فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


خوشحالم…

یکی از مشکلات ما معلمها این است که آنچنان در فضای درس و کلاس گم میشویم که به ندرت فرصت میکنیم آموخته های خود را در مورد خودمان به کار بگیریم. و این چنین است که ماجرای کوزه گر و کوزه شکسته در مورد ما نیز مصداق پیدا میکند. از این جمله است بسیاری از پرسش ها و پرسشنامه ها که من در کلاسها و سخنرانی هایم مطرح میکنم و دیگران آنها را اجرا میکنند و من می مانم و انبوهی از ابزارهایی که خود هیچگاه آنها را به دست نگرفته ام.

از جمله سوالهایی که من در کلاسهایم از دانشجویانم می پرسم این است که: «اگر به انتخاب خودتان میتوانستید در مکان و زمان دیگری متولد شوید کجا را انتخاب میکردید؟». این روزها که به خودم مرخصی داده ام، فرصت خوبی بود تا خودم نیز به پاسخ این سوال فکر کنم…

من در طول سالیان گذشته کشورهای مختلفی را دیده ام و دوستان صمیمی متعددی نیز از فرهنگها و نقاط دیگر جهان داشته ام. تک تک دوستان و کشورها را مرور کردم. به جوابی رسیدم که خودم را شگفت زده کرد! من همچنان متولد شدن در سال ۵۸ در ایران را ترجیح میدهم.

خوشحالم که در ایران به دنیا آمدم. من ادعاهای جهان-وطنی ندارم که بگویم هر جای جهان باشی، میتوانی به بشریت خدمت کنی و وطن و موطن، واژه های کهنه و بی معنی اند. من هنوز نسبت به ایران حس خاص دارم. اما بدون تعصب ایرانی، فکر میکنم، کسی که در راه آبادی ایران میکوشد، بهتر میتواند جهان را به محلی برای زیستن تبدیل کند تا آنکس که در آمریکاست!

خوشحالم که در سال ۵۸ به دنیا آمدم و تحصیلات و کنکور را در شرایط سخت گذراندم تا امروز بتوانم رو در روی جوانان نسل بعد بایستم و از نحوه طی کردن مسیر پیچیده زندگی بگویم. خوشحالم که دفتر کاهی را تجربه کردم. خوشحالم که تنها انتخابم برای خرید دفترچه، به دفتر خط کشی شده و بی خط کشی محدود می شد تا امروز معنی استراتژی تمایز را بهتر بفهمم.
راضیم از اینکه مدادم را از دو طرف می تراشیدم و باید همیشه مواظب می بودم که در چشمم فرو نرود. خوشحالم که پاک کن را سوراخ میکردم و به گردن می آویختم تا این وسیله قیمتی گم نشود.
خوشحالم که زبانم فارسی است تا بتوانم نوشته های حافظ و اخوان و شریعتی را بخوانم و قدرت کلمات را از آنها بیاموزم. که اگر نبود تنها گزینه ام فرانسه بود و ولتر و مونتنی که همچنان گمان نمیکنم لذت آن سه نفر را برایم زنده کنند.
خوشحالم در دوره ای به دنیا آمدم که مذهب با تمام زوایایش حاکم بود تا بهتر بتوانم مذهب و حکومت مذهبی و سوسیالیزم اسلامی را بشناسم و گرنه ممکن بود در جمله معترضانی قرار بگیرم که در کوچه های پاریس یا بن بست های وال استریت نظام حاکم متفاوتی را جستجو می کنند.
خوشحالم که در سال ۸۸ عقلم به حدی می رسید که یکی از نادرترین پدیده های جامعه شناسی دنیا را تجربه کنم. انقلابیونی که بر ضد نظامی که خود تأسیس کرده اند انقلاب میکنند!
خوشحالم که به دهه ای تعلق دارم که تنهایی اش را داریوش و ابی و سیاوش قمیشی پر میکرد و ساسی مانکن و سوسن خانم هنوز به خانه اش راه نیافته بود.
آنچه بعضی را از شرایط امروز کشور دلگیر میکند سختیها و محدودیتهای خودساخته از سوی خودباختگان مرعوب فرهنگ عرب (بله منظورم عرب است. غرب نخوانید!) است. اما من خوب میدانم که میزان لذت انسانها، به اندازه میزان آزادی آنها نیست. بلکه به میزان عبور از مرز محدودیتها ست. اینچنین است که نظام هستی، عدالت را در میان انسانهای سراسر این کره خاکی، تقسیم و تسهیم میکند.

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


25 نظر بر روی پست “خوشحالم…

  • میثم طاهری گفت:

    پاسخ این که در کجا و در چه زمانی می خواهی باشی فکر می کنم به طبیعت ذاتی هر انسان برگرده. برای من جایی که امکان ساختن، بیشتر فراهم باشد. امکان آگاهی دادن بیشتر باشد. جایی که بتوانم موثرتر باشم. و چه جایی بهتر از ایران گرفتار کودکی ما که می توان در آن بالغ شد و به دیگران برای رسیدن به بلوغ کمک کرد.

  • بهمن محمدی گفت:

    درود و خدا قوت
    تولد دوباره – کجا را انتخاب میکردید؟
    باور کنید زندگی جای دیگری نیست، زندگی همین جاست. بودنتان را زندگی کنید.شعله های زندگیتان را به رقص درآورید.

  • علی طاعتی مرفه گفت:

    «اگر به انتخاب خودتان میتوانستید در مکان و زمان دیگری متولد شوید کجا را انتخاب میکردید؟»
    مکان های زیادی را از نزدیک ندیده ام و با توجه به مطالعات و شنیده های اندکی که درباره سرزمین های دیگر دارم، بطور احساسی تمایلی به متولد شده در این سرزمین را ندارم. سرزمینی را برای زندگی ترجیح می دهم که حتی سالی یک بار هم اسم آن سرزمین در اخبار شنیده نمی شود، مگر در اخبار ورزشی، فرهنگی و حوادث طبیعی.
    سال ۱۳۶۴ شمسی را دوست دارم. علاقه ای ندارم که قبل یا بعد از آن تاریخ متولد شده بودم.
    گذشته از این ها، باور من این است که انتخاب ها و تصمیم های ما بیشترین تاثیر را در سرنوشت مان دارد، در هر زمان و مکانی که متولد شده باشیم. اما مهمتر از همه این است که در هر زمان و مکانی که بودیم، حداقل هادی (راهنمایی) در زندگی مان حضور داشته باشد تا عمرمان برای اختراع دوباره چرخ هدر نرود.

  • مریم داودی گفت:

    سلام
    پاراگراف آخر خیلی منو به فکر فرو برد. به نظرم توجه به این نکته که ” میزان لذت انسانها، به اندازه میزان آزادی آنها نیست. بلکه به میزان عبور از مرز محدودیتها ست ” میتونه باعث بشه که نوع متفاوتی از زندگی را تجربه کنیم. الان خوشحالم که محدودیت هایی دارم که با عبور از اونها میتونم از زندگی لذت ببرم. فقط منظورتون را از “سختیها و محدودیتهای خودساخته از سوی خودباختگان مرعوب فرهنگ عرب” متوجه نشدم. با وجود این که میدونم مدت زیادی از انتشار این نوشته میگذره، اگه امکانش هست در موردش بیشتر توضیح بدین. متشکرم.

  • آسيه گفت:

    چقدر با سه جمله ي آخر موافقم. شما مغز شاعر فيلسوف مهندسي داريد .

  • ali گفت:

    معمولا کسانی که مهاجرت میکنند علاقه زیادی به هخامنشیان و کورش کبیر دارن ولی اگه کورش هم زنده بود بهانه ای دیگه برای رفتن میاوردن. کورش و افتخارات گذشته بخشی از تاریخ این سرزمین است اما کتاب تاریخ همچنان باز است و منتظر نگارش وقایع امروز برای فرزندان ماست هماگونه که پدرانمان صفحاتی از این کتاب را برایمان به نگارش در آوردند.

  • ali گفت:

    سلام. دوستانی که اینقدر از فردای بهتر میگن میشه برای من توضیح بدید ایران فردای بهتر چه شکلیه؟ همچنین بجای اینکه اینقدر نداشته هامون رو ببینیم اگه کمی هم داشته هامون رو می دیدیم به کشورمون افتخار می کردیم. نمیشه انسان فقط در زمان خوشی از افتخارات کشورش بگه اما همین که وضعیت کمی سخت شد همه چیز رو فراموش کنه. جانم فدای ایران شعار نیست بلکه واقعیتی اثبات شده است مثلا زمانی که اکثر مردم ایران بی سواد بودند شهید چمران استاد فیزیک هسته ای دانشگاههای آمریکا بود ولی همه چیزش رو فدای کشورش کرد. پس فردای بهتر ساخته نخواهد شد تاما چیزی را برای کشور فدا نکنیم و ماندن در سرزمین مادری و مقاومت در برابر مشکلات فداکاری است.

  • امیررضا بنی کمالی گفت:

    سلام.
    بعد از خوندن مطالب نو تون دارم روزنوشته ها رو از اول میخونم با کامنتاش
    اول اینکه آیا از نظرتون اشکال داره کسی دینامیت رو اختراع کنه بعد از کردنش پشیمون بشه و بنیاد نوبل رو تأسیس کنه؟
    البته منظورم نیست که انقلاب کار درستیه! اما فکر کنم به نظر من انسان همیشه می تونه به اینکه اون چیزی که هست با آرزوها و تصوراتش فرق می کرده اعتراف کنه.
    دوم دوست دارم حالا که از اول روزنوشته هاتون رو می خونم نحوه بیان و مطرح کردن موضوع از زبان شما رو کمی بررسی کنم، اجازه همچین کاری رو دارم؟
    ممنون

  • مصطفی هادیان گفت:

    درود بر محمدرضای عزیز.
    این پست را مدت ها پیش خوانده بودم. پاراگراف آخر متن تاثیر عمیقی روی من گذاشته بود ولی جمله بندی دقیق آن را فراموش کرده بودم. لذا چندین بار برای پیدا کردن آن جمله ی سحرآمیز (میزان لذت انسانها به اندازه میزان آزادی آنها نیست…) سایت را زیر و رو کرده بودم و جستجوی گوگل کرده بودم ولی موفق به پیدا کردنش نشده بودم. امروز داشتم همینطوری مطالب دلنوشته ها را مرور میکردم که به این جمله رسیدم و دوباره سرمست شدم.
    واقعا ممنون.

  • A گفت:

    با اینکه دیره .ولی خب دو سه روزی میشه که تو سرم داره میچرخه کلی جواب
    دوس دارم تناسخ باشه. و از گذشته تا اینده های دور . روحم از جسمی به جسم دیگر و سرتاسر جهان بچرخه.
    و در همین برهه از تاریخ و همین جنسیت هم قسمت از گردش روحمه 🙂 و من دوسش دارم

  • mina90 گفت:

    سلام استاد.
    هر وقت, هر وقت, هر وقت براتون مقدور بود و اگه دوست داشتید لطفا در مورد این قسمت از نوشتتون بیشتر توضیح بدید:
    ” خوشحالم که تنها انتخابم برای خرید دفترچه، به دفتر خط کشی شده و بی خط کشی محدود می شد تا امروز معنی استراتژی تمایز را بهتر بفهمم.”

    • شهرزاد گفت:

      ميناي عزيزم…
      در مورد سوالت استنباط من اينه كه ايشون منظورشون اينه كه تنوع دفترچه ها در اون زمان مثل الان نبود كه با انواع شكل ها و جلدها و رنگها و مدل هاي مختلف و جذاب، حق انتخاب بيشتري بنا به سليقه و نيازت داري. براي خريد دفترچه ات فقط دو تا حق انتخاب داشتي: يا با خط كشي يا بدون خط كشي. همين….:)
      و جايي خوندم كه :
      “تمايز يعني عرضه چيزی متفاوت كه باعث جلب مشتريان گوناگون در بازار و از جمله مشتريان مربوط به رقبا می گردد.
      پورتر می گوید استراتژي تمايز به توليد محصولات منحصر به فرد براي مشتريان کمک مي کند. شرکتي که اين استراتژي را اتخاذ مي کند ، ويژگيها و خصيصه هايي را که از ديدگاه مشتريان مهم جلوه مي کند را انتخاب مي کند.”
      درضمن به اين لينك هم سري بزن:
      http://www.shabanali.com/ms/?p=3489
      (راستي … ممنون كه با اين كامنتت باعث شدي منم برم دنبال تعريف استراتژي تمايز و در موردش بيشتر بدونم …:) )

  • فائزه گفت:

    : )
    واقعا قشنگ بود.

  • دلا گفت:

    خوشحالم که رنج می برم یعنی می فهمم! یعنی می اندیشم! یعنی سنگ نشدم!

  • سما گفت:

    با سلام
    جمله بسيار زيبايي در انتهای متنتون آورديد آقای مهندس.
    ( میزان لذت انسانها، به اندازه میزان آزادی آنها نیست. بلکه به میزان عبور از مرز محدودیتها ست.) اما چطوری ممکنه بدون تجربه کردن فرهنگ های ديگه در مواجهه با دنيای امروز تصميم گرفت که دوست داشتم کجا به دنيا بيام؟ چون به نظرم هر جايي مشکلات خاص خودش رو داره. اما به هر حال ترجيه می دادم جايي به دنيا بيام که کمتر با مشکلات روزمره ای که همه ما اونهارو ديديم و می شناسيم سرو کله بزنم.
    راستش من از طرفدار های کامپوزيت ها هستم در مقابل فولاد چون کامپوزيت ها در زمان استفاده هم مقاوم ترند هم سبک تر هم کم هزينه تر. يعنی درواقع ترجيه ميدم که قدرتم حاصل تلاش زياد، آرامش و امکانات باشه تا حاصل حرارت، فشار، عدم امنيت و استرس. حالا اين که بعداً اين توانايي رو کجا خرج کنم مسئله ديگهيیه.
    اما نهايتاً شما آدم بسيار شجاع و جسوری هستيد که نظراتتون رو به اين راحتی بيان می کنيد من که جراتش رو ندارم

    • لويي شانزدهم گفت:

      كامپوزيتها هم مثل پلاستيك در طبيعت تجزيه نمي شن يا خيلي دير تجزيه ميشن . طبيعي باش مثل فولاد !

      • سما گفت:

        لويي عزيز
        من هم با همان شيوه قديدی يا به قول شما طبيعی شکل گرفته ام چون اينجا بزرگ شده ام، اما ترجيحم آن بود.
        کامپوزيت بودن آنقدر ها هم بد نيست چون بجای تجزيه، بازيافت و به ابزار جديدی تبديل میشود سريع، ارزان و ساده.

        شاد باش و دير زی

  • عباس حسني گفت:

    سلام و ارادت ، اين نوشته ات منو دوباره ياد يكي ديگه از ديالوگهاي رنگو انداخت ، اون جائيكه به آگاهي رسيد و با استادش اين گفتگوهارو انجام داد:
    استاد : حالا نظرت چيه ، آميگو ؟
    رنگو : هيچكس از داستان خودش نمي تونه فراركنه . من برمي گردم .
    استاد : ولي چرا ؟
    رنگو : چون حالا ميدونم كي هستم .
    آقاي شعبانعلي بزرگوار ، چقدر خوبه كه انسان به نقطه اي برسه كه رسالتي كه خداوند براي اون كار خلقش كرده رو درك كنه و در اين نقطه اس كه انسان متوجه ميشه سفري رو كه شروع كرده و مشقاتي كه در طول راه براش پيش اومده بي حساب كتاب نبوده و بايد اين مراحل رو پشت سر مي گذاشت تا به اين خوذآگاهي برسه . بهتون تبريك ميگم و براتون آرزوي موفقيت دارم در ادامه مسيرتون .
    اگه هركسي مثل رنگو از خودش بپرسه : من كي هستم ؟ و بتونه به اين پرسش جواب بده ديگه مثل انيميشن دختري بنام نل آواره پيداكردن مادرش (مادر نماد سرزمين و مامن) دنبال پارادايزي كه وجود نداره نمي گرده .

    • رضا گفت:

      آقای حسنی
      از نظر من هم مدینه فاضله و پارادایزی وجود نداره. انتخاب فقط بین بد و بدتره شاید.
      با شما موافقم در اینکه هر کسی باید از خودش بپرسه “من کی هستم و در مورد رسالت خودش به آگاهی برسه.

      اما گاهی نتیجه این سوال منتهی میشه به “فصل پنجم” یکی از پستهای قبلی محمد رضا شعبانعلی که اسمش هست: وقتی در برابر مشکلات کم می اورم … ! بخونیدش.

      • عباس حسني گفت:

        آقا رضا ، دوست گيتاريستي دارم كه شش سال در آلمان زندگي مي كرد و امروز دوباره در ايران زندگي مي كند . يكبار حرف خيلي خوبي زد گفت : برادر من كه الان در سويس زندگي مي كند وقتي در ايران بود از هر چيزي پول در مياورد و امروز هم كه در سويس زندگي مي كند و وضع مالي مناسبي دارد هنوز هم از هر چيزي پول در مياورد ، من در ايران مدام دنبال تشكيل گروه موسيقي ، اجرا، نوازندگي و… بودم در آلمان هم همين كار را مي كردم و نتيجه اش اين است كه نه در انجا و نه در اينجا از نظر مادي تامين نبودم .
        زماني مدير بازرگاني يك شركت تراكتور سازي بودم ، روزي با مدير عامل و صاحب شركت صحبت مي كردم ايشان گفتند: آقاي حسني ، شما مي دانيد من ديپلمه هستم و زبان خارجي نيز نمي دانم ولي من در ايران كارفرما هستم و اگر همين الان مرا بدون هيچ سرمايه اي در خاك آمريكا بگذارندباز هم يك كارفرما خواهم بود.

  • علیرضا گفت:

    “میزان لذت انسانها، به اندازه میزان آزادی آنها نیست. بلکه به میزان عبور از مرز محدودیتها ست. اینچنین است که نظام هستی، عدالت را در میان انسانهای سراسر این کره خاکی، تقسیم و تسهیم میکند.” این عبارت مال هر فیلسوفی که هست، شدیدا بهش اعتقاد دارم چون باوجود اینکه اپیکوریستم خودم کاملا تجربش کردم.

    • shabanali گفت:

      علی رضا جان این عقیده ی خودمه.
      من اگه از کسی نقل قول کنم همیشه اسمش رو میارم.

      • ف ف گفت:

        امشب دوباره یکی از بهترین دوستام اومده بود ایران , امریکا زندگی می کنه بیچاره همش سعی می کرد یه جوری که ما ناراحت نشیم بگه بچه ها یکم هم زندگی کنید تفریح کنید اما خیلی ظریف اینکارو می کرد ( همون حسی که ما از ادمهای اونطرفی وقتی می آین ایران بمون دست می ده نباشه )ای کاش بجای کافی شاپ یه کلابی بود که می شد توی این گرما راحت رفت و نوشیدنی خنک نوشید و آزادانه بلند خندید , ای کاش وقتی پیش دوستاتس صد بار از محل کار بهت زنگ نزن , ای کاش استرس کارهای فردات رو نداشته باشی ای کاش راحت می تونستی همه دوستات رو مهمون کنی ای کاش می شد لباس راحت پوشید ای کاش می شد با صدای بلند برای دوستمون دست می زددیم وقتی داشت کیک تولدش رو می برید ای کاش ای کاش
        اما آره آفرین به ما که موندیم و تلاش می کنیم به امید روزهای بهتر برای ساختن فردای بهتر اما خیلی سخته مهندس جان و پوستت کنده می شه وقتی نمی توتی نفس بکشی
        اگرچه تعاداد دوستانم هر سال داره کم می شه و بعضی هاشون می روند از ایران اما منم خوشحالم که هنوز دوستانی دارم که هستند و مقاومت کنند

  • رضا گفت:

    من تک تک اون چیزی رو که نوشتی تجربه کرم. از سه چار سال زودتر از تو. ارزش اون چیزایی رو که بهشون اشاره کردی میدونم و هیچ وقت حاضر نیستم بجای نسل فعلی باشم ولی در عین حال با نظرت برای ترجیح اینجا به جاهای دیگه موافق نیستم.
    بحث مفصلیه وشاید اینجا مجالی نباشه ولی اون همه هزینه و سختی به بهای بدست اوردن چی ؟ رسیدن به کجا؟ شرائط امروز؟؟…
    منم حالا بعد سالها و شاید هم خیلی دیر ، به فکر رفتن هستم…

  • مرضیه گفت:

    خیلی سرگردانم خیلی …
    در تفکر و در تلاشم تا مسیر رهایی از این سردرگمی را بیایم. اما سخت شده. مدتهاست دارم فرانسه میخونم مدارک تکمیل میکنم و اطلاعات جمع میکنم …. اما مدتیه هر چی فکر میکنم از لابلای مشغله های ذهنی و درگیری های محیطی نمیتونم دلیل محکم و هدف روشن از آنچه میخواستم پیدا کنم. اصلا نمیدونم برای چی می خوام مهاجرت کنم. نمیدونم چی شد که شروع کردم. از وضعیت سردرگمم ناراضیم. گاهی با خودم فکر میکنم که به خاطر دلبستگیهامه. قبلا فکر میکردم آدمی نیستم که دلبستگی داشته باشم. اما انگار اینطور نیست. تا همین سالهای پیش خیلی حال میکردم که ایرانی هستم اما الان چی ؟! باید یه کاری واسه خودم بکنم. منتظر فرصتی هرچند کوچک هستم تا خودم رو راضی کنم. احساس میکنم این در به دریه هویتی و ذهنی سیاست کثیف محیطم رو بیشتر از همه عوامل مقصر میدونم. اما با امید زنده هستم