فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

در "ویژگیهای انسان تحصیل‌کرده"، مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته را مرور می‌کنیم


درباره‌ی پدر و مادرم…

این نوشته خطاب به مهمترین دو نفر زندگیم است: پدر و مادرم…

امروز در خدمت پدر و مادرم بودم.

بعد از مدت‌ها که عموماً من به آنها سر میزنم، فرصتی دست داد تا آنها به خانه‌ی من بیایند.

در دهه‌ی اول و دوم زندگی، فکر مي‌کردم از یک خانواده‌ی سطح پایین جامعه هستم. پایین‌ترین طبقات.

خانواده‌ای با تحصیلات رسمی پایین. خانواده‌ای از طبقه‌ی کارگر. قدرت مالی کم و حساس به هزینه‌های لوکس.

دوست نداشتم از خانواده‌ام برای کسی توضیح بدهم. دوست نداشتم کسی به خانه‌مان بیاید. دوست نداشتم بگویم که پدر من راننده‌ و مادر من خانه‌دار است.

 

پدر و مادر محمدرضا شعبانعلی

پدر و مادرم (عکس کمی قدیمی است)

در دهه‌ی سوم زندگی، با این واقعیت کنار آمدم. به هر حال من از طبقه‌ی پایین جامعه‌ام و می‌کوشم جای خود را در طبقات بالاتر باز کنم.

سالهای اخیر و در میانه چهارمین دهه زندگی، که بیشتر می‌خوانم و بیشتر دنیا را گشته‌ام و ده‌ها هزار دانشجویم، مسائل و مشکلات و دغدغه‌های خانوادگیشان را برایم می‌گویند، دیدگاهم تغییر کرده است.

حالا خوب در یادم مانده است که پدرم قبل از مدرسه تمام سواد نوشتاریش را در پنج یا شش سالگی، به من آموخت.

حالا خوب یادم هست که در همان سالهای دهه نخست زندگی، در تمام بحث‌های بزرگسالان شرکتم می‌دادند.

حالا خوب یادم هست که مادرم به مدرسه می‌آمد تا از معلمم بپرسد که برای مطالعه‌ی خارج از درس، چه کتاب یا مجلاتی را پیشنهاد می‌کند.

حالا خوب یادم هست که بعد از اخراج از علامه‌حلی به دلیل نمرات پایین، مادر و پدرم هفته‌ها پشت در دفتر دبیرستان البزر نشستند و به دزفولیان مدیر مدرسه می‌گفتند: پسر ما را ببین. استعدادش خوب است. مطمئن هستیم از اینکه کمک می‌کنید ادامه تحصیل دهد پیشمان نمی‌شوید. دزفولیان نه به خاطر من، که به احترام آنان، من را ثبت نام کرد.

حالا خوب یادم هست که هزینه‌هایی مثل غذای بیرون مدرسه چندان مورد استقبال قرار نمی‌گرفت، اما وقتی حرف از کتاب خریدن می‌شد، هیچکس در مورد تعداد و قیمت کتاب نمی‌پرسید.

حالا خوب یادم هست که در مهم‌ترین تصمیم‌های زندگیم (زندگی خانوادگی، ماندن یا نماندن در ایران، ادامه تحصیل، انتخاب شغل و …) کنارم ایستادند و نظر دادند و صحبت کردند. اما در آخرین لحظه، همیشه گفتند اختیار زندگی تو در دست خودت است. ما فقط نظرمان را می‌گوییم.

این روزها، دیگر احساس سابق را ندارم. من در خانواده‌ای رشد کرده‌ام که از طبقات بالای اجتماع است. خانواده‌ای که فرزندانش را همواره حمایت کرد اما هرگز مانعشان نشد. خانواده‌ای که به ما آگاهی و حق خطا کردن را همزمان داد. خانواده‌ای که نماز نخواندن و نماز شب خواندن ما را، با تمام سختی‌هایی که برایشان داشت، در سکوت نگاه کرد تا ایمان خود را با «دلی آرام و قلبی مطمئن» برگزینیم.

برخلاف برخی خانواده‌های ضعیف و فقیر این جامعه که ثروت محدود خود را پس از مرگ در قالب پورش و مازراتی و بوگاتی برای فرزندانشان به ارث می‌گذارند، ثمرات میراث پدر و مادر من، هنوز، در زمانی که در قید حیات هستند، به زندگی من سرازیر شده است.

خوشحالم که اکنون که اینها را در این چند سال اخیر فهمیده و آموخته‌ام، پدر و مادرم هنوز هستند و این نوشته‌ را مثل تمام نوشته‌های من با شور و شوق می‌خوانند…

—————————–

پی نوشت: با توجه به فضای شخصی این پست، گفتم شاید کسانی که این مصاحبه را در مورد زندگی من نشنیده‌اند بخواهند الان آن را بشنوند. قبلاً آن را روی سایت منتشر کرده‌ام. علیرضا صائبی زحمت این گفتگو را کشیده.

گفتگوی من و علیرضا صائبی – یک مصاحبه‌ شخصی

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


126 نظر بر روی پست “درباره‌ی پدر و مادرم…

  • ثمانه گفت:

    وقتی ما اینهمه بهت افتخار میکنیم٬ نمی تونم تصور کنم اونا چه حسی دارن از اینکه فرزندشون هستی…
    و چه خوبه که تا فرصت هست بهشون داری میگی که همچین فرزندی ارزششون رو میدونه

    • نازنین گفت:

      محمدرضا جان منم نظر ثمانه رو دارم
      خوش به حالتون که به موقع تونستید ارزش کارهای پدر و مادرتون رو درک کنید و فرصتهای زیادی خواهید داشت که قدردانی خودتون رو نشون بدید و اونها رو خوشحال کنید. دم همه پدر و مادرهای خوب و دانا گرم که با دانایی و صبوریشون ثمره زندگیشون رو به خوبی می بینن.
      راستی این جمله شما “من هیچکس را محکوم نمی‌کنم. جز کسانی که فرصت سختی کشیدن را از دیگران می‌گیرند.”
      بهش کاملا ایمان دارم دیدم که بعضا پدر و مادرهایی از سر لطف و مهربانیشون ،تمام تلاششون اینه که بچه هاشون هیچ سختی نکشن و تمام بار مسائل زندگی اونها رو به دوش دارن حتی تا آخرین لحظات ولی ثمره زندگی اونها معمولا فرزندانی بی مسئولیت و نالایقی هستن که تمام حق دنیا رو به خودشون می دهند و در آخر نیز همیشه چشمشون به کمک و یاری دست دیگران هستش و تمام تقصیر ها رو به گردن این و اون می اندازن.

  • سمیه گفت:

    خیلی خیلی خوشحالم که این پست رو نوشتی..
    ایمان دارم که هیچ‌ وقت تو زندگی نمیتونیم محبت و عشقی بهتر، بی‌پیرایه‌تر و واقعی‌تر و ناب تر و از محبت و عشق پدر و مادرمون پیدا کنیم…
    این پست همیشه سرپاست و به این وبسایت عشق و برکت میده …

  • فائزه گفت:

    مشکل از شما نبود. واقعیتی که وجود داره اینه که هیچ بچه ای نمیتونه از نزدیک نگرانی های پدر و مادر رو درک کنه. منم از وقتی از پدر و مادرم جدا شدم تو خیلی از موقعیتهایی که توش گیر میکنم و کسی هم که نیست کمکم کنه میشینم با خودم فکر میکنم اگر بابام یا مامانم پیشم بودن مثلا اینکارو میکردن یا این اتفاق می افتاد… اینجور وقتا که جای خالیشون حس میشه باعث میشه بیشتر قدرشونو بدونیم و بهشون افتخار کنیم.
    انشالله همیشه سایه شون بالای سر شما باشه. بودن پدر و مادر حتی از راه دور هم دلگرم کننده ست.

  • رویا گفت:

    منم از این پست خیلی خوشم اومد … انگار تو دهنم یه نفی و ارتداد ! والدینی داشتی که رفع سوء اثر شد .. خوشحالم مثل خودمونی !

  • باران گفت:

    چقدر شبیه مادرتون هستید 🙂

  • علی گفت:

    محمد رضا……….
    راستش را بخواهی تا قبل از امروز ، وقتی از خانواده ات میگفتی از دستت شاکی میشدم. از لحنت خوشم نمی آمد. احساس می کردم میخواهی تمام موفقیتت را حاصل تلاش خودت بدانی. به همه دنیا بگویی محمد رضا از یک خانواده با سطح علمی و اجتماعی خیلی پائین آمده ولی الان …….تو بیست و چند سالگی ، خانه، ماشین مدل بالا وووووو داره. ۵۰ تا کشور خارجی را دیده ، پای قراردادهای میلیاردی میشینه ………اینها همه افتخاراتی بود که بود…ولی هیشکی جز خودت و یکی دو استاد ومدیر نقشی در آن نداشته است.
    محمد رضا ….چیزی که یادت رفته بود و خیلی هایمان یادمان رفته …. اینکه از کجا آمدیم و بودمان ، مدیون چه کسانیست
    نه سطح علمی و نه اجتماعی به ما درک و شعور و هویت نمی ده. این را تو بهتر از هر کسی میدانی ..ولی اصرارت بر اینکه همه چی را مال خودت بدانی!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
    محمد رضا…..
    میدانی….. اگر تو از پای میز مذاکره کنار بیای، اگر یک ريال پول تو جیبت نباشه ، اگر …..
    چیزی که تو را همیشه عزیز میکنه، خودتی و تمام آنچه که از خانواده ات گرفتی….عشق، محبت، اخلاق،صفا ، صداقت ، صمیمیت و….
    محمد رضا … تو خیلی ثروتمندی و این همه میراثی است تمام نشدنی از خانواده عزیزت…

    • علی جان اینها یادم نرفته بود. یاد من بوده و یاد مخاطبم نبوده.چه کنیم که داستان زندگی ما ناقص شنیده می‌شه. آنچه که امروز در این پست نوشته شده همه قبلاً در جاهای دیگه‌ی همین سایت بوده. اما الان به چشم اومده. شاید به خاطر اضافه شدن یک تصویر. همین!

      • علی گفت:

        با آنچه از تو میدانم ، غیر از این نمیبایست بود ولی…
        بعضی حرفها و تاکیداتت بر وضعیت اقتصادی خانواده و اینکه محمدرضا شعبانعلی با گذر از روزهای سخت به اینجا رسیده اذیتم می کرد..
        در سمینار هوش مذاکره، بر روی صحنه موفقیت تو ، جای پدر و مادرت خالی بود( این یک عقیده است!!!)

        • علی جان. ممنونم از لطف و توجهت.
          البته از نوع نوشتنت فکر می‌کنم که تازگی با من همراه شده‌ای.
          چون پدر و مادر من دو سال قبل در همایش انتخاب هم حضور داشتند و حسابی از آنها تقدیر شد و خودشان خواستند که تا این حد در معرض دید و فشار اجتماعی نباشند.

          شاید دیدن آنها روی صحنه حس تو و دوستان را خوب کند اما فکر کنم به من حق می‌دهی که احساس و راحتی خود آنها رو در اولویت قرار بدم.
          اونها حتی نشستن در ردیف اول رو دوست ندارند و آرام آمدن و بودن در یک گوشه رو ترجیح می‌دهند. من هم دوست دارم بدون فشار بیرونی، باشند و ببینند و لذت ببرند.
          مواردی از این دست نوشته هم، حتماً قبلاً با آنها چک می‌شود.

          • علی گفت:

            محمد رضای عزیز، من یکی از دانشجوهایت هستم که بنا به دلایلی مدتی از همه چیز و همینطور تو ، که برایم بسیار ارزشمندی ، دور افتادم ….
            ممنون که جوابم را دادی.

      • خط سوم گفت:

        خداوند انشااا.. حفظشون کنه.یاد بعضی از مخاطبان نبوده محمدرضا جان،با اجازه از دوست عزیزمون،چون ما یاد گرفتیم سریع قضاوت کنیم بدون آگاهی و اطلاعات کافی،خوب یادم هست که این مطالب را در چند جا گفتی خوب یادم هست در برنامه ماه عسل در جواب سوال مجری که پرسید: آقای دکتر میگن هرکسی باید شغل پدرش را ادامه بده و… چقدر محمد رضا جواب قشنگی داد
        البته بایداعتراف کنم من خودم یکی از اون کسایی بودم که سریع در مورد همه چی قضاوت میکردم که به لطف نوشته ها و راهنمایی های محمد رضای عزیز این عادت ناپسند رو دارم ترک می کنم

        • نازيلا گفت:

          سلام
          ميشه جواب ايشون را برامون بگيد لطفا؟
          مرسي

          • خط سوم گفت:

            لطفا برای دیدن جواب فایل تصویری مصاحبه محمدرضای عزیز در برنامه ماه عسل رو دانلود کنید
            http://www.shabanali.com/?page_id=197

          • علی گفت:

            دوست عزیز، ممنون از اینکه فایل مصاحبه را برایمان گذاشتی ولی واقعاً نیازی به ادله و مستندات نبود تا پی به خلق و خوی او ببریم. آنچه مسلم است همه ما به عشق محمد رضا و رفتار و منش او اینجاییم . آنچه که گفتم فقط یک گلایه بود ، نه قضاوت که خوب به دلیل محدودیت اطلاعات من ، بجا نبوده . به همین دلیل از محمد رضا می خواهم که برادرش را از این بابت ببخشه و ادای احترام می کنم به پدر و مادر بزرگوارش که با پرورش او ، در رشد و تعالی صدها هزار فرزند دیگرشان نقش موثری داشتند.

  • milad گفت:

    امیدوارم پدر و مادرت تا آخرین لحظه عمر با هم باشن و از زندگیشون لذت ببرن و شایسته این لذت هم هستند.

  • عادله گفت:

    سلام
    حس خوبی در نوشته‌تان هست٬
    من هم همین حس‌ها را نسبت به پدر و مادرم داشته‌ام. امیدوارم تا هستند بتوانم در حد توانم قدردان باشم.
    دست پدر و مادرتان هم برای پروراندن چون شمایی برای جامعه درد نکند.

  • رضا گفت:

    محمد رضا جان همیشه یکی از نیایش هام این بوده که : خدایا شرمنده پدر و مادرم نشم.
    محمد رضا جان این روز ها خیلی دلم هواتو کرده.
    شاد باشی.

  • سعیده (آذر) گفت:

    سلام….

    اول که چقــــــــدر شبیه مادرتون هستین، اون نگاه مصمم رو از مادرتون به ارث بردید.

    دوم به پدر و مادرتان تبریک میگم که چنین فرزندی رو تربیت کردن، باعث افتخار ایران و ایرانی،

    انشاأالله هم شما و هم خانواده تان سالهای سال سالم و سلامت و شاد باشید.

  • الهام گفت:

    محمدرضا همیشه حسم نسبت به تو مشابه حسی بوده که به شریعتی داشتم !
    وقتی این مصاحبه رو گوش دادم که می گفتی میخوای مثل شریعتی باشی که دنیا با حضور اون متفاوت شدم یاد حس خودم افتادم!
    دلم میخواد محمدرضا وقتی بگذاری و از در کنار تمام کارهای تخصصی در حوزه آموزش و… از کویریاتت بنویسی
    حتما بنویس محمدرضا، همیشه دلم میخواست از مناجاتی که میگی نوشتی و صبح ها میخونی و…بنویسی(هرچند میدونم خیلی شخصیه ولی بعضی آدمها فقط متعلق به خودشون نیستن )
    من همیشه محمدرضا رو به دوستام به عنوان شریعتی زمان معرفی میکردم و میکنم

  • سپید گفت:

    منم پدر و مادر شما رو دوس دارم بخاطر تمام چیزهای خوبی که تو زندگی از شما دریغ نکردن،چقد خوشحال شدم که فرصت کردین دیدار تازه کنید،من هم طعم وضعیت بد مالی رو چشیدم سالها و چشیدن وضعیت بد بی توجهی و ظلم رو هم کنارش تجربه کردم البته نه از طرف مادرم که هر چه دارم از محبتشه و تمام عمر نوکرشم و سربلند بهش افتخار میکنم و شاید هنوز خیلی از دوست نداشتن های شمارو که در گذشته داشتین از جنس دیگری تا دهه سوم زندگیم با خودم یدک میکشم.
    ولی همش دوس دارم به خودم بگم هیچ چیزی مانع رشد تو نیست ولی وقتی که میبینم شعار دادم حالم بد میشه چون فک میکنم این همه حقیقت نیست و تا حدی “بستر رشد مناسب” تو، پله اول حرکتت به سمت موفقیتیه که بعدها براش بیشتر تلاش خواهی کرد.(ولی سعی میکنم)
    چقدر این مصاحبه رو دوس داشتم سعی کردم خوب حرفاتونو گوش بدم چقد صدای خنده هاتونو دوس داشتم و چقدر افضل اعمالتون به دلم نشست،من خیلی دوس دارم کسی رو که دوس داره دیگران رو خوشحال کنه و شاد ببینتشون خوشحال کنم.

  • شاگرد کوچک تو گفت:

    محمد رضا…
    آنکه وقتی دو ساله بودی، تو را مینشاند تا اخبار گوش بدهی …
    یا آنکه در پنج سالگی، کنار دستش نشستی و او به عنوان نخستین معلمت،اولین جمله را به تو آموخت…
    انسانهای اثرگذاری در زندگیت نبودند؟؟؟؟؟؟؟ یا تحت تاثیر ولتر، دکتر و …. بودی؟
    آیا توانستی حس خوبی به اطرافیانت بدهی؟
    آیا منشا تغییر در زندگی دیگران بوده ای؟
    ……
    تو نمیخواهی رها به این دنیا یباید
    آیا تو از اینکه به دنیا آمدی راضی هستی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    علیرغم آنچه به دست آوردی و فارغ از نتیجه…آیابخاطر تمام سختیهایی که دیدی ،دیگران را محکوم میکنی؟

    • من هیچکس را محکوم نمی‌کنم. جز کسانی که فرصت سختی کشیدن را از دیگران می‌گیرند.

      در مورد اینکه آمدن به دنیا را دوست دارم یا نه فکر نکرده‌ام. میز قماری است که وقتی به هوش آمدم بر سر آن نشسته بودم و تا آخرین گردش بازی نیز دور آن خواهم نشست. اما من نمی‌خواهم فرد دیگری را به این قمارخانه بیاورم…

  • محمد مهدی گفت:

    محمد رضا ، مدتی است که دیدن مطالبت جز اولین کارهایی هست که تو روز انجام می دم . این نوشتت من و یاد خیلی چیز ها انداخت .. یه جورایی دیدم که یه چیزایی تو زندگی جفتمون مشترکه 🙂 منم هم پدرم یه راننده تاکسی بود و مادرم خانه دار هر دو تاشون تای پای جون کار می کردند اما هیچوقت یادم نمیره که پدرم اونقدر پول نداشت که زندگی لوکسی داشته باشیم اما هنوز صدای قصه های شبانش که واسم می خوند یادمه (یکی بوود یکی نبوود و….) منم دوره نوجوانی و اوایل جوونیم مجبور بودم کار کنم که اون روزها واسم خوشایند نبود اما امروز خیلی از داشته هام را مدیون همون دورانم … من با تو محمد رضا یه فرق بزرگ هم دارم در میان دیگر تفاوت ها و شباهت ها و اون چیزی نیست که تو زودتر از من شروع کردی مسیر سفر قهرمانی ات را ولی من در ۲۵ سالگی خوش حالم که این سفر را با همه سختی هایی که داره شروع کردم . و بدوون که این شروع را خیلی مدیون آدم هایی مثل تو هستم که بهم کمک کردین چه اونهایی که خرج تحصیلم را دادند و چه اونهایی که مثل تو با صبر و از خود گذشتگی بهم آموزش هایی را دادند که اگر قرار بود جای دیگری به آنها دست پیدا کنم پولی برایش نداشتم … مممممممنووون محمد رضا خوشحالم مطمئن باش که روزی من رو جز بهترین روانشناسان خواهی دید و به پاس زحماتی که در دوران نداریم برایم کشیدند روزی مرا جز کوچکترین خادمان این مرزو بوم خواهی دید …

    دوستت دارم مهربان رفیق روزهای زندگی 🙂

  • علی گفت:

    چه تحسین برانگیز، احترام برانگیز و تفکربرانگیز به نظر می رسند این دو.
    اگر از جمله ی فضیلت های بی شمارشان، صرفا به این بیندیشیم که آنان فرهیخته ای همچون محمدرضا شعبانعلی را پرورده و به مردم سرزمین خود عرضه کرده اند، خواهیم دریافت که از جمله ی نیکبخت ترین های روزگار خود اند.

    محمدرضای عزیز
    اشاره ات به تحصیلات در این نوشته، این گفته ی اسکاروایلد را به ذهنم متبادر ساخت که: “تحصیل، امری ستودنی است، اما خوب است که هر چند وقت یک بار به خاطر بیاوریم که آنچه که ارزش دانستن داشته باشد را نمی توان به کسی آموخت.”
    فکر می کنم شایستگانی همچون والدین تو، از منبعی نامکشوف و ناشناخته از آگاهی و دانایی تغذیه کرده و می کنند و از همین رو، بهرمند از توانمندی ویژه ای هستند که در یکی از نوشته های پیشین ات، آنرا “شعور غیر طبیعی” نامیدی.

    بسیار خرسند کننده است که در میان جمیع خوبی هایت، قدرشناسی و سپاسداری جلوه ی ویژه ای دارد.
    من هم به سهم خودم عمیقا از این بزرگواران سپاسگزاری میکنم.
    تندرست و شاد باشند و سالیان دراز فروزان باد آفتاب گرمابخش و روشنایی بخش وجود شریف و عزیزشان.

  • Bahador گفت:

    با تشکر از شفاف سازی شما آقای شعبانعلی ولی شما هیچ موقع راجب به برادران و خواهران خود مطلبی ننوشتین آیا آنها هم به اندازه شما موفق هستن؟ شایدم شما تک فرزند باشین؟

  • شمسی گفت:

    سلام : اقای مهندس
    وسلام به پدر ومادر گرامیتان که با کمترین بضاعت گرانبهاترین ارزشهای خود را در فرزندشان آمیختن تا پس از سالها در پر تلاطم ترین زمان فعلیمان….فرزندشان چه خدمت بزرگی به مردمان وطنش درآموختن علم ودانش درست زیستن را میآموزد ..گاهی به قیمت حتی رایگان ….ولی ماندگار وسازگار وسازنده
    وقتی عمیق نگاه میکنم ریشه این تفکر وتراوش علم از این پدر ومادر سرچشمه گرفته ….
    این کامنت رو که خوندم زیاد تعجب نکردم چون ازهمان اول فهمیدم از خانواده ای با دانش هستین
    ولی بغض کردم واشکانم سرازیر شد
    ۱چه رنجی راسالها یک کودک تحمل کرده ؟وچه بهای گزافی در طول عمر پرداخته؟!
    ۲این تفکر چقدر شکوفائی داشته !
    ۳ما تعداد زیادی ازاین فرزندان با این تفکر داریم….آیاچند تا از انها میتوانند مانند محمد رضا شبانعلی رشد کنند ؟

  • پدرام پاسالار گفت:

    سلام خدمت شما

    راستش منم زندگیم خیلی شبیه شماست منم پدرم راننده بود و مادرم خانه دار و از لحاظ مالی وضعیت بسیار بدی داشتیم پدرم اواخر عمرش دیابت گرفت و دیگه نمیتونست کار کنه و خرج دارو درمانش هم بسیار سنگین بود ما هم تو خونمون همه خرج ها مهم بود بجز پول کتاب من حالا دکتری تخصصی داروسازی در شاخه فارماکولوزی از دانشگاه تهران رو دارم و وضع مالی بسیار خوبی هم دارم اما مجبور شدم به خاطر اینکه زندگی راحتی داشته باشم یه ضربه کوچیک به نظام سلامت وارد کنم که خدارو شکر صداش در نیومد نمیدونم کار بدی بود یا …..ولی حداقل الان میتونم لم بدم کنار شومینه و راحت کتابهای پل اکمن رو بخونم در حالی که حساب بانکیم دائم داره شارز میشه خواهش میکنم نظرت رو بگو محمدرضا شعبانعلی کی موفق تره من یا تو؟؟؟؟؟

    • معنای موفقیت به رضایت درونیه و چون متری برای سنجش رضایت درونی نداریم نمی‌دونیم کی موفق‌تره.

      اما یک چیز رو می‌دونم که رضایت درونی در من چنان زیاد شده که بیشتر شدنش رو نمی‌تونم تصور کنم.
      یا خیلی خوشبخت و موفقم یا قدرت تصورم کمه!

      • علی طاعتی مرفه گفت:

        رضایت درونی نسبی یا مطلق؟

        • شما غیر از خدا، دومین مطلق موجود در هستی رو به من بگو. فهرست کردن سومی تا سه هزارمی با من!
          در نگاه من، این بحث‌های نسبی و مطلق، کاسبی فیلسوف‌ها بوده بیشتر تا واقعیت دنیا. 😉

          • علی طاعتی مرفه گفت:

            ممنون
            الان دوباره سوالم رو خوندم، متوجه شدم که سوالم رو واضح و درست نپرسیده ام!
            منظورم اینه که گاهی اوقات از خودم احساس رضایت دارم و گاهی اوقات از عملکرد گذشته ام احساس نارضایتی زیادی دارم. و از طرف دیگه خیلی از اطرافیان و آشنایان میگن خوش بحالت آدم موفقی هستی! در حالیکه خودم رو فرد موفقی نمی دونم و گاهی اوقات از وضع موجود رضایت ندارم.

            چگونه می تونم رضایت درونی خودم رو افزایش بدم؟
            شما چگونه به این حد از رضایت درونی رسیده اید؟
            با تشکر

    • هیوا گفت:

      “داشتن” کجا و “بودن” و “دادن” کجا …

  • جلیل گفت:

    یک سوال؟ آیا حتما باید ما به دهه سوم یا چهارم زندگی برسیم تا به ثروتی که برایمان گذاشته اند پی ببریم. این سوال وصف حال امروز من است که از یک طرف در مقابل مادر و پدرم شرایطی مانند شما دارم و از طرف دیگر در مقابل فرزندم که در دهه دوم زندگیست دچار توقع و دلخوریم. دلخوری از اینکه چرا او پی به ارزش سرمایه ای که برایش پس انداز میکنم نمیبرد. زندگی در میان والدین و فرزندان دردسر بزرگیست.

  • مونا گفت:

    سلام این پست خیلی زیبا و به جا نوشته شده
    محمد رضا جان برای تو و پدر و مادر عزیزت از صیم قلبم ارزوی سلامتی و شادی می کنم

  • مریمی گفت:

    خدا حفظشون کنه

  • مهتاب.ص گفت:

    امیدوارم سایشون سال های سال بالای سرتون باشه.
    چقدرحس خوب گرفتم وقتی این نوشته روخوندم.راستی استاد شماتک فرزندید؟

  • امیر گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    اگه به اسم واقعیم پیام ندادم به این دلیله که نمیخوام کسی جزییات زندگیمو بدونه پس معذرتخواهی من رو بپذیر بزرگوار.
    بچه اهوازم و متولد ۵/۱۳۷۰،خدمتمو رفتم الانم توی دانشگاه ازاد ابادان کاردانی معماری میخونم،توی یه خانواده عرب زبان که از لحاظ مالی در حد ۳تا خونه توی منطقه متوسط رو به پایین اهواز -و یه ماشین متوسط و خورد و خوراک خوب- به دنیا اومدم،مادرم بیسواد و پدرم تا ۶ قدیم بیشتر نخونده و تا همین الان با عشق داره کار میکنه و مارو تامین میکنه و خدارو بابت سایه والدینم شاکرم.اما پدرومادرم ۶۲ ساله هستن و هیچوقت احساس درک شدن رو نچشیدم. اما گناه این بزرگواران نیست،بقیه ی مشکلات هم-یه خواهر مطلقه که ۲ماه از این اتفاق میگذره و شکستشو میبینم،یه داماد معتاد، یه برادر ناتنی چول معتاد و یه مادر مریض،از سرطان سینه گرفته تا جراحی چشم و پا درد و کمر درد- و همه، این انرژی های منفی رو توی خونه پدری خالی میکنن،تحصیلکرده هم توی خانواده نداریم.بقیه برادرام هم سرشون گرم کار و زن و بچشونه، هدف من قبولی کارشناسی عمران توی دانشگاه تهران و ارشد هم همونجا. و ۲تا زبان انگلیسی و فرانسوی رو یاد بگیرم و یه آدم موثر و بدردبخور برای مملکتم باشم شایدم یک علیرضا شیری یا محمدرضا شعبانعلی، اما در عمران وآبادی کشورعزیزم…جو و اتمسفر خونمون واقعا” افسردم کرده،توانایی استقلال رو ندارم چون از لحاظ مالی صفرم،مجبورم همینجا زندگی کنم اما وضعیت، غیرقابل تحمله،کسی رو هم ندارم راهنماییم کنه،”ننه من غریبم بازی” درنمیارم،بچه هم نیستم که از چیزی فرار کنم اما این اوضاع انگیزه ای برام نذاشته، دچار بی معنایی شدید شدم،هیچی واسم تازه نیست،خواهش میکنم راهنماییم کنید.

    • امیر عزیزم (به همان اسمی که تو خواستی صدا شوی برایت می‌نویسم).

      شاید خواندن نوشته‌ی تو احساس ترحم را در ذهن بسیاری از خوانندگان برانگیزد. اما اعتراف ميکنم که به من هیچ حس بدی دست نداد. نه به دلیل اینکه زندگی در شرایط سخت را می‌شناسم، بلکه به خاطر اینکه آمار و احتمال هم نشان می‌دهند که کسانی مثل تو، شانس بیشتری برای رشد و موفقیت در زندگی دارند 🙂

      تنها چیزی که مهمه – و میدونم ساده نیست – اینه که از مشکلات موجود، «فاصله‌ی احساسی» بگیری. اینکه آدم نگران خانواده باشه و بهشون کمک کنه یک بحثه و اینکه دغدغه‌اش این باشه که چرا ما اینطوری هستیم یا چرا پدر و مادرم اینطوریه یا خواهر و برادرم و … یک بحث دیگه است.

      می‌دونم که نداشتن همفکر خیلی سخته. اما از یک طرف می‌دونم که به لطف فضای مجازی، تحمل تنهایی زندگی برای کسانی که با اطرافیانشون فاصله‌ی فکری زیادی دارند،‌ راحت تر شده.
      لااقل اینه که تو دوستی به نام محمدرضا داری که اینجا نشسته و به حرف‌هات گوش می‌ده و من هم دوستی مثل تو دارم که می‌تونم سختی‌ها و خوشی هام رو باهاش به اشتراک بگذارم.

      بعضی از این موارد رو هم من اساساً شکست نمی‌دونم. مثل خواهر مطلقه. اساساً نه ازدواج در زندگی می‌تونه – به صورت مطلق – یک موفقیت محسوب بشه و نه طلاق می‌تونه – به صورت مطلق – یک شکست محسوب بشه.
      زیاد به خاطر دارم ازدواج‌هایی را که وقتی در عروسی‌شان شرکت می‌کنم می‌بینم بزرگترین حماقت زندگیشان را به جشن نشسته‌اند و
      چه بسیار طلاق‌ها و جدایی‌ها که شروع موفقیت‌های بزرگ زندگیست.

      خیلی زود برای تو و بقیه‌ی دوستانی که اینجا هستند یک متن راجع به «فاصله احساسی» از مشکلات می‌نویسم دوست من.

      • امیر گفت:

        سلامی دیگر…
        قبل از هرچیز تشکر فراوان بابت پاسخی که برایم نوشتی،هیزمی که در نوشته هات برام فرستادی،شاید شومینه ام را پر نکرد و کلبه ام را مملو از گرما نکرد اما کتی است که در لحظه های سردم میتونه گرمم کنه.حرفات بوی واقعیت و صداقت میدن،صداقتی که نشونم میده اهل شعار و مخ زدن نیستی،بلکه اهل عمل و چراغ قوه دادن به دست مسافران خسته دلی مثل من..
        ممنونم بزرگوار

        • شهرزاد گفت:

          سلام امیر عزیز
          اتفاقی، نوشته شما و پاسخ خیلی عاالیش توجهم رو جلب کرد. در تایید و ادامه صحبت های محمدرضای عزیز که واقعا باهاش موافقم، اگه اجازه بدی میخوام جمله ای از نیچه رو بهت بگم که حتما خودت هم شنیدی و اون اینکه :
          ” هر آنچه مرا نکشد ، قوی ترم می سازد.”
          پس نگران هیچ چیز نباش و به این موضوع ایمان داشته باش که آینده به لطف خدا و با تلاش خودت روشن و پرامید خواهد بود.
          اینو هم بدون که اگه روحی ارزش چیزی رو داشته باشه بخاطر اینه که سخت تر از دیگران سوخته!!
          و یه نکته دیگه اینکه ما انسانها باید توانایی مون رو در مواجهه با مشکلات و چالش های زندگی گسترش بدیم، نه اینکه تلاش کنیم که یک زندگی بدون مشکل داشته باشیم.
          امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی.

          • شهرزاد گفت:

            … در ضمن ، محمدرضا جان، این عبارت ” «فاصله احساسی» از مشکلات” خیلی برام جالب بود. اولین بار بود که چنین عبارت زیبایی رو در مورد این مفهوم می دیدم.( اگرچه خودم بیشتر اوقات بدون اینکه به خود این عبارت فکر کرده باشم، سعی می کنم بهش توجه کنم!!)…. بیصبرااااااااااانه منتظر این مطلب هستم. 🙂

  • جواد گفت:

    سلام محمدرضا جان
    خدا حفظشون کنه و همیشه سر حال و سالم و با نشاط باشن .
    و البته خیلی هم بدیهیه که هر روز نظاره گر افتخاری دیگه از نور چشمشون باشن و همینه که اونا رو هم سر زنده و شاداب نگه میداره ان شاء الله .

    پدر و مادر محمدرضا؛ ممنووووووووووووووووووووووووووووووون از همه ی زحماتتان که ثمرات زحماتتان نصیب مانیز می گردد.

  • عظیمه گفت:

    چه افتخار بزرگتریه که تمام افتخارات مون رو، در کنار نام و یادی از پدران و مادران مون داریم… 🙂

    خوش به حال پدر و مادرهایی که افتخارآفرینان واقعی، آنها هستند… و سربلندی های امروز ما در دستان مهربان پدران و مادرانمان رقم خورده…

    خانواده گرانقدر آقای شعبانعلی، قشنگ ترین خاطرات و لذت بخش ترین لحظات را برای شما آرزو داریم…

  • الناز گفت:

    پدر و مادر تان ادم های مقدسی هستند، که فرزندی مثل شما رو برای امروز ما تربیت کردن.

  • محمد جواد محبی گفت:

    سلام
    همین الان داشتم این فایل صوتی که لینکش را گذاشته اید می شنیدم. پیش از این هم کتابهای دشواری انتخاب و مسیر اصلی را شنیده بودم. من هیچوقت شما را از نزدیک ندیده و متاسفانه در کلاس یا سمینارهای شما شرکت نکرده ام (محل زندگی شیراز و کار: کوههای بختیاری) ولی خیلی صدای شما برای من آشناست.
    پیش از این می خواستم چنین کامنتی بگذارم ولی فکر می کردم که شاید ارزشش را نداشته باشد ولی امشب که این فایل را شنیدم، تصمیم گرفتم چیزی بنویسم.
    همین.

  • مهران فرج زاده گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    از چهرشون مشخصه خیلی مهربونن.ایشالا همیشه تندرست و سلامت باشن.

  • احمد گفت:

    سلام استاد گرامی
    “پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
    ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم ”
    گمان نکنم شما نسبت به این شعر موضع مثبتی داشته باشید ؛ اما من شاید از این بابت که با این شعر به یاد پدرم میافتم؛ همیشه تکرارش می کنم و از بیانش لذت هم می برم . حتی با حسی شبیه غرور .
    نه ! تارک دنیا نبود . ما رو هم نه در هراس از آخرت و نه در وسوسه دنیا پرورانید. همیشه می گفت :”ای دنیای بی اعتبار!”
    در حالی که با معیار های امروزی ( حتی در زمان خودش هم !) اوضاع روبراهی نداشت ؛ اما حس نداشتن ، آشنای همیشگی مان نشد . نظامی بود و کوچ نشینی وظیفه اش بود اما یکجا نشینی را برای ما برگزید . بعد هم که دربدری رانندگی بیابان مسیر راهش شد ، باز تنها بود و ما منتظر . همه خوبی هایش برای من خاطره هایی است سرشار از غروری سرخوشانه و باقی همه رنج خودش بود و عتاب دیگران . ” پدرجون ” صدایش می کردیم .
    و مادرم ! همه ی معنای بودن و همه ی مهربانی محض . خسته است از روزگاری که پر شد از واقعه نامنتظر.
    از اینکه یادم انداختی سپاس و سپاس .

  • آمیتریس گفت:

    چقدر شبیه چهره پدرتون هستین و نگاه مهربون مادرتون رو دارین [لبخند]

  • نرگس ف گفت:

    ان شا الله كه خدا سايه شون رو براي هميشه بالاي سر شما نگه داره و شما رو هم براشون و برامون حفظ كنه 🙂

  • محمد گفت:

    sahabanali.com برای من شده facebook ایرانی اگه تو روز یک دقیقه بیام سمت اینترنت حتما نوشته های شما رو میخونم
    برای ادامه راه موفقیتت همیشه دعا میکنم
    همیشه با ما بمون استاد تمام نشدنی

    • سارا.ش گفت:

      دقیقا. منم قبلا هر بار می اومدم نت دو تا تب باز می کردم. فیسبوک و توییتر. مدتیه که شده سه تا تب. شبکه اجتماعی(!) shabanali هم اضافه شده :))
      یک گرهی هم خوردن این سه تا به هم ..اصن یه وضی :ی

  • محبوبه گفت:

    سلام
    انسان وقتی داشته هایش را با نداشتهای دیگران مقایسه می کند معنای واقعی ثروت را می فهمد.

  • شیما گفت:

    خداوند حفظشان کند.

  • محسن رضایی گفت:

    سلام محمدرضا جان.این روزها خیلی احساساتی شدم.مخصوصانسبت به پدرم که بیشتر از مادرم دوسش دارم…

    خوشحال شدم متنتو خوندم.قبلش خوشحال شدم که تصویر پدرو مادر نازنینتو دیدم که بدون شک مهمترین فاکتورشون “شرافتشونه”…اشک تو چشام جمع شده…

    خووب یادم میاد چند سال پیش فکر می کردم خودم با تنهایی و سختی خودمو تربیت کردم…

    بعدا متوجه شدم وقتی شبا می رفتیم خونه عمم و برگشتنی خودمو لوس می کردمو می نداختم بغل بابام که تا خونه تو بغلش باشم دستاشو صاف کنار بدنش می گرفتو نمی تونستم بیفتم تو بغلش…بعد مادرم کولم می گرفت… و بسیاری حرکات روانشناسانه دیگه که از روی طبیعت سالمشون بدون هیچ سوادی ناشی می شد…

    دلم خیلی تنگه…

    خوبه تو بهرحال /کاری کردی…من اما هیچ خدمتی بهشون نکردم…

    به امید سلامتی این دو بی تکرار هستی برای همه عزیزان.سلام ویژه و گرم منو بهشون برسون.بگو محسن رضایی سلام رسونده و گفته دست مریزاد.خدا این دسته گلو ازتون قبول کنه.

  • مهدی.گ گفت:

    ولی استاد شما قیافتون خیلی به مادر محترمتون رفته. خیلی شبیهین. خدا هر سه تاتون رو برای ما حفظ کنه. اونها افتخارات ما هم هستن.

  • دنیا گفت:

    خداوند سایه همه پدر و مادرها رو از سرمون کم نکنه. آدم تا وقتی بچه هستش همش فکر میکنه که پدر و مادرش براش کم گذاشتن ولی وقتی بزرگ میشیم میفهمیم که چقدر اشتباه فکر میکردیم و خدا انشاالله فرصت جبران بده

  • محسن رضایی گفت:

    http://www.youtube.com/watch?v=IJEBN2nH9ds

    اسم این آهنگو گذاشته بودم”خدا”…

    به محمدرضا شعبانعلی عزیز وهمه دوستان تقدیمش میکنم…

    یکی از زیباترین های عالم هستیه این آهنگ…پیشنهاد میکنم تصویری ببینیدش.

    .David Gilmour – Red Sky At Night .

  • --- گفت:

    امان از بعضي پدر مادرها!!!!!!

  • ;vlugd گفت:

    با عرض سلام

    خدا پدر و مادر تون را سالیان سال نگه داره برات. منم از پدرو مادرم هزاران بار ممنونم.

  • الناز گفت:

    مهندس محمدرضا …
    خوش به حالتون… من ۸ماهه که مامان سالم و جوونم رو تو یه چشم بهم زدن از دست دادم …هنوز خیلی آرزو داشت واسم..
    حسرت خیلی چیزا موندبه دلم وسرزنش کردن خودم که مثه خوره افتاده به جونم که چرا قدروارزششوندونستم…هنوزم باورم نشده که دیگه هیچوقت نمیبینمش…
    خوش به حال شما،خوش به حال همه اونایی که قدرعزیزاشونومیدونن …
    خوش به حالتون.

  • الناز گفت:

    ببخشید ایمیلم رو اشتباه وارد کردم.

  • بهروز گفت:

    سلام استاد بزرگ ؛
    فقط ميتونم بگم خوش بحالشون كه يه همچين فرزند با اخلاق و انسانی رو تربيت كردن و قدرشون رو ميدونه
    و خوش بحالتون كه يه همچين بابا و مامان با شعوری دارين .
    خداوند شما رو برای هم ديگه حفظ كنه .
    ارادتمند هميشگی: بهروز

  • آوا گفت:

    سلام آقای شعبانعلی.چقدر زیبا از مهمترین سرمایه های زندگیتون قدردانی کردید خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و باعث شدید منم از پدر و مادرم که مارو در ناز و نعمت فرهنگی بزرگ کردند تشکر کنم.خیلی ممنون از تلنگرتون.

  • عليرضا داداشي گفت:

    اين يادداشت من ظاهراً در زير مطلب: « نامه اي سرگشاده به پدران و مادران» تاييد نشد.
    چون احساسم براي اين نوشته تازه هم همان است، دوباره ارسال مي كنم:

    سلام محمدرضا و بقیه دوستان
    پدر و مادر من هم سواد زیادی ندارند ولی در همان سالهای دهه ۵۰ و ۶۰ ، با دیدی بسیار وسیع و جلوتر از زمانه با ما برخورد کردند. هیچکدام از ما فرزندانشان را به انتخابی مجبور نکردند. همیشه پدری و مادری خود را داشتند ولی از اجبار خبری نبود. ما هر کدام تحصیلاتی متفاوت از نظر سطح و موضوع داریم و شغلی متفاوت از همدیگر. آنها که خدا نگهدارشان باشد، نه با بی تفاوتی که با دلسوزی و صبوری پا به پای خواسته های ما آمده اند . اگر در تصمیم یکی از ما سهم بیشتری داشته اند،‌ خواسته خودمان بوده نه اصرار یا اجبار آنها. نمي دانم مي توانم در سن امروز آنها، مثل آنها باشم يا نه.
    من حالا فرزندانی دارم. فرزند بزرگم پسری است ۱۱ ساله که بسیار دانا،‌ توانا و حساس است. من او را از کپی کاری برحذر داشته ام. میداند که اگر کاری شبیه کار من بکند. ارزش آن کار برای من است نه برای او. حتی در بعضی انتخاب های سخت، تصمیم گیری را به خودش واگذار کرده ام. و البته در زمانی وارد ماجرا شده ام که شاید زمانی طولانی سپری شده بوده ولی خودش پذیرفته بوده که نوبت ورود من به تصمیم گیری است.
    در برابر پرسش هایش پیش از هر پاسخی از او می پرسم که نظر خودت چیست؟ می خواهم اگر شد او را تنها اهل پرسش بار نیاورم ، اهل پرسش و تفکر باشد. نمی دانم چه قدر موفق خواهم شد . ولی می دانم این تصمیم را به دلایلی گرفته ام که یکی از آنها،‌ مقایسه روش خودم با پدر و مادرم بوده است. وقتی آنها در آن سالها،‌چنین برخورد می کردند من باید خیلی مراقب روش امروزی ام باشم. خدا نگهبان پدر و مادر شما و خودتان و بقيه همه پدر و مادرها باشد.
    خدا کند بتوانیم از عهده همه مسئولیتهای مان خوب بربیاییم.
    ممنون از دغدغه های امروزین شما استاد بی نظیر و امروزین

  • الهه گفت:

    با سلام و احترام،خدمت پدر و مادر عزیز استاد بزرگوارم،به شما تبریک میگم به خاطر تربیت نیک فرزندتون.
    انشاا…همیشه سلامت و برقرار باشید.

  • علی گفت:

    محمدرضاجان
    مثل همیشه تونوشته هایت پراز احساس هست.به پدرومادرت افتخارمیکنیم به خاطرحضورتووبه خودت به خاطراینگونه قدرشناسی.این نوشته ات را ۱۰ بار خوندم چون احساس خودم رو نیز در این نوشته حس میکردم.

  • آذر گفت:

    سلام استاد عزیز. شرایط خانوادگی من هم بسیار شبیه خانواده شماست
    و من مثل شما بسیار بهشون افتخار می کنم…

  • حسین گفت:

    محمد رضای عزیز سلام نوشته هات خیلی جذاب وقشنگن به پدر ومادرت تبریک میگم که چنین فرد موفقی رو تحویل جامعه دادن امیدوارم همیشه سایه اونا رو سرت باشه قدرشون رو بدون منکه پدر از دست دادم نداشتنش رو واقعا حس میکنم

  • اسما گفت:

    پدر و مادر بهترین واژه ها برای بیان

    • اسما گفت:

      یه سوال
      شما چکار میکنید که چشم نشید؟
      بلاخره تو این دنیا آدم های بد و حسود وجود دارند.
      و در اینکه خداوند بالاتر از هر دستی است هیچ شکی نیست.
      میشه در مورد باطل کردن سحر و جادو و مذاکره با جادوگران یه راهنمایی کنید .
      خیلی ناراحتمم مشکل پیش اومده.
      تجربه داشتید که کممکم کنید

      • اسما گفت:

        «اگر کسی آنقدر شجاع بود که با وجود مخالفت تمامی جمع، حقیقتی را – هر چند آرام – بر زبان آورد، تو در حمایت از او بایست و فریاد کن.«
        آقای شعبانعلی من
        این توانایی رو ندارم بیان حقیقت نه آرام نه با فریاد
        چکار کنم
        معلم با تجربه جواب سوال های منو بدید
        سپاس

      • چشم؟ جادو؟ :))))))

        هرگز این لغت‌ها رو نفهمیدم. بسیاری از واژه‌های فراتر از دنیای مادی که ما از اونها اسم می‌بریم، واقعیت‌های دنیای بیرون نیستند بلکه سرپوشی بر جهل و نادانی ما از رویدادهای دنیای بیرونی و تعامل اونها با ما هستند به نظر من!

        • اسما گفت:

          شما نفهمیدید من بفهمم
          عصای موسی شد اژدها اسمش شد معجزه “چون موسی پیامبر و فرستاده خدا”
          عصای دیگران شد مار اسمش بود سحر و جادو

          بلاخره یه اتفاقی افتاده اسمش هر چی میخواد باشه
          باید چکار کرد به نظر شما؟

  • نیلماه گفت:

    از این پست خیلی ذوق زده شدم. این حس قشنگ به خانوادم رو تو بیست سالگیم رسیدم . ولی متاسفانه هیچوقت این حس رو بهشون انتقال ندادم، هیچوقت . فقط تو دلم بهشون افتخار میکنم.
    امیدوارم خداوند به پدر و مادرتون سلامتی و طول عمر بده

  • مجتبی گفت:

    سلام محمدرضا
    چتد وقت پیش همینجا ازت خواستم که یه عکس از پدر و مادرت رو بهمون نشون بدی خیلی دلم میخواست ببینمشون،محمدرضا ما تو شغل پدرامون،تعداد خواهر و برادر کوچکتر از خودمون،آموزش خواندن و نوشتن قبل از دبستان توسط پدر و چندتا چیز دیگه تو این متن اشتراک داریم.

  • فاطمه یوسفیان گفت:

    در پناه حق سالم و سلامت باشید

  • فرهاد گفت:

    سلام محمدرضا
    “پدرو مادر من نه بهم سواد خوندن نوشتن یاد دادن نه داستان گفتن نه . . .”
    این چیزی بود که اول به ذهنم رسید اما دقیق که فکر کردم، دیدم مادرم که بیسواده و پدرم هم فقط دو سه تا زمستون تو دهات رفته بوده مکتب. پس من قاعدتا نمیتونم انتظار داشته باشم چیزی که خودشون بلد نبودن رو به من یاد بدن!! کمی که دقیق تر شدم دیدم هرچی دار و ندارشون بوده به پای من و بقیه فرزندانشون ریختن.
    چندتا از درسایی که پدر و مادرم بهم دادن رو با شما در میون میذارم:
    پدرم بهم یاد داد اعتیاد چه بلایی سر اول خودت بعد خونوادت میاره. ( اعتیاد به تریاک یا اینترنت یا …)
    پدرم بهم یاد داد اگه تو دوران جوانی و وقتیکه کاری از دستم برمیاد، دست رو دست بذارم و کاری نکنم، چندین برابرش رو باید در بزرگسالی و پیری انجام بدم که شاید نصف همون کارها در جوانی بازدهی نداشته باشه.
    پدرم بهم یاد داد برای پولدار شدن، وارد هر راهی و کاری نشم. برای پول شرافتم رو زیر پا نذارم.
    پدرم بهم یاد داد چطور باید با زن و بچه ام رفتار کنم و رفتار درست چیه و چطوری باید باشه.
    پدرم بهم یاد داد اگه من واسه خودم ارزش قائل نباشم،روزی فرا میرسه که هیچکس؛ هیچکس؛ حتی عزیزانم برایم ارزش قائل نخواهند بود.
    پدرم بهم یاد داد که عاقبت بی مسولیتی چقدر تلخ و دردناکه و اولین ضربه اش به خودت میخوره. بدون شک.
    پدرم بهم یاد داد کاری نکنم که جلوی زن وبچه هایم تحقیر شوم و هیچ دفاعی از خودم و حیثیتم نداشته باشم.
    پدرم بهم یاد داد هیج میونبوری تو زندگی وجود نداره. اگه میخوام به چیزی برسم، باید بهاش رو بپردازم.

    مادرم بهم یاد داد چقدر بیسوادی و نداشتن علم و اگاهی به آدم ضربه میزنه.
    مادرم بهم یاد داد با دستای خالی هم میشه به خدا توکل کرد و یه حرکت عظیم برای خود و اطرافیان به راه انداخت.
    مادرم بهم یاد داد که غم و غصه ی الکی خوردن، جز ضربه زدن به خودم هیچ فایده ای نداره.
    مادرم بهم یاد داد چقدر نیازمند بخشش آدمهایی هستم که در حقم بدی کردن. هر چی بدی اونا بیشتر، نیاز منم به بخشیدنشون بیشتر.
    مادرم بهم یاد داد بیماری سایکوسوماتیک به معنی واقعی کلمه یعنی چی!
    و … .
    اینا بخشی از چیزایی بود که از والدینم یاد گرفتم. الان ۲۳ سالمه. تا دیدن این پستت به این ثروت عظیم دقت نکرده بودم و همش فکر میکردم جزو خانواده های داغون این کشورم! الان به این نتیجه رسیدم که ثروت خانواده من با چشم قابل رویت نیست و فقط خودم میتونم حسش کنم. هرچند الان حسی شبیه حس دهه سوم تو دارم محمدرضا. اما یادآوری این ثروت نادیدنی(!) عزت نفسم رو افزایش داده. ولی ایکاش راه های بهتر و کم هزینه تری هم برای یادگرفتن این درسا وجود داشت. درسایی که شبیه ادب آموختن از بی ادبان است. متاسفانه. هرچند هرچقدر درس بزرکتر باشه، هزینه اش ام بزرگتر خواهد بود.

  • عظیمه گفت:

    سلام استاد عزیز، محمدرضا شعبانعلی
    یه کامنت کمی غیر مرتبط به اینجا؛
    برنامه قصه گویی در فرهنگسرای ارسباران رو خیلی دوست داشتم با خانواده بیام ولی ممکن نشد.
    اگه براتون مقدوره توضیح بیشتری درخصوص اینگونه برنامه هاتون داشته باشید، ممنون میشیم
    راستی، تصاویر و یا فیلمی هم از این برنامه تهیه کردید؟! 🙂

  • شهرزاد گفت:

    سلام.
    خیلی تحت تاثیر نوشته های قشنگتون قرار گرفتم. برای پدر و مادر نازنینتون سلامتی و طول عمر آرزو می کنم و بهشون از بابت فرزندی مانند شما تبریک میگم. امیدوارم در دهه پنجاه زندگیتون بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس عالی نسبت به گذشته و حال و آینده تون داشته باشید و به تمام آرزوهای قشنگتون برسید.

    شهرزاد

  • عباس گفت:

    سلام
    پست ارزشمندی گذاشتید.

  • الهام گفت:

    به خاطر بی توجهی ات از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی به خودم توجه کنم و اعتمادبه نفسم را بالا ببرم.

    به خاطر بی علاقگی ات از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی علایقم را بشناسم و آن ها را بارور کنم.

    به خاطر بی تفاوتی ات از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی ارزش سخنانم را بدانم، علم خود را افزون و سخنانم را پربارتر کنم.

    به خاطر منفی بافی ها و ایرادهایت از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی انرژی های مثبتم را افزایش دهم

    و زیبایی ها را ببینم.
    به خاطر بدی هایت از تو متشکرم!

    چون به من یاد دادی خوبی های دیگران را ببینم
    و تا می توانم، خوبی کنم.

    به خاطر گله ها و شکایت هایت از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی تا زنده ام، زندگی کنم
    شاید از نظر خیلی ها این نوشته برای پدر و مادر نا عادلانه باشد . ولی برای کسی که ۱۱ سال از قشنگترین روزها زندگیش را که سرنوشت باقی عمرش را روشن میکرد …. برای جوانی که از سال ۷۹ تا سال ۹۱ را از دست داد و پاسوز افکار خودخواهانه و کاملا سنتی مادری که خود در منسب اجتماعی دارای جایگاه عالی بود شد ….کاملا عادلانه است .

  • مریم گفت:

    سلام محمدرضا این سومین باره که این پست رو میخونم . این نوشته هات و نگاه پدر و مادرت واقعاً به من آرامش میده . قلب پاک و ساده اونا از چهرشون معلومه . امیدوارم تا زنده هستند سالم و تندرست باشن و تو لذت ببری از بودن با اونها. و خوشحالم خوشحالم که قدرشونو می دونی

  • محمدرضا گفت:

    محمدرضای عزیز سلام.پدر و مادر محترمت را در همایش هوش مذاکره در دانشگاه شهید بهشتی دیدم.چه قدر چهره ی دوستانی و دل نشینی داشتند.
    دوست داشتم ببینمشان ،و به خاطر تربیتی فرزندی مثل شما ازشان تشکر کردم.خداتمام پدر مادرهای عزیز را حفظ کند.
    یاعلی

  • ندا گفت:

    خوشحال شدم استاد 🙂
    خدا حفظشون کنه براتون.
    شاداب و پیروز باشین مث همیشه.

  • فرشيد گفت:

    افرين و درود به پدر و مادر بزرگوار كه فرزندي با انرژي و خلاق چون شما به جامعه نيازمند به آگاهي عمومي و هوش هيجاني تحويل داده اند

  • جواد گفت:

    سلام محمدرضا جان
    دیدگاهم در مورد این پست وسط راه مونده و منتظر تایید به دستان مبارک شماستا .

  • مهدی امین گفت:

    داستان زندگی من هم شباهت زیادی به زندگی شما داره.
    فقط این رو میتونم بگم که ما هر چه برای پدر و مادرمون انجام بدیم باز کمه.
    دستان زحمت کش پدر و مادر را باید هر روز بوسید.
    خدا سایشون رو از سرت کم نکنه.

  • ناهید گفت:

    سلام
    واقعا تمام نکاتی که درباره حمایت ها و نوع تربیت و برخورد پدر و مادر بزرگوارت گفته ای نکاتی است که زیاد به سطح تحصیلات و میزان درآمد ربطی ندارد.این مسائل از درون انسان ها ریشه می گیرد.می شناسم خانواده هایی که با سطح تحصیلات بالا و درآمد زیاد، فرزندانی دارند که خودشان از رفتار های شخصی و اجتماعی آن فرزندان خجالت زده اند و مسلما این فرزندان نتیجه رفتارها و نوع تربیت خود آن هاست..خوشحالم که به سرمایه ای که پدر و مادرت برایت گذاشته اند پی برده ای که اصل سرمایه بدون هیچ شعار و غلوی همین هاست.

  • الهه.د گفت:

    چه دلگرمی بزرگیه داشتن این پدر و مادر و چقدر شیرینه داشتن فرزندی مثل تو . صداقت و خلوص و ارده ای که تو زندگیتون جاری بوده تو رو محمدرضاشعبانعلی امروز کرد. دست پدر و مادرت رو مثل پدر و مادر نازنین خودم( باهمه کاستیهای بعضا آزارندشون) میبوسم .

  • لیدر گفت:

    انشالله سایه شون مستدام و پابرجا باشد.

  • M.H.B گفت:

    کلا یه چیز هست که خیلی ذهن منو مشغول کرده و این که تمام مراحل زندگیتون رو می تونم بفهمم غیر از اینکه می گید توی دوران دانشجویی هم کار می کردید هم شاگرد اول بودید(من خودم دانشجوی شریفم و می فهمم اگر بخواد آدم روی درس وقت بذاره عملا خیلی کار دیگه ای نمی تونه بکنه و عملا در این حجم که شما کار بیرون از دانشگاه می کردید به نظرم ممکن نیست) به قول آقای امیر خانی توی شب قصه “قانون چیز” باید حکم فرما بشه! اما احساس می کنم با کار شما این قانون نقض شده!!

  • سارا.ش گفت:

    توجه: این یک کامنت حاشیه ای ست 😉
    میگم این جمله هه رو من هی با خودم می خونم به قول شهیدی فر با خودم میگم : اصلا داریم؟ داریم؟ 😉
    “مهم ترین دو نفر زندگیم” ؟ مهم ترین دو نفر ؟

  • شهربانو گفت:

    باسلام
    من هم ازاینچنین پدرومادرها تشکر می کنم وهمینجا از پدر ومادر نازنین خودم که با انکه بیسواد بودند ودرروستایی دورافتاده درالموت زندگی میکنند با این حال تمام تلاش خود را برای تحصیلات فرزندانشان انجام دادند وامروز من وخواهر وبرادرم با مدرک کارشناسی وکارشناسی ارشدمشغول بکار وفعالیت هستیم متشکرم همه پدرها ومادران نازنین وزحمت کش

  • مادر محمدرضا گفت:

    با سلام خدمت شما عزیزان.
    از این که این همه من و پدر محمدرضا را مورد لطف و عنایت خود قرار دادید سپاسگزارم.
    برای ما واقعاً مایه ی بسی افتخار است که محمدرضا این همه دوستان خوب و مهربان دارد و همین محبت شماست که باعث می شود محمدرضا در هر فرصتی تمام جزئیات زندگیش را برای شما بنویسد و ان شاء الله خداوند پدر و مادر شما را هم برای شما نگه دارد و شما خوبان را به آنها ببخشد .
    و برای آن عزیزانی که وقتی این عکس را دیدند در زندگیشان جای خالی پدر یا مادر را احساس کردند واقعاً متأثر شدم ، ان شاء الله که خداوند روح پدر مادرشان را غریق رحمت کرده و خودشان روزی پدر و مادری مهربان برای فرزندان عزیز خود باشند.

    • از مادر خوبم ممنونم که لطف کردند و اینجا پیام گذاشتند.
      اصولاً به حرف پدر و مادر نمی‌توان چیزی اضافه کرد جز تشکر.

      • سمانه عبدلی گفت:

        عزیزدلم .مادر محمدرضای عزیز.سلام
        من از صمیم قلبم ، ازشما و پدر عزیز محمدرضا ،به خاطر همه ی خوبی های شما ممنونم .
        ممنون که محمدرضایی رو به دنیای ما هدیه کردید ،که این همه خوبی و مهربانی رو به ما یاد میده . میبوسمتون 🙂

    • سپید گفت:

      سلام میکنم خدمت مادر عزیز محمدرضاجان
      و از راه دور دست مهربانشون رو میبوسم

    • شهرزاد گفت:

      چه ترکیب زیبایی از عشق مادرانه و عشق دوستداران محمدرضای عزیز، تو این صفحه موج میزنه … ما هم از شما مادر نازنین خیلی ممنونیم که مانند تمام مادرهای نازنین دیگه با عشق بی قید و شرطتون، ما فرزندانتون رو در مسیر پر فراز و نشیب رسیدن به رویاهامون، در هر گام و در هر فصل از زندگی حمایت می کنید. براتون آرزوی تنی سالم و دلی شاد برای سالیان سال دارم.

      “همه آن چیزی که هستیم و امیدواریم که باشیم، همه را مدیون فرشته ای به نام مادر هستیم.”
      – آبراهام لینکلن

    • الهام گفت:

      با عرض سلام و قبولی تاعات و عبادات شما مادر نازنین
      خیلی وقت هست که دلم میخواست مادر استاد عزیزم را ببینم و به وجود این چنین فرزندی بهشون تبریک بگم و دستان مهربانشان را به گرمی بفشارم .
      خانم شعبانعلی فرزند شما فقط برای شما و پدر بزرگوارشون و خانواده و دوستان نزدیکشون باعث افتخار نیستند . ایشون شریعتی زمانه است . با توجه به مشغله کاری و مسئولیت های فراوان همواره خود را در برابر اجتماع مسئول میدانند . انشاالله همیشه شاد و سلامت و پیروز باشید .

    • رسول ايرانشناس گفت:

      مادر محمد رضا
      با سلام و احترام ،‌ ارادت ويژه و تمام قد خود را تقديم شما مي كنم و صميمانه بابت دعاهاي ساده و موثر و زيباتون ممنوم و از محمد رضا جان خواهش مي كنم :
      هر زماني رو (حتي براي چند دقيقه) كه مي توني كنار مادرت نفس بكش چون پاك ترين هوا رو داره .
      من متاسفانه ۱۵ ساله كه اين هواي پاك رو كنارم ندارم و يكي از تجربه هاي زندگيم كه باعث ميشه كمتر احساسم رو كنترل كنم ، تجربه از دست دادن اين عزيزمه .
      قربون تموم مادرهاي مهربون دنيا

    • هومن کلبادی گفت:

      سلام عرض کردم خدمت شما مادر گرامی
      هیچ چیزی برای پدر و مادر زیبا تر از این نیست که سعادت ، سلامت و سربلندی فرزندشون رو ببینن و فکر میکنم با خوندن تک تک این جمله های بچه ها از عمق وجودتون به وجود نازنین محمدرضای عزیز افتخار کردید و می کنید . از شما و پدر عزیز و محترم محمدرضای عزیز ممنونیم که این نعمت رو به ما و این مملکت هدیه کردید مطمئن باشید قدرشون رو میدونیم . مطمئناً این روح بلند و سخاوت و عشق در وجود شما بوده که چنین فرزند نازنینی رو تربیت کردید
      دستتون رو می بوسم و برای شما بهترین ها رو آرزو می کنم
      ارادتمند – هومن کلبادی

    • مرتضی کاظمی گفت:

      سلام خدمت مادر محمدرضا و محمدرضای عزیز
      بی نهایت و در حدی که در وصف نگنجد از شما مادر مهربان و پدر زحمتکش به خاطر زحمات بسیار و بی منت تان برای محمدرضا تشکر میکنم.
      حقیقتن که آشنایی با محمدرضا از سال ۹۱ زندگی من رو دچار تغییرات اساسی کرده و امیدوارم روزی بتوانم جبران زحمت کنم.
      خداوند شما را برای محمدرضای عزیز به نیکی نگاه دارد.

    • فرید آقاجانی گفت:

      این رو از ته دلم میگم
      و میدونم خیلی ها همین احساس من رو به شما دارند
      ما با اینکه هیچگاه از نزدیک ملاقات حضوری با شما نداشته ایم
      اما همه با شما زندگی کرده ایم
      هر گاه که صدای محمدرضا در راهروی خانه ما پیچیده و صحبت کرده است برایمان

  • مجيد آواژ گفت:

    چقدر این نوشته به دلم نشست.

  • بانو گفت:

    باسلام به همگی
    خدا حفظ کند پدران و مادرانی را که چون محمدرضای عزیز به دنیا هدیه کرده اند.
    محمدرضاجان چقدر با نوشته های شما حس مشترک داشتم، انگار خود من بودم در دهه ده و بیست زندگی ام.اما الان سالهاست که خانوده ام را خیلی خیلی بیشتر دوست دارم. خدا همه پدران و مادران را حفظ کند و آنهایی که دستشان از دنیا کوتاه است رحمت کند

  • فواد انصاری گفت:

    چقدر پست خوبی بود و من امشب این پست رو دیدم انشالله که پدر و مادرشما سلامت و سرحال باشند و سایه شان بالای سر شما باشد و امیدوارم نمونه هایی مثل و پدر و مادر شما و فرزندانی مثل شما بیشتر و بیشتر شود.

  • فرید آقاجانی گفت:

    چقدر زیبا
    ای خدا
    همیشه در ارزو بودم پدر و مادر چنین انسان و معلم نازنین بزرگی رو ببینم
    امروز خیلی اتفاقی با سرچ تو گوگل این عکس رو پیدا کردم
    خدا حفظشون کنه
    و قطعا بابت چنین فرزندی جایگاه خاصی در دنیا و اخرت دارند
    آنچه از دل برآید همین است
    کار باید لله باشد

  • محسن سعیدی پور گفت:

    http://s8.picofile.com/file/8312862742/IMG_0060.JPG
    سلام
    به لطف فرید این پست رو دیدم.آدمهایی که توی این عکس هستند شاید مثل من خیلی دوست داشتن تا با پدر محدرضا هم صحبت بشن.شاید فرصتش نبود ولی افتخار بزرگیه، برای من لااقل ،بودن در قابی با پدر معلمم .حتی برای چندثانیه.
    عکس از ایمان نظری

  • فرید آقاجانی گفت:

    یک جمله رو از بچگی هر وقت پدر و مادر رو اذیت می کردیم ازشون می شنیدیم
    ایشالا یه روز پدر مادر میشی، می فهمی
    ما هم همه مثل هم، با تمسخر جواب میدادیم: حالا کو تا اون روز! ببینیم و نظاره کنیم
    الان چهل روزه پدر شدم
    و کم کم یه چیزایی رو حس می کنم
    باورم نمیشه معنای پدر مادر تا این حد عمیق بوده
    از شعار و قصه و داستان و فیلم و آهنگ گذشته و فراتر میره
    فقط یه چیز باید بگم
    در پایان
    که
    همه شما:
    ایشالا یه روز پدر مادر میشید، می فهمید!

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *