روزگاری است که عدم، گریبان خلقت را گرفته و رها نمی‌کند

ماه‌های گذشته، بیش از آنچه انتظار داشته‌ایم، خبرهای تلخ مرگ را شنیده‌ایم.

مرگ‌هایی که اگر چه افشین یداللهی آنها را به این سال پرمسافر کبیسه گره می‌زد، اما خوب می‌دانیم که پایان مشخصی برای آن متصور نیست.

نسل سی ساله ها و چهل ساله‌ها، به قانون طبیعت، باید در این سال‌ها، نام‌های زیادی از قهرمانان جوانی خود را بشنوند که یکی پس از دیگری، دنیا را ترک می‌کنند و البته در این میان، فرشته‌ی مرگ، با دست‌چین کردن نامنظم انسان‌ها، می‌کوشد به ما یادآوری کند که دست این بازیگر پیر کهنه کار را، هیچ کس نمی‌تواند به دقت و درستی بخواند.

افشین یداللهی را، با وجود کارهای متعدد ارزشمندی که به ادبیات فارسی هدیه کرده است، معمولاً با ترانه‌های تیتراژ مدار صفر درجه و شب دهم به خاطر می‌آورم. هر دو سریال را ندیده‌ام. اما خوب به خاطر دارم که مدت‌ها، این دو قطعه و به طور خاص، «من عاشق چشمت شدم» در خانه و ماشین، در گوشم تکرار می‌شد.

افشین یداللهی شاید، اگر روانپزشک مانده بود و پا به دنیای شعر و ترانه نگذاشته بود، امروز برای بسیاری از ما تا این حد دوست داشتنی نبود.

او یکی از کسانی بود که پیگیری رویای خود و سبک زندگی دوست‌داشتنی‌اش را به دوران بازنشستگی – که شاید برای بسیاری از ما هرگز نرسد – موکول نکرد.

به سراغ شعر و ترانه رفت و از کارهایش هم، واضح است که گفتن و سرودن، برایش چیزی بیش از تفنن بوده است و بخش مهمی از هویت و زندگی‌اش را می‌ساخته است.

آنها که زودتر، از مسیر عمومی جدا می‌شوند و به دنبال عشق و علاقه‌ و ترجیحات خود می‌روند، این شانس را دارند که وقتی با مرگ چهره به چهره می‌شوند، لبخند بزنند و به او بگویند که: غافل گیر نشده‌اند. حتی اگر فرشته‌ی مرگ، زودتر از انچه انتظار می‌رفت، بر در خانه‌ی ایشان کوفته باشد.

پی نوشت: شعرهای یداللهی برای من، همیشه زنجیری از زوج واژه‌های متضاد بود که به مدد زبان و قلم توانمند او، دست در دست کنار هم می‌نشستند و یکدیگر را در بر می‌گرفتند:

خلقت و عدم، ابد و ازل، زمین و آسمان، رنج و گنج، آهن و ابریشم، یخ زدن در آتش، سوختن در سرما، کفر و دین، کافر و مومن.

آخرین زوج واژه‌هایی که او با رفتن زودهنگام خود، در ‌گوش‌مان سرود، زوج‌واژه‌ی مرگ و زندگی است که تا این حد نزدیک و تنگ، یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند.

+291
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


23 نظر بر روی پست “روزگاری است که عدم، گریبان خلقت را گرفته و رها نمی‌کند

  • هیوا می‌گه:

    ماه پیش داشتم کتاب صوتی چنین گفت زرتشت رو واسه یه دوست گرفتم. امروز فهمیدم که گوینده ش افشین یداللهی بوده؛ کیفیت کتاب از هر نظر عالیه به نظرم. گفتم اینجا بهش اشاره کنم شاید کسی راغب شد که این کتاب کم نظیر رو گوش کنه.

  • امین آرامش می‌گه:

    محمدرضای جان
    من ازت خیلی چیزها یاد گرفتم. اما همونطور که قبلا هم بهت گفتم، بنظر خودم، این “یادکردنِ زیادِ مرگ” و “دخالت این ذکرِ زیبا توی تصمیمات زندگی”، بهترین چیزی بوده که ازت یاد گرفتم.
    البته این رو هم ازت یاد گرفتم که اصول زندگی سعادتمند برای نوع بشر، ربطی به تاریخ و جغرافیا نداره و “انسانهای اهل فکر” به نتایج یکسانی رسیدند. مولای ما علی(ع) همون حرفی رو گفته که استیون کاوی و استیو جابز در باب اهمیت یادمرگ بعدها گفتند.
    محمدرضا، من تازه حرفات رو در باب مطالعاتی که توی متون مذهبی داشتی و چیزهایی هم نوشته بودی اما از ترس دینداران انتشارشون رو رها کردی فهمیدم. (فکر کنم چند سال پیش توی یکی از کامنتهای اینجا ازت خوندم) واقعا با بدپرزنت کردن مفاهیم چه جفاها شده در حق افراد و مفاهیم، و نتیجه هم اینی شده که اکثرا حتی از اسم دین هم فراری اند.
    معلم جان، راجع به موکول نکردن سبک زندگی دوست داشتنی به آینده، من همیشه یاد سکانسِ فوق العاده “خیلی دور خیلی نزدیک” میرکریمی میفتم، اونجایی که اون روحانی در جواب نزدیک بودن احتمالی مرگش به دکتر گفت که “کار خاصی نمیکنه، جز اینکه همین موتورش رو درست کنه تا راحت تر “مسیر”ش رو بره و بیاد.
    البته یادمه تو هم یه جایی گفتی در قبال نزدیکیِ این واقعیتِ محتوم، فقط با سرعت بیشتری تایپ میکنی.
    فکر میکنم ما آدمها وظیفه ای جز “در مسیر بودن” هم نداریم. چون نه آمالمون انتها داره و نه هیچ تضمینی برای فرصت دادن اجل برای رسیدن به کوچکترینِ این آرزوها هست. پس باید در “مسیر” بود. از این جهت فکر میکنم یه داستان تکراری برای رضایت آدمها از زندگیشون وجود داره (داستان تکراری رضایت از مسیر زندگی):
    https://goo.gl/aZWpB8
    محمدرضا من توی وبلاگم الان چهارده هفته متمادیه که هر پنچشنبه یه مطلب دارم با موضوع “کارنکن”. توش از همین آدمهایی مینویسم که در مسیر بودن رو انتخاب کردند و تصمیم گرفتند “کارنکنند”. اتفاقا ایده اش رو یادم نیست از کدوم مطلب، ولی از یکی از مطالب خودت گرفتم: (سری “کارنکن”)
    https://goo.gl/zKz1zM
    راستی آقامعلم، به تلافی عدم حضور فیزیکی پای درست، هم کتابت رو شروع کردم به خوندن و هم ویدئوهای کلاست رو می بینیم از مکتبخونه. یه تشکر ویژه هم ازت دارم بابت اون خطبه‌ی ۴۰ دقیقه آخرِ پارتِ اولِ هفته سوم که حرفهایی غیرمذاکره ای زدی.
    توی یه جمعی از دوستای متممی هم گفتم، هرچند با آشنایی با مدل ذهنیت به قول خودت (در جواب حمید) اینجور مواقع اگه صدا هم پخش نشه میتونیم حدس بزنیم چی میخوای بگی، اما باور کن شنیدنشون از دهن معلم دوست داشتنیمون انگار یه اثر دیگه داره.
    ببخشید که خیلی روده درازی شد و پراکنده‌گویی کردم.

    • فواد انصاری می‌گه:

      امین جان این کامنت شما را دیدم و قبلا هم آقای کشاورز گفته بود آخر پارت ۳ را نگاه کن و الان رفتم و نگاه کردم. بیش از حد عالی و مفید بود و خوش به حال کسی که این صحبتها را در ۲۰ و ۲۵ سالگی میشنوه و البته اون رو میفهمه و بهش عمل میکنه.
      این حرفها اینقدر تلخ و واقعی بود که نمیشد از کنارش گذشت. ممنون آقای شعبانعلی که هستید و معلمی میکنید.

  • سمیرا کرمی راد می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    برای من جالب ترین قسمت از شخصیت افشین یداللهی همین چیزی بود که توی پستت بهش اشاره کردی: یک روانپزشک که برای شاعر شدن منتظر دوران بازنشستگی نموند. روحش شاد.
    راستش من خیلی از مرگ ناگهانی وحشت دارم و دیدن این همه مثال عینی توی سال ۹۵ خیلی بیشتر به این وحشتم اضافه کرده؛ با این که بخش زیادی از این دلهره به خاطر همین شکوفا نشدن استعدادها و انجام ندادن کارهاییه که می تونستم انجام بدم، اما بخش خیلی زیادیش هم به طرف دیگه ی قضیه مربوطه. بر فرض که من تمام استعدادهام رو هم شکوفا کنم و هرکاری رو که دوست دارم انجام بدم، از دید دیگران موفق محسوب بشم و درون خودم رضایت داشته باشم، آیا معنی این وضعیت اینه که آخرت من مثل دنیام زیباست؟ این یعنی من برای مرگ آماده م؟
    می دونی اصل حرفم اینه که اگه ما هدف زندگی رو همون چیزی بدونیم که خدا توی قرآن آورده، ” ما خلقت الجن و النس الا لیعبدون” ، مفهوم این عبادت فقط تسبیح توی دست راست و مفاتیح توی دست چپ داشتن نیست، گرچه این نوع عبادت ( که من اسمشو می ذارم ابتدایی ترین نوع عبادت) هم در جایگاه خودش پسندیده است اما فکر می کنم مفهوم عبادت خیلی عمیق تر از این حرفاست، فکر می کنم انسان می تونه طوری زندگی کنه و در مسیری گام برداره که هر فعالیتی که بهش مشغوله بشه عبادت. ( البته این طور فکر می کنم اما هنوز نتونستم این مسیر رو توی زندگی خودم پیدا کنم). می دونی به این فکر می کنم که خدا و عبادت خدا از متن زندگی جدا نیست، فقط نماز و بیداری نیمه شب نیست، باید تو تمام زندگی من تجلی پیدا کنه اما چطوری؟
    می شه اگه در این مورد حرف هایی برای گفتن داری ازم دریغ نکنی؟

    • سمیرا جان.
      راستش در مورد نکته‌ی مهمی که اشاره کردی، اطلاعات زیادی ندارم.
      به اندازه‌ی فهم خودم دارم و طبیعتاً در چنین مفاهیم عمیقی که با هستی و هستی‌شناسی مربوط هستند، هر کس باید خودش، به نوعی فهم کنه. این مبانی چنان عمیق هستند که حتی مدل ذهنی تقلید-محور هم تقلید در اونها رو جایز نمی‌دونه.
      به هر حال، من به اندازه‌ی فهم خودم، برای خودم چیزی که می‌فهمم خلیفه‌الله بودن یعنی پشت خدا و جانشین خدا و همراه مسیر خدا بودن و از آنجا که هستی دائماً در حال خلق هستش و تکوین هستی فرایندی پایان‌ناپذیر است و خداوند هم هنوز به خلق هستی مشغول است و «کل یومٍ هو فی شان» وظیفه‌ی انسان هم «همراهی و کمک در فرایند تکوین و تکامل و خلق هستی است».
      من همیشه معیار خودم برای پیدا کردن راه مستقیم، راه کسانی است که در نگاهم مصداق «انعمت علیهم» هستند و همواره مواظب هستم که مغضوبان فریبکار بنده‌ی شیطان، بدبختی‌های خودشون رو به عنوان نعمت یا آزمون الهی به من غالب نکنند و از این طریق، من رو هم به صراط غیرمستقیم خودشون هدایت نکنن.
      چون دغل کارانِ کالانعامِ بل هُم اضل‌ای رو می‌شناسم که اگر در جهنم قیرمذاب هم در همه‌ی حفره‌های بدنشون بریزن، به ما میگن خداوند از سر مهر در حال آزمودن آنهاست و ما رو هم به هم‌نشینی خودشون و هم سخنی با سخنان لغو‌شون و شنیدن عالم با گوش‌های ناشنواشون و دیدن عالم با چشمان نابیناشون و تجربه‌ی زندگی با قلب‌های بسته و مرده‌شون ترغیب می‌کنند. صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لا یعقلون.

    • سمانه می‌گه:

      سمیراجان این سوالت خیلی ذهن منو هم مشغول کرده و این روزها حتی شدت بیشتری پیدا کرده.یه دوره ای خوب شده بودم و با رفتن یه سری دوره یکم اروم گرفتم. ولی الان میتونم بگم دقیقا قاطی کردم دوباره. نمیدونم ما اومدیم اینجا که بفهمیم چرا اومدیم؟ یا اینکه اصلا تصادفیم؟ یا اینکه فقط همون کار خودمونو درست انجام بدیم بسته و به قول سهراب” کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم. ”
      یه وقتایی فکر می کنم شاید کلا اشتباه راه رو اومدم. کلا پیچیده است.

      • سعیده می‌گه:

        مدتی هست به این مسئله فکر می کنم و هر چی بیشتر فکر می کنم سوال های بیشتری برام پیش میاد. تناقض زیادی در ذهنم ایجاد شده. بعضی وقتا پیش خودم می گم تو باید برای خدا کار کنی، هر کاری که خدا گفته اون رو باید انجام بدی و از طرفی پیش خودم میگم من شاید دوست داشته باشم کاری رو انجام بدم که نمی دونم خدا هم دوست داره یا نه. اینکه باید در هر کاری خدا رو در نظر بگیرم و در نهایت به رضایت خدا برسم. ولی اگر من کاری رو انجام بدم که رضایت خدا درش باشه و رضایت خودم نباشه چطور؟ ممکنه من اون لحظه ی مرگم خدا راضی باشه و من نه و من حسرت کارهایی که دوست داشتم انجام بدم به دلم مونده باشه. همیشه دعا می کنم که در لحظه ی مرگم این طوری باشه که هم به رضایت خدا برسم هم رضایت خودم باشه. ولی نمی تونم بین این دو جمع ببندم. توی انتخاب رشته، شغل یا کارهای دیگه من بیشتر رضایت خودم رو در نظر گرفتم ولی حالا که می خوام بیشتر فکر کنم نمی دونم چطوری خدا رو هم در نظر بگیرم. اصلا خدا از ما چی می خواد. منظور از “الا لیعبدون” چیه؟ حتما که منظور خدا نماز خوندن و روزه گرفتن و کنج عزلت گرفتن نیست. منظور شاید این باشه که هر کسی بره دنبال علاقه اش. هر کسی بره به سمتی که باید بره. وقتی هر کسی بره دنبال خودش، اون موقع همه چیز سرجاش هست. اصلا شاید اینکه حتی من فقط علاقه ی خودم رو در نظر بگیرم، خدا همینو می خواد.
        چیزی که ذهنم رو اذیت می کنه، این هست که مثلا خانمی دوست داره بره دنبال خوانندگی یا موسیقی و این کار بشه حرفه ی اون فرد و خیلی هم علاقه و استعداد داشته باشه این با دین من سازگار نیست؟ خدا از ما راضی نخواهد شد و ما خسران زده می شیم؟ نکنه ذهن من نسبت به دینم اشتباه کد گذاری شده باشه؟ مگه دین برای این نیومده که ما بهتر زندگی کنیم؟ ولی این رو هم می دونم که وقتی آدم ها رو از علایقشون دور کنیم، چیز خوبی نمیشه. شاید کلی حسرت و عقده بمونه. شاید شخصی باشه که به این چیزها علاقه نداشته باشه ولی اون که علاقه داره چی. حتی گاهی احساس می کنم این چیزی که الان از دینم در ذهنم دارم، همون چیزی نیست که واقعا هست. دین از من به عنوان یک خانم می خواد که مثلا فقط مادر خوبی باشم، دختر خوبی باشم؟ نمیشه که. نگاهم من از دینم حتما خیلی سطحی بوده. من آدم های دین دار رو کسانی می دونم که یک نقاب دین داری به صورت زدند ولی درونشون چیزهای دیگه هست. تو رو نهی می کنند از کارهایی که شاید خودشون دلشون بخواد انجام بدن یا حتی انجام میدن. شاید هم در حق دینم ظلم شده که این طوری به من رسیده. کاشکی بیشتر در مورد این مسائل می نوشتید و امیدوارم که بنویسید. سعی می کنم بیشتر در این باره برای خودم بنویسم که به نتیجه برسم.

  • جواد می‌گه:

    «هر سال
    یک بار
    از لحظه‌ی مرگم
    بی تفاوت گذشته ام
    بی آنکه
    بفهمم یک روز
    در چنین لحظه ای
    خواهم مُرد
    بعضی مرگ ها غیرمنتظره است
    با اینکه مرگ غیرمنتظره نیست
    هنوز چند روز به پایان سالِ ۱۳۹۵ نمانده
    این سالِ پرمسافر کبیسه هم است
    یاد جناب علی معلم عزیز هم گرامی…» افشین یداللهی، ۲۳ اسفند ۱۳۹۵

  • hassan می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز
    خبر غم انگیزی است ،که در روزهای پایانی سال باید تحمل کنیم ، سجاد سلیمانی عزیز و برخی از دوستان متممی در سایت “یاد هست “http://yadhast.com/” اقدام خوبی را شروع کرده اند ،برگزاری یادهست به جای یاد بود . ای کاش با توجه به محدودیت رسانه ای ما دوستان متممی بتواند درسایت یاد هست ،بزرگانی را جهت این جنبش ملی معرفی نمایند ، که امروز برخی نام ها برایمان در حد تسلیت و تعزیت نباشد ،محمد رضا جان امیدوارم که نفس گرم تو ،جانبخش این جنبش بزرگ گردد ،که حداقل سهم کوچکی در شناخت برزگان این مرزو بوم و احترام به وجودتان داشته باشیم . تسلیت مرا هم پذیرا باشید .

  • نگاه احمدی می‌گه:

    دلتنگ می شویم و دلتنگی ها گویی که بر در خواسته ی ما صف کشیده اند، یکی یکی بر در می کوبند تا آهسته در گوشمان بخوانند زمان همان کشتی خوش رنگی است که تو را ناگاه در میان طوفان یا موجی آرام پیاده می کند. اگر می خواهی بمانی زندگی را نه به نفس، که به جاودانگی ای، که خود خلق می کنی گره بزن.

  • مهدی می‌گه:

    “شاعری که دیروز بین آهن‌پاره‌های ابزارِ زیست در جهانِ مدرن له شد، بخشی از خاطرات شما بود: ملایم و طناز، آرام و امن، مالک لبخند اولِ پیش از سلام و تبسم آخرِ پیش از وداع، صلح‌بان و آشتی‌جو، نازک و ظریف و راه‌گشا و چاره‌گر.”عبدالجبار کاکایی، در رثای افشین یداللهی
    http://ow.ly/muhe309XnvQ

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    اینکه بخواهم در سوگ افشین یداللهی بنویسم و یا اینکه از دشواری تحمل رفتن او پس از علی معلم، از من بر نمی آید. برای یک شاعر زلال با قلمی این اندازه توانا نوشتن از عهده ی من که هنوز تمرین نوشتن می کنم خارج است.
    به جایش از این خصلتی می نویسم که اشاره کردید: جدا شدن از مسیر عمومی.
    این جدا شدن در هر مقطعی و در هر سنی امکان پذیر است اگر دغدغه آدم باشد. فقط هر چه دیرتر تصمیم بگیریم، یا هر چه دیرتر اقدام کنیم، دشوارتر می شود.
    کاش جوانترها قدر این جمله ی شما را بدانند.
    همین.

  • زهرا حسینی می‌گه:

    سلام
    “هر سال
    یک بار
    از لحظه ی مرگم
    بی تفاوت گذشته ام
    بی آنکه
    بفهمم یک روز
    در چنین لحظه ای
    خواهم مرد
    .
    .
    .
    بعضی مرگ ها غیرمنتظره است
    با اینکه مرگ، غیرمنتظره نیست

    هنوز چند روز به پایان سال ۱۳۹۵ مانده،
    این سال پر مسافر، کبیسه هم هست …
    یاد جناب علی معلم عزیز هم گرامی”

    دو روز پیش جناب افشین یداللهی عزیز این پیام را برای گرامی داشتن یاد جناب آقای علی معلم در صفحه اینستاگرامشان نوشتند و امروز با شنیدن خبر فوت ناگهانیشون مفهوم مرگ غیرمنتظره در ذهن من عینی تر شد.
    یادشان گرامی…
    با سپاس فراوان :)

  • شیرین می‌گه:

    نام دکتر افشین یداللهی برای من یادآور سریال شب دهم است. به قدری این سریال و شعر تیتراژ پایانی اش را دوست داشتم که پس از اتمام سریال، اسامی تک تک بازیگران و عوامل پشت صحنه را تا آخرین کلمه می خواندم و همزمان به صدای قربانی و متن زیبای شعر، گوش می سپردم، تا جایی که شعر را کامل از بر بودم.
    آن روزها که حدودا سیزده ساله بودم دکتر افشین یداللهی را نمی شناختم و وقتی اسمش را در لیست عوامل سریال می دیدم با خود فکر می کردم چطور یک پزشک شاعر هم می شود. و غرق در افکارم او را با روپوش سفید و گوشی پزشکی آویخته بر گردن، ‌در مطبش تصور می کردم، در حالیکه شعر می نویسد. و البته فکر می کردم مراجعه کننده چندانی نباید داشته باشد که فرصت سرودن چنین اشعاری را دارد!
    هنوز هم متن شعر شب دهم را دوست دارم و امشب دوباره آن را گوش خواهم داد. به قول معلم جان این شعر هم واژه های متضادی چون عقل و جنون، کفر و ایمان، شک و یقین را در خود دارد.
    مرز در عقل و جنون باریک است
    کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
    عشق هم در دل ما سردرگم
    مثل ویرانی و بهت مردم
    گیسویت تعزیتی از رویا
    شب طولانی خون تا فردا
    خون چرا در رگ من زنجیر است
    زخم من تشنه تر از شمشیر است
    مستم از جام تهی حیرانی
    باده نوشیده شده پنهانی
    عشق تو پشت جنون محو شده
    هوشیاریست مگو سهو شده
    من و رسوایی و این بار گناه
    نو و تنهایی و آن چشم سیاه
    از من تازه مسلمان بگذر بگذر
    بگذر از سر پیمان بگذر بگذر
    دین دیوانه به دین عشق تو شد
    جاده ی شک به یقین عشق تو شد
    مستم از جام تهی حیرانی
    باده نوشیده شده پنهانی

  • معصومه خزاعی می‌گه:

    بسیار غم انگیز و غمبار است از دست دادن انسانهای تاثیر گذار،
    چه تلخ است فقدان کسانی که با هنرشان و کلامشان دنیا را برای لحظاتی برایمان آرام و دلنشین و خاطره ساز کردند.
    روحش قرین رحمت و مغفرت باد.

  • شهرزاد می‌گه:

    روزگار غریبی است نازنین… روزگار غریبی است…
    *****
    “به سوگ من نشسته ای، ولی نمرده ام هنوز
    بدان دیار گمشده، تو را نبرده ام هنوز
    اگر نبود ترس تو، ازین مسیر بی بلد
    خراب تن نمی شدی، چه از ازل چه تا ابد
    بخواب من نیامدی، که بی اراده بگذری
    تو را نمی دهم به تو، به هر کجا که می بری
    تو اتفاق ساده ای، برای خود نبوده ای
    تو آخر این دل مرا، به دست خود ربوده ای
    سپرده ام به چشم تو، تمام آنچه دیده ام
    هنوز هم نگفته ای، ولی بدان شنیده ام
    به سوگ من نشسته ای، ولی نمرده ام هنوز
    بدان دیار گمشده، تو را نبرده ام هنوز
    اگر نبود ترس تو، ازین مسیر بی بلد
    خراب تن نمی شدی، چه از ازل چه تا ابد”

    (افشین یداللهی)

  • مینا می‌گه:

    چه گنجینه ای در دل دارد، خاک این سرزمین

    “یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
    دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
    پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
    اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
    یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
    بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
    من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
    خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
    تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
    بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
    شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
    مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
    تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
    رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
    دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
    از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت”

  • فواد انصاری می‌گه:

    آقای شعبانعلی درد اینجاست که این افراد برای عموم ناشناخته مانده اند.
    به نظرم چون شاید در رسانه ها بهشان فرصت داده نشده یا در شبکه های اجتماعی ترند نیستند و …. و یا شاید کم کاری ماست که آنها را نمی شناسیم و مجبوریم برایشان یاد بود برگزار کنیم قبل از اینکه یاد هست داشته باشیم. یه جور غریبی و از هم گسیختگی احساس میشه بین فرهیختگان و صاحبان قلم و فکر با عموم جامعه – شاید اگر اینها الگو و پیشرو جامعه بودند وضع ما هم بهتر بود.
    واقعا نمیدانم مشکل از کجاست

  • آرام می‌گه:

    روحش قرین آرامش.
    که البته بنظر میرسید آرامش رو از قبل ملاقات کرده بود.
    بله چقدر خوب که این استعداد بزرگ خودش رو سرکوب نکرد و این سالها با ترانه های پرمغز و محکم و همزمان، لطیف و زیباش، جانمان را بسیار نواخت.
    چه تلخ و چه شیرین است یاد این عزیزان بزرگ…علی معلم و افشین یداللهی
    هردو یادآور خرد و عاطفه توامانند و این خصلت بزرگیست.

  • محمدرضا گلنسایی می‌گه:

    سلام بر معلم عزیزمان
    افشین یداللهی برای ما خاطره ساز بود و همه متاثر شدیم.روان اش در آرامش.
    از صبح خیلی از دوستانم بهم پیام دادن با این مضامین:
    ای لعنت بر این روزگار نامرد
    ای تف به ذات این روزگار گل برچین
    خدایا دستای کافوریتو بشور و به ما آرامش بده
    و …..
    فارغ از احساسات من فکر میکنم مدیریت حلقه ی گم شده ی این روزهای ایرانه
    متاسفانه تصادفات جاده ای هر سال هزاران کشته در ایران میگیره و ما هیچ راهکاری براش نداریم و هیچ تدبیری براش نمی اندیشیم چه بسا که شاید در آینده خودمون هم قربانی یکی از همین تصادفات جاده ای باشیم.همونطور که محمد حسن قاسمی فرد قربانی جاده شد.
    پلاسکو خراب شد الکی قضیه رو حماسی کردیم و از آتشنشان ها قهرمان ساختیم اون بنده های خدا هم قربانی سو مدیریت شدن.
    نمیدونم راهکارش چیه ولی تا وقتی فکر کنیم دست روزگار گل برچینه راهکاری براش پیدا نخواهیم کرد چون از اعماق ناخودآگاه باور داریم که این اتفاقات تقصیر دست نامرد روزگاره نه جاده ها و رانندگی و ماشینای ما.
    موفق و سرافراز باشید

    • مرتضی می‌گه:

      نمیدونستم کامنت بذارم یا نه، اما خوب این کامنت شما یه جورایی تو سرم رژه میرفت. گفتم نظر خودمو بگم.
      از پدر و پدربزرگم بعضی وقتها یه حرفی میشنیدم که قبلا واسم غیرمنطقی بود اما الان به نظرم حرف درستیه. میگفتن”آدم هر حرف درستی رو نمیزنه.”
      فارغ از اینکه آتشنشان ها قربانی سومدیریت باشن یا نه، به نظرم این حرف به هیچ وجه رو خانواده های اون عزیزان تاثیر مثبتی نداره.
      شاید هم دارم به شدت اشتباه میکنم.

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    این شعر کوتاه را در مرگ عزیزی گفته ام و با هر مرگی دوباره در ذهنم سروده می شود.
    چه سرنوشت غم انگیزی
    پیراهن روی طناب رخت
    دیگر
    هیچ تنی
    منتظرت نیست.

  • طاهره می‌گه:

    من امروز این خبر تاسف‌انگیز رو در وبلاگ شهرزاد عزیز خوندم و واقعاً ناراحت شدم. چون خیلی از شعرهای ایشون رو به عنوان تیتراژ سریال‌های مختلف به‌خاطر میارم و همچنین چند تا از شعرهای زیبایی که در کتاب‌های شعر مختلف از ایشون منتشر شده.
    من این شعر کوتاه‌شون رو خیلی دوست دارم:
    «مردن فقط با مرگ اتفاق نمی‌افتد
    مردن گاهی همین زندگیست که
    نه تمام می‌شود
    نه شروع»

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *