدا ، چون تصویر و حرکت لبها دیده نمی شه ،کمی شمرده تر صحبت کنید ،که مفاهیم برای شنونده قابل فهم تر باشه،با تشکر و احترام.

  • مریم .ر گفت:

    محمدرضای عزیز. این فایل عالی بود، ممنون از تو وسهیل رضائی عزیز.
    تو این روزهایی که حال خوبی ندارم چقدر به شنیدن این حرفها احتیاج داشتم.
    درست همون شبی که من باز هم رفتاری انجام دادم که بر خلاف دانسته هام و چیزهایی بود که از شما یاد گرفتم، این فایل رو آپلود کردین. گوش دادم و گریه کردم و البته وسط گریه ها هم به شوخی های جالبتون خندیدم.
    برام جالب بود همزمانی صحبتهای آقای رضائی در مورد مرگ با کتاب ” سه شنبه ها با موری ” که اینروزها دارم میخونم و اونجا هم از مرگ صحبت میشه.
    دلم میخواد بگم باز هم با سهیل رضائی صحبت کنین اما ” اگر در این خانه کس است، یک حرف بس است “.
    من باید از سرکلاس شما بلند شم و برم به همه ی چیزهایی که یاد گرفتم عمل کنم. من میدونم چی میخوام و راهم کدومه، اما تا حالا فقط پشت در قدم زدم و این بار باید در رو بکوبم.

  • VAFA گفت:

    شما که اینقدر زحمت می کشید لطفا فایل با کیفیت بالاتر هم آپلود کنید. ۴۸ کیلو بیت خیلی کیفیت پایینی دارد.

  • امید گفت:

    محمدرضا باید روز معلم را به تو تبریک می گفتم
    اما دیدم دوستان لطف کرده و قبول زحمت کرده اند!!!
    چون از کلیشه ها بیزارم نمی گویم ” معلم عزیزم روزت مبارک”
    می گویم : اگرچه چند ماهی است با تو آشنا شدم، اما اگر حجم شنیده ها و خوانده هایم را حساب کنی از شاگردان قدیمیت هستم. تو برایم بیش از یک معلمی، یک دوست مهربان و ارزشمند.
    راستی !
    با افتخار شما و سهیل را به یک ضیافت ناهار دعوت می کنم ! قول می دهم سخت نگذرد و جز قاشق و چنگال و یک لیوان ( فقط برای آب) بر سر سفره نباشد. ( ;
    n

  • امید گفت:

    سلام ،
    اجازه بده سهیل صدایت کنم، و در همین ابتدا به خاطر قضاوت نادرستم از تو عذرخواهی کنم!
    همانطور که گفتی ، معلم وظیفه اش ساده سازی است و چه ساده و بی تکلف سخن گفتی از آنچه دغدغه شب و روزمان است اما در محیط امن این خانه و خانه های دیگر آنها را به فراموشی می سپاریم.
    گفتی از باختن نترسیم و همیشه بردن هدف ما نباشد.
    محمدرضا به ما گفته بود دانشگاه ها با بی مدرکی مبارزه می کنند نه بیسوادی. وقتی از درون تهی هستی و هیچ نداری به دنبال هویت خود در لابلای ورق پاره ها می گردی. و به قول دکتر شریعتی “مدرک کوپن نانت می شود”.
    تو گفتی خودمان باشیم و یک لباس عاریه به تن نکنیم.
    از خدا گفتی و اینکه او را آنقدر در زندگی خود نیاوریم که بهانه ای شود برای نتوانستن هایمان .بدانیم امانت داریم و مالک هیچ چیز نیستیم . آن زمان با از دست دادن، نه تنها خود را نمی بازیم بلکه ایمانمان راسخ تر می شود.
    از معلمان عاشق گفتی که خود از جنس جمله اند و هیچ کس در هیچ کجا نمیتواند محمدرضا یا سهیل باشد. عشق و صداقت و خلوصی که در کلام آنها میبینی برای آن است که آنها آنچه را می آموزند تجربه کردند و آن را با تک تک سلول هایشان فریاد می زنند. پس در جای خود منحصر به فرد و یگانه اند.
    عاشق باشیم و بدانیم همواره مرگ نزدیک است ، پس در لحظه زندگی کنیم و در لحظه منشا اثر باشیم و همان حس خوب را در دیگران ایجاد کنیم.
    از همه چیز گفتی، جرعه ای از دانسته هایت. قطره قطره…
    امیدوارم محمدرضا به قول خود وفا کند و تو باز مهمان این خانه شوی.
    سهیل جان ما با مسائل خود بر در این خانه آمدیم و بارها بر در آن کوبیدیم و صاحبخانه بیدریغ یاریمان کرد. از ما نترس!!!
    من اصولاً آدم پرحرفی نیستم، حداقل در این خانه ولی این بار همان حس مهمان دم در را دارم …
    با سپاس از لطف و مهربانیت…

  • سعیده (آذر) گفت:

    سلام به شما اساتید بزرگوار،

    واقعا تشکر می کنم از چنین فایل فوق العاده ای، آقای رضایی صحبتهاتون از جنس جادوست، من دوست داشتم این ۹۰ دقیقه می شد ۹۰۰ دقیقه و شما می گفتید و می گفتید و ما با گوش جان می شنیدیم…چرا که تشنه ی چنین صحبتهایی هستیم، برای اکثر ما که معمولا از لحاظ تحصیلی در جایگاه مناسبی هستیم و بیشتر عمرمان صرف کسب مدرک و طی کردن مدارج عالیه!!! یکی پس از دیگری بوده ، ارزش چنین آموزشهایی ملموس تر است، به سان جواهر و گوهری که قیمت ندارد. چراکه معمولا نگفتند و ما نیز نشنیدیم، اما فهمیدیم که مهمترین بخش زندگی همینها بوده، نه آن فرمولها و مسائل سخت فیزیک . شیمی و…که از پس حل کردنش بر می آمدیم.

    * از این فایل آموختم که از باخت نهراسم و حتی به نوعی آن را بپذیرم و خرسند شوم اگر برایم اتفاق بیفتند، که در باخت سحری است که انسان را رویین تن می کند، خودشناسی به همراه دارد و انسان با هویت حقیقی خویش بیشتر آشنا می شود.
    * فهمیدم که خیلی به دنبال اعداد نباشم تا خودم را اثبات کنم، هرچند به نظر می رسد که در دنیای امروزاین اعداد است که جایگاه آدم را تعیین میکند، اما، رضایت درونی مهمتر از هر چیز دیگری است.
    *یاد گرفتم که اگر تدریس می کنم باید عشق بورزم به آن درس، باید به آن مبتلا باشم که در غیر این صورت خیانت کرده ام هم به خودم، هم به آن درس و هم به دانش آموزان و دانشجویان، و چقدر این نکته برایم ملموس بود. چقدر قشنگ بیان کردید که اگر معلمی بد درس بدهد جهان برای ما تنگ تر و تاریک تر و همراه با اضطراب می شود،
    * آموختم که اگر سر جای خودم باشم معجزه رخ خواهد داد.
    *فهمیدم آن زمانی توانگرم که متوجه شوم در ساحت زندگی، انتخابهایم بیشتر از اجبارهایم هستند.
    * و آخ که چقدر خوب اشاره کردید به رابطه ی حال درونی انسان و لغاتی که به کار می برد، تغییر در آدمی در کلام او و لغاتی که استفاده می کند متجلی می شود.
    ***********
    سپاس از هر دوی شما بزرگواران که حال خوب و روشنایی را به ما هدیه دادید، و این گرانبهاترین هدیه ای است که در این دنیا می شود دریافت کردد.
    باز هم سپاس.

  • مهدی پررنگ گفت:

    محمد رضا حتما تا حالا کامپیوترت هنگ کرده .
    بعد restart کردی ، مشتاق بودی تا کامپیوتره درست بالا بیاد .
    من الان restart شدم.
    اما اصلا برام مهم نیست درست بالا بیام یا نه ، تو خود restart موندم میخوام تو این خلثه بمونم مثل تسمه که هر قدر روش راه میری به آخرش نمیرسی .

    الان برگشتم چند سطر بالایی رو خوندم . خوب که چی الان ؟الان چی میخوام بگم؟
    محمد رضا خودمم نمیدونم ! ،تا حالا مست دیدی؟
    لحظه براش مهمه منم دارم با این متن این لحظه مو زندگی میکنم بدون ترس از اینکه چند نفر لایک میکنه یا چند نفر دیس لایک نمیتونم جلوی نوشتنمو بگیرم فقط حالم خوبه دارم میخندم نمیدونم به چی
    شاید به دیس لایکهایی که این کامنت میخوره به این عنوان :که حرف خوب نداری مجبوری کامنت بنویسی ؟
    یه تشکر کن بعد ختم کلام ، نیازی به این شر و ور نیست !اصلا تو فکر میکنی ادیبی؟ سخنوری ؟
    نه به خدا فقط حالم زیادی خوبه
    فکر نمیکنم، حال میکنم ، فقط همین
    نمیدونم چرا این کامت شروع داره ولی پایانی براش نمیتونم پیدا کنم
    نمیدونم و نمیخوام سر وتهشو هم بیارم خیلی چیزا به خاطر این زیبان چون ته ندارن
    آرزوم اینه تو و دوستت هم مثل من حالشون زیادی خوب باشه

  • احسان گفت:

    گفتگوی خیلی خوبی بود موضوعات و شوخ طبعی هر دو نفر گفتگو را با اینکه زمان طولانی داشت گفتگو را جذاب و کوتاه کرده بود

    من ۳ صفحه یادداشت از آن برداشتم و نکته‌های زیادی از آن یاد گرفتم

    سئوال هم دارم و در کامنت بعدی میگذارم

    یک انتقاد کوچک هم داشتم :
    موسیقی در لحظاتی بالاتر از گفتگوها بود و شنیدن صحبت را مشکل میکرد مثل دقیقه ۴۵۲۵ و دقیقه ۷۵۰۰، موسیقی انتهای گفتگو هم من نفهمیدم چرا غمگین بود مثل دقیقه ۸۰۰۵ که موضوع صحبت این بود که اگر یک لحظه فکر کنیم خدا نیست آشوبی برپا میشه که آهنگی که بلافاصله پخش شد غمگین بود!

    • در مورد حجم صدا یک جاهایی حجم کم و زیاد شده. اما در مورد انتخاب موسیقی به نظرم خیلی از جنس سلیقه‌ است و اگر دست صد نفر باشه صد تا موسیقی مختلف اعمال می‌شه. خصوصاً در مواردی که تصویر‌ها و برداشت‌های ذهنی هم در پشت اون قرار بگیره. به عنوان مثال در اینکه نغمه‌ی موسیقی جهان پس از نبود خداوند چگونه خواهد بود احتمالاً به تعداد انسانها اختلاف نظر وجود داره.
      یا زمانی که از «بزم» و «جام بلا» حرف می‌زنیم یکی بزم را اصل می‌گیرد و دیگری جام بلا را….
      اینکه من و شما هم کدام را اصل می‌گیریم هیچ ربطی به این ندارد که کدام واقعاً اصل است. فقط حال ما را نشان می‌دهد.
      به عنوان مثال من اساساً «حضور در دنیا» را از جنس غم می‌دانم و ترک دنیا را از جنس شادی…

      • احسان گفت:

        راستش چون من اصلاً در فکرم نمیگنجه که خدایی نباشه بنابراین اینکه اگر فکر کنیم خدا نیست چه آشوبی برپا میشه را متوجه نمی‌شوم چون همین الان هم افراد زیادی هستند که چنین اعتقادی دارند

        در کل به قول شما سلیقه‌ایی هست و شاید لحظه شنیدن این فیال سخنرانی من شاد بودم یا انتظار موسیقی یکدست داشتم

        با اینحال ممنونم که وقت گذاشتی و جواب دادی

      • آرشام گفت:

        محمدرضا بزن قدش
        high five

  • علی هادیان گفت:

    توصیه می کنم در رایوی خودتان به جای ارائه ی دیدگاه های شبه علمی که جایگاهی در جامعه ی علمی ندارند، به گسترش علم بپردازید.

    • سیمین-الف گفت:

      سلام دوست عزیز آقای هادیان
      وقتی به اینجا سر زدم دیدم کامنتتون مخفی شده، و وقتی کامنتی پنهان میشه دوست دارم بهتر اونو درک کنم.

      به نظر من که توی این خونه مثل شما حضور دارم، توی این قسمت روزنوشت های استاد ثبت میشه و این به این معنا نیست که باید صرفا علمی باشه و ما هم این انتظارو نداریم. اگه به مطالب علمی علاقمندید، می تونید به اتاق متمم رجوع کنید.
      دوست عزیز به نظر من علم و شبه علم در کنار هم مطلوبه و ما نیومده ایم اینجا عالم شویم و هر کدام حرفه ی خاص خود را داریم. بسیار جاهایی هستند در دنیای واقعی که عالم پرورش می دهند و در این فضا بیشتر مطالب درونی، معنوی و گاهی رویدادها و وقایع بیرونی است. اگه یه جستجویی کنید بیشتر پی می برید.
      این گفته ها صرفا نظر من است شاید آن هفده نفر عقیده ایی متفاوت داشته باشند.
      موفق باشید همسایه محترم.

    • پریسا گفت:

      جناب آقای هادیان علم چیست؟
      طبق تعریفی که دکتر سروش در کتاب علم چیست فلسفه چیست ارائه میدن:
      تعریف اول:علم معادل هر نوعی از دانش (Knowledge) است. واژه علم در این مفهوم کلی شامل هر نوع آگاهی نسبت به اشیاء، پدیده‌ها، روابط و غیره‌است، اعم از اینکه مربوط به حوزه مادی و طبیعی باشد و یا مربوط به علوم معنا و ماوراء الطبیعه. در این تعریف قواعد روش علمی برای دستیابی به آن دانش الزامی نیست و علم شامل مجموعه‌ای از آگاهی‌ها، دانش‌ها و معلوماتی است که انسان توانسته از طریق روش‌های گوناگون تا به امروز به آنها آگاهی پیدا کند.

      تعریف دوم:در مقابل مفهوم علم به‌طور خاص وجود دارد که معادل واژه انگلیسی Science است که از ریشه لاتینی «ساینتیا» به معنای دانستن گرفته شده‌است و متناظر با آن بخشی از دانش بشری است که از طریق روش‌های تجربی حاصل شده‌است و قواعد علوم تجربی بر آن حاکم است.

      صحبتهای آقای سهیلی مجموعه ای از آگاهی هایی که حداقل توسط خودشون و شاگردانشون تجربه شده. بنا بر هر دو تعریف صحبتهای ایشون کاملا علمیه!:)

    • سید سهیل رضایی گفت:

      با شما موافقم که دردنیای علمی جایی ندارند اما این معنیش نیست که در دنیای انسانی هم جایی ندارند. آیا با علم تمام سوالها حل شده آیا با وجود دانش پزشکی دیگر کسی نمیمیرد؟ آیا تمام پزشکان سوگند خورده وعلم آموخته تنها به نجات انسان می اندیشند؟ وهیچکدام بیمار را طعمه مالی خود نمیکنند؟ پس علم غایت وتنها راز جهان نیست وجهان بزرگتر آنست که در چند قانون علمی خلاصه شود بگذاریم صاحب جهانی علمی وروحانی باشیم این جهان برای روح بشر خوشایند تر است . جهان انسانی به هر دومحتاج است وهر کدام در میدان خود کارآمد وتاثیر گذار است

      • آرام گفت:

        با سلام و تبریک به هردو معلم نیک اندیش
        جناب رضایی از حضورتون خیلی انرژی و احساس خوب دریافت کردم
        در گذشته هم با جنابعالی آشنا بودم در رسانه
        اما این جنس گفتگوی شما بدجوری با دل آشنا بود و بر دل نشست
        امید که همیشه دچار حال خوب باشید و دیگران را هم دچار کنید…
        که در شلوغی این روزگار گم شده ی ماست…

  • ماریا گفت:

    سلام معلم درس های زندگی،روزتون مبارک.

  • بهاربهار گفت:

    سلام با عشق سلام با …..
    واقعا نمیتونم توصیفت کنم.
    نمیتونم روزی رو ببینم که نباشی
    لحظه لحظه های زندگیم درکنار تو بودم .
    روزت مبارک معلم عزیزم.

  • لیندا گفت:

    جناب شعبانعلی

    مدت کوتاهی ست که با نوشته ها وتفکرات شما اشنا شده ام.معلمم نبودید ولی از شما اموخته ام.قدر دانم.

    این جمله از فایل برایم بسیار لذت بخش بود:شاید خیلی دوست داشته باشی ولی باید بدانی که مالک ان نیستی.

  • سپید گفت:

    محمدرضا جان و آقای رضایی عزیز مبارک وجود شماست که امروز و هر روز رو برامون معنا میبخشید،بخاطر تلاش های هر روزتون ممنون.

  • پویا ودایع گفت:

    محمدرضا جان روزت مبارک ….. کی بیام با هم گپی بزنیم…. چند روز پیش با اجازت یادی از شما کردم در رادیو جوان

    https://soundcloud.com/pooya-persian/raido-javan-body-language-7-ordibehesht?utm_source=soundcloud&utm_campaign=share&utm_medium=facebook

  • Hassan گفت:

    سلام استاد ممنون

    با توجه به نزدیک شدن به ایام امتحانات از شما تقاضا دارم تجربیات خود را در خصوص امتحانات و موفقیت در ان و مخصوصا نمره گرایی از طریق وب سایت به ما انتقال دهید

    ممنون استاد>3

    در ضمن روز معلم رو هم بهتون تبریک میگم خیلی از اشنایی با وب شما خوشحالم امیدوارم روز به روز ادم های مثل شما دورو ورم زیاد بشه>3

  • جواد گفت:

    سلام محمدرضا جان
    این روز بر شما استاد عزیز که به واقع از بهترین استادای زندگیه بنده بودید مبارک و شادباش باد
    ان شاء الله که همیشه سالم و سر حال و سر بلندباشید با عاقبت بخیری جاودانی.

  • zoorba.booda گفت:

    سلام محمد زضا
    به خاطر راهی که انتخاب کردی (راه معلمی)
    به خاطر تلاشی که تو این راه میکنی
    به خاطر اینکه تجربه زندگی پربار تو عاشقانه درس میدی
    و به خاطر تمام چیزهایی که ازت یاد گرفتم
    ازت ممنونم، تا همیشه
    روزت مبارک
    سامان عزیزی

  • علی کریمی گفت:

    کیفیت فایل صوتی برای من پایین بود ممکن است فایل های صوتی تان را در soundcloud هم آپلود کنید؟

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام استاد عزیزم
    فایل را نیمه شب دیدم و شبانه لود کردم. عادت دارم سر فرصت گوش کنم. پس فعلا نظری ندارم. سخته ولی صبر می کنم.
    الآن کامنت گذاشتم تا عرض کنم بعد از این همه سالی که درس خوانده ام و چند سالی که درس دا ده ام، اولین باری است که کلماتی برای تبریک روز معلم پیدا نمی کنم.
    بارها گفته ام که از شما بسیار آموخته ام . شما معلم “از ماه آمده ی ” من هستید که هیچگاه تمام نخواهید شد.
    آنچه در حدود بیست ماهه گذشته از شما آموخته ام بسیار وسیع تر و کاربردی تر از همه چیزی است که در تمام سالهای گذشته ی عمرم از اساتید و از مطالعات شخصی ام -که کم هم نبوده -فراگرفته ام.
    می دانم که چهل سالگی برای بسیاری زمان تحول بوده . شما در آستانه چهل سالگی، شمس مسیر زندگی من شدید.
    شما و همکارانتان و بقیه اهالی این خانه می دانید که همیشه از دلم نوشته ام. صمیمانه دوستتان دارم و دستتان را می بوسم.
    چراغ پر فروغ عمرتان ، زوال ناپذیر باد.

    • سیمین-الف گفت:

      سلام آقای داداشی گرامی

      روزتان مبارک. گرچه که همه ی روزها، روز شما معلم هاست.
      خدا به شما عمری با عزت دهد تا بتوانید در این راهی که قدم گذاشته اید، مصمم و پر قدرت به سوی تعالی انسانها گام بردارید. روزگارتان بر وفق مراد.

      • علیرضا داداشی گفت:

        سلام
        ممنونم از شما.
        بنده در مسیر تلاش برای معلم شدن هستم و امیدوارم بتوانم به تعالی خودم و جامعه ام کمک کنم.
        فکر می کنم قبلاً فرموده بودید که شما هم معلمی می کنید. بر شما هم مبارک.
        برقرار باشید.

        • سیمین-الف گفت:

          سلام و من هم از شما ممنونم.
          بله همین طور است. البته من از ابتدایی ترین معلمان یک فرد هستم و احساسم بر این است که همه ی رفتارها و گفتار و افکارم بر روح و روان آنان تاثیر می گذارد و تلاشم بر این است که اثر مطلوبی در زندگی یشان بگذارم و امیدوارم.

    • محسن رضایی گفت:

      اقا داداشی روز شمام مبارک.حرفاتون سنجیده و متینه.شاد باشید

  • محمدرضا گفت:

    سلام ، استاد باشگاه میرین؟؟؟؟ o.O
    ماشالا بدن ورزیده شده ها ! 🙂 😉

  • دانشجو گفت:

    سلام
    من فکر میکنم هر انسانی واسه یه چیزی افریده شده و یه کاری هست که بهتر از همه تو این دنیا انجامش میده و از اون طریق میتونه بیشترین خدمت رو به بشریت بکنه به نظر من مهم اینه که این کار رو درست تشخیص بده وتشخیص این کار یه ماموریته
    و باید منافع جمع رو به منافع شخصیش ترجیح بده
    درمورد فایل هم این جملات: هر که در این درگه مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند و
    درخانه اگر کس است یک حرف بس است
    رو خیلی دوست دارم
    خیلی چیز ها رو میخواستم بگم اما الان میبینم هیچ ربطی به بحث نداره (:
    امیدوارم همتون از زندگیتون راضی باشید دنبال رضایت بگردید ولی نه با هر وسیله ای

  • نسرین گفت:

    ممنونم خیلی خوب بود

  • علیرضا گفت:

    روز معلمه از اون روزایی که باید به آقای ساعتی تبریک گفت ولی حیف…
    منم تو این روزا یکی از عزیز ترین معلم هام رو از دست دادم.نمی دونم چجوری تبریک بگم…

  • مرجان گفت:

    سلام روز معلم به شما که عاشقانه دانسته هاتون رو به اشتراک میگذارید مبارک.
    شاد وسلامت وپاینده باشید.

  • علی خانی گفت:

    سلام استاد گرامی روزتون مبارک

  • آزاده گفت:

    عالی بود ممنون

  • change گفت:

    سلام,من لینک یکی از قسمتهای رادیو مذاکره رو میخواهم که ابتدای امسال با عنوان برنامه ریزی یا همچین چیزی گذاشته بودین , الان هر چی میگردم پیدا نمیکنم میشه لطفا لینکش رو برام ایمیل کنید؟

  • مریم ز گفت:

    سلام آقا معلم
    بدون شک یکی از برزگترین اتفاقات زندگی من در سال گذشته
    آشنایی با شما و سایت و آثارتون بوده.
    بابت همه ی چیزهای خوبی که بهمون یاد دادین
    بابت همه ی خوبی ها و بزرگواریهاتون ممنونم.
    روزتون مبارک باشه.
    انشالله سالم و سربلند باشید.
    با احترام

  • بهاره وحیدیان گفت:

    لحظه ها رو زندگی کردن…
    این دومین باره که طی ده روز گذشته به نحوی این پیام به من رسیده!

    ممنونم بابت این تلنگر.

  • میترا گفت:

    روز معلم برای شما و تیمتون مبارک 🙂

  • شهرزاد گفت:

    سلام. هنوز فرصت نکردم فایل رو گوش بدم. میخوام سر فرصت حسابی با دقت
    بهش گوش بدم.
    فقط الان میخوام به شما محمدرضای عزیز، شما که با عشق معلمی میکنی
    و این عشق رو در آموختن به ما هم منتقل میکنی، روز معلم رو تبریک بگم
    و به آقای سهیل رضایی هم بگم بابت یادآوری شگفت انگیز شکرگزاربودن
    بابت تمام روزهای عادی زندگیمون، ازتون ممنونم.

  • ماه بیگم گفت:

    آقای رضایی عزیزم ، با حرف هاتون اشک ریختم ، خندیدم … دگرگون شدم… حالم خوب شد… بد شدم…
    خیلی خوشحالم کردید. ازتون ممنونم.

    استاد جسارتا یه جاهایی از فایل شخصا احتیاج به زیرنویس داشتم… مثلا اونجاها که دوتایی میخندیدید و حرف میزدید یا اونجاهایی که تند و تند صحبت میکردید… کیف کردم ولی.

    خانم قلی پور صمیمانه از شما تشکر میکنم. موسیقی های به جا ، تاثیرگذار و فوق العاده…

    • سید سهیل رضایی گفت:

      جالبه که خودم هم در زمان گوش دادن منقلب شدم وبه راحتی نتوانستم تا انتهای کار را در یک دفعه گوش دهم. وواقعا کار موزیک گداری خانم قلی پور شاهکار بوده . وروح محمد رضا هم بسیار به غنای کلام من افزود چون این مستمع به جد من را سر ذوق وشوق آورد

  • شمسی گفت:

    روزتان مبارک

  • مجیبه گفت:

    اینجا گاهی حتی از یک کامنت هم درس گرفتم، با آدمهای جدید آشنا شدم و کتابهایی رو مطالعه کردم… محمدرضای عزیز این روز رو به شما و همه ی دوستانی که قدمی در راه رشد اندیشه ها برمیدارند تبریک میگم!

  • مونا.م گفت:

    سلام بر شما دو معلم عاشقی که از بند پسوند ها و پیشوند ها رها شد ه اید و رضایت رو در زندگی جستجو میکنید.
    ممنون ازاین گفتگوی پر بار.من از این گفتگو نکته برداری کردم و چند جمله از اون را اینجا مینویسم:
    – آموزشی توانمندساز است که دامنه اختیارات من را در هستی افزایش بدهد.
    – رنج تنها زمانی وجود دارد که نتوانسته ایم مساله رخ داده را درست تحلیل کنیم. آنچه اصالت دارد، خامی من در مقابل پدیده رخ داده است چون به من میگه این د رمقابل تو می ماند تا بتوانی از این گذر کنی.وقتی گذر میکنی ، حالا رنج به معنی تبدیل میشه و این معنی برای تو یک نقطه عطفه
    – بعضی از ما بجای اینکه با حل مساله خو بگیریم با خود مساله خو گرفتیم و با اون هویت میگیریم
    ما در را نمیزنیم ،هی کنار در راه میریم چون اگر در باز بشه مساله تمام میشه و مسئولیت شروع میشه و لی اگر در را نزنیم و باز نشه ،مسئولیت میتونه حالا حالاها به تاخیر بیفته
    – کسی که شهامت باختن پیدا میکنه، انتخاب میکنه چی رو میخواد ببره. وقتی باختن را یاد نگرفتیم، چیزی رو انتخاب میکنیم که نبازیم ، پس انتخاب ما از سر عقده است ،از سر معنی نیست…
    …و هر آنچه درباره دچار شدن و ابتلا گفتید بسیار دلنشین بود .چه خوب که دست دوم فروشید….

  • مسعود.پ گفت:

    موسیقیی بین حرفاتون به دلم نشست. ممنون

  • سیمین-الف گفت:

    معلم عزیز ممنونم که اجازه می دی در دفترچه خاطراتت خط خطی کنم.
    هر روز، روز توست.
    هر روزت مبارک و پر برکت باد.

  • ماه بیگم گفت:

    کلاس پنجم ابتدایی بودم، سال ۷۶
    شعر “معلم ای چراغ عالم افروز… تو آن نوری که می تابی شب و روز…” با صدای رسا جلوتر از همه می خواندم…
    با همان حس کودکانه ی ۱۰ سالگیم و آن شور و اشتیاق… روزتان را به شما استاد عزیز و گرانقدرم صمیمانه تبریک میگم…
    امیدوارم با تمام وجود همچون شما در راه انسانیت گام بردارم. موثر باشم…
    سپاسگزارم.

  • کیان گفت:

    بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند
    پر از حس های خوبند
    پر از حرفهای نگفته اند
    پر از آگاهی اند
    چه هستند هستند
    و چه نیستند هستند
    چگالی خاص حضورشان
    یادشان
    خاطرشان
    حس های خوبشان
    آدمها بعضی هایشان
    سکوتشان هم پر از حرف است
    پر از مرهم به هر زخم است
    و وجودشان برکت …
    محمدرضای عزیز امروز را به تو تبریک میگویم که به راستی سزاوار نام این روزی.

  • سیمین-الف گفت:

    سلام استاد عزیز ممنونم از تلاش شما برای بهتر کردن دنیای اطرافتان که جزیی از آن ماییم که بخت یارمان بوده است که شما در زندگی یمان تاثیر بگذارید.

    سلام آقای سهیل رضایی خوشحالم و در تعجب از این دور روزگار که چیزی را که برایم اثر بخش است را اگر زمانی به آن کم توجهی کنم، به من این فرصت را می دهد تا دومرتبه آن را دریابم. و شما در زندگی من اینچنینید. چرا که می شناختمتان ولی به راستی نمی شناختمتان. امیدوارم از لحظه هایتان رضایت درو کنید.

    سلام شادی قلی پور عزیزم ممنونم از تلاش و همت والایت که این فایل را به خوبی تدوین و تنظیم کردی. چقدر خوشبختی که همکارت آقای شعبانعلی از عملکردت رضایت دارد و همیشه قدردانت است. این سعادتی است. موفق باشی دوست نازنین.

  • سیمین-الف گفت:


    و خداوند در زندگی آدم ها گره ها می کارد…

    هر چقدر بزرگتر باشی، گره ها در هم تنیده تر.
    و هر چقدر کوچکتر، گره ها سست تر.
    گاهی گره ایی را با اشاره ایی باز می کنی.
    گاهی گره را سفت تر درهم می تنی.
    گاهی گره ایی را کور می کنی.
    و گاهی گره، باعث صعودت می شود.
    الان در انبوهی از گره ها ایستاده ام!!
    تردید، ضعف، تلاش، هدف، ماندن، رها کردن، ایستادگی… نام گره های منند.

    پی نوشت: گره مترادف است با رشد، حرکت و سکون.
    آدم ها هم، می توانند گره باشند در زندگی یکدیگر. اتصال و رهایی هر دو مطلوبند اگر، در زمان خود رخ دهند.
    سیمین-الف

  • مهدی رمانی گفت:

    استاد عزیز روزت مبارک

  • مهران گفت:

    سلام و درود بر آقای سهیل رضایی عزیز و آقای شعبانعلی
    و همچنین خانم شادی قلی پور
    صحبتهای شما اساتید گرامی بسیار جالب و آموزنده بود
    و از خانم قلی پور بابت تنظیم و تدوین فایل صوتی بسیار سپاسگذار هستم.
    میخواستم بگم،
    پازلها رو که تو تصویر دیدم، یه حس خیلی بد به من داد.
    یاد پازلهای زندگی افتادم،
    به نظر من چیدن اون پازلها کنار هم خیلی زجر آوره، مخصوصا ً برای کسانی که کمال گرا هستند.
    یک سئوال مهم، «چه باید کرد» ؟
    و سئوال مهم تر، « چطوری» ؟
    و سئوال بسیار مهمتر، « از کجا باید شروع کرد و در کجا باید به پایان برد» ؟

    • سید سهیل رضایی گفت:

      اول باید ببینیم از کمال گرایی چی میخواهید واگر نباشد دقیقا چه چیز را ازدست خواهید داد؟کم کم میتوانیم سرنخ های اضطراب وعقده ها وسایه ها را پیدا کرد

      • مهران گفت:

        سلام
        تعریف من از کمال گرایی این هستش که تمامی «وِیژگیها، ارزشها، باورها، قوانین زندگی، رفتارها، عادات و مدل ذهنی» «افراد موفق، مخترعان، دانشمندان، عرفا، کارآفرینان بزرگ جهان، نوابغ، فیلسوفان و مدیران برتر جهان» که تأثیر مثبت و مؤثر دارند واز لحاظ «توان ذهنی، توان جسمانی، توان مالی، امکانات، زمان، شرایط » شدنی و برای ما مقدور هستند رو در خودمون خلق و پرورش بدیم.
        منظور من «مدل ذهنی و رفتار» این افراد هستش نه مهارتها و تخصص این افراد.
        ( تذکر: البته گاهی اوقات لازم هست برخی از مهارتهایی که آنها آموخته اند را فرا بگیریم. )
        اجازه بدید چند تا مثال بزنم،
        مثلا ً نحوه تصمیم گیری، انتخاب کردن، نحوه حل مسئله(مشکل) « مدیران شماره یک » دنیا،
        من معتقدم، اگر کسی مدل ذهنی این افراد رو در مغزش ایجاد کنه میتونه به همون نتایج و دستاوردهایی که این افراد رسیدن، دست پیدا کنه.
        یک مثال دیگه،
        یک فوتبالیست حرفه ای رو در نظر بگیریم که ضربه های مخصوص به خودش رو داره و هر چقدر هم که تلاش میکنه «نمیتونه» این «ضربه زدن» ها رو به کسی آموزش بده و این فوتبالیست ها در دنیا «تک» هستند.
        اما اگر ما بتونیم به «مدل ذهنی» این افراد دست پیدا کنیم، میتونیم در کوتاهترین زمان این «ضربات» رو آموزش بدیم و هم این «ضربات» رو یاد بگیریم.
        به طور خلاصه، آنچه که همه خوبان دارند را یکجا داشته باشیم اما، اما، اما به دو شرط:
        ۱- هر چقدر که تونستیم و امکانش بود.
        ۲- کاملا ً بر اساس عقل، منطق، آگاهی و خرد .
        بعد شما فرموده بودید “دقیقا چه چیز را از دست خواهید داد” ، من به این سئوال نمیتونم جواب بدم،

        • مهران گفت:

          مثال فوتبالیست رو برای اهمیت فوق العاده « مدل ذهنی » در یادگیری و پیشرفت گفتم.
          ( توضیحات: من برنامه های مربوط به فوتبال را تماشا نمیکنم و علاقه ای هم به بازی فوتبال هم ندارم )

  • آزاده م گفت:

    سلام
    یک فایل ۹۰ دقیقه ای درست در دقیقه ۹۰ زندگی من!
    باید ۹۰ بار دیگه گوش کنم..
    ممنونم از شما و آقای رضایی و شادی عزیز

  • نیما گفت:

    آقا اجازه !!
    روزتون مبارک آقا

    سرفراز باشید ظل عالی مستدام

  • افشینـ گفت:

    مفاهیمی که بیان شد خیلی برام آشنا به نظر میومد، اما همواره شنیدن اونها از زبان فرد دیگری جذاب بوده و هست. شناختن مسیر و چهارچوب به جای یک نقطه از موفقیت یا رازهای موفقیت(!)، به من هم خیلی کمک کرده…
    اما تردید دارم که من چقدر می تونم جملات دیگران (که ماحصل تلاش و زندگی خودشونه) رو متناسب با چیزی که خودم بهش مبتلا هستم تغییر بدم؟! (این توی هنری که سالها سینه به سینه و با تقلید از استاد یاد داده میشه، آسون نبوده برا من…)
    به هر حال این سبک رادیو و فضای دوستانه رو بیشتر از قبل دوست دارم. موفق و شاد باشین.

  • ریحانه گفت:

    سلام
    چون در آستانه ورود به دهه سی زندگی ام و اخیرا زیاد خودم رو مرور کردم، لازم داشتم این صحبتها رو بشنوم و بابتش سپاسگزارم.
    نمی دونم چند وقته دارم پابرهنه در بیابان قدم میزنم تا کفش های خودم رو پیدا کنم اما دوست دارم بیشتر درباره پیدا کردن هویت اصیل راهنماییم کنین.
    مدتی هست که بین کارهایی که دوست داشتنی هستن و یا عاشق شونم یکی رو انتخاب می کنم و به پیش میرم. به نظر میاد فشار اجبار روی شونه هام کمتر شده و حتی حس ام نسبت به کارهایی که مجبور به انجامشون هستم تغییر کرده چون میدونم اختیار بیشتری برای ادامه دادن و ندادنش دارم. در کل اتفاق بیرونی خاصی نیافتاده اما لذت زندگی رو بیشتر حس میکنم و رضایت قلبی رو در دفعات بیشتری از شبانه روز تجربه میکنم.

  • آیدا2 گفت:

    پدرم خیلی کتاب میخونه به قول شما ما حمال کتاباش شدیم از لحاظ فکری هم هر وقت حرف میزنه ظاهرا لیبراله ولی عملا از لحظ رفتار تروریستارو درس میده میترسم بعد از کتاب خوندنا به سرنوشت اون دچارشم با این فایل صوتی نگرانیم بیشتر هم شد
    فکر میکنم اگه یک کتابو چند بار بخونم بهتر از این باشه که چندتا کتابو یه بار بخونم

    • سید سهیل رضایی گفت:

      نقد بیش از اندازه هرپدیده ای شما را به عین آن پدیده مبتلا خواهد کرد بروید به سمت فهمیدن ریشه این رفتار پدرتان

      • آیدا2 گفت:

        تلنگر خوبی بوداگر چه به تجربه این موضوع را حس کرده بودم ولی نمیدانستم این موضوع”
        نقد بیش از اندازه هرپدیده ای شما را به عین آن پدیده مبتلا خواهد کرد”یک قانون است. خیلی فکر میکنم اندازه واقعا چقدر است. شاید اندازه به ظرفیت افراد بستگی دارد و برای هر فرد متفاوت است.از توجهتان سپاسگزارم.

      • ضیاء گفت:

        سهیل جان این جمله ای که گفتی واقعا عالیه: “نقد بیش از اندازه هرپدیده ای شما را به عین آن پدیده مبتلا خواهد کرد”

  • گلناز گفت:

    سلام آقای شعبانعلی و رضایی عزیز
    واقعا نمی دونم در مورد حسم چی بگم شاید بهترین کلام هم نام با پسر آقای رضایی باشه “سپاس”
    با این فایل خندیدم ، گریه کردم سقوط کردم و به اوج رسیدم
    امیدوارم در خانه من کسی باشد

  • نازی گفت:

    سلام خدمت شما و آقای رضایی ، خیلی دودل بودم پیامم رو بنویسم یا نه . ولی از اون جایی که آقای رضایی روانشناس هستن و در قسمت بالا هم گفتین به سوالاتم جواب میدین این رو براتون فرستادم …. مشکل من اینه که وسواس شدیدی توی فکر کردن گرفتم یه مطلب رو میخونم و متوجه میشم ولی باز توش فکر میکنم تجزیه و تحلیل میکنم خودم …… و این باعث میشه از درون نابود بشم و اعتمابه نفسم رو میاره پایین …و احساس کودن بودن بهم دست میده .طوری شده که از نظر اعتقادی هم شک و تردید دارم …… استادباور کنین میدونم اصلا این مطلبی که براتون نوشتم ربطی به مذاکره نداره … نمیخوام بقیه زندگیم رو بااین حس بگذرونم .

    • سید سهیل رضایی گفت:

      انتظاراتت از خودت وزندگیت زیاده وبه شدت میخواهی به سرعت به همه چیز برسی وداری با احساس عقب ماندن میجنگی !آرام باش بانو وبه اندازه لذتت زندگی کن وهدف بگذار

  • مهین گفت:

    مرسی آقای شعبانعلی من همیشه برنامه های آقای رضایی رو تو تلویزیون دنبال می کردم حالا خوشحالم این دفعه هر دو کنار همدیگه هستید. برای هر دو شما آرزوی موفقیت دارم

  • محسن رضایی گفت:

    صدا و کلماتی روحانی و تاثیر گذار از سهیل رضایی…..ولی چقد حس بدی میده سایتش از بس همه مطالبش دوره است!

    • سید سهیل رضایی گفت:

      چهره قبلی سایت برای راه اندازی فروشگاه وحل امور ثبت نام بود والان فیس سایت تغییر کرده دوباره به سایت بنیاد فرهنگ زندگی سر بزنید

  • ماه بیگم گفت:

    سپاس که تجربیات گرانبهاتون رو به رایگان در اختیار ما قرار میدید.
    امیدوارم بتونم به نحو احسنت قدردان مهربانی و لطفتان باشم.

  • محسن رضایی گفت:

    راستی روزت مبارک محمدرضای عزیز.به امید دانشجو بودنت تا اخر عمر و معلم بودنت هم

  • shabnam گفت:

    “خوش بحالت
    پیش خودتی”
    علیرضا روشن.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *