خواب آسوده‌ی تو، کابوس آشفته‌ی من

بعضی شعر‌ها، شعر” فرض” می‌شوند، فقط به این دلیل که نام شاعری بر پای آنها خودنمایی می‌کند.

بعضی شعرها، شعر “فرض” می‌شوند، فقط به دلیل اینکه آخر جمله‌هایشان با کلماتی هم آوا به پایان می‌رسد.

بعضی شعرها، شعر “فرض” می‌شوند، چون قابل فهم نیستند و مبهم به نظر می‌رسند.

بعضی شعرها، شعر “فرض” می‌شوند، چون صفحه آرا، جملات آنها را شکسته، یا اینکه قبل از پایان سطر، ادامه‌ی حرفها به سطر بعد منتقل شده است.

بعضی شعرها، شعر “فرض” می‌شوند، چون شاعر یا نویسنده، فعل را به جای آنکه در آخر جمله بیاورد، در ابتدای جمله آورده است. همچنانکه مسند الیه را قبل از مسند.

اما بعضی شعرها، شعر “هستند”. به همان معنای لغوی شعر. تجربه‌هایی هستند از نوع احساس. دردها و شادی‌هایی متراکم در کلمات. بی نیاز به پای چوبی استدلال.

این جنس شعر، همیشه شعر می‌ماند. حتی اگر نام گوینده از پایینش حذف شود. حتی اگر آخر جملاتش با کلماتی هم آوا به پایان نرسد. حتی وقتی ساده و قابل فهم باشد. حتی وقتی تمام کلماتش در یک سطر و همچون دانه‌های تسبیح، در پی هم قرار بگیرند. حتی اگر فعل و فاعل و مسند و مسندالیه، همه در جای خود باشند.

این شعر عزیز نسین، به نظرم، نمونه‌ی خوبی برای یک شعر است:

یک روز، بر گونه‌ی این مملکت بوسه و بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…



116 نظر بر روی پست “خواب آسوده‌ی تو، کابوس آشفته‌ی من

  • سحر گفت:

    فرایند خلق یک شعر انقدر پیچیده است که فکر میکنم در طول این سالها این شعر از محمد مرکبیان شاید بتواند بار معنایی اش را برساند
    شعری که تو را جان میبخشد یک بار جان شاعرش را گرفته

  • حسام گفت:

    “با سکوتی دلگیر عبور کردن از کنار دغدغه” هایی که شاید زمانی دلیل بی خوابی کشیدن یه نفر بوده،دلیل محکم بودنش در برابر ناملایمات و سختی های سر راهش بوده.این دغدغه ها برای بعضی ها به شخص خودشان،معشوقه شان،خانواده شان،شرکت یا اداره شان محدود میشود،اما برای عده ای دیگر پیوند میخورد به جامعه،فرهنگ،فرزند،فرزند فارغ از زمان و مکان و شخص.
    وای به حال جامعه ای که این آدما رو ناامید بکند.

  • زهره گفت:

    برداشت اکثر دوستان از “رفتن” مهاجرت بود،
    نمی دونم چرا من اولین چیزی که به ذهنم رسید مرگ بود.

  • خسرو گفت:

    مطمئنید که نوشته بود”انقدر زیبا…”ایا فکر نمیکنید کلمه زیبا کمی زیادی حیفه واسه این خواب؟!
    اگه نمیتونست بگه “اونقدر ناامیدکننده خودتون به خواب زدی که…”کاش حداقل اینطور میگفت یا معنی میشد که “اونقدر عمیق…”
    ممنون از شما که تلخی ها و زشتی ها رو اینقدر
    زیبا می فهمید و زیبا می نویستید

  • علی گفت:

    سلام آقای شعبانعلی …. بعد از مدتها دلتنگی من از نوشته های خوب ادبی و تاثیر گذار دلتنگیمو برطرف کردید .
    من یک طلبه ساده هستم … دوست دارم حتما از نزدیک زیارتتون کنم … خوشحالم می کنید … اگر بپذیرید ….

  • ایمان گفت:

    خوش به حال شما آقای شعبانعلی که موندن رو به رفتن ترجیح میدید ولی من رفتن رو ترجیح میدم.

  • میترا گفت:

    پاسخ شما را در کامنتها دیدم…..بسیار خوشحال شدم(حداقل در شرایط فعلی)

  • Hami گفت:

    یکی نوشته بود، آقای شعبانعلی نوشته هات مثل آب رو آتیشه،
    خوب باید دقیق تر می گفت و نوع آتشش را هم مشخص می کرد،
    اینکه آتش ما مشتعل از نفت و بنزین است و با آب شعله ور تر میشه ..

  • میترا گفت:

    لطفا مهاجرت نکنید…

  • میترا گفت:

    انتخاب شعر شما ، متلاطم می کنه منی را که با دست نوشته های شما دستم را به شاخه امیدی گرفته ام که در جریان آشفته روزگار کمتر به سنگهای ناملایمات برخورد کنم یا از کنارشون با احتیاط رد بشم
    انتخاب حق شماست، حق همه ماست.
    اما منی که نمی توانم مهاجرت کنم چه کنم؟نه به خاطر پول، بدلیل عاطفه و احساس به نزدیکانم
    در حریم خانه آرامش داری ولی در سیل بی امان خارج از خانه، تو را به ناکجاآباد می برند و از تو قایق و کلکی می سازند برای دستیابی به اهدافشان . فریاذ انساندوستی و عدالت و حق طلبی شان هم گوش همه را کر کرده…
    چه کنم؟؟؟

  • سمانه گفت:

    اگه شمام برید،دیگه کی میمونه تواین مملکت؟

  • فرناز جمالی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    خیلی متن خوب و دلنشینی بود. من نمیدونستم که عزیز نسین شاعر هم بوده. کلن کارهایی که ازش خودنم ظنز بودن. میخواستم ازتون بپرسم که این شعر از کدوم کتاب عزیز نسین هست؟
    با تشکر از شما

  • لادن ضیاء گفت:

    سلام محمدرضا جان عزیز ممنونم که ما رو در جریان احساس واقعی ات
    قرار می دی همین برای یکی مثل من جای امیدواری ه دعای خیرم باتو و دوستان عزیز متممی ام

  • ناهید گفت:

    چطور نمونیم اقای شبانعلی…چطور میشه تغییر کرد؟چطور میشه ارزش داشت..چطور میشه فهمید؟من کمک میخوام…از تک تک شماها:-(

  • ناهید گفت:

    سلام…وقت همگی بخیر…..از یه نفر میخوام که بهم بگه این جا کجاست….
    چه متنایی…چه حرفایی.چه دنیایی.من یه دانشجوی علوم سیاسی حسابی داغونم…و اصلا حالم با رشته م نمیخونه.امشب اینجا رو دیدم..واسم خیلی جالب بود…چقد همدلی…یعنی هستن ادمای این مدلی.شبانعلی؟یه متن خوندم از شما.مرثیه ای برای مگس!!نوشته ی شماست؟؟روی اولین شیرینی زندگی نمونیم نوشته ی شماست؟؟؟من توضیح میخوام

  • امیر گفت:

    سلام
    من قبلا هم دیدگاه شما را درباره مهاجرت پیگیری کردم … چرا که همیشه دنبال روش و چارچوبی تمام و کمال بودم تا بتونم به صراحت به پاسخی برای درستی و نادرستی مهاجرت برسم و شما را فردی منطقی میبینم. دوست دارم به پاسخی برسم که جایی برای پرت و پلا گفتن ذهن ناخودآگاهم در روزهای بعدش باقی نذارم … من واقعا گرفتارم … گرفتار افکار، شواهد، اثرات و دلایلی که هر روز از سمت خودی و غیرخودی، بر افکار متلاطم من برای مهاجرت شلاغ میزنند.
    میدانم که هیچ از آن ور نمیدانم …. و صرفا میگویند … نقل میکنند … تعریف میکنند که خوب است!
    ولی هیچگاه در زندگی تن به به چنین ریسکهایی ندادم … حتی در ابعاد بسیار کوچکتر. همیشه سعی کردم دلایل قانع کننده برای انجام یک کار داشته باشم … واگر تصادفا تصمیم عجولانه‌ای گرفتم … بعد از تحلیل رفتار اشتباه خود، درس زندگی فراگیرم. ولی میدانم که اگر مهاجرت کردی و فهمیدی که اشتباه کردی، زندگی را باخته‌ای!!!! (والبته اینکه میگویند اگر خوب نبود برمیگردیم یک خیال باطل است و مهر باطل بر باطل زدن است) فرصت برای جبرانش شاید فراهم نشود … و البته تجربه من از این واقعه برای هیچکس و هیچ آدم منطقی جذاب نخواهد بود و کسی از آن درس نخواهد گرفت و بازنده نهایی خود من هستم. پس چرا اینکار را بکنم؟؟؟!!
    روی شعری در ایمیل‌های هفتگی فرستادی … در رابطه با اینکه «طناب علاقه‌ها و خاطرات بسیار قوی است … باید آن را پاره کرد و ….» حتما یادت هست … «… که غبار تلخی وقتی فرو نشیند … خاطرات و وابستگی‌ها تو را دیوانه خواهد کرد … » خیلی این شعر را دوست داشتم چون کمی به من کمک کرد تا بفهمم چه نیروی درونی به طور جدی در من حس عدم تمایل به مهاجرت رو تقویت میکنه و البته موجبات زجر روزمره من رو هم فراهم میاره … چرا که همش در گوش من میگویند «چرا دست دست میکنه … چرا تصمیم نمیگیری … داره دیر میشه … ببین همه رفتن … اونایی که از موقعیت‌های بهتری هم در ایران داشتند، رفتند …. چرا یه روز میگی آلمان،‌ یه روز ترکیه، یه روز استرالیا ….» و البته من همیشه به آن‌ها و البته به ناخودآگاه افسار گسیخته‌ام میگویم … «سعی کنیم در زمان حال زندگی کنیم و در زمان حال در نقش یک انسان مسولیت پذیر برای اطرافیان مفید باشیم. اگر هم موقعیت پیش آمد که مهاجرت کنیم، آنوقت جای دیگری مفید خواهیم بود. برای آینده نامعلوم هیچوقت استرس به خود راه ندهیم»
    و بعد از آن با خود نجوا میکنم …
    – من که کار دولتی خوب، با حقوق قانع کننده، با پیش بینی پیشرفت مناسب، همراه با رضایت شخصی و …. دارم …
    – من که خانه، زندگی دارم و خداوند به من فرزندی نیکو اعطا کرده …
    – همسری دارم که مشغول به کار است …
    – در کنار خانواده،‌ پدر، مادر هستم …
    – برنامه ریزی زندگی و دوستان و اطرافیان، شرایط برای برگذاری دورهمی و شیطنت‌های دست جمعی را فراهم کرده …
    – اساسا محدودیت‌های حکومت برای من زجرآور نیست چون با این ساختار بزرگ شدم و به اندازه‌ی خواسته‌‌هایم آزادی داشته‌ام …
    – و خیلی چیزهای دیگه
    ————————-> و نتیجه می‌گیرم که باید بمانم، مگر من دیوانه‌ام که لگد به این زندگی بزنم …
    اما کمتر از ۲۴ ساعت …. افکار و فشارهای روانی بیرونی شروع میشود که میگوید:
    – تو در خارج حقوق بهتری خواهی گرفت …
    – تو در خارج به انسانهای با فرهنگ‌تری برخورد خواهی داشت …
    – در خیابان‌های خارج بی جهت بوق نمیزنند …
    – در خارج آزادی داری …
    – در خارج آب، هوا، غذا، احترام و امنیت بیشتری داری …
    – در خارج خشکسالی نیست …
    – در خارج دموکراسی هست …
    و ….

    مطمئن هستم همه ما که تا الان مانده ایم درگیر همین افکار هستیم … و هر روز کلافه‌تر از قبل … و شاید این موضوع ما را همواره خسته‌تر و خسته‌تر میکند چرا که نمیتوانیم از تمام پتانسیل خود استفاده کنیم!
    به هر حال امیدوارم که بتونیم روزی خط کش دقیقی برای اندازه گیری خوب یا بد بودن مهاجرت پیدا کنیم.
    شرمنده که سر همه شما رو درد آوردم ولی لازم داشتم که کاغذی را با این افکار خط خطی کنم.
    ممنون

  • رعنا گفت:

    کوتاه…مختصر …اما عمیق خیلی عمیق…چه حسی داشت این شعر.دلم به درد اومد استاد عزیز.درود بر شما

  • اسد گفت:

    از دغدغه شما برای شاد کردن دیگران و زندگی به خاطر آن، آموختم.
    متشکرم دوست من

  • پرستو گفت:

    یک شعر زمانی معنای شعر دارد که به فکری و دلی تلنگری وارد کند و واژه های آمده باشند معنایی جدید را به ارمغان آورند
    نمی دانم این متن شما برایم پر از معنا بود.
    تعریف خوبی از شعر

  • محمد حسین هاشی گفت:

    کاش «به خود» نبودم. «بی خود» بودم. رویایی آشفته در خواب تو.
    آنگاه که میکوشیدی فراموشم کنی، محو نمیشدم.
    یک پله فروتر میرفتم. در ناخودآگاهت.
    در انتظار جرقه ای، تا دوباره سر برآرم و بیداریت را آشفته تر کنم…
    محمدرضا این را هم قبلا به اختصار گفته بودی
    دلیل این را نمی فهمم چرا یک بار اشاره کوتاهی به یک مطلب می کنی و بعد مفصل به ان پاسخ می دهی؟
    چرا روزنوشته ها مطالب جدید کم دارند ؟ تنها به مرور بسنده کرده ای؟

  • محمد (بچه محل) گفت:

    دلم به پاکی دامان غنچه می لرزد / که بلبلان همه مست اند و باغبان تنها (صائب تبریزی)

  • عسل رمضانی گفت:

    من دو ماهی هست که با این مجموعه آشنا شدم، واسه من این سایت ، متن هاش آقای شعبانعلی مثله آب رو آتیشه.. حالم رو خیلی خوب می کنه، ممنون که هستین

  • فاطیما گفت:

    محمدرضای عزیز
    خداقوت
    آنچنان اندوه و کور سوی امیدی در نوشته ات هست که وادار به نوشتنم می کند
    به توضیح بیشتر نیازی نیست…

    حکایتی زیبا از مرحوم دکتر ناصر کاتوزیان پدر علم حقوق
    چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم: خروسی داشتید که صبح ها همه را بیدار می کرد
    چکارش کردید؟؟؟
    گفت: سرش را بریدیم!!!!!! همسایه ها همه شاکی بودند و می گفتند: خروس شما ما را صبح ها از خواب بیدار
    می کند، آنجا بود که فهمیدم هر کس مردم را بیدار می کند باید سرش بریده شود….

  • فاطیما گفت:

    ای دوست
    اگر آنچه دیده ام با تو باز گویم
    خواهی نشست
    و تا انتهای جهان خواهی گریست…

    گیلگمش

  • محمد مهدی مسیبی گفت:

    سلاام و دروود بر محمد رضای عزیزم ، دوست و معلم دوران زندگی من در این کره خاکی

    از شعر سخن گفتی منم یکی از شعرهاایی که واقعا این حس را وااسم ایجااد می کنه و واقعا معنی شعر را با خود داارد واسه خودت و همخونه ها می زاارم

    مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
    چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

    تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
    حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

    دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
    چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

    کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
    که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب .

    محمد رضا جان از ته دل دووستت داارم
    راستی بابت متن اول ایمیل این هفته از اریک فروم ممنون انتخاب هر کس بووده غیر خودت ازش تشکر ویژه کن از جانب من اگه هم کار خودت بوده که دمت گرم عااالی بوود …

  • مجید امیدالله گفت:

    درود بر محمد رضا
    قبلا که دلم میگرفت نمیدانستم چه کنم یا با کدام دوست درد و دل کنم که جوابی در خور همدردی و امید بهبودی برایم داشته باشد. در حال حاضر نوشته های شما و سایت وزین متمم یکی از بهترین دوستان من هستید که می توانم در کنارتان لختی احساس آرامش کنم و از خواندن متن های زیبایی که می نویسید از تنهایی بدر آیم و دلم خوش بشود به بودنتان.

  • مهری گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    با خوندن مطالبی که در مورد آخرین همایش نوشته بودی که متاسفانه در اون حضور نداشتم یه حس غریبی بهم دست داد از جنس هجران ،حضور خانواده ووالدین در چنین جلساتی نشون از یک خداحافظی بزرگ میداد، حسرت خوردم که چرا برای اولین و آخرین بار در اون حضور نداشتم و حالا با خوندن متن امروزت ……نمیدانم در دل چه داری ،ولی حس میکنم در پوست خودت نمی گنجی ،،،نه از روی خوشحالی بلکه از غم رها شدن ، بعضی وقتها رها شدن یک غم شیرینه ،نمیتونم منظورم رو خوب بگم ، یه جوور پرواز در بیکران ،یه جور گذر از زمان ،
    هنر بیان احساس وفکر ، یکی از هنرهای شماست
    امیدوارم هرکجا که هستید همچنان فرازمینی باقی بمانید .

  • کیومرث دورانی گفت:

    سلام.
    دعا می کنم، نه تنها امروز، بلکه همیشه سبز باشی.

  • نیکادل گفت:

    شرایط سختیه.

    توامان در حال از دست دادن چیزی و به دست اوردن چیزِ دیگری هستیم.امیدوارم در کنار تربیت قسمتی از شاگردهاتون به علاقمند یهاتون هم برسید.

  • حسینی گفت:

    استاد خوبم امیدوارم سلامت باشی

  • یاسمن احمدیان گفت:

    سلام آقا محمدرضا عزیز
    مثل همیشه باخواندن نوشته شما حس خوش نزدیکی افکار را احساس کردم وتعجب کردم که گفتید ، مطلب طولانی است ، آنقدر عمیق و زیبا بود که دلم میخواست همینطور ادامه داشته باشد بخوانم و لذت ببرم از این حد شعور ودرک ، خیلی عالی بود
    ممنون و دست مریزاد

  • مهتاب کردی گفت:

    بعضی از مطالبت مثل “دکترا نمیخوانم” یا چیزایی که بطور پراکنده از دلیلت برای نرفتن از ایران دریافته بودم بهانه ها و جرقه هایی بود که اولا به بسیاری از افکارم خودم ایمان پیدا کنم و هم اینکه به تعدادی دیگه از تصمیمات و افکار خودم بیشتر فکر کنم و دیرتر تصمیم بگیرم. باید بپذیریم که خیلی از ماهایی که اینجا میایم و این مطالب رو میخونیم و دنبال میکنیم و تلاش میکنیم که بهتر بفهمیم و بهتر ببینیم و درست یادبگیریم و “کمی” مفید باشیم و هرچند کوچک دنیا را به جای بهتری تبدیل کنیم باید یادهم بگیریم که راه و روش و تفکر تو هست که باید کمک کننده برای ما باشه اما نمیشه وجود شخص خودت رو از اون جدا و منفک کرد، شاید بهمین دلیل این مطلب خواسته تلنگری برای ما باشه ولی شایدم فقط یک دردودل ساده و “لحظه ای” بود.اما فکر کنم برای همه سخت و غم انگیز بود.
    ممنون از دلیل بسیار بزرگی که برای ماندن داشته ای و داری.

  • آفاق رحمانی گفت:

    شعرها گاهی قیلوله اند
    سبکانه جهش روح به دروازه خوشبینی و عشق
    رد پای روح عاصی از تمدن خواب قلوب
    ساحل ساکت دریای عمیقی آرام
    سرو منتهای خواهشی به عشق
    خواستگاه دلی اندازه دیدگاه اشعار شعورند گاهی
    که بدانها کابوس سراسیمه عمر را صبر باید مشق کرد
    اگر آوازه دیدگان شب مستی به چشمانت نشد
    خورموج شعری در حوالی سکوت باید کشف کرد
    خوا ب آواره کوچه باغ دل را هم نزد
    قافیه هر چه که باشد باید شعر شد، تبسمی بر لب نشاند
    گاه به فیروزه دیدگاه نژاد عشق آدم رگه ای است
    که سراغی ز خبرنامه درد را باید از خوابش پراند
    اگر از سر لطف به قرون خاک خورده آدم خواب را ملتفتیم
    اگر از سر مهر بر پنجره درسی مهر باطل زده ایم
    نبض یغمایی را در شعری سنجیده ایم
    یا اگر فراز علمی را سکه خوشبختی ندیده ایم
    شکر باید کز ابر باری به هر جهت سرابی نشده
    وعدگاه هیچ مدینه ای به فضل ادب خراش نفس نسوده ایم
    گله ای نیست اگر خوابم و در ردیف خاموشانم
    گله اینست که با هزار خاموش دگر هنوز
    انشقاق ابیات سکوت را کم سروده ایم

    زندگانی پرمهرتان جاری در لحن آهنگین شعری مملو از درک عمیق و عملی خوشبختی.

  • حسینی گفت:

    سلام
    غم انگیز و دردناک!

  • فهیمه بهبودی گفت:

    سلام، این یک سال و نیم که نوشته هاتون رو میخونم، چقدر احساس خوبی بهم دست میده که هستن انسان هایی که آنچه در ذهنشون میگذره رو بیان میکنند، بی آنکه بخوان پشت نقاب زیبایی که برای خودشون ساختن پنهان بشن،
    هیچ وقت پیغام و یا کامنتی ندادم، چون خیلی وقت ها شرح درد یا مشکل اینقدر خوب به زبان شما بیان شده بود که نیازی به کامنت نداشت.

    در پایان میخوام یه سطر از نوشته ی خودم رو بذارم اینجا
    این چند سطرای نمیدونم اسمش شعر میشه یا دلنوشته ولی چندی پیش برای یه دوست عزیزم نوشتم

    و بودنت اینگونه آغاز شد که ردپای دلواپسی ها و دلهره های مرا گرفتی تا به من رسیدی،
    و تو کسی که تمام وحشت ها ودلهره های آن شب ها را همراه شدی بدون قضاوت نشستی و فقط گوش بودی و میدانستی که گاه به سخن گفتن از زخم نیازی نیست و گاه هم میشود فقط شنید و هیچ نگفت به احترام خاطر گوینده.
    اشک هایم را فهمیدی و بودنت التیامی بود برای تمام دل ناخوشی های آن روزها، نویدی برای تمام کردن آن راه نیمه تمام آزار دهنده که باید به انتها میرسید و شب های خسته و دراز که آرام و با امید سپریشان کردیم.

  • ليلي گفت:

    از خوندن اين شعر و كامنتت اين شعر يادم اومد..! شايد بي ربط به نظر بياد ولي اين هم عاليه بنظرم
    .
    ۵۸ سال بعد از کودتا
    این سوی ِ خیابان ایستاده ام
    مستاصل
    و به جای ِ خالی ِ مردی نگاه می کنم
    که ۵۸ سال قبل
    آن سوی ِ خیابان ایستاده بود
    مستاصل
    و به جای ِ خالی ِ مردی نگاه می کرد
    که ۵۸ سال بعد
    آن سوی ِ خیابان خواهد ایستاد
    مستاصل
    ما
    من و او
    که می خواستیم اوضاع عوض شود
    دیدیم
    تنها نام ِ خیابان ها عوض می شوند

    عليرضا روشن

  • سجاد صفری گفت:

    در باب خواب پیکر بی انگیزه میهنم و نگرانی های مشابه خودم…

    با خوندن این قصه شعر گونه به یاد خواب بعضی از روزهای خودم می افتم که در عمق خواب شروع می کنم به باز کردن دستی که زیر گونه ام به خواب رفته ولی از خواب بیدار نمیشم! (حتی متوجه هم نمیشم)، شاید اگه اون دست رو محمد رضا شعبانعلی ها بدونیم که انصافاً کم هم نیستن (در تعداد) بازهم بدنه این ملت خواب عمیقی رو سپری می کنه… خوابی آسوده و وقتی هم بیدار بشه این پیکره، اون دست پر از درد و بدن غافل از موضوع.

  • کریم گفت:

    این دومین بار بود که این نوشته راوخواندم ولی اینبار دیدگاه های بازدیدکننده هارو هم نگاه کردم. به نظر این قطعه شعر در آخر نوشته باید حرص آدمو دربیاره تا اینکه عده ای زیرش کامنت بزارن که ممنونیم یا متشکریم و …! کاش اینایی که ممنون و متشکر شدن کاش توضیح بدن تو این نوشته از کی و به چه علتی ممنونن؟!
    تا حالا دقت کردین وقتی تو یک جمعی یکی از بی شعوری ایرانیا حرف میزنه افراد حاضر تو جمع طوری سر تکون میدن و نگاه میکنن گویی اونا ایرانی نیستن و تو این کشور اصلا زندگی نکردن.

  • پرویز گفت:

    بعضی شعرها، شعر هستند حتی اگر فراموش شوند، حتی اگر کهنه‌تر از زمان خود باشند، حتی اگر تمام نشوند، بعضی شعرها، شعر هستند با این که نه خوانده شده‌اند و نه گفته! تنها در راه مانده‌اند منتظر جرقه‌ای بر دوش تاریکی!
    خیلی زیبا بود
    روزت شعری باشد روح نواز محمدرضای عزیز

  • هما سپهری گفت:

    اقا معلم
    نکند شما را به بازنشستگی زودرس برساند همواره تقدم ارزش ها بر علاقه ها.
    درست است که تمرکز بر ارزشها ، رضایت می اورد اما توان این کار ، از پرداخت به علاقه ها تامین میشود.
    هیچ یک از افراد خانواده نازنین متمم به این استحاله تدریجی شما راضی نیستیم.
    ما شما را در بالاترین سطح ممکن انرژی و رضایت میخواهیم.
    لطفا روی توان شانه های همه ما حساب کنید و این بار سنگین بر شانه هایتان را قدری سبک کنید.
    ما یک خانواده ایم.

  • طاهري فر گفت:

    چو از اين كوير وحشت بسلامتي گذشتي… به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

  • پرستو گفت:

    محمد رضای عزیز همیشه با خوندم متنهای زیبات روحم نشاط پیدا میکنه. متشکرم.

  • مریم السادات جوادی گفت:

    در پشت چار چرخه ی فرسوده ای کسی،
    خطی نوشته بود:
    «من گشته ام نبود. تو دیگر نگرد ، نیست!»

    این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت.
    چشمم برای این همه سرگشتگی گریست!
    چون دوست در برابر خود می نشاندمش.
    تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش.
    -در جستجوی آب حیاتی؟در بیکران این ظلمت آیا ؟
    در آرزوی رحم; عدالت;دنبال عشق؟ دوست؟…
    ما نیز گشته ایم.
    «و آن شیخ با چراغ همی گشت»
    – آیا تو نیز-چون او- انسانت آرزوست؟

    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
    ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
    پویندگی تمامی معنای زندگی است.
    «هرگز نگرد نیست»
    سزاوار مرد نیست…
    ****
    برخی کتابهای عزیز نسین را میتوانید از این جا دانلود کنید.
    http://www.irebooks.com/tag/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%86

  • پانته ا نيك انديش گفت:

    فوق العاده بود…

  • محمد گفت:

    مثل بعضی آثار صادق هدایت از قبیل سه قطره خون که سرنوشت یک داستان ۱۰ صفحه ای توی خط آخر داستان مشخص میشه؛ جمله آخر این پست هم ماجرا رو کلا” عوض کرد و فضا یه فضای دیگه شد
    ممنون محمدرضا

  • سپیدار گفت:

    یک روز، بر گونه‌ی این مملکت بوسه و بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…

    با خوندنش گریه ام گرفت.
    اما استاد عزیز ، شما دلتان بیاید به زور هم که شده، با درسهایتان مارا بیدار کنید.

  • Norouzinia گفت:

    سلام
    من فكر مي كنم اين مردم و اين مملكت نخوابيدن چرا كه اگر اين طور بود قطعا مي شد بيدارشون كرد، اين مردم خودشون رو به خواب زدن و بيدار كردنشون چيزي در حد محاله، متاسفانه.

  • واحه گفت:

    دیشب یکی بهم گفت رییس یک قبیله وحشی فرموده به بلاد کفر فرار نکنید ….لابد ادامه داده همینجا بمونید تا شما رو به بهشت بفرستیم میگفت ،با تمسخر ، مردم از بلاد مودت و مهربانی فراری خسته شده اند ……..گفتم کسی که خسته شده میره ….فکر میکنم اونی که از ترس خوابیده ، میمونه ….
    رفتنی منو بیدار نکن …. من سالهاست در بیداری کابوس میبینم .
    اما ….به شکوفه ها ، به باران ، برسان سلام مارا

  • مریم گفت:

    سلام محمدرضا
    در کامنتی که نوشتی، چقدر جمله ی “همین که دایره‌ی دغدغه‌هایمان تغییر می‌کند، یعنی مهاجرت کرده‌ایم.” حالم را خوب کرد. بهم حس امید به بهتر شدن اوضاع را داد. من خودم خیلی خیلی به این نوع مهاجرت نیاز دارم. مرسی

  • سیدنورالدین حسینی گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    ممنون که ما رو قابل دونستی و با ما درد دل کردی امیدورام روزی برسه که تلاش شما ثمر بده و شکفایی روز افزون و شاهد باشیم ،ممنون از همه ی از خود گذشتگیت

  • محمد ديز گفت:

    شعري از نميدانم كي
    .
    .
    .
    پشت هر گام تو اغشته به اشكي سرد است،
    سخن از رفتن و از ماندن نيست،
    سخن از ارزشهاست،
    مهربانم همه جاده ها راه تو باد …

  • فرشته ترحمی گفت:

    سلام محمدرضا
    توضیحاتت رو توو کامنت خوندم. اول بگم که خیلی دمت گرم که اصل دغدغه ات شاد کردن ماست. دوم اینکه در جواب لطفت تلاش میکنم یاد بگیرم. از تو و از متمم . چون از راه یاد گرفتنه که رشد میکنیم. اگر من رشد کنم. اطرافیانمم رشد میکنن و این توو نسل بعد هم موثره.

    • محمدرضا ترحمی گفت:

      واقعا تا وقتی که معنای رشد کردن رو درک نکنیم بهش تن نمی دیم
      خیلی با دو جمله آخرتون موافقم
      فامیل دور

  • بهاره محمدي گفت:

    محمد رضا شعبانعلي
    شعري است
    كه با حرف دل ناگفته و نشنيده ما
    همخوان است،
    خواب آسوده من
    به كابوس هاي آشفته ي او مديون است.
    مردي كه درد ناداني و ناخواني من را
    هم استاد و هم درمان است.

  • محمدرضا گفت:

    سلام محمدرضا .
    روزی یک پسری که ۱۹ ساله بود و دارای غم و اندوهی بود در حال چرخ زدن در فضای اینترنت بود. تا اینکه روزی در میان سایت هایی که باز کرده بود به عنوانی با ” نامه به رها ” برخورد کرد و با خواندن نامه یک حس فوق العاده در او ایجاد شد به طوری که فکر کرد که نقل قول یا نوشته ای از کتابی است ولی بعد فهمید این نامه را ” محمدرضا شعبانعلی ” نوشته و برایش جالب بود که یه محمدرضا دیگه تو فضای مجازی تونسته به محمدرضا که تو خونه که ناراحته احساس خوب را منتقل کنه و همدلی فوق العاده را ایجاد کند. و از انروز به بعد ” محمدرضا” عاشق نوشته های محمدرضا شعبانعلی شد و با هر نوشته ی دیگری که از محمدرضا شعبانعلی میخواند ، خدا را شکر میکرد که یه فردی را پیدا کرده که ازتعدادی از دکتر الکیها که فقط اسماً و مدرکی ” دکتر ” هستند ، بهتر درد جامعه و جوان را تشخیص میدهد و با نوشتن به تعداد زیادی از افراد از بچه هایی مثل ” مبینا ” که فایل صوتی اش را ضبط کردید تا فردی ۵۰ ساله که رییس خودم هست و مطالب شما را میخواند کمک فراوانی میکند و از این دست ادمها زیاد هستند که تعدادی از انها در ” متمم ” عضو هستند و پیگیر مطالبت هستند.
    محمدرضا امیدوارم غمی که داری خوب شود و امیدوارم نوشته هایت را ادامه بدهی ، چون به نظرم “غولی به نام مردم” هر روز درحال بزرگ شدن و قوی شدن است و همه ما نیاز داریم به یک فردی که روزی با غول کشتی گرفته و نقاط ضعف این غول را میداند و میتواند تجارب خودش را به ما بگوید که چه طوری با این غول کشتی بگیریم.
    محمدرضا هر کجا هستی ، سلامت و شاد باشی

  • سميه گفت:

    عالي بود

  • مینا گفت:

    نظرشخصی :
    خواب آسوده‌ی تو، کابوس آشفته‌ی من – ؟؟؟
    خواب بودن وطن ، دغدغه من است، کابوس شبهای من است،

    آنچنان زیبا خوابیده‌ ای که دلم نمی آید بیدارت کنم…
    خواب بودن تو، دغدغه من نیست !
    نمی خواهم به سرنوشت غم انگیز مصلحانی دچار شوم که کوشیدند، جامعه‌ی خود را حتی به اندازه‌ی یک گام به سهم مختصات بهتری حرکت دهند و در این مسیر از همه چیزخودگذشتند، بی خبر از آنکه انسان ها به درد سالیان ، خو کرده اند و امیدی به تفییر نیست .

    چه کنیم که سرنوشت این نقطه از جغرافیا بر سر میز مذاکره تعیین می شود،
    چه کنیم که یاد نگرفتیم ما یک تن واحدیم و وتابع قوانین حاکم بر یک سیستم،
    چه کنیم که هوش مصنوعی از درک هوشمندی غالب و خاص این جغرافیا درمانده است!

    محمد رضا جان به ما بیاموز تا چگونه در این وادی آشوبی به پا کنیم…

  • دانشجو گفت:

    زخم های من، جامه نیستند تا زتن در اورم
    چامه و چکامه نیستند، تا به رشته سخن در اورم…………
    زخم های من ازجنس زخم مردم است…
    قیصر امین پور”
    از خوندن کامنتها دلم برای مردم کشورم سوخت …………..

  • الهه ربیعی گفت:

    امیدوارم یک روز بتونم درکت کنم استاد خوبم
    ولی الان که نمیتونم، شاکیم از این پست و حتی از توضیحات ادامه ش
    متاسفم، دست خودم نیست

  • حامد گفت:

    محمدرضا کسی که خداحافظی ها سختی رو پای پالکان هواپیما ها تجربه کرده اما نرفته…

  • Ali گفت:

    استاد محمد رضا نوشتن برام سخته و یه جورایی به نظرم واجب کفایی هست
    خلاصه همون جور که میدونی برای خیلی از ما جوونا الگو هستی
    نمیخوام چاپلوسی کرده باشم اما خدایی تفکرات تو رو دوست داریم و به این دوست داشتن مينازيم
    همین

  • فرهاد گفت:

    متشکرم عالی بود

  • سیامک کاظم زاده گفت:

    آسمان ابریست
    ابر آن دلسخت،
    شقایقها کاسه به دست
    آب گدایی می کنند.
    زیر این سقف سیاه ،
    چشمه ها مشک به دوش،
    بر سر راه،
    آب گدایی می کنند.
    دریاها همه خشک،کوزه به دست
    پشت به پشت،
    آب گدایی می کنند.
    کودکی می آید، آواز می خواند:

    “باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه”

    (سیامک کاظم زاده ،پاییز ۱۳۷۸) استاد عزیزم،سالها پیش در یکی از سخت ترین دوره های زندگیم،این شعر رو نوشتم،شاید اون زمان به چیزی که مینوشتم باور چندانی نداشتم،ولی گذشت زمان همه چیز و تغییر داد و حال و روز منم خوب شد،یه جورایی این شعر واسم مثل یک آیه ی آسمونیه.دلم میخواد به شما تقدیمش کنم،فقط دلم خواست.پیروز و سر بلند باشید.

  • معصومه گفت:

    از اینکه ما نیازهای اطراف تو هستیم ببخش امیدوارم روزی آنقدر آسوده و آرام شوی که بتوانی بروی سروقت چیزهایی که خودت هم دوست داری… از اینکه لحظاتی را برای ما می آفرینی که زندگی را واقعی و عمیق نفس بکشیم ممنون… خوشحالم از اینکه هم نسلیم و در عصر یکسانی زندگی می کنیم .
    خنکای نسیم بود و غروب و عطربهارنارنج آشنایی ها و مهربانی ها باران بود و مهربانی بی دریغ ابرها قطرات شبنم بر گونه های زلال بهار شب بود و آرامش جهان تابستان بود و دیوانگی دوستی های شهریوری هایش مثل پاییز دلتنگی نارنجی داشت انگار مهر اولین روز مهربود پر از بوی کاغذ و کتاب که مستمان می کرد مثل ردپا بود در برف تازه دی و شکوه زمستان….
    انگار تمام زندگی و فصل هایش با ما بودند ما زندگی را عمیقا تجربه میکردیم. و می فهمیدیم پایان چه نقطه غم انگیزی است… غم انگیزتر از تمام نقطه هایی که سر خط…« برای پنج شنبه شب نوزدهم شهریور»

    • ماریتا گفت:

      سلام معصومه جان
      حرفی که زدی دقیقا احساس من هم بود.
      محمدرضا ما رو ببخش که نیازهای اطراف تو هستیم

  • تینا عبدالهی گفت:

    یه دوست مجازی داشتم به اسم “مهسا” آخرین باری که بهش ایمیل دادم نوشتم :
    “مهساجان، دوست داری، دوست ایمیلی بمونیم یا اگه شماره ات رو بخوام بهم میدی ؟ ”

    بعدش متوجه شدم، مهسا تمام نشانه هاش از فضای مجازی رو پاک کرده، هم ایمیل هم فیس بوک، تمام خاطرات من ازش تبدیل شد به چندتا عکس و یه حسرت خیلی زیاد . . .
    بارها در ۲سال گذشته به اینجا سر زدم، مطالبتون رو خوندم و حرفی نزدم، نکنه این دفعه هم آخرین دفعه باشه 🙁

  • شیوا گفت:

    کامنتی که خطاب به همه دوستان گذاشتید، هم خیلی مربوط بود و هم خیلی زیبا
    مطمئنم خیلی از دوستانی که به اینجا سر میزنن، غم هایی از جنس غم های شما رو تجربه کردن و درک می کنن
    خیلی از دوستانی هم که افتخار تجربه این غم ها رو ندارن (مثل خودم)، هر بار که به اینجا سر میزنن و مطالب و کامنت هاتون رو می خونن شما رو تحسین و خدا رو به خاطر وجودتون شکر می کنن
    اون واژه «افتخار» رو هم از روی چاپلوسی یا بت ساختن از شما ننوشتم، به این علت نوشتم که واقعاً باور دارم، یه آدم خیلی باید در مراتب انسانیت بالا بره، و خیلی باید از غم های بیهوده ی پیش پا افتاده گذر کنه تا به جایی برسه که غم هاش از جنسی بشه که نوشتید

    صبح که به اینجا سر زدم و دیدم روزنوشته ها یه هفته است که مطلب جدیدی نداره، فکر کردم کلا روزه ی فضای مجازی گرفتین نه فقط اینستاگرام. خوشحال شدم این مطلب و مخصوصا کامنتی که گذاشتید رو دیدم. نسل قبل عادت داشتن هر وقت به خونه کسی می رفتن که از وجودش حظ وافر می بردن، می گفتن اینجا خونه ی امید ماست، خدا حفظتون کنه. حالا آقای شعبانعلی عزیز، ببخشید اگر این کامنت، بخشی از نیازی رو اعلام می کنه که باعث میشه به علاقه هاتون کم برسین و غم هاتون اضافه بشه ولی «این خونه مجازی شما، خونه ی امید خیلی از ماست. خدا شما رو حفظ کنه»

  • ✨Roya گفت:

    آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…

  • یک کامنت برای همه‌ی دوستانم (چون تم کلی اکثر کامنت‌ها مشابه بود، شاید به نوعی پاسخی برای همه محسوب بشه)

    بسیاری از مطالبی که در روزنوشته‌ها می‌نویسم، الزاماً احساس اون لحظه یا تصمیم اون لحظه نیست. البته جز در مواردی که صریحاً در متن‌ها توضیح می‌دهم و می‌گویم که انگیزه و دلیل از نگارش چیست (مثل آخرین سخنرانی، که مشخصاً حاوی پیام‌های واضح و شفافی بود).

    در حالت عادی معمولاً فهرست بلند بالایی دارم از حرف‌هایی که دوست دارم برای شما بنویسم. تیتر‌ها رو در موبایلم یا دفتر یادداشت کوچکی که دارم می‌نویسم و فهرست می‌کنم و مترصد فرصتی می‌مانم تا آن حرفها را بنویسم. از جمله چیزی که اینجا نوشتم.

    همین الان که با هم حرف می‌زنیم، بیش از سی عنوان مطلب روی موبایلم دارم و در واقع تیتر نوشته‌های بعدی را می‌دانم. امیدوار نشسته‌ام تا در فرصتی مناسب،‌ آنها را شرح دهم و بنویسم.

    دلیل نوشتن توضیح فعلی هم این است که الان در فهرست نوشته‌های بعدی، مطلبی خواهم داشته به نام: هوشمندی و توقف تلاش بیهوده.

    یک لحظه احساس کردم که توالی “آخرین سخنرانی” و “خواب آسوده‌ی تو” و “توقف تلاش بیهوده” (در کنار مطلب Social Detox که در اینستاگرام منتشر کردم و گفتم یک هفته به شبکه های اجتماعی سر نمی‌زنم) همه در کنار هم، معنایی از ناامیدی یا یاس و یا خستگی و فرسودگی یا دلسردی و افسردگی داشته باشه.

    اما این توالی، صرفاً‌ یک تصادفه.
    میدونم که هر تصمیمی، ترکیبی از فرد تصمیم گیرنده، هدف‌های اون، ارزش‌های اون و شرایط محیطیه.
    با تغییر هر یک از اینها، ممکنه تصمیم ما تغییر کنه. بنابراین آینده رو نمی‌دونم و به نظرم اعلام قطعی تصمیم در مورد آینده، نوعی رفتار ساده اندیشانه و احمقانه است.
    همیشه به ساده لوحی کسانی که زمان ازدواج می‌گویند: عزیزم. می‌خواهم یک عمر در کنار تو بمانم و هرگز از تو جدا نخواهم شد، می‌خندم.
    به نظرم این حرف‌ها یا از جنس طنز است یا دست کم گرفتن شعور مخاطب و یا ساده اندیشی در مورد پیچیدگی‌های دنیا.
    شاید جمله‌ی دقیق‌تر این باشد که:
    عزیزم. در این لحظه، تمام رویایم این است که بتوانم یک عمر در کنار تو باشم.
    (کمی تلخ است. اما “در این لحظه” قید بسیار مهمی است).

    من هم در تمام سالهای قبل و همچنان در این لحظه، قصد رفتن ندارم و از تصمیمی که بارها در مقاطع مختلف زندگیم در مورد ماندن گرفته‌ام بسیار راضی هستم.

    قبلاً هم گفته‌ام و دوباره هم می‌گویم که چیزی به نام وطن یا خاک را خیلی درک نمی‌کنم و مرزها را سیم‌خاردارهایی می‌دانم که سیاستمداران، پس از تقسیم قدرت در میان خود، بین ما انسانها ترسیم می‌کنند.

    دلیل ماندنم در سالهای قبل و تصمیم ماندنم تا این لحظه‌ای که در حال نوشتن این متن هستم، این است که احساس می‌کنم در این نقطه از جغرافیا، می‌توانم اثرگذارتر باشم و به اندازه‌ی سهم بسیار کوچکی که هر یک از ما در عالم هستی داریم، کارهای بزرگتری انجام دهم. چون فضا برای کار و جا برای کار در اینجا بیشتر است و در اینجا با کمی تلاش، می‌توان سهم زیادی از لبخند رضایت دیگران را تصاحب کرد. تنها ثروتی که ارزش دارد برایش بکوشیم و تنها سرقتی که خیر محسوب می‌شود و ای کاش، به جای تلاش برای گرفتن سهم بیشتری از بازار، برای کسب سهم بیشتری از لبخند دیگران، بجنگیم و بکوشیم

    اما آنچه در مورد عزیز نسین نوشتم، شعری است که سالهاست می‌خوانم و با خود مرور می‌کنم. سرنوشت غم انگیز همه‌ی مصلحانی که کوشیده‌اند جامعه‌ی خود را حتی به اندازه‌ی یک گام به سهم مختصات بهتری حرکت دهند و در این مسیر از جان و مال و آبرو و رفاه خویش گذشته‌اند و آنچه راضی‌شان کرده است، لبخند رضایتی بوده که شب هنگام در تنهایی و خلوت خویش، بر لب می‌آورده‌اند.
    تاریخ جهان پر است از این افراد. همانهایی که شاملو پس از روایت کردن داستانشان با آهنگی از تاسف می‌گوید: «دریغا انسان که به درد قرونش خو کرده بود، دریغا!».
    عموم کسانی که رنج های شدید اصلاح را تحمل کرده‌اند، زخم آخر را نه از شیطان صفت‌ها و پرده داران تاریکی، که از انسانهای ساده‌دلی خورده‌اند که در حسرت نور و زندگی بهتر بودند و مصلحان، علم و عمل و الم و امل خویش را در پای آنها قربانی کردند و عموماً خود نیز، به آخرین حلقه‌ی بر زمین افتادگان این بازی، تبدیل شدند.

    این جمله یا شعر یا پیام عزیز نسین، برای ایران یا ایرانی یا ترک یا افغان یا اروپایی نیست. دردی نهفته در خود دارد از همه‌ی آن تاریخی که بر انسان گذشته است. آن وطن خواب، اگر هم برخیزد، با نخستین حرکت دست، عمداً یا سهواً بر دهان همان گوینده خواهد کوبید و شاید شاعر آن سطور، در هیجان آن لحظات فراموش کرده باشد، اما این غولی که مردم نام دارد، به تعبیر سعدی، فتنه‌ای است که گاهی با خود می‌گوییم همان که “خوابش برده به!”
    .
    در دنیای امروز که عصر ارتباطات است، اگر هم مهاجرتی روی می‌دهد، بیش از آنکه به صورت فیزیکی باشد به صورت مجازی است. همین که دایره‌ی دغدغه‌هایمان تغییر می‌کند، یعنی مهاجرت کرده‌ایم.
    همین که به چیزهایی می‌اندیشیم که دوست داشتیم به آنها نیندیشیم یا به چیزهای دیگری بیندیشیم یعنی تبعید شده‌ایم. نه در جغرافیای فیزیکی که در جغرافیای ذهن و زبان.
    .
    من اگر غمی دارم – که دارم – اندوهی شخصی است از اینکه وقت بسیار کمی را می‌توانم برای علاقه‌هایم بگذارم چون، در این چند سال اخیر، علاقه‌هایم از ارزش‌هایم فاصله‌ی نسبتاً زیادی گرفته‌اند و طبیعی است که من هم مانند هر انسان دیگری، توجه به ارزش هایم را مهم‌تر از تمرکز بر علاقه‌هایم می‌دانم، چه آنکه در کوتاه مدت، ارضای علاقه‌هاست که شادی می‌آفریند و در بلند مدت، توجه به ارزش‌هاست که آرامش و رضایت را با خود به همراه می‌آورد.
    .
    اگر غمی دارم – که دارم – شاید بیشتر از این است که حجم عمده‌ی کاری که امروز انجام می‌دهم و آنچه می‌نویسم، بر اساس نیازهایی است که در اطراف خود می‌بینم و آن چیزی که روحیه‌ و علاقه و عشق من با آن سازگار است، چیز دیگری است.
    اگر غمی دارم – که دارم – این است که با وجودی که کارم را از پنج صبح آغاز می‌کنم و معمولاً تا یازده و دوازده شب ادامه پیدا می‌کند، اما مطالعه‌ی کتابهایی که واقعاً دوست دارم بخوانم (‌و از سر نیاز نمی‌خوانم) به ساعات یک و دو بامداد کشیده شده و کلمات را در حالی می‌خوانم که بارها و بارها، ناآگاهانه چشم‌هایم بر روی آنها بسته می‌شود.
    .
    عشق من، مانند همه‌ی سالهای قبل، خواندن از آشوب است و فرکتال و هوش مصنوعی و پیچیدگی و دینامیک سیستم و فلسفه.
    ولی آنچه می‌نویسم مذاکره است و ارتباطات و تصمیم گیری و تفکر سیستمی و نامه برای رها و هنر خواندن جملات کوتاه و غولی به نام مردم و چیزهایی از این دست.
    من – لااقل در این لحظه – تصمیمی به مهاجرت یا جابجایی ندارم. امید زیادی به زندگی بهتر برای ایران و ایرانیان دارم و احساس می‌کنم که همگی با هم در همان مسیر گام برمی‌داریم.
    اگر هم چیزی در زندگی‌ام وجود دارد، تبعیدی خودخواسته است. اینکه در جغرافیای ذهنم، نقطه‌ی مطلوب دیگری دارم و در نقطه‌ای بسیار دور از آن زندگی می‌کنم و آنقدر تجربه دارم و آنقدر استراتژی را می‌فهمم که بدانم، خدا و خرما را همزمان نمی‌توان داشت و دلم را به تلاش همزمان برای کسب همه‌ی آنها خوش نکنم.

    طولانی بودن و نامربوط بودن این مطلب را ببخشید.

    • محمد خدادادی گفت:

      یاد مطلبی افتادم که گفتی: “من برای اون حس چند لحظه ی آخر قبل از مرگم زندگی می کنم”. مطمئن نیستم کدوم یک از این دو انتخاب در اون لحظه بغض بیشتری رو برامون خواهد داشت.

      • حسین گفت:

        «در کوتاه مدت، ارضای علاقه‌هاست که شادی می‌آفریند و در بلند مدت، توجه به ارزش‌هاست که آرامش و رضایت را با خود به همراه می‌آورد.» محمدرضا شعبانعلی

    • کیانوش گفت:

      اگر چه ما و فرهنگ جامعه ما به شدت به محمد رضا شعبانعلی نیاز دارد ولی ……. نیاز چیزی است و علاقه از جنس دیگری است اگر طبق ادعاهایمان که شما را دوست داریم چگونه می توانیم کا بوس های آشفته شما را ببیینیم و خود خواهانه فقط به نیاز های خود بیندیشیم ………. لااقل من یکی فکر می کنم خواب آسوده ای نخواهم داشت تا کابوس های شما بر طرف گردد بهترین تصمیم را بگیرید تصمیمی که دلتان را آرام کند آرزو می کنم غم هایتان دود شود و بشود دیواری تا دور کند دشمن و دوست نادان .

    • الیاس میرزائیان گفت:

      سلام محمد رضا . امیدوارم حالت خوب باشه.
      یادمه کتاب دنیای سوفی رو برای کسایی که می خواستند با فلسفه آشنا بشند پیشنهاد کرده بودی
      می خواستم کتاب یا هر منبع دیگری رو برای کسایی که می خوان با هوش مصنوعی آشنا بشند هم معرفی کنی
      ممنونم ازت
      کامنت من هم بی ربط بود امیدوارم من رو بخشیده باشی
      یک کامنت کاملا بی ربط ولی مهم دیگه برای خودم می گم اینه که تو عکس هایی که دیشب از متمم دانلود کردم
      عکسی از پدر و مادر عزیز تون ندیدم خیلی دوست داشتم تصویر شون ببینم
      فضای متمم خیلی با کلاسه من روم نشد اون جا کامنت بذارم ببخش من رو

      • مصطفی هادیان گفت:

        سلام الیاس جان.

        من یه عکس از پدر عزیز محمدرضا پیدا کردم که توی این آدرسِ نسبی هست:
        seminar-motamem-seri-4\seminar-motamem-org-91.jpg

        • الیاس میرزائیان گفت:

          سلام مصطفی جان
          مرسی از لطفت
          عکس قشنگی بود
          آرزو می کنم خدا ایشون و همسرشون رو سالیان سال حفظ کنه

    • محسن رضایی گفت:

      با سلام.

      امیدوارم همراه بشیم با محمدرضا شعبانعلی.کمی مطالعه رو بیشتر کنیم.کمی توجه مون رو. از به هدر رفتن نیروی مغز و جوانیمون در شبکه های دیوانه کننده اجتماعی کمی فاصله بگیریم.کمی فرصت سوزیمون رو کمتر کنیم تا امثال محمدرضا کمی فرصت برای عشق هاشون داشته باشن.این عزیزان به فکر ما هستند ما هم کمی به فکر خودمون باشیم.
      همین لحظه که مطلبی می نویسیم از خودمون بپرسیم “سهم من در بوجود آوردن این احساسات در امثال محمدرضا چه قدره؟” اگه حس می کنیم ما هم کم کاریم خب بجنبیم دیگه.از کمترین و کوچکترین نقطه ای که فکر می کنیم یه کم جابجا بشیم.

    • گلناز گفت:

      با سلام خدمت محمدرضای عزیزم

      مطلب طولانی بود ولی بسیار تاثیرگذار. سپاس از این همه لطفت.
      در اين لحظه برایت آرزو میکنم که غم هایت آنقدر دور شوند که احساس شادی و رضایت قلبی را با تمام وجودت حس کنی. در اين لحظه و هر لحظه که به ذهنم آيی از خداوند مهربون برایت بهترین ها رو آرزومندم.
      ارادتمند شما،
      یه دوست مردادی 🙂

    • صفورا گفت:

      شما انسان بسيار متفاوتي هستيد.

    • علیرضا داداشی گفت:

      سلام معلم من!
      هر وقت به حسی می رسم شبیه حسِ بعد از خواندن این کامنت، این شعر مرحوم «قیصر امین پور» از کتاب «آیینه های ناگهان» آرامم می کند.
      دوست دارم این شعر را – و اگر بتوانم حسم را – به تو معلم عزیزم تقدیم کنم.
      راستی، چند سال پیش که این کتاب را به امانت به دوستم داده بودم، وقتی آن را برگرداند، گفت مادرش این شعر را خیلی مرور می کرده. او، مادر شهید بود. مادر شهیدی که با جنازه ی بی سر برگشته بود.

      شعر:
      سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
      ولی دل به پاییز نسپرده ایم

      چو گلدان ِ خالی لب پنجره
      پر از خاطراتِ ترک خورده ایم

      اگر «داغِ دل» بود، ما دیده ایم
      اگر «خونِ دل» بود، ما خورده ایم

      اگر «دل» دلیل است، آورده ایم
      اگر «داغ» شرط است، ما بُرده ایم

      اگر «دشنه ی دشمنان»، گردنیم
      اگر «خنجر دوستان»، گُرده ایم

      گواهی بخواهید، اینک گواه:
      همین زخم هایی که نشمرده ایم

      «دلی سربلند» و «سری سر به زیر»
      از این دست عمری به سر برده ایم


      قیصر امین پور، آیینه های ناگهان

      برقرار باشی.

    • رها راد گفت:

      خیلی زیبا بود ….

      همین که دایره‌ی دغدغه‌هایمان تغییر می‌کند، یعنی مهاجرت کرده‌ایم.
      همین که به چیزهایی می‌اندیشیم که دوست داشتیم به آنها نیندیشیم یا به چیزهای دیگری بیندیشیم یعنی تبعید شده‌ایم.
      نه در جغرافیای فیزیکی که در جغرافیای ذهن و زبان.

    • مرتضی بهاءالدینی گفت:

      ” چیزی به نام وطن یا خاک را خیلی درک نمی‌کنم و مرزها را سیم‌خاردارهایی می‌دانم که سیاستمداران، پس از تقسیم قدرت در میان خود، بین ما انسانها ترسیم می‌کنن ”

      “کشور” درون توست . آن را پیدا کن ..

    • محمدجواد علیمحمدی گفت:

      این حرفتون با اینکه دنبال علاقمون بریم و شجاعت داشته باشیم در تناقض نیست؟

    • مجتبی گفت:

      سلام محمدرضا
      یعنی روزی نمی رسه که متمم اونقدر بزرگ شده باشه که بتونه شعبات دیگه اش رو با موضوعاتی از قبیل فرکتال و هوش مصنوعی و شبکه های عصبی و پیچیدگی و دینامیک سیستم و فلسفه و … احداث کنه؟! من فکر می کنم اونقدر متمم استاندارد های سختگیرانه ای رو به فضای وب فارسی آورده که تا سال ها می تونه در زمینه ی آموزش پیشتاز باشه.امیدوارم یه روزی خبرش رو بشنوم.

    • لیلا گفت:

      محمدرضای عزیز با خواندن این متن زیبا به یاد مطلبی زیبا از دکتر آرش نراقی افتادم که خواندن آن برای تمام دوستان خالی از لطف نیست.
      «”خوشی” حالی است که زود می آید و زود می رود. رضایت مقامی است که دیر می آید و دیر می پاید. “خوشی” دست می دهد اما رضایت را باید به دست آورد یعنی بودنی فعالانه نه عاطفه ای انفعالی. “خوشی” اندوه را می زداید اما ملال و افسردگی را نه. “رضایت” اما گاه رنگ اندوه دارد. انسان راضی همیشه شاد نیست اما ملول و افسرده هم نیست. “خوشی” واکنش عاطفی ماست نسبت به حضور “لذت”. “رضایت” اما نوع بودن ماست در حضور “معنا”. “لذت”های زندگی خوشی میاورد، و “معنا” ی زندگی رضایت. از بدی های زندگی ما این است که بیشترمان از رضایت به خوشی بسنده کرده ایم.»
      اما باید بگویم شما رضایت را برای خود در اولویت قرار داده اید.
      و ای کاش من هم بتوانم بر خلاف نظر اطرافیان در مسیر رضایت خود گام بردارم، نه خوشی

    • سیما گفت:

      سلام
      دوستی که انسان شریفی است می گفت : « حتماً دلیلی وجود داشته که تو این جا و اکنون به دنیا آمده ای. شاید اعتمادی به تو بوده که این جا هستی. ما آمده ایم که حل معما کنیم.»
      نوشته ی معلم عزیر این را به یادم آورد.
      متشکرم

    • ماه بیگم گفت:

      پاراگراف اخر رو دیگه نتونستم بشینم و به خوندن ادامه بدم . مجبور شدم بایستم نفس بلند بکشم ، بفهمم چی گذشت…

  • (میلاد کا) milaaaaaad گفت:

    سلام

    یه حس مبهمی بهم دست داد. یه حس گنگ.
    خواستم بگم بدون شما ما چیکار کنیم؟ بعد یهو به خودم گفتم بدون شما مگه اصلا “ما” یی هست؟

    سلامت باشید استاد. سلامت و پر امید

    بهترین آرزوها

  • مائده گفت:

    خیلی زیاد نگران شدم

  • رویا گفت:

    استاد عزیز
    مملکت آنچنان خوابیده که بیدار نمیشه اما هنوز چیزهایی هست که بعد از بوسیدن و رفتن نداشتنش را احساس میکنید.شاملو در شعر هجرانی میگه:
    چه هنگام می زیسته ام،کدام بالیدن و کاستن را من
    که آسمان خودم چتر سرم نیست؟
    آسمانی از فیروره ی نیشابور
    با رگه های سبز شاخساران
    همچون فریاد واژگون جنگلی در دریاچه یی
    آزاد و رها
    همچون آیینه یی که تکثیرت میکند

  • Alireza گفت:

    اقا محمدرضا عزیز، من به شخصه شما رو خیلی دوست دارم.
    من دوستی یکطرفه با شما رو هرچند شاید نشه دوستی بنامیم این نوع رابطه رو(چون فقط از طرف خودم مطمئنم) افتخار میکنم و یکی از الطاف خداوند بخودم میدونم
    شما برای من هم استاد، هم دوست و هم راهنمای زندگی هستید
    ملاقات دست نوشته های دوستم (شما) چه اینجا یا متمم و هرجای دیگر مانند مظالعه کتابی هست که دوست داری هر روز هر چند خیلی تکراری ، مجددا بخونم . چه در مترو و.. و منتظر تجدید چاپش هستم همیشه

    چون میدونم بهترین تصمیم ها رو میگیرید پس خیالم راحت هست، و اصلا نگران نمیشم هیچ وقت، همانند اسودگی خیال فرزند از تصمیمات پدر

  • رویا گفت:

    بگذار آفتاب من پیرهن ام باشد
    و آسمان من،ان کهنه کرباس بی رنگ
    بگذار بر زمین خود بایستم
    بر خاکی از براده الماس و رعشه ی درد
    بگذار سرزمین ام را زیر پای خود احساس کنم
    و صدای رویش خود را بشنوم
    (هجرانی.احمد شاملو)

  • دریا گفت:

    ینی من تنها کسی هستم که به خواب بودن مملکت اینقدر توجهم جلب شد که رفتن رو ندیدم؟!

  • سياوش علوي گفت:

    به نظر
    اگر تفكر شيرازي در تهران باشد؛ تهران، شيراز است.
    استاد عزيز
    ما خستگيمان را با شما در مي كنيم.
    بگذار برایت چای بریزم.

  • مهدی گفت:

    https://www.dropbox.com/s/s5c1rayi7egzkvr/jamaat%20chorti.mp4?dl=0
    جماعت خواب ، اجتماع خواب زده ، جامعه چرتی
    قسمتی از سریال هزار دستان

  • pz گفت:

    شهر خواب آلوده را بیدار می خواهد چه کار؟!

  • زهرا گفت:

    گفتم اگر پدر نتوانست یا نخواست
    من هموار خواهم کرد گیتی را

    فرزند من به عجب جوانی تو این مگوی
    من خواستم ولی نتوانستم
    تا خود چه خواهی و چه توانی
    (استاد هوشنگ ابتهاج)
    /////////////////////
    هیچ می دانی چرا چون موج
    در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
    زآنکه بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
    آنچه می خواهم نمیبینم و آنچه می بینم نمی خواهم
    (استاد شفیعی کدکنی)

  • سياوش علوي گفت:

    بگذار برایت چای بریزم

    امروز به ‌شکل غریبی خوبی

    صدایت نقشی زیباست بر جامه‌ای مغربی…

    بگذار برایت چای بیاورم،

    راستی گفتم که دوستت دارم؟

    گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟

    حضورت شادی‌بخش است مثل حضور شعر

  • Dimah گفت:

    با سلام
    محمدرضا هر چه بیشتر بدانی، برایت سخت تر است.
    هرچه بزرگتر باشی نگاه های بیشتری به سوی شما، حرکتتان، رفتارتان،سلیقه تان و…. است.
    یاد یه حکایتی از کتاب “قصه هایی برای پدران فرزندان و نوه ها” از پائولو کوئيلو افتاذم
    یه روز یه عالمی یه بچه ای رو می بینه که یک لحظه حواسش نبود و خورد زمین، عالم بهش میگه:بچه جون حواست باشه
    بچه به اون میگه: من بچه ام و افتادنم سهل است، تو مراقب خودت باش که اگر بیافتی یه امتی پشت سرت می افتند.
    به حضور شما دلگرمیم

  • کمال حیدری گفت:

    سلام. اصلا هم زیبا نخوابیده خیلی هم زشت و چندش آور خوابانده شده اگر ماندی یا حتی خواستی بروی هم بیدارش کن .

  • رضا گفت:

    کسی که جنگجوست باید همیشه در حال جنگ بماند چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد.نیچه

    شاید خیلی اذیت میشی اما احساس میکنم تو ساخته شدی واسه بازی کردن تو شرایط خاص ، ولو با آزار و اذیت شدید.

  • حسین گفت:

    سلام
    استاد عزیز این چند سال که شما وارد زندگیم شدید نگاهم به دنیا عوض شده ……شما پرواز کردنو به ما یاد دادید.
    یه سوال
    شا برید
    ما چکار کنیم.؟
    شاید سالها بعد وقتی به ته خط رسیدید …شایدم یکی از همین روزا ….
    ولی امیدوارم هرجا که رفتید بازم برای ما بنویسید.

  • بهارنارنج گفت:

    سکوت‌ آب‌ مى‌تواند ،
    خشکى‌ باشد و فریاد عطش
    ‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند ،
    گرسنگى‌ باشد و غریو پیروزمند قحط
    ‌همچنان‌ که‌ سکوت‌ آفتاب
    ‌ظلمات‌ است
    ‌اما سکوت‌ آدمى،
    ‌فقدان‌ جهان‌ و خداست !

    غریو را تصویر کن
    ‌عصر مرا
    در منحنى‌ تازیانه‌ به‌ نیش‌خط‌ِ رنج
    ‌همسایه‌ى‌ مرا !
    بیگانه‌ با امید و خدا ،
    و حرمت‌ ما را ،
    که‌ به‌ دینار و درم‌ بر کشیده‌اند و فروخته
    ‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختیار داشتیم‌ و آن‌ نگفتیم
    ‌که‌ به‌کار آید
    چرا که‌ تنها یک‌ سخن
    ‌یک سخن در میانه‌ نبود
    آزادى!
    ‌ما نگفتیم
    ‌تو تصویرش‌ کن

    شعری که احمد شاملو برای “ایران درودی”( نقاش معاصر) سروده است.
    با نوشته شما یاد این شعر افتادم.

  • نیما گفت:

    درست مثل کسی که در بعد ازظهر یک روز طلایی پاییز خواب قیلوله ای کرده و به محض برخاستن از خواب برای کشیدن نفسی عمیق به حیاط می رود و با وزش نسیم سردی بر خود می لرزد،من هم از خواندن این شعر که معنایی مهیب در پس واژگان خود دارد بر خود لرزیدم. بدون شک اگر کوه نباشد گذر از دشت کاری سخت و دشوار است و کوه بودن لازمه اش سوختن و گداختن است.

  • شراره ش گفت:

    با خوندنش احساس غم و دلتنگی کردم و البته چند فکر و حس دیگه . یکی از آنها : امیدوارم شما روزی این کار را انجام ندین.

  • هما طاهری گفت:

    محمدرضای عزیز

    اگر بدانی که یکی از دلایل ماندنم در ایرن، الگو برداری از روش تأثر گذاری ات بوده است، حال شوک شده ام را از خواندن شعر ساده ات می فهمی 😐

  • H.A گفت:

    استاد از چي دلتون گرفته؟ با خواندن اين متن احساس كردم دلتون از چيزي گرفته.

  • محمد معارفی گفت:

    سلام
    چندین و چند بار نوشتم و پاک کردم…
    فقط اینکه، ما حواسمون به شما هست آقا محمدرضا…

  • شهاب گفت:

    محمدرضا جان با اجازه شما من هم یه تک بیتی که خیلی دوستش دارم رو از قول «فاضل نظری» مینویسم.

    «چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر»

  • مـ . ک گفت:

    خیلی زیبا…
    چند وقتیست که روزنوشته هاتونو میخونم؛ جناب شعبانعلی، ما دوستون داریم ها!

  • مسیحا گفت:

    زندگی می‌گفت
    از هـر چیـز
    مقداری بـه جـا می‌مانـد،
    دانـه‌های قهـوه در شیشه
    چنـد سیگار در پاکت
    و کمی درد در آدمی …

  • مهدي خاني گفت:

    هرري دلم ريخت

  • سعید گفت:

    بچه که بودم از بس معلمم رو دوست داشتم ، آرزو می کردم روزی معلم شوم.
    آن سال ها گذشت …
    این روزها دوباره معلمی یافتم.
    معلمی که افکارش آرامش بخش من است.
    معلمی که از ته دل دوستش دارم.
    و دوباره بچه شدم….

  • majid sadeghian گفت:

    دوست دارم تک بیت مورد علاقه ام رو که به دیوار دفتر کارم زدم برات بنویسم:
    هنوز با همه دردم امید درمان است / که آخری بود آخر شبان یلدا را

  • fatima pournaserani گفت:

    “اما من بیدارش خواهم کرد،چنان به خواب رفته که گویی به گازگرفتگی دچار شده..”

    از لحاظ تکنیکی و حرفه ای شعر واقعی کلی اصول داره.
    ولی من شعری رو دوست دارم که مضمون قشنگی داشته باشه.

    صرفاً نظر شخصی بود 🙂