درسهایی در اتوبوس و تاکسی

ساعتی پیش از برنامه سفر از جهنم برگشتم. در مسیر برگشت، هر یک از شرکت کنندگان از احساس خود نسبت به دوره میگفت. پس از مدتها، حدود سی دقیقه، در تمام مدتی که بچه ها حرف میزدند اشک ریختم. اشک شوق. علیرضا صائبی حرفی میزند که هیچوقت فراموش نمیکنم.

او میگوید: گاهی در زندگی Success به دست می آوریم گاهی Satisfaction. این دومی صد پله ارزشمندتر از اولی است. موفقیت به خودی خود لذت ندارد. راست میگوید. آنچه من تجربه کردم رضایت بود نه موفقیت.

***

امشب ساعت ۱۲ پس از دو روز برنامه سوار تاکسی شدم تا به خانه برسم. سرحال و با انرژی. به راننده ماجرای سفر را توضیح دادم و در پایان گفتم: عجیب است که خسته نیستم. راننده گفت: پسرم. جسم خستگی ناپذیر است. این روح است که خسته میشود. روح زنده و باانرژی جسم را تا دورترین نقطه ها نیز همراه خود میکشد.

وقت پیاده شدن، پول را به راننده دادم و گفتم: این کرایه نیست. حق التدریس توست.

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


12 نظر بر روی پست “درسهایی در اتوبوس و تاکسی

  • بهمن محمدی گفت:

    درود و خدا قوت
    تجربه کردن موفقیت یا رضایت

    موفقیت شما میتواند از دید دیگران موفقیت نباشد و یا برعکس ولی رضایت حسی درونی است، در نهایت رضایت است که می تواند باعث آرامش شما در زندگی باشد.

  • […] وقتی نوشتۀ محمدرضا شعبانعلی در مورد تفاوت موفقیت با رضایت را خوانده‌ام، حتی دیگر به خودم اجازه نداده‌ام که […]

  • معصومه گفت:

    هیچ جسمی نیست در مقابل آنچه روح اراده آن را می کند ناتوان باشد

  • حسین صمدی گفت:

    دقیقا برعکس این جمله هست که معنا پیدا می کنه !
    “جسم خستگی پذیر است اما این روح هست که هیچگاه خسته نمی شود” البته اگر غذای مخصوص خودش را سرو کند.

  • عليرضا داداشي گفت:

    سلام استاد عزيز
    خدا قوت.
    نمي دانم كامنت هاي «نوشته هاي كمتر خوانده شده» را هم مي خوانيد يا نه.
    اما امروز كه اين مطلب را مي خوانم ،‌يك هفته اي است كه پدرم را از دست داده ام.
    يك پدر نازنين مهربان دوست داشتني كه جاي خاليش نه تنها در دل خانواده ي ما، كه در دل بسياري از آدم هاي دور و نزديك هم ديده مي شود.
    پدرم يك راننده تاكسي بود كه هفته پيش در سرزمين مكه از ميان ما رفت.
    او بي سوادي را با كوري ( نابينايي) يكي مي دانست و هميشه اين اصطلاحات را با هم به كار مي برد: كور بيسواد.
    خودش را هم در صحبت هايش « من كور بيسواد » خطاب مي كرد، اما واقعاً آنچه او مي دانست و به ما ياد مي داد خيلي سواد مي خواست.
    من فوق ليسانس مديريت اجرايي دارم و در حال حاضر تدريس و پژوهش هم مي كنم،‌ اما در سن ۴۱ سالگي با اين سوابق، هنوز براي مديريت خودم و زندگي خودم به دست او نگاه مي كردم.
    او يك راننده تاكسي بود و يك روشنفكر، يك دانشگاه نديده و درس نخوانده اما صاحب نظر. يك مطلع. يك تحليل گر كه تنها اصطلاحات علمي و تخصصي را بلد نبود و براي مفاهيم مورد نظرش به كار نمي برد.
    من از اين راننده تاكسي خيلي آموخته ام و الان جاي خالي دستانش را بر روي شانه هاي بي حسم خيلي زياد احساس مي كنم.
    خدا همه درگذشتگان را قرين رحمت كند.
    ببخشيد صاحبخانه ي عزيز و دوست داشتني

    • علیرضای عزیز.

      به دور از تعارفات رسمی و جملات غمگین متعارف، برایت «صبر و تحمل» آرزو می‌کنم.
      میدانی که پدر من هم یک راننده‌ی تاکسی است.
      بچه که بودم احساس خوبی نسبت به این شغل نداشتم.
      اما همانطور که بعداً در مورد پدر و مادرم نوشتم، امروز خوشحالم که از طبقات پایین جامعه بوده‌ایم تا بدانیم «روشنفکر بودن» و «بینا بودن» به تعبیر پدر تو و «طبقه‌ی فکری» به تعبیر من، تابع «طبقه‌ی اجتماعی» نیست و این همان چیزی است که روزی «حکمت» حاکم بر جامعه‌ی ما خواهد بود.
      پدران من و تو، برای ما فضایی ساختند که این «حکمت» را زودتر از روند متعارف توسعه‌ی جامعه،‌ تجربه کنیم.
      باید بر پدر تو و همه‌ی پدران خوبی درود فرستاد که دانش، نگرش و زندگیشان،‌ پله‌ای شد برای بالاتر رفتن نسل ما و نه وزنه‌ای سنگین به گردن مان.
      امید که روزی دانش و دانشگاه همراه و هم‌مسیر شوند و «کوری و بی‌سوادی» از این جامعه‌ی وهم زده، رخت بربندد…

    • امید گفت:

      علیرضا جان.
      با آنچه از پدر گفتی، باور دارم آئینه ای از تجربه و مهربانی او هستی و چه یادگاری با ارزشتر از این.
      روحش شاد.

  • ياسين اسفنديار گفت:

    پسرم. جسم خستگی ناپذیر است. این روح است که خسته میشود. روح زنده و باانرژی جسم را تا دورترین نقطه ها نیز همراه خود میکشد.

    خيلي خيلي زيبا بود .
    دم راننده تاكسي گرم و سرش خوش باد

  • فاطمه گفت:

    من کاملا برعکس فکر می کنم! به نظرم این جسم هست که خسته و زخمی و مونده میشه. روح هست که اگر غذای مناسب بهش برسه جسم رو به دنبال خودش می کشونه حتی اگر خوابش بیاد، گرسنه و خسته و زخمی باشه. این روحه که انتهایی نداری.

  • فرزانه گفت:

    تبریک میگم . بخاطر این نوع نگاه تون ، من دیروز در برنامه ما عسل با شما آشنا شدم ، واقعا خوشحالم،

  • fafa گفت:

    be hese pako latifeton be moalemi va alaghaton be ijad taghir dar adamha ehterame ziadi migzaram.chon khaili bahash nazdikam.chon pedaram vaghti 35 sale pish pezeshkio raha kardo moalemio onam to manategh mahrom shoro kard o eteghad dasht ke ta farhang in jame o mardom dorost nashe hich enghelabi etefagh nemiofte ,faghat madaram hamrahesh shod.az inke sali 100 ta pesar jadid dasht koli eshgh mikard.va ye donya harf ke waghtetono nemigiram.

  • حامد فردوس آرا گفت:

    آفرین. همه می تونن معلم باشن، معلم بودن نیازی به مدرسه و دانشگاه رفتن نداره…