فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


برای مجتبی – درباره‌ی بورس و سرمایه گذاری

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: مجتبی مهاجر

توضیح: مطالبی که این‌جا می‌نویسم را می‌شد در همان قسمت کامنت‌های لحظه‌نگار در پاسخ مجتبی نوشت.

اول هم همین‌کار را کردم. اما وقتی دیدم که خیلی طولانی شد، تصمیم گرفتم آن را در قالب یک مطلب مستقل منتشر کنم تا ترتیب و ترکیب کامنت‌های آن‌جا، خیلی به هم نریزد. اما به هر حال، از جهت غیررسمی بودن، آن را در حد همان کامنت فرض کنید و نه بیشتر.

بخشی از صحبت‌های مجتبی (کلیک کنید)

من هر وقت کتاب تحلیل تکنیکالت رو میبینم یا برای موردی بهش سر میزنم این سوال میاد تو ذهنم که چرا محمدرضا هیچ وقت اینجا از بورس چیزی نگفته؟دلیل خاصی داره؟(البته شاید هم من ندیده باشم).چندروز پیش دیدم تو کامنتا در مورد فعالیت یکی از دوستان تو بورس پرسیده بودی گفتم منم اینو بپرسم.
منظورم صحبت مستقیم از بورس نیستا.فکر میکنم به بهانه های مختلف بشه ازش حرف زد.شاید یکیش همین بحث پیچیدگی.

مجتبی.

در مورد کتاب پیچیدگی یکی دیگه از بچه‌ها هم پرسیده بود؛ بذار این بحث رو بهانه کنم و اون‌جا جواب بدم.

اما درباره‌ی بورس، درست می‌گی. من اشاره‌های کمی بهش داشتم یا نداشتم کلاً.

یه زمانی صرفاً چهار تا فایل صوتی کوتاه درباره‌اش ضبط کردم که احتمالاً یادته (بورس برای زندگی):

در این‌که به بهانه‌های مختلف می‌شه به بورس اشاره کرد (مثل پیچیدگی، رندم‌بودن، آشوب، مثال‌ از بازارهای اقتصادی) بحثی نیست و صرفاً پیش نیومده. علت خاصی نداره.

اما در کل، یه مقدار فاصله‌ی ذهنی من از بورس و فضای بازار سهام زیاد شده و شاید همینه که ناخودآگاه کمتر پیش میاد توی روزنوشته بهش اشاره کنم (یا در واقع پیش نمیاد).

نمی‌دونم قبلاً جایی نوشته‌ام یا نه. اما رابطه‌ی من و بورس، بسیار تصادفی بوده. مامانم سهام بعضی شرکت‌ها رو می‌خرید و نگهداری می‌کرد. البته نه متخصص بازارهای مالی هست و نه بورس. شنیده بود خوبه. این کار رو گاهی می‌کرد (اوایل دانشگاه من).

اتفاقاً چون نوسان‌گیری و این‌جور کارها بلد نبود و علاقه‌ای هم نداشت، سهام‌های کم‌ریسک داشت (بیشتر معدنی) و در افق چند ساله نگه می‌داشت. حالا فکر نکنی دارم راجع به خیلی پول حرف می‌زنما. همه‌ی این‌ها روی هم فکر کنم یه میلیون نمیشد.

خلاصه اسم بورس و سهام رو در همین حد شنیده بودم (مامانم هم در همین حد و نه بیشتر).

بعد از دوران دانشگاه که وارد کار فنی و فروش شدم، به خاطر سن کم، رفت و آمدم با شرکت‌ها راحت نبود. هر وقت می‌خواستم برم جلسه یا ویزیت، حرفی برای گفتن نداشتم. خجالتی هم بودم و نمی‌تونستم سرم رو بندازم پایین برم بگم اومدم ببینم خریدی دارید یا نه. یا مثلاً بودجه‌تون چی شد و این حرف‌ها.

مدیرمون هم که هر روز صبح میومد می‌گفت باز نشستی توی دفتر؟ برو بیرون به مشتری‌ها سر بزن.

دنبال این بودم که چه موضوعی می‌تونم پیدا کنم که حرف مشترک باشه. یه گزینه، کنکور بود. خیلی از مدیرهای شرکت‌ها بچه‌های کنکوری داشتن و من هم بالاخره دانشگاه خوبی رفته بودم و رتبه‌ام هم خوب بود و من هم به بهانه‌ی پیگیری بچه‌هاشون و گاهی جزوه یا کتاب دادن، سر می‌زدم دفتر این مدیرها.

اما یه عده‌ی دیگه بودن که بچه کنکوری نداشتن.

از یه طرف اون سال‌ها مدام این سوال وجود داشت که با پول‌مون چیکار کنیم و این حرف‌ها. فکر کردم بورس گزینه‌ی خوبیه. همیشه میشه به بهانه‌اش حرف زد. یا زنگ زد و احوال پرسی کرد و …

اینه که نشستم راجع بهش مطالعه کردم و کمی پیگیری و آزمون بورس هم – همین‌طوری تفریحی – دادم یه مدرکی گرفتم. یادم نمیاد اون‌موقع مدارک چجوری بودن (الان مدارک هفت‌گانه‌ی متفاوتی وجود داره). اما مدرک من از بین دو گزینه‌ی موجود، اونی بود که پایین‌تره و فقط نشون می‌داد که مفاهیم رو بلدم.

کمی از حقوق‌های خودم رو سهم خریدم و کم کم، به بقیه هم پیشنهادهایی می‌کردم. یه گروه از مدیرها هم بودن توی بعضی از شرکت‌های مشتری که صندوق‌های قرض‌الحسنه‌ی داخلی بین خودشون داشتن، کم‌کم ازشون درصد کوچیکی از سود رو می‌گرفتم و در پورتفوگردانی بهشون کمک می‌کردم (که البته اون موقع برای من درآمد خیلی خوبی بود و از طرفی، به شغل اصلیم هم کمک می‌کرد).

البته شاید برات جالب باشه که مامانم هرگز راضی نشد از پیشنهادها و توصیه‌های من استفاده کنه و با همون سبک خودش، سهم‌ها رو بلندمدت نگهداری می‌کرد تا چند سال بعد که همه رو فروخت و از بس مقدار سهامش زیاد بود، کل پولش توی خرج‌های روزمره‌ی خونه و زندگی گم شد.   😉

من آروم آروم Phase-out کردم و از اون فعالیت بیرون اومدم. بخشیش به خاطر علاقه‌‌ی جدیدم به فارکس بود (که بعداً باید به یه بهانه‌ای ازش بگم). بخش دیگه هم به خاطر این‌که دولت فخیمه‌ی بصیرت‌مداران، سر کار بود و هر روز بیشتر از پیش، فضای بورس، برای من که اطلاعات Insider نداشتم و کاملاً بر اساس اطلاعات شفاف بیرونی معامله می‌کردم، مبهم می‌شد.

از یه جایی به بعد، به دو علت دیگه سراغ بازی‌های سرمایه و سرمایه‌گذاری (چه بورس و چه فارکس) نرفتم. علت‌هایی که کاملاً شخصی هستن و ممکنه حس کنی منطق قابل دفاعی پشت‌شون نیست.

اولیش این‌که حس کردم موفقیت توی بورس – چه در ایران و چه بسیاری از نقاط دنیا – وقتی جدی میشه که Insider Information داشته باشی.  دسترسی به اطلاعات داخلی، دشوار نیست و خصوصاً برای من به خاطر شبکه‌ی دوستی‌هام، به نسبت خیلی ساده بود. اما حس کردم بازی منصفانه‌ای نیست و در واقع، حس خوبی نداشتم که از این راه پول در بیارم. اگر هم نخوام به سراغ این اطلاعات برم و فقط بخوام بر اساس داده‌های رسمی فعالیت کنم، بخشی از سودم رو دارم به کسانی میدم که این اصل رو رعایت نمی‌کنن (و این حسم رو خوب نمی‌کرد).

نکته‌ی دوم این‌که دنیای سود و سرمایه‌گذاری، تَه نداره. حداقل من که در هر کاری می‌رم سعی می‌کنم عمیق بشم، می‌دونستم اگر توی اون فضا بمونم، نمی‌تونم بیرون بیام و دغدغه‌ام میشه این‌که سرمایه‌ام چقدر بود و چقدر شد و چقدر میشه که به نظرم، هدف کوچیکیه برای زندگی.

اینه که من بر خلاف منطق کیوساکی، ترجیح می‌دم خودم برای خودم کار کنم تا این‌که پولم برای من.

حاصل این‌که به تدریج از اون فضا دور شدم و دنبال مسیر کسب و کار و مطالعه و یادگیری و بحث‌های دیگه رفتم.

در مورد ترجمه‌ی کتاب تحلیل تکنیکال، واقعیت اینه که اون موقع، من یه باوری داشتم مبنی بر این‌که بهترین راهِ یادگرفتن یه چیز، اینه که درباره‌اش کتاب بنویسی یا ترجمه کنی.

بعداً حس کردم که این روش، خیلی اخلاقی نیست. چون مخاطبی که برای کتاب من پول میده، چه گناهی کرده که بخواد هزینه‌ی یادگیری من رو بده. اگر «نوشتن» به «فهمیدن و یادگرفتن» کمک می‌کنه، بهتره اون رو مجانی انجام بدم در قالب وبلاگ نویسی.

بنابراین کتاب تحلیل تکنیکال با چنان منطقی منتشر شد و بعداً هم چون حسم بهش خوب نبود، خیلی ازش اسمی نبردم تا به تدریج، کارهایی که در اون زمینه کردم فراموش بشه.

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


9 نظر بر روی پست “برای مجتبی – درباره‌ی بورس و سرمایه گذاری

  • محمدرضا گلنسایی گفت:

    سلام خدمت محمدرضای عزیز و دوستان گرامی
    پروژه پایانی درس مدل ذهنی من اختصاص به بورس داره شاید خواندش خالی از لطف نباشه
    https://motamem.org/user-content/196265141

  • محمد نصری گفت:

    یادم هست جوون‌تر که بودم تفریح و سرگرمی‌م خرید سهم‌های عرضه اولیه بود. با توجه به این که به هر کد بورسی تعداد محدودی سهم عرضه اولیه داده میشه رفته بودم و برای تک تک فک فامیلا و دوستا و آشناها کد بورس باز کرده بودم و به ازای هر کد حداکثر تعدادی که میشد سهم اولیه خرید می‌خریدم. نه تحلیلی پشتش بود نه اطلاعات خاصی درباره اون سهام نیاز بود که بدونی، خیلی راحت تا چندین روز هر روز مثبت پنج درصد سهم بالا می‌رفت.
    الان که مدت ها ست کنار کشیدم ولی میبینم هر مرتبه که سهم اولیه ای عرصه میشه رکورد تعداد نفرات خریداران جا به جا میشه. دست تو این کارا زیاد شده 🙂

  • باران گفت:

    سلام
    من یک تجربه شخصی کوچک در زمینه بورس دارم که شاید یه‌ذره به‌درد بخوره.
    سالها قبل، دوره دوم آقای خاتمی، افتادم به بورس بازی. احتمالن دوازده سیزده سال قبل.
    از جاییکه هیجان بورس برام خوشایند بود و از طرفی از این بابت هم‌کلام بزرگان شرکت می‌شدم، مبلغی از پس‌اندازم رو براش کنار گذاشتم و رفتم سراغ خرید سهام. تنها راهنمایی که اون موقع داشتم، همین هم‌کلامی با آدمهای بزرگ شرکتمون بود که توی بورس سهام داشتن و اینکه منظم روزنامه دنیای اقتصاد رو می‌خوندم و روند‌ها رو دنبال می‌کردم.
    یک سبد سهام برای خودم درست کردم. از معدنی و پتروشیمی و صندوق‌های سرمایه‌گذاری و خودرو.
    به‌جز خودرو توی بقیه سود کردم ولی مهم‌ترین سهمی که خریدم مال شرکتی بود به نام “گازلوله”.
    یادمه برای دریافت یه‌چیزایی رفتم دفترشون. یک دفتر بسیار معمولی داشت. ولی آن‌چنان این سهام به سرعت موشک بالا می‌رفت که فقط سود همون شرکت باعث شد کمک زیادی به خونه خریدنم بشه.
    یک روز یکی از همون بزرگانی که هم‌کلامش بودم و می‌دونست سهام گازلوله رو دارم، گفت فلانی بیا بیرون از گازلوله. گفتم چطور؟ گفت به‌قدر کافی سود کردی، بیا بیرون و یک کمی هم بزار برای نفر بعدی.
    در نهایت حرف‌گوش‌کنی سهامم رو فروختم. مدتی نگذشت که گاز لوله شروع کرد به افت.
    اون آقا بهم گفت توی بورس نباید زیاد طمع کنی وگرنه حواست پرت می‌شه.
    بعدها فهمیدم سهام حبابی و فلان یعنی چی.
    روزی که آقای احمدی‌نژاد انتخاب شد، بلافاصله همه سهامم رو فروختم چون بر اساس یه‌ذره فکری که داشتم، می‌دونستم با آقای عبده دشمنه و عزمش رو برای زمین‌زدن بورس جزم کرده.
    از این بابت هم خدا بهم رحم کرد.
    بورس‌بازی به‌نظرم کار خیلی جالبیه ولی بدون دانش و وقت کافی، مثل قماره. من اگه وقتش رو داشتم که اخبار رو دنبال کنم و سوادش رو هم یاد بگیرم، احتمالن یکی از خوشایندترین فعالیت‌هایی بود که ادامه می‌دادم.

  • منصور سجاد گفت:

    “”دغدغه‌ام میشه این‌که سرمایه‌ام چقدر بود و چقدر شد و چقدر میشه که به نظرم، هدف کوچیکیه برای زندگی.””

    عملی کردن این حرف خیلی سخت است. چکار کنیم که از این دغدغه های پولی واقعا رها بشیم؟ و به اهداف بزرگتر فکر کنیم
    به عنوان کسی که واقعا از این دغدغه ها گذشته نقشه راه بدید لطفا

    یکبار گفتید هر بار کتاب فلان نویسنده را میبینم با خودم میگم میشه جور دیگر هم زندگی کرد و بعد هم که به پشت سر نگاه میکنی احساس کنی مسیر درست بوده و نباختی
    از این نمونه ها معرفی کنید لطفا

    • منصور جان.

      من فکر می‌کنم لایه‌ی “ارزش‌ها” در زندگی، قابل تقلید نیست و حتی برای اون نمیشه چیزی از جنسِ «نقشه راه» ارائه کرد.
      شاید بشه الگویی رو که ادگار شاین برای فرهنگ سازمانی مطرح می‌کنه، برای زندگی فردی هم مطرح کرد:

      سطح اول: مفروضاتی که هر یک از ما در مورد خودمون، جهان اطراف و کل عالم داریم.
      سطح دوم: ارزش‌ها و اولویت‌هایی که بر اساس این مفروضات شکل می‌گیرن.
      سطح سوم: رفتارها و عادت‌هایی که بر اساس اون ارزش‌ها انجام میشن.
      سطح چهارم: آرتیفکت‌ها یا اشیاء و نمادهای ظاهری که می‌تونن نماینده‌ی سطح‌های قبل باشن.

      ساده ترین سطح قابل تقلید، سطح چهارمه که ما در دهه‌های گذشته در کشور خودمون زیاد دیدیم: از کراوات تا جای مُهر. از تیغ زدن تا ریش گذاشتن. از تلویزیون‌ها و LCD‌های بزرگ تا کتاب‌خونه‌های بزرگ.
      سطح سوم هم به نوعی قابل تقلید هست: زود بیدار شدن. پشتکار داشتن. تلاش کردن. خوش‌گذرونی. افزایش یا کاهش تعاملات اجتماعی. غرق شدن یا فاصله گرفتن از زندگی دیجیتال و هر چیز دیگه.
      اما سطح اول و دوم، در زندگی هر کسی، منحصر به خودش هست و در واقع، میشه گفت «حاصل عمر هر یک از ما در این لحظه‌ی مشخص، مجموعه‌ی مفروضات‌مون راجع به جهان و سلسله مراتب ارزش‌های ماست»
      اگر آلودگی ایدئولوژیک نداشته باشیم، منطقاً نمیشه در مورد درست یا نادرست بودن این‌ها بحث کرد یا کسی رو به قوه‌ی قهریه، وادار کرد که مفروضات یا ترتیب ارزش‌هاش رو تغییر بده.
      بنابراین فکر می‌کنم اگر الان من اولویت‌ها و مفروضاتی دارم، برایند زندگی خودمه و مناسب خودمه و مثل یه لباس بر تنِ من درست می‌شینه.
      و نفر بغل دستی من،‌ دوست من یا هر فرد دیگری در دنیا هم، اولویت‌ها و مفروضاتش بر تن خودش خوب می‌نشینه.

      و شاید بخش مهمی از اون “منحصر به فرد بودن” که تک تک ما می‌تونیم داشته باشیم، در پذیرش همین تفاوت‌ها باشه.

  • سعید محمدی گفت:

    سلام
    ممنونم محمدرضا، بنظرم در طی سالهای گذشته به طرز عجیبی هوش مالیم پایین بوده، امسال مسیر مطالعاتم رو بردم به سمت حوزه ی اقتصاد و از اونجاییکه در یادگیری کلاً آدم رادیکالی هستم حوزه های دیگه رو خیلی خیلی کم کردم و برنامه ام اینه که سال ۹۸ بچسبم به این مسئله.
    با عرض شرمندگی بعد از چندسال مطالعه مستمر و البته بسیار بسیار مفید در متمم امسال تمدیدش نکردم(حیا ندارم، اگه تمدید کنم بازم وسوسه میشم که لاگین کنم و مقالات جدیدو بخونم) بخاطر همین قضیه تمرکز روی مسائل اقتصادی؛ چون متمم برای من “خاصیت حافظی” داره؛ حالا ممکنه بگی خاصیت حافظی دیگه چیه که سعید از خودش در آورده.
    دوران نوجوانی من با خوندن مفصل کتابهای ادبی و شعر می گذشت، و از همه بیشتر حافظ؛ مثلاً حافظ رو به این نیت باز می کردم که یه شعر از دیوانش بخونم و کتاب رو ببندم ولی یه زمانی به خودم می اومدم که متوجه می شدم که ۵ساعته که دارم حافظ می خونم و متوجه گذر زمان نشدم، باور کن ۵ساعت عدد کثرت نیست واقعا ۵ساعت می شد و خودم تعجب می کردم. از اونجاییکه سواد اونموقع ام حتی از الآن هم کمتر بود به این حالت غرق شدن در مواجه با یک پدیده(برای من حافظ) می گفتم “خاصیت حافظی”.
    خلاصه اینکه چند سال گذشته هم متمم با من کاری رو می کرد که حافظ می کنه و پر از خیر و برکت شد برام. ولی یک جایی تصمیم گرفتم حافظ رو یه مدت تعطیل کنم تا حالاتم رو نسبت بهش تعدیل کنم، واقعاً فکر میکنم حس ترک اعتیاد رو داره، الآن هم فعلاً دارم با متمم اینکارو میکنم؛ شاید بعدها یه چیزهایی هم بنویسم درباره ی آثار خوب متمم نخوانی!(اخم نکن آقا معلم)

    دولت در ایران تمام تلاششو میکنه که ما نیاز به هوش مالی بالایی رو داشته باشیم تا موفق که نه فقط بقا پیدا کنیم. واقعاً ازت میخوام خواهش کنم که مثل خیلی لطف های دیگه ای که بهمون کردی تجربیاتت در زمینه ی یادگیری و فهم اقتصاد و هوش مالی رو اینجا بهمون یاد بدی.

    • سعید جان.
      در مورد «متمم نخوانی»، قاعدتاً اصالت بر «یادگیری» هست و نه «خواندن درس‌های متمم».
      هر کس در هر مقطع زمانی بسته به هدفی که داره، باید ابزاری رو برای یادگیری انتخاب کنه که بیشترین بهره‌وری (=کارایی+اثربخشی) رو به همراه داشته باشه.
      متمم خوندن یا هر نوع مطالعه‌ و روش یادگیری و کسب علم دیگه، آیین مذهبی نیست که مستقل از میزان اثربخشی، براش وجوب و ترک و قضا و کفاره تعریف بشه.
      در مورد اقتصاد که به نظرم منابع خیلی خوب هست و پیدا کردنش دشوار نیست. در مورد هوش مالی هم، چنان‌که در همین مطلب برای مجتبی توضیح دادم، انقدر از دغدغه‌هام دور شده که دیگه برای حرف زدن ازش، آدمِ «صاحب صلاحیتی» محسوب نمیشم. ضمن این‌که از ابتدا هم، در این زمینه چندان آدم «صاحبِ دانشی» محسوب نمی‌شدم و الان، صلاحیت از دو زاویه، از من سلب شده.

  • مجتبی مهاجر گفت:

    سلام
    ممنونم از فرصتی که گذاشتی و کامل توضیح دادی.
    من هم خیلی وقتها به شرایط نابرابر فکر میکنم. بنظرم فارکس گزینه ی خوبیه برای کسایی که جهت تحصیل به خارج از ایران سفر میکنن و شغل و درامد مناسبی ندارن.
    یکی از انگیزه های بورس برای من، این بوده که جهت تحلیل شرکتها و صنایع مختلف باید اونهارو مطالعه کنم و شناخت کلی از فرایندهاشون بدست بیارم.

    • از نظر شناخت کلی از شرکت‌ها و صنایع، این کار یکی از بهترین گزینه‌هاست.
      این تصویر که آدم صبح بلند شه و مثلاً شاخص‌های NYSE یا S&P و LME رو چک کنه و یه سر به سایت Economist‌ بزنه و خبرهای دنیا رو بررسی کنه و بعد هم صفحه‌های میانی دنیای اقتصاد رو نگاه کنه، برای خیلی از آدم‌هایی که توی صنعت، مدیریت و تجارت هستن می‌تونه جذاب باشه و اگر کسی دائماً این کار رو بکنه به نظرم به مصداق همون حرف معروفِ «من تشبه بقوم فهو منهم» یا نسخه‌ی ونه‌گات این حرف (You are what you pretend to be)، کم کم در لیگِ مدیران حرفه‌ای جایگاه پیدا می‌کنه.
      اما مسئله اینه که این کارها برای خیلی از ما چندان جذاب نیستند. اینه که نهایتاً باز میفتیم توی همون لوپ روزمرگی که ببینیم فلان نماینده‌ی مجلس، گلابیش رو کجا قایم کرده یا اون یکی، کدوم کلمه رو اشتباه به‌کار برده یا فلانی، بالاخره مرد یا هنوز داره به زندگی نامتناهیش ادامه میده.
      داشتن سهم کوچیک در چند تا شرکت، خواسته و ناخواسته، سطح دغدغه‌های ما رو تغییر می‌ده. درسته هنوز هم در دنیای خبر و سیاست و اقتصاد، باقی می‌مونیم؛ اما سطح‌مون متفاوت میشه.
      چون دیگه باید تحلیل‌های عمیق‌تر و جدی‌تر و وسیع‌تر و بلندمدت‌تر رو ببینیم.
      خصوصاً در ایران که بخش عمده‌ی اقتصادش با فروش مستقیم و غیرمستقیم منابع زیرزمینی اداره می‌شه، ما به نوعی حلقه‌ی آخر زنجیر توسعه‌ی جهان محسوب می‌شیم (توی آمریکا باید تصمیم بگیرن بیشتر خونه بسازن و توی چین، دستگاه‌های برقی بیشتری تولید بشه، تا نهایتاً مس ما در ایران فروش بره به کابل برای خونه‌های اون‌ها تبدیل بشه).
      پس عملاً اگر هم درگیر اقتصاد و سیاست و قدرت بشیم، در لایه‌ای متفاوت از خبرهای رسانه‌های خبری زرد داخلی و پست‌های اینستاگرامی میشه.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *