این قبیله مجازی…

کامنت های پست «کاملاً شخصی» را خواندم.

تمام امروز با خودم فکر میکردم که مطرح کردن شخصی ترین تصمیم ها و احساسات در یک محل عمومی صحیح بود یا نه…

اما خودم را قانع کردم که کارم چندان اشتباه نبوده است:

حرفهای دوستان خوبم – و بعضی مخاطبان عزیز خاموش – یادم انداخت که دوستی ها و حمایت های زیادی هست که در سکوت پنهان شده اند، اما آن موقع که لازم باشد، هستند و حضور خواهند داشت.

کامنت های محبت آمیز – که مشخصاً برای خوشحال کردن من، اغراق آمیز هم نوشته شده بودند – سرمایه ای شد برای روزهای سخت و تلخی که خواسته یا ناخواسته تجربه خواهم کرد. شاید از این به بعد، در پرتگاه های سخت زندگی، به جای خاطره مرحوم دزفولیان و نوشته امیر، بتوانم با این کامنت ها به خودم یادآوری کنم که تصمیم های کلان زندگیم، دست خودم نیست و دوستانی دارم که در زندگیم، به اندازه خودم، مهم هستند و صاحب انتخاب.

فکر میکنم ما یک قبیله ایم: ساکن یک خانه مجازی.

و من باید به خاطر داشته باشم که نه صاحب این خانه، که مستخدم این خانه ام. غذاهایی آماده میکنم از جنس کلمات و پیش روی شما قرار میدهم. خانه را هر شب آب و جارو میکنم تا صبح، برای ورود شما آماده باشد.

اما یک چیز را مطمئن شده ام. اگر قرار باشد این خانه برپا بماند، حضور مهمان مهم تر از وجود مستخدم است.

و نیز فهمیده ام که حضور در این سایت، برای بسیاری از مخاطبان خوب من، صرفاً مطالعه چند خط و چند جمله نیست. بلکه سر زدن به اهل قبیله است.

اما کاش در آینده به نحوه حضور خود در این خانه مجازی بیشتر فکر کنیم:

ارزش اینجا به گفته های «محمدرضا» نیست. به نوشته های کسانی است که در باب هر موضوع، مینویسند و اظهار نظر میکنند.

هرگز انتظار نداشته ام که کامنت ها در اینجا، صرفاً محل تشکر و ابراز محبت باشد. ای کاش کامنت ها، محلی باشد برای بحث و گفتگو.

کاش عادت کنیم که به بهانه هر موضوعی، در لا به لای کامنت ها، همه با هم گفتگو کرده و از هم انتقاد کنیم البته نرم و دوستانه.

ما غریبه نیستیم: اعضای یک قبیله ایم.

کاش به جای اینکه بگویم: «جواد از تو با آن همه ادعا انتظار این نظر را نداشتم» بنویسیم:

«جواد جان. نظرت را خواندم. البته نظر من متفاوت است. اینجا مینویسم تا هر وقت حوصله داشتی بخوانی…»

کاش به جای اینکه بگویم: «کاملاً با حرفهای تو مخالفم و تو یک ظاهر بین ساه اندیش هستی!»

بگویم: «نمیتوانم منطق تو را درک کنم. اطلاعاتی که من دارم، با حرفهای تو، همسو نیست…»

کاش به جای اینکه بگوییم: «باز هم تو حرف زدی!»، بنویسیم: «خوشحالم که دوباره کامنت گذاشتی. مدتی اسمت اینجا نبود و دلمان تنگ شده بود».

کاش بیشتر کامنت بگذاریم و کامل تر بنویسیم. کاش اینجا محل بحثهای ما باشد.

کاش اگر بحثی مطرح نشده، کامنت بگذاریم و مطرحش کنیم (مثال داوکینز و کالینز شاید از این نوع باشد. کامنت از طرف یکی از بچه ها مطرح شد و من هم به بهانه اش حرفهایی نوشتم و دوستان، در تأیید و تکذیب و تحلیل، نوشتند و توضیح دادند).

اینجا یک خانه مجازی است و آنچه در روز گذشته از پیامها دریافت کردم این است که من، صاحب اختیار این خانه نیستم تا هر وقت که خسته شدم، درها را ببندم و هر وقت تنها شدم درها را باز کنم.

اینجا صاحبان زیادی دارد و اگر درهای این خانه امروز باز است، نه با تلاش من، که با صرف وقت و اراده آنان است.

بیایید قرار بگذاریم کمتر سکوت کنیم. بهتر و دوستانه تر با سایر اعضای این قبیله، بحث کنیم و از بودن در این فضای مجازی بیشتر لذت ببریم. هر چند در روزگاری زندگی میکنیم که لذت بردن، خود گناهی نابخشودنی تلقی می شود.

ما اعضای یک قبیله ایم. یک قبیله مجازی. که شاید هرگز دستهای یکدیگر را از نزدیک نفشاریم، اما به معجزه رقص انگشتانمان بر روی صفحه کلید، روح یکدیگر را لمس میکنیم…

بیشتر بنویسید و کمک کنید که این وبلاگ، نه یک تریبون یک طرفه برای یک نفر، بلکه محلی برای گفتگو، تنفس و تعامل بین اعضای صاحبان این خانه باشد…

در چنین فضایی، اگر هم کسی از بیرون، سنگی به داخل خانه انداخت، خیلی جدی گرفته نخواهد شد…

——————————————————————–

لینک مرتبط: حرفهای کاملاً شخصی – برای خودم

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



65 نظر بر روی پست “این قبیله مجازی…

  • هومن کلبادی گفت:

    باید از هیوای عزیز تشکر کنم که لینک این مطالب رو زیر نامه هایی از بهشت گذاشتن و با خوندن این مطلب بیش از پیش به رسالت محمدرضای عزیز ایمان آوردم . به امید روزی که همۀ ما به قول آقای سهیل رضایی عزیز ، به این نوشته های زیبا ، به دوستامون ، به محمدرضای عزیز ، به احترام به نظر مخالف و همراهی با دوستای موافق ، دچار و مبتلا بشیم چون اونوقت هست که اصلاً ترک این خونه برامون امکان پذیر نیست حتی برای یک مدت کوتاه .
    سلامت ، آرام ، شاد و سربلند باشید
    ارادتمند همۀ اهل قبیلۀ مجازیمون به خصوص صاحب خونۀ با صفامون محمدرضای نازنین

  • اکبری گفت:

    شاید بی ربط باشه

    مغزم نمی کشه دیگه درس بخونم خسته شدم

    ولی یک چیز جالب . پدر من بازنشته راه آهن ه . از خانواده بزرگ راه آهن هستیم .جالب نیست ؟

  • خالد گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    امروز ۲۷/۱۰/۹۲ است و برای اولین بار پست “کاملا شخصی) را خواندم و بلافاصله این نوشته ات را،آنجا که گفتی (مستخدم این خانه ام. غذاهایی آماده میکنم از جنس کلمات و پیش روی شما قرار میدهم. خانه را هر شب آب و جارو میکنم تا صبح، برای ورود شما آماده باشد) بی اراده اشک از چشمانم سرازیر شد…تو مردی بزرگ و بلند همت هستی که با صداقت و اراده ای که داری،به ما می آموزی، امواج بلند طوفان هایی که با آنها روبرو میشویم،میتوان با اندکی صبر و تفکر،بر آنها چیره شد و آتش جانهایمان را نه خاموش،بلکه کم سوتر و شاید (سلاما”)
    ۲۲ سال بیش ندارم و تو درسهای بزرگی به من آموختی…بگذار اینگونه صدایت کنم: پدر مجازی من

  • نسیم گفت:

    سلام دوست عزیزم
    چند هفته ای میشود که با معرفی دوستم وحیده با شما آشنا شده ام و از زمان چه قدر افسوس خورده ام که چرا تا به حال با شما آشنا نشده بودم… مدت ها بود که با گشت وگذار اینترنتی و مطالعه کتابهای گوناگون دنبال کسی میگشتم تا حرفهای نگفته من را بگوید … جرقه های ذهنی که قادر نبودم در قالب کلمات جاری ساخته و به دوستانم انتقال دهم، افکاری که در درونم بود و راهی برای مبادله آن افکار پیدا نمیکردم…شما را یافتم … نوشته های شما بسیاری از افکار و احساسات نگفته و ابراز نشده من هستند. شما تبلور بسیاری از ماها هستید. بسیاری از مطالب سایت شما را خوانده ام اما ولع به خواندن مطالب دیگر در سایتتان مانع آن شده تا اظهار نظری نمایم و مطمئنم افراد دیگری نیز مثل من بسیار هستند که ساکت هستند اما بدانید تائید، تشکر، قدردانی، احترام و دعای آنها همراه شما هست حتی اگر خاموش باشند. راهتان همواره روشن و مسیرتان هموار باد.

  • مسعود گفت:

    سلام
    واقعا مطالب شما ذهن ادم باز و قلبشو روشن تر می کنه

  • آرشام گفت:

    سلام . خیلی معذرت میخوام من همیشه از نوشته هاتون و از وجودتون بهره میبر.بین نوشته هاتون این جمله رو درک نکردم میشه یه مقدار ساده تر بنویسینش؟ قول میدم خودم بعدا درمورد یونگ مطالعه داشته باشم.
    اینکه یک ملت اگر به قول یونگ، آرکتایپ غالبش پوزیدون باشد، آیا گذر زمان تعادل آرکتایپی را به آن قوم، هدیه خواهد کرد؟

  • سیروس گفت:

    جامعه کوچک شعبانعلی با افراد فرهیخته ای که زیر سایه استادی چون شما افکار خود را به اشتراک گذاشته و هم دردی میکنند به اعتقاد من روزی بزرگ و مهم خواهد بود.با نگرش زیبا و دوستان خوبی که به همت شما در کنار هم جمع شده اند و با اشتراک اندیشه به هم کمک میکنند.پیشنهاد میکنم به رهبری شما در جهت تجمیع گروه و با هدف کمک به ایرانمان که همگی بزرگی آن را خواهانیم و با عنایت به پراکندگی شغلی و فرهنگی شاگردانتان قدمی برداشته شود.

  • علی گفت:

    به نظر من برای ایجاد حس تاملی بیشتر باید کمی ساختار سایت رو بهبود بدی (همین طور که تا الان دادی)
    – برای نظرات هم رای مثبت درنظر بگیری تا در چند ثانیه بتوان به کل نظرات یک نظری! انداخت (رای منفی برای اجتناب از درگیری توصیه نمی شه)
    – برای ارسال نظرات باید یک بخش تخصصی در نظر گرفت که امکانات ویرایشی داشته باشه
    مثلا بتونیم قسمتی ار پیاممون رو بولد یا ایتالیک بکنیم (تغییر رنگ و انداره هم ممکنه که این توصیه نمی شه)
    – پاسخ خودت یا دوستان به نظرات باید در دل نظرات باشه یعنی پایین و کمی جلو تر و داخل یک قاب با نظر اصلی باشد که در یک نگاه معلوم شود کدام نظر است و کدام پاسخ و کدام جواب به پاسخ یا نظر اولیه

    رای منفی برای متن ها خوب است و توصیه می کنم شاید هر سالی یک بار به درد بخورد (مثل نوشته ی “آخرین نوشته انتخاباتی من…” که بل کل با آن مخالفم)

    برای بستر موجود این پیشنهاد ها فکر می کنم تاثیر خوبی داشته باشد ولی اگر به فکر تغییر بستر کلی سایت افتادی باید راهکار های خاص آن بستر را پیاده سازی کنیم مثلا فروم شعبانعلی

    موفق باشی

  • سپید گفت:

    سلام، سومین باره که به سایت شما میام
    و از طریق سایت دکتر شیری با شما آشنا شدم
    مثل همیشه مسیرایی که منشاشون از طرف دکتر شیریه به جاهای خوبی ختم میشه
    خوشحالم با اینجا آشنا شدم راستی مهندس شعبانعلی اون سایت شین شین که با دکتر تصمیم داشتین راه اندازی کنید چی شد؟

  • mina گفت:

    محمد رضای عزیز هیچ وقت در این خونه رو نبند . اینجا ارامگاه روح ماست.از وقتی با شما از طریق راذیو آشنا شذم و به سایتتون سر می زنم کلی کتاب خون شدم .تنها جاییکه که فک میکنم همه کسایی که اینجا هستن حرف همدیگرو میفهمن .راسنتش خیلی خسته ام از آدماییکه به قول دکتر شریغتی نه تنها حرف آدم رو نمی فهمند دردناکتر اینکه اشتباهی میفهمند.
    چند روز پیش به دوستی گفتم زندگی همین چیزای ساده است در جوابم گفت زندگی اصلا ساده وراحت نیست حتما تو همه چیز و راحت بدست اوردی؟!!!

  • مجتبی گفت:

    خوشحالم که امروز اینو خوندم،اینروزا کمتر فرصت میکنم سری به این خونه بزنم،محدرضا همه ی اینا یطرف،اگه در این خونه رو ببندی با دلتنگیمون برات چی کنیم…

  • یاسر گفت:

    با سلام جناب شعبانعلی !
    نمی دانم کتاب “امیل” نوشته ژان ژاک روسو خوانده اید یا خیر! کتابی که من چند سال پیش خواندم! این کتاب تاثیر بسزایی در شکل گیری فرهنگ امروزی مردم فرانسه داشته است!! زمانی که کتاب را می خواندم با خود می اندیشم که اگر بتوانم و معلوماتم اجازه دهد کتابی با این مضمون برای مردم کشورم خواهم نوشت. ولی می دانم هنوز آمادگی نوشتن همچین کتابی را ندارم. به نظرم شما می توانید این کار را به نحو احسن انجام دهید.

  • roghaie گفت:

    خیلی دوست داشتم میتونستم بنویسم یا اظهار نظر کنم ولی افسوووووووووس از خودم که هیچ وقت نظر قابل ارائه و بهادلری ندارم یا ساده تر بگم سوادم به این حرفای قلنبه نمیرسه هرچند که مثلا کلی با سوادم فعلا مباحث و نظرات رو میخونم و دنبال میکنم تا یه خورده هم که شده ذهنم آپ بشه و بتونم مباحثو بفهمم امیدوارم منم بتونم روزی صاحب نظر بشم و نظر و دیدگاههای موثقی ارائه بدم امیدوارم

    • rezaA گفت:

      راهش اینه که کتاب خونده شه و مطالعه داشته باشید..واسه شروعشم کتابایی که محمد رضا گفته جز بهترین کتابا هستن:دنیای سوفی،قلعه حیوانات،شازده کوجولو،این سه زن،ما چگونه ماشدیم…

  • بهرام گفت:

    عشق فقط یک کلام
    مهندس شعبانعلی بس سلام

    سالاری سالاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآر

  • سلیم گفت:

    الان که خودت خاستی نظر بدم بزرگترین گلایه ام روبهت میگم.
    ببین چرا هیچ گونه اطلاعات ودانشی از شهدای دفاع مقدس نداری؟
    من نمیدونم چطور توکه این قدربه شریعتی نزدیک شدی هرگز بوی چمران رو هم نشنیدی
    بااین قطعیت هرگز رو میگم چون اگر ازشون میخوندی قطعا نمیشد ازشون حرف نزنی.
    توکه اینقدرتفکرجهادی داری چراازاین بزرگان جهادی مملکت خبرنداری.
    توقصد داری حضورت در کشور مثمرثمرباشه
    اونوقت مطالعات خارجی میکنی و از کسانیکه این راه رو رفتند غافل میمونی.
    تاحالا نقاشی شمع دکتر چمران رودیدی؟
    کتابهای اونو خوندی؟
    چمرانی که ازآمریکا رفت تو خرابه های شیعیان لبنان و اون نسلی که تربیت کردو اون تاثیراتی که گداشت.
    ازامام صدر چی؟
    اولین بارنام مجتبی کاشانی رو ازسایت خودت خوندم ورفتم پیگیرش شدم چرا ازاین آدم های بزرگ مملکت خودمون نمیگی؟
    من متعصب نیستم اما فکرمیکنم بومی بودن الگوها فاکتورامید
    رو درما والبته خودت تقویت میکنه و میدونی که امیدبالاترین ضریب روداره.
    من کمترتاحالا تو نظرها شرکت کردم چون اعتقاد خاصی به نصیحت ومشورت وامثالهم ندارم.
    الانم جون خودت خاستی گفتم

    • shabanali گفت:

      من فضای شهدا رو خوب میشناسم. اما متأسفان اونقدر از اسم اونها و عقاید اونها سوء استفاده شده، که مطرح کردنشون بیشتر از اینکه کمک بکنه احساس منفی ایجاد میکنه.
      شهدا نرفتند تا اسمشون بمونه، رفتند تا راهشون بمونه.
      موضع کلی من نسبت به مذهب، شهادت و ایمان همینه.
      اگر دقت کنی خیلی از نوشته های من در سایت و حتی در فیس بوک، ترجمه جملات نهج البلاغه هست که در قالب متفاوتی ارائه شده (یک بار در فیس بوک ارحم من رأس ماله الرجا و سلاحه البکا را نوشتم کلی بد و بیراه شنیدم. چند هفته بعد، همون رو ترجمه مسجع کردم و به فارسی نوشتم، ۴۰۰ تا لایک توی ۲ ساعت خورد از همون آدما! من اونهایی رو که فحش دادن مقصر نمیدونم، اون افرادی رو مقصر میدونم که منفور جامعه بودند و دعای کمیل و … رو به نام خودشون مصادره کردند)
      همینه که من اسمی از نهج البلاغه نمیارم، چون اولاً حس مردم الان خیلی خوب نیست، ثانیاً بخشی از کسانی که تا کنون از امامان حرف زده اند، کاسب بوده اند نه عالم.
      فکر نمیکنم حضرت علی هم براشون Copyright مهم بوده باشه، قطعاً ایده شون مهم بوده.

      • علیرضا گفت:

        وقتی کسی از چمران میگوید احتمالا نمیداند دکتر چگونه شهید شد و همچنین نمیداند چمران عضو نهضت آزادی و از همراهان مرحوم بازرگان و سحابی و …بود . دوست عزیز شما چمران روتوش شده را میبینی و به مایی میگویی که شاهد دوران وزارت دفاعش بوده ایم

        • سلیم گفت:

          من که متولد ۶۸ هستم قطعا مجبورم چمران رو ازبین کتابها جست و جو کنم. و از ظن خودم یار اون بشم.
          اون نمیداند هایی رو که گفتید، فکر میکنم باید به حساب قضاوت شما بذارم.
          چمران از دکتر بازرگان نمره۲۲ گرفت درحالیکه کلا نمره دانشجوها تو اون درس پایین بود.
          چمران در شرکت یاد که متعلق به دکتربازرگان و ۱۱ استاد اخراجی دانشگاه بود کار میکرد.
          دکتر بازرگان کسی بود که چمران رو به امام صدر معرفی کرد.
          دکتر بارزگان کسی بود که اولین لوله آب رو توی تهران کشید.
          خیلی ها هم گفتنتد سر دکتر مورد اصابت تیر ژ-۳ که سلاح ایرانی ها در جنگ بوده قرارگرفته. من هم فقط شنیدم.
          چمران وامثالهم به مثابه طلا هستنذ روتوش شده و آلوده شدن اونا چیزی از اصالتشون کم نمیکنه.
          درثانی من اگر نمیدونم در آزادی سوسنگرد چه کار بزرگی انجام داد
          من اگه وقتی میرم دهلاویه در یادمان شهید چمران عزیزان
          ماشین حلب پاره ای رو اونجا انداختن و میگن این اختراع دکتره و میگن پول بدین تا سی دی مستند دکتر رو بخرین و..
          آیا امثال شما که دارای جایگاه علمی ای هستند و مدعی شناخت نباید وارد میددان شوند و با انرژی این شهدا که زنده اند روح های خفته رو بیدارکنن.

      • سلیم گفت:

        به نظر من اگه حرف ها رو با منبعش ذکر کنیم به افراد خیلی کمک بیش تری میشه
        این فرصت رو به اونا میدیم تابتونن خودشون مراجعه بکنن و مطالب دیگر یا همون مطلب رو بابرداشتی جدید تولید کنند.
        من برای شما احترام زیادی قایلم به خاطر اون تفکر جهادی و دغدغه هایی که توی ذهنتون دارین تمام نگرانی من هم درهنگام نوشتن دیدگاهم اینه که چیزی به جز ارادت و احترامم به شما منتقل کنم.
        اما حرف من اینه چطور اگه سخن ازیک خارجی باشه (که البته اون هم جایگاه خودش رو داره) شما منبع رو ذکر میکنین ولی در موارد دیگر به خاطر اینکه هدف اصلی آموزش رو ممکنه تحت الشعاع قراربده صرف نظر میکنین.
        هدف آموزش فقط همینه؟
        بالاخره میخاهیم خلاف آب شنا کنیم وتغییری در جامعه به وجود بیاریم یانه؟آیا این کار کوچکی هست که بتونیم چهره واقعی الگوهای بزرگ جامعه رو که دچار هزاران سواستفاده شدن رو به افرادنشون بدیم؟
        من فکر میکنم شما
        دانش پیاده کردن این موضوع رو دارین و لزورمی در اون نمیبینین
        من ای پست رو گذاشتم چون واقعا دوست داشتم راجع به اونها اززبون شماهم بشنوم و شاهدبحث دوستان باشم
        وگرننه من خودم ادعایی راجه به آنها ندارم.
        ودیگه هم راجع به این موضوع حرف نمیزنم.

        • رضا گفت:

          متاسفانه یه عده ای برای منافع شخصی و دنیوی شون سالهاست شهدا را به نام خودشون قبضه کردند.
          اگه ادم یه ذره هم شعور و قدرت تحلیل داشته باشه این کشور رو مدیون خون شهدا میدونه . مشکل اینجاست که بعضی ها از این کلمه چه سو استفاده ها نکردند و چه ازادیهایی که به این نام تو این سالها از مردم سلب نشد. این دلیل او تنفریه که شاید به قول محمد رضا در ذهن خیلی از ادمای این نسل ایجادشده.
          تردید ندارم اگه خیلی از شهدای بزرگ و به نام امروز زنده بودن سرنوشتی جز زندان، خروج از کشور و در بهترین حالت گوشه نشینی نداشتن…

    • عقیل گفت:

      من فکر میکنم فرق تو با محمدرضا اینه که تو مبهوت چمران هستی ولی محمدرضا میخاد مفید باشه و عمل کنه.شاید اگه الان چمران،همت،بابایی،باکری و همه یزرگان دیگر بودن در شرایط فعلی همکار محمدرضا بودن. عزیز من روضه خون یا روضه دون امام حسین بودن ارزش نداره. اونی میتونه حسینی باشه که آزاد اندیش باشه،ظلم ستیز باشه و …
      اینقدر عجله کردم که پایینو ندیدم! تازه جواب محمدرضا رو خوندم. با اینحال سابمیت میکنم!!

  • گیتی گفت:

    محمدرضا تو فوق العاده ای!
    من همیشه دنبال چنین فضایی هستم!
    اگر وقت نکنم اول مطالبت را می خوانم بعد طی روزهای دیگه نظرات دوستانم رو! گاهی دلم می خواد با بعضی هاشون بیشتر حرف بزنم!
    حالا که رسماً اعلام شد هدف از سایت زیبات چیه بیشتر می نویسم! ممنونم.

  • معین گفت:

    سلام
    اولین نظریه که میزارم نه اینکه اولین باره میام،ب خاطر اینه که علاوه بر متن های واقعا آموزنده،گیرا و بعضا اشک آور،نظرهای داده شده در مورد اون مطلب واقعا سطح بالا بوده و خودم رو در اندازه ای نمیدیدم ک اظهار نظر کنم …
    اما…
    این حرف شما آقا محمدرضا، هم مثه اکثر حرفاتون (از نظر من) منطقیه…و از این ب بعد سعی میکنم بیشتر نظر بدم…البته اگر چیزی در چنته بود

  • صادق گفت:

    سلام محمد رضا جان!همین اول بگم که با اینکه از من بزرگتری و مقام استادی برام داری ولی دوست دارم محمدرضا صدات کنم!من با هر کی راحتم با اسم کوچیک صداش میزنم!با اینکه به لطف دوستم بیش از یه سالی هست دارم نوشته هاتو می خونم ولی اولین بارمه دارم نظر میدم!البته ما همو دو بار دیدیم! یه بار سمینار توی دانشگاه شهید بهشتی که یادم نمیاد کی بود یه بارم اومدی شهرمون کاشوون 🙂 !اگه خاطرت باشه برا آموزش کارمندای شهرداری اومده بودی و بعدش ما خودمونو دم در رستوران گلشن بهت رسوندیمو یه گپ و گفت نیم ساعته با هم داشتیم و آخر سر یه عکس یادگاری هم گرفتیم!اگه یه نگاه به عکسه بندازی من اونم که ژاکت قهوه ای پوشیده!محمد رضا جان همون شب یه پست راجع به ما و جمعمون گذاشتی به اسم “در ستایش امید…”! که واقعا واقعا محبت آمیز بود!به خودم که رجوع می کنم می بینم وقتی با همین دستای خالیم و فقط به سرمایه وجود چند تا دوست خوب و واقعی که اونروز دیدیشون تونستیم کورسوی امیدی باشیم برای امیدواریه فرد بزرگی مثل محمدرضا شعبانعلی به آب و خاک مملکتش و سدی باشیم برای نرفتن اون به خودم افتخار کردم و می کنم که بچه ایرانم دوستانی با این کیفیت دارم و یکی هم هست که تو راه سعادت چند قدم جلوتر ماست و خوبیش اینه که مثله بقیه نیست که همیشه نگاش به راه باقیمونده باشه گاهی برمیگرده و به اونایی که دارن این راهو میان میگه که چجوری بیان!و از همه مهمتر خدایی دارم که هم مراقب منه هم مراقب دوستام و هم مراقب تو!و هم مراقب همه
    آره می گفتم از امشب دوست دارم تو بحثات شرکت کنم و بدونی که منم هستم به عنوان کوچک ترین عضو قبیله
    من به آینده واقعا امیدوارم!محمد رضا برا منم موقعیت سفر به قطر و تدریس تو مدرسه ایرانیان جور شد ولی من دلم اینجا بود و هست وایسادم و با همه سختی های شناخته شده و شناخته نشده با همون جمع یه تیم آموزشی تشکیل دادیم و الانم داریم مقدمات برگزاری دوره های آموزشی مختلف مثل رباتیک و سواد دیجیتال و دنیای اینترنت و شبکه رو برا تابستون به بچه های ۹ تا ۱۸ سال فراهم می کنیم!اگه تذکر یا توصیه ای برامون داری مشتاقانه منتظرم!
    نوشته هاتو واقعا دوست دارم و فقط به دید یه نوشته آرامش بخش بهش نگاه نمی کنم!دربارشون فکر می کنم!هزار بار شده که خواستم بیام و نظر موافق یا مخالفمو بگم! نمیدونم چرا نگفتم!تو قول بده که بزاری پای تنبلیم نه چیز دیگه!
    خواهشا این نظرمم برا خودت بدون!فعلا برای اینکه بیش از این رقصنده در تاریکی نباشم اولین نظرمو اینجوری بیان کردم!انشالله سعی می کنم از این به بعد تو مباحث مختلف قبیله شرکت کنم! 🙂
    بابت همه چی ممنون

  • سحر گفت:

    ﻳﻨﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻳﻨﻘﺪ ﺑﺎ ﻛﻠﺎﺱ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻴﻢ. D: ﺳﺨﺘﻪ D: ﻳﻪ ﻋﺎﺩﺗﻴﻮ ﻫﻴﺞ ﻭﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘم, ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﺍﺳﻢ ﻣﺴﺘﻌﺎﺭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﻪ, ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻲ ﺍﺩﺭﺱ ﻣﻨﺰﻟﻤﻢ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻢ D :

  • زهرا.د گفت:

    سلام مهندس
    راستش از وقتی لایک و دیس لایک گذاشتین من فک کردم شاید نظر دادن کار عبثی باشه دیگه, مگر اینکه آدم حرف تازه ای داشته باشه برای گفتن … و کم کم شدم یه خواننده خاموش 🙂 که هر روز اینجا رو چک میکنه به امید خوندن و یاد گرفتن …
    خیلی دلم میخواست برای مطلب کاملا شخصی هم کامنت بذارم و خواهش کنم نبندی اینجا رو, خودخواهیه ولی هر روز یکی مثل من به یه امیدی سر میزنه به خونه شما, شاید چیزی نگه و خاموش باشه ولی همه رو میخونه و کلی انرژی میگیره و …
    راستش این کامنت رو میذارم برای اینکه دوس داشتم بدونین خواننده های خاموش یا نیمه خاموشی مثل من هم دارین که از نوشته هاتون تفکرتون حتی از نحوه تعامل با بچه ها و نظرات مخالف و…انگیزه و امید و ایده میگیره تو این اوضاعِ …
    مرسی برای این تصمیم و خدا قوت
    در پناه حق باشید.

  • حسین گفت:

    محمد رضا کاش کافه انلاین راه می افتاد تا حداقل میدونستیم زنده با هم مباحث و مرور کنیم من به خاطر مشغله کاری نمیتونم اونقدر که به قبیله وفادارم کامنت بذارم ولی کاش یه موقع این قسمت از وبسایت هم پویا شه در هر صورت همین بودنت مجالی برای نفس کشیدنه

  • سمیه گفت:

    ممنون از اینکه در هر لحظه بهمون کلی درس یاد میدی
    و تشکر فراوان بخاطر اینکه هستی

  • رضا سبحانی گفت:

    سلام محمدرضای عزیزم..
    محمدرضا..شمامظهرعشقی..مظهرمعرفت..مظهر نوع دوستی
    دلت پاک و شخصیتت اینقد دوست داشتنیه که اسطوره ی بسیاری ازجوانان ایرانتی..آره، ایران تو..خاک این کشور بهت عشق میورزه،دوست داره،بهت نیازداره..
    محمدرضا، گاهی وقتی بعضی هاکم لطفی میکنن درحقت، توچشام اشک جمع میشه..ازاین همه قدرندانستن ها..ولی توبمون چون اینقدعاشق داری که بااندوهت اشک میریزن..
    ببخشیدزیادگفتم..نگواغراق که همش واقعیت بود..تراوش احساسم بود
    هرجاهستی سلامت باشی

  • الهام گفت:

    چه پیشنهاد خوبی شده بود برای اینکه گفتمانمون رو تغییر بدیم و بیشتر بتونیم نظرات مخالف رو تحمل کنیم.
    در جواب کامنتی محمدرضا نوشته:
    دلگیری و ناامیدی اصلی من این روزها از مردمی است که: چه آنها که رأی میدهند و چه آنها که نمیدهند، کمتر منطقی فکر میکنند …
    جالب بود این حرفیه که این مدت منم به اطرافیانم میگم. امروز تو اتوبوس شهری خانمی در جواب دختر نوجوانش که می پرسید چرا باید رای بدیم گفت: ببین همه به … رای میدن، تو ببین یه بستنی میخوای بخری ۱۰۰۰ تومن میدی ولی الان از تجریش میری تا راه آهن فقط ۲۰۰تومن میدی پس فلانی آدم خوبه که این شرایط رو ایجاد کرده!!!!!!!!!!!!!
    مهم نیست به کی رای میدیم یا اصلا رای نمیدیم ولی کاش آگاه تر بودیم!
    دیروز خیابون حجاب مردمی رو دیدم که با تمام خاطرات تلخ سال ۸۸ و با تمام ناامیدیها جمع شده بودن و شعار میدادن، این یعنی آگاهی مردم اینقدر بالا رفته که میدونن تغییرات جزئی مستمر میتونه خیلی مفید باشه و فکر می کنم ما این طرز تفکر رو در سیاست کشورمون مدیون خاتمی هستیم.
    کاش میشد دوباره خاتمی رو در کسوت ریاست جمهوری ببینیم!

    • le petit prince گفت:

      اتفاقن منم چند وقت پيش داشتم همينو به خواهرم ميگفتم.كه دلم برا خاتمي تنگ شده.كه چقدر اين مرد دوست داشتنيه.البته من از دوران رياست جمهوريش خاطره خاصي ندارم جون خيلي كوچيك بودم ولي بازم ديدنش حس خوبي بهم ميده.يه حس خيلي خوب.

  • hengameh گفت:

    سلام استاد
    به نطرم درد جامعه ی ما اینه که ما یادنگرفتیم با هم بحث کنیم ، اما دعوا کردن و توهین و فریاد رو یادمون دادن
    باید یادبگیریم دوستانه و در کمال احترام به نظرات هم گوش بدیم اگر هم با نظات ما همخونی نداره حداقل توهین نکنیم
    من شاید با تمام نظرات شما موافق نباشم (چند پست آخریتون)
    اما باز هم براتون احترام زیادی قائلم و ازتون چیزهای زیادی یادگرفتم
    براتون آرزوی سلامتی و تندرستی میکنم
    شاد و پرامید باشید که این شادی و امید رو با نوشته هاتون به ما هم منتقل کنید…

  • پونه گفت:

    خوشحالم که باز هم بدخواهانت تیرشان به هدف نخورد وممنونم که بازم مینویسی ومایه مباهات منه که در محضر شما مشق میکنم.برایتان موفقیت روز افزون آرزومندم

  • مهتاب.ص گفت:

    سلام محمدرضا
    اول به خاطر بودنت تواین فضای مجازی تشکرمیکنم .راستش یه خواهشی ازت داشتم دلم میخواد بیشترازانتخابات ببنویسی.من اصلا آدم سیاسی نیستم ولی باتوجه به پست هایی که اخیرانوشتی دوست دارم بیشتروبیشترباتفکرات سیاسیت آشنابشم.بازم ممنون که تواین شرایط که برای هممون واقعاسخته هستی وبهمون آگاهی میدی

  • حميد گفت:

    سلام به محمدرضا و همه ساکنان اين قبيله ي مجازيه صميمي

    محمدرضاي عزيز واقعيتش ميخواستم براي اون پست «کاملاً شخصی» هم کامنت بذارم ولي گفتم شايد اونقدر که لازم باشه همراه خودت و نوشته هات نبودم، من از ۱۵ اسفند پارسال تو کارگاه يه روزه تو دانشگاه شريف آشنا شدم باهات به طور جدي و بعد از اون هم يکي از مخاطباي پر و پا قرصِ سايتت و نوشته هات هستم و لذت مي برم از خوندنشون و اميدِ نهفته و غمِ موجودِ تو نوشته هات رو در عين زيبايي و طراوتشون حس مي کنم.
    از اين که اين توهينا و کم ظرفيتي هاي بعضيارو تحمل مي کني ممنونم ازت و از اين که امروز اين پست و تصميم به تعامل بيشتر با ساکنان اين قبيله مجازي رو گرفتي خيلي خوشحال شدم و گفتم سکوت نکنم و بگم که خوشحالم از همراهيت و بودن تو اين قبيله و ياد مي گيرم از خودت و نوشته هات و البته نظرات ديگر دوستان.
    درباره ي اونايي که ميان و توهين مي کنن يه چيزي ميخواستم بگم و اينم از يکي از پست هاي قديميه خودته.
    فکر مي کنم اونا نمي تونن موفقيتاي تو و موفقيتت تو بيانِ صريح و صادقانه ي نظراتت قبول کنن و انکار و توهين رو ساده ترين راه ميدونن براي نفي موفقيتات.
    اينم اون پستت که خيلي دوستش دارم و البته کاملاً باورش دارم.

    “نخستین گامهای موفقیت…

    من فکر میکنم:

    اولین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحمل کنی.

    دومین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تحسین کنی.

    سومین گام موفقیت، این است که بتوانی موفقیت دیگران را تقلید کنی.

    آخرین گام موفقیت این است که بتوانی به شیوه خودت موفق شوی…

    متأسفم که در جامعه ای زندگی میکنم که بسیاری از هموطنانم، نخستین گام موفقیت را تحقیر موفقیت دیگران میدانند و آخرین گام موفقیت را شکست دادن این و آن.”

    و درباره ي تعامل بيشتر، صميمانه تر و محترمانه تر ميخواستم بگم تو وبلاگ قديمت ديده بودم که نمايش “به خاطر یک مشت روبل” رو ديده بودي و توضيحاتي درباره ش نوشته بودي، يه سايتي هست به نام “تيوال” که بيشتر قسمت تئاترش فعاله و اعضاش يه جورايي مثل يه قبيله مجازي ميمونن و نظراتشونو مي نويسن و خيلي محترمانه با هم تبادل نظر مي کنن بدون اين که به هم توهين کنن و نظرات همديگه رو ظالمانه رد کنن و به دور از ادب. خواستم پيشنهاد کنم اگه بشه تو سايت شما هم يه فضايي مشابه اونجا فراهم شه و افراد مثل شبکه هاي مجازي يه پروفايلِ مختصري داشته باشن و يه حداقل اطلاعاتي از خودشون بذارن که به تعامل بيشتر منجر بشه و …

    موفق باشين و سلامت

  • abolfazl گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    دیروز وقتی “کاملا شخصی ” را خواندم به صورت ناخود آگاه دو فکر در ذهنم ایجاد شد اما نمی دانم چرا هیچ کدام را ننوشتم
    اول اینکه یاد حضرت علی افتادم که در مقابل افرادی که به ایشان توهین می کردند چگونه صبر می کرد و در شب با چاه درد دل می کرد و با خودم گفتم شاید این وبلاگ چاه تو باشد
    دومین مطلب این بود که می خواستم بگم هر وقت از عده ای دلخور شدی و به فکر بستن وبلاگ و یا حتی رفتن از ایران افتادی یاد افرادی بیافت که هر روز عاشقانه میان به وبلاگت ، از ته دل دوستت دارن

  • الهه گفت:

    محمدرضای عزیز
    هر روز صبح به امید خوندن مطالب جدیدت این صفحه رو باز می کنم و روزم رو شروع می کنم و به علت مشغله کاری اغلب کامنتی نمیذارم و فقط رأی میدم. ولی واقعاً اینجارو دوست دارم و بهم آرامش میده. حس اینکه آدمهایی مثل شما رو کنارمون داریم خیلی خوبه و واقعاً دوست دارم این قبیله جاودانی باشه و ازت ممنونم که هستی.کاش خدا از این محمد رضا ها بیشتر به ما بده و کیفیت رو فدای کمیت کنه!

  • Setareh گفت:

    وقتی میشه از این فاصله ی دور لبخند، ناراحتی یا خوشحالی رو از نوشته هاتون درک و حس کنم.
    وقتی صاحب خونه ای رو میبینم که با وجود مشغله ی کاری، مهموناش رو میپذیره و با کلامش به بهترین وجه ازشون پذیرایی میکنه.
    وقتی احترام و صلابت صاحب خونه ای رو میبینم که همه ی مهموناش به احترام کلام و افکارش تا آخرین لغت ثبت شده رو میخونن، بدون اینکه وسط کلامش بپرن.
    وقتی همیشه به دنبال اسم دوستان در بین کامنت ها میگردم.
    و …
    همه ی این وقتی ها به من میگن:
    ستاره، پذیرای این لحظات در زندگی حقیقی ات باش.
    چرا که شما و همگی دوستان این فضای مجازی به زندگی حقیقی من راه پیدا کردید.
    اینجا درست ترین راهیه که اومدم.
    حس خوب اینجا همیشه تو خاطرم خواهد ماند و همیشه از شما به خاطر این حس خوب ممنونم.
    همیشه

  • رضا گفت:

    سلام مهندس
    از این مطلبی که نوشتی خیلی لذت بردم
    راستش من همه پستها و مطالبت رو هر روز میخونم و سر زدن روزانه به سایت تو برام مث یه عادته گرچه به ندرت نظرمو میگم.
    من هم در خصوص پستهایی که مینویسی با بعضی از نظراتت موافقم و با بعضیهاش موافق نیستم
    گرچه همیشه ” اصل موضوعی ” که مطرح میکنی برام ناب و جذاب بوده.
    متاسفانه نظراتی که دوستان در کامنتها میذارن بیشتر جنبه به به و احسنت گفتن به نوشته های تو رو داره و جز چند نفر محدود از دوستان کمتر میبینم بحث و نقدی روی نوشته های تو ویا سایر کامنتها گذاشته بشه. در واقع محتوای خیلی از کامنتها مثل همه و بدون ارتباط به موضوع قابل خوندن و فهمه!
    امیدوارم اونچه رو که تو این پست نوشتی اجرایی بشه و دوستان ضمن احترام متقابل به عقاید هم با هم بیشتر بحث کنن.

  • دریا گفت:

    سلام محمدرضا

    ازت ممنونم به خاطر راهکارهای زیبا و کارایی که دادی. من و البته اکثریت مردم احتیاج داریم طریقه و روش مدیریت بر احساسات و زندگی را بیاموزیم. متاسفانه ما فکر می کنیم با احساسات و هیجان می توانیم شرایط را در کنترل خود بیاوریم .اما اصلا اینطور نیست بلکه با منطق و استفاده از شعور ، کنترل بر محیط و شرایط پیش آمده بسیار راحت تر خواهد بود. من برنامه ای برای رفتن از ایران ندارم اما این فکر سخت آزارم می دهد که چرا بدیهی ترین نشانه های اشرف مخلوقات بودن و استفاده از قدرت اندیشه و تامل و درنگ اینجا اینقدر کمرنگ و بی نمود است اما در کشورهای دیگر صدها سال پیش این فرهنگ رشد و نمو خود را انجام داده است.
    به راستی آیا می شود روزی شاهد این جهش بزرگ باشیم؟؟؟
    اگر همه ما هم قبیله های مجازی به خودمان قول بدهیم تغییر و پذیرا بودن را از خودمان آغاز کنیم حتما آن روز را خواهیم دید.
    به امید آن روز

  • rezaA گفت:

    اقا من کتاب مذاکرتو خوندم..با اینکه بعضی دوره های شخصیت شناسی داری ولی نه تو کتابت نه تو پستات خیلی خبری از این موضوع نیست..ی مطلب دیگه هم در مورد فریب که حتی ایمیل هم زدم که برام مطلبی کتابی بفرسی که بازم نشد..میشه در این مورد ها هم بنویسی؟.؟..البته اگه لطف کنید…

  • رها(اسفند) گفت:

    اگر به دست من افتد ، فراق را بکشم
    اگر به دست من افتد ، فراق را بکشم
    که روز هجر سیه باد ، که روز هجر سیه باد
    که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

    سری که بر سر گردون به فخر می ‌سودم
    به راستان که نهادم بر آستان فراق
    چگونه باز کنم بال در هوای وصال
    که ریخت مرغ دلم پر ، که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
    که روز هجر سیه باد ، که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

  • le petit prince گفت:

    حس خوبي دارم نسبت به اينجا.آرومم ميكنه.نميدنم آگاهانه اينكارو ميكني يا صرفن چيزايي رو مينويسي كه دوست داري،ولي داري آروم آروم درست فكركردن رو يادمون ميدي.برامن كه حداقل اينطوريه.وقتي نوشته هاتو ميخونم حس ميكنم يه جرياني خيلي آروم و گرم وارد فكرم ميشه.نميدونم چطوري بايد توضيحش بدم.ضمنن دليل اينكه با اسم خودم نمينويسم،اين نيست كه چيزي برا پنهان كردن دارم.فقط اينطوري بيشتر دوست دارم.شايد بخاطر اينكه تو روياها و عوالم خودم زندگي ميكنم.اميدوارم از نظرت اشكالي نداشته باشه و منو جزو رقصنده هاي تاريكي حساب نكني:)

    • shabanali گفت:

      شازده کوچولو!
      برای بقیه هم نوشته ام که تا وقتی تحقیر و توهین نیست، نامها مهم نیستند. تو برای من شازده کوچولو هستی و خوشحالم که هستی.
      خوشحال ترم خواهی کرد اگر گاه و بیگاه بگویی که دوست داری در خانه مجازیت، چه بشنوی و از چه بگویی…

  • پرویز گفت:

    سلام
    محمد رضا فکر کنم که من رفتم تو بلک لیستت؟!
    من از نوشتن فامیلیم معذور هستم چون این قدر تابلو هست که مگو و مپرس…
    به هر حال آدم شجاعی هستی که از خودت و تفکراتت نوشتی و می نویسی، من به اندازۀ تو شجاع نیستم، به هر حال مهم این هست با شنیدن خبر اعتلاف من هم به پای صندق می‌رم.
    نمی تونم بگم که تو تصمیمم رو عوض کردی یا خودم این تصمیم رو گرفتم، اما مطمئن هستم ما که تصمیم داریم توی ایران بمونیم و گول موقعیت‌های دیگه رو نخوریم و پای هدفمون تا ته بایستیم نباید این لحظه‌ها رو از دست بدیم.

    با تشکر

    • shabanali گفت:

      پرویز. فکر کن تو بلک لیست شده باشی!!!
      مگه من چند تا مشتری پر و پا قرص دارم که اینطوری برخورد کنم؟

      نکنه کامنتی نوشتی که من ندیدم و کانفرم نکردم؟ الان هر چی چک کردم همه نوشته هات همیشه کانفرم شده و خیلی وقتها منم حرفام رو برات نوشتم.

      • پرویز گفت:

        محمد رضا ببخشید، شاید نتیجۀ این چیزهایی هست که توی این چند روز نوشتی و من با اسم معمولی میام، گفتم شاید به خاطر همین کامنتم رو کانفرم نکردی.
        راستش در مورد اون پست آخری که نوشتی کامنتها رو دیگه اگر اسم نداشته باشن کانفرم نمی کنی، من یه پیشنهاد گذاشتم که به طور کلی این بود که می‌خواستم نظرت رو راجع به این بدونم که چطوره یه منشور اخلاقی برای کامنت گذاری و تبادل اطلاعات ایجاد کنیم و منشور رو به تمام ناشناسانی که ایمیلهای و کامنتهای الکی می گذارن بفرستی؟!
        تازه فکر کنم بتونی یه شب توی کافه یا حتی توی همین پست‌های خودمونی به نظر سنجی بذاری!
        فکر کنم خدمت بزرگی به فرهنگ وب فارسی باشه، چون چه زمانی که من خودم وبلاگ داشتم و چه حالا که تنها به وبلاگ دوستان سر می‌زنم این معضل کامنتهای تبلیغاتی، تکراری و بی هویت رو خیلی زیاد دیدم.
        دوست داشتم ببینم نظرت چی هست، چند باری هم سر زدم تا ببینم نظرت چی هست اما مثل این که نرسیده بود.
        به هر حال عذر می‌خوام که بهت زحمت دادم.

        روز خوبی داشته باشی

  • M.H.B گفت:

    قبل از آاونکه با شما آشنا بشم خیلی افکاری داشتم که شاید اطرافیانم کمتر به اونها فکر می کردن و خواندن نوشته های شما مهر تاییدی بر افکار من بوده و هست. من تقریبا کامنت خاصی نمی ذاشتم اما نوشته های شما رو دنبال می کردم. شما راست می گید من هم به عنوان کسی که دارم از فکر و ایده کس دیگری استفاده می کنم مسئولم تا افکار خودم رو در اختیار دیگران قرار بدم تا شاید همین افکار مهر تاییدی بر زندگی اونها هم باشه به همین دلیل سعی می کنم بیشتر نظرات خودم رو بگم…

  • faeze گفت:

    تعداد لایک های پست از تعداد دیدگاه ها بیشترند این خود مرا وادار میکند که اغلب لایک بی کامنت نزنم!فکرمیکنم اینجا برای من هم یک کلاس درس است.نمیدانم چرا ولی معتقدم درسهای این کلاس جای دیگر اریه نمیشود!و حداقل برای من واقعی مینماید.محمدرضای عزیز استادی مینمایی که برایم مجازی نیستی!شایدتورانمیشناسم شاید از نزدیک ندیده ام تورا اما اموزگار عزیزی هستی مجازی اما واقعی.

  • سمی گفت:

    استاد خیلی خوشحالم. انقدر شما نیومدین کیش که ممکنه من بیام تهران. یکی از دوستام ازم پرسید چرا می خوای بری؟ بین همه دلایلی که آوردم یکیش شرکت کردن تو کلاسا و دوره های شما بود. خوشحالم که هنوز فرهیخته ام

  • فاطمه گفت:

    سلام
    شما سرور مایید همیشه….

  • رها گفت:

    رئیس،ما هم، اهل قبیله ایم؟

  • ali گفت:

    afradi ke tohin mikonand bekhaterine ke nemitonand
    balad nistand ke harfhashoon chtori bayan konand
    sari ehsaseshoon ghalabe mikone beheshoon ta
    kami tafakor inam nabekhatre badishoon bashe
    balke bekhare afrad ehsai hastand,hast
    Chon yad nagreftand ke chrtori bayan ehsaatakonand
    kash ke doreiye bename bayan ehsasat va khashm
    vojod midasht
    moafagh va payande bashid
    doostdare shoma
    ali

  • حسن گفت:

    سلام محمدرضا جان
    خیلی ها هستند شما را میشناسند، و شما آنها را نمیشناسید، من هم از همان دسته ام، حضوری دوبار دیدمتان، نوشته هایت را اکثر اوقات مطالعه میکنم، اما کمتر نظر میگذارم. نوشتن را دوست دارم، اما با حوصله.
    اگر بنویسم، صمیمی مینویسم، اگر این برداشت نمیشود، ضعف نوشتنم است، نه ضعف صمیمیتم.
    دیشب که این مطلب(حرفهای کاملا شخصی) را خواندم، تصمیم گرفتم برایت بنویسم، شاید به عنوان برادر کوچکتر، شاید بین این همه نظر، این نظر گم شود، اما فرض این که شاید این حرف ۱% تاثیر داشته باشد برایم کافی بود تا برای کسی که مدام نوشته هایش را میخوانم چندخطی بنویسم.
    محمدرضای عزیز، خودت را چقدر میشناسی؟!
    در مورد خودم مثالی میزنم، شاید اندکی تشابه داشته باشد. من محبت کردن را دوست دارم، از این که در هر شرایطی بتوانم به کسی کمکی کنم بیشترین لذت را میبرم، از این که حس کنم وجودم(به نظر خودم) میتواند به درد کسی بخورد خوشحال میشوم.
    اما در تمام این موارد، تمام آن محبت کردن ها و کمک کردن هایی که در حد وسعم بوده، هروقت! هروقت توقعی برای جبران در من ایجاد شده، آزارم داده است، چون خیلی چیزهایی که برایم ارزش است، در جامعه کمرنگ شده، گاهی بیرنگ شده، و حتی گاهی حماقت تلقی میشود.
    “معرفت” خیلی دیگر معنایی ندارد، دیگر( در اغلب اوقات) کسی تا با تو کاری نداشته باشد سراغی از تو نمیگیرد. بعضاّ همین که جواب سلامت را میدهد منت بزرگیست! وقتی چنین برخوردهایی را از کسانی ببینی که روزی برایش حتی بیش از توانت تلاش کردی تا گره ای از مشکلش باز کنی، حتی (در کوچکترین حالت، و گاهی مهمترین حالت) در حد هم صحبتی و سنگ صبور بودن! سنگین است برخوردهای…
    این طور با خودم حل کردم،(که از زبان شما، شاید تصمیم مرتبه دو محسوب شود!)
    با این سوال که چرا کمک کردن را دوست داری؟! برای این که روزی جبران کنند؟ نه. به خدا اعتقاد دارم، و کمک به بنده هایش را که همه ی شان، بالقوه یا بالفعل، از من قطعا بهترند را خشنودی خدایی میبینم که برایم عزیز است و من برای او عزیزتر.
    به سوالم برمی گردم، که چقدر خودت را میشناسی؟ تمام این فعالیت ها و … علتش چیست؟ چرا اینجا این فعالیت ها را انجام میدهی؟ چقدر مخالفت ها و موافقت ها در جواب این سوالاتت موثر است؟
    شاید کمی سخت باشد، ولی اینها را که برای خودت حل کنی، شاید دیگر به این احساس دچار نشوی! شاید در مواجهه با این نظرات مخالف بی شناسنامه با نیش خندی عبور کنی، اگر کلان تر ببینی!
    به امید همان۱% نوشتم، از زبان خودم، به برادرم!
    شاد باشید و عاقبت بخیر
    راستی!
    گاهی مرور زندگی دکتر حسابی، آرامش بخش است در این اوضاع!

    • shabanali گفت:

      حسن جان.
      ممنون که وقت گذاشتی و برایم نوشتی.
      الان ۴ صبحه و دارم نوشته تو رو میخونم و فکر میکنم.
      شاید نوشته ی من، طعم «شخصی» زیادی داشته و دارد.
      الان هر چه با خودم فکر میکنم، می بینم دلگیری من دو وجه دارد. یک بخش کوچکتر که به شخص من مربوط میشود و یه بخش بزرگتر، به غربت تفکری که تابع قدرت نیست، اما نمیخواهد با چشمهای بسته به انتقاد بنشیند.
      دلگیری و ناامیدی اصلی من این روزها از مردمی است که: چه آنها که رأی میدهند و چه آنها که نمیدهند، کمتر منطقی فکر میکنند و بیشتر احساسی تصمیم میگیرند.
      خوب که فکر می کنم می بینم این تفکر احساسی، در حوزه مذهب هم وجود دارد. آنها که از خدا و دین دفاع میکنند، در بسیاری از مواقع (نمیگویم همیشه) به اندازه کسانی که به خدا و دین حمله میکنند، از منطق بی بهره اند و متأسفانه در مسیر تاریخ به عقب تر نگاه میکنم و این روحیه احساس گرای غیرمنطقی را می بینم.
      نوشته ی من، ناامیدی از مردمی است که سالهاست به سادگی تحریک میشوند، به سادگی جنبش های مختلف راه می اندازند، به سادگی نظر خود را تغییر میدهند، به سادگی دوست میشوند و به همان سرعت به دشمن تو تبدیل میشوند…
      و سوالی که از خودم می پرسم اینکه یک ملت اگر به قول یونگ، آرکتایپ غالبش پوزیدون باشد، آیا گذر زمان تعادل آرکتایپی را به آن قوم، هدیه خواهد کرد؟

      • پگاه گفت:

        یکچیزی اینجا گفتی “غربت فکری”…من این ترکیب و خیلی دوست دارم….و باور کن اکثر کسایی که میان اینجا همین حس رو در اجتماع واقعی دوروبرشون حالا با شدتهای متفاوت حس میکنن…بحث داوکینز و کالینز برای من فوق العاده جذاب بود وقتی دیدم خیلیها مثل من رفتن و خوندش و چه تاثیراتی روشون داشته…می تونم بگم اولین بار بود در موردش با کسی بحث میکردم …خب این باعث شد فکر کنم ادمهایی هم هستند مثل من دنبال کنکاشن دنبال بالا بردن سطح آگاهی حالا حتی در حد ناخونک زدن به چیزهای مختلف..می دونید اگر همین اجتماع هم نباشه خیلیها دچار انزوا میشن و این بده …توتبریک عیدم هم گفتم اینجا یه حسن بزرگ داره که آدمهای هم ذایقه هرچند مجازی همدیگر رو پیدا میکنن…در مورد توده ها و اکثریت خب شاید به عمر من و شما قد نده ولی مسیریه که داره طی میشه و مسیریه که کشورهای دیگه اون رو پشت سر گذاشتن…با تمام فکرای منفی که در مورد فقر و جنگ و غیره میاد تو سرم ….. من ته ته دلم روشنه :)…..یعنی سعی میکنم روشن نگهش دارم…

      • رضا گفت:

        سلام مهندس

        من هم معتقدم ساختن یک خونه لذت بخش تر از خرید یک خونه امادس. نمیدونم، این که تو هم داری یک غربت فکری رو به امید ساختن سرزمین ایده آل خودت تحمل میکنی شاید بی ربط به این مثالی که زدم نباشه.
        به شخصه ادمهایی رو میشناسم که سرسختانه موضعی شبیه تو در خصوص موندن و ساختن دارن (یکیش مدیرعامل ۷۰ ساله شرکتیه که توش کار میکنم ) گرچه تعدادشون تو جامعه واقعا مصداق تعداد انگشتای دسته.
        گرچه به شخصه خودم مثل تو فکر نمیکنم ولی برام جالبه بدونم در محاسبات و پیش فرضهای ذهنی ادمهایی مثل تو “زمان” و “فرصت” چه مفهوم و جایگاهی داره…؟
        ایا برای ساختن یک خونه نباید یک زمان تقریبی در نظر گرفته بشه؟ایا اگه این زمان قرار باشه به ابدیت نزدیک بشه بهتر نیست یک خونه اماده (تا حدامکان شبیه ایده الهای فکریمون) بخریم؟

      • آرشام گفت:

        این خط آخر رو متوجه نشدم .شرمنده

  • مرتضی گفت:

    سلام؛
    محمدرضا جان؛
    اجازه هست یک پیشنهاد بدم؟ 🙂
    شاید یکم ساده اندیشانه باشه، ولی شخصاً همیشه مسخره ترین چیزها هم اگر حکم ایده داشته باشه، رو ارائه میدم!
    خیلی از ما معمولاً پیش میاد که یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای میخونیم که در اون پر از تکرار مکررات هست و پس از صرف کلی وقت، آخر امر ۲۰ تا نکته یاد میگیریم.
    یک پادکست یا ویدئو کست گوش میدیم که شاید چندان تازگی نداره، ولی به امید یافتن نکته ای جدید، کلی وقت صرف میکنیم.
    بعضاً پیش میاد که آدم به پیشنهاد مبنی بر خواندن فلان کتاب و گوش دادن به فلان پادکست و غیره بر میخوره. ولی این ابهام وجود داره که عایدی این کتاب یا اسلاید یا صوت و تصویری چیه؟
    چیزی که هیچ وقت بهش برنخوردم، این بود که مکانی باشه، که آدم بتونه یه دیرکشن به سمت یک مطلب پیدا کنه.
    واسه همین پیشنهادی که من دارم اینه که، خوبه هر از گاهی توی وبسایت خودت، پست هایی ارسال کنی که در اون از مباحث مفید و حوزه هایی که خودت بر اون اشراف داری،
    “کلید واژه” هایی-از هر دری- (مثلاً خشونت مبدل- Disguised hostility)معرفی کنی به عنوان یک سرنخ برای تحقیق و مطالعه بیشتر.
    که از این طریق هم به مفاهیمی نو آشنایی پیدا بشه، هم ایده ای برای مطالعه بیشتر به وجود بیاد و هم لینکی بشه برای آموختن مطالب مرتبطی که در حین مطالعه بهشون برخورد میشه.
    همین دیگه. ایده بهتری ندارم!

    • shabanali گفت:

      راست میگی مرتضی. ممکنه که ایده های من برای چنین کاری، به خاطر محدودیت دانش و سوادم کم باشه، اما فکر میکنم بهانه خوبی باشه برای اینکه بقیه هم حرفهایی بزنند و زمینه این نوع گفتگو باز بشه.
      از این هفته این کار رو میکنم. یک سری پست مینویسم به عنوان: کلیدواژه ها…