آن سوی میز…

یک فنجان قهوه هیچ خوابی را نخواهد ربود،

اگر فنجان قهوه دیگری در آن سوی میز نباشد…

پُک زدن به سیگار هیچ لذتی نخواهد داشت،

اگر دود آن با دود دیگری در آن سوی میز در آمیخته نشود…

یک بشقاب غذا هیچ بخشی از هیچ دلی را پر نخواهد کرد،

اگر قاشق و چنگالی دیگر، در آن سوی میز، محتویات بشقاب را به اشتراک ننشینند…

این سوی میز، جای نشستن نیست، اگر آن سوی میز…

 

 



46 نظر بر روی پست “آن سوی میز…

  • هومن کلبادی گفت:

    سلام محمدرضا جان
    نمیدونم این نوشته رو به عنوان توصیه نوشتید یا به عنوان شرحِ حال ولی در بسیاری از مطالبتون و دلنوشته هاتون ، علیرغم داشتنِ این همه دوست ( البته اگه ما رو دوست بدونین ) ، خیلی فکر می کنم تنها هستید ، البته ببخشید ، شاید دارم واردِ حریم شخصیتون میشم . در هر صورت ، امیدوارم حسم اشتباه باشه معلمِ عاشقِ من
    به امید دیدار ، در سمینار ششم شهریور (۶/۶)

  • رها(اسفند) گفت:

    دوست داری بی محابا مهربان باشی
    تازه می فهمی مهربان بودن چه آسان است
    با تمام چیزها ازسنگ تا انسان …
    یادشما را برایم تداعی کرد…

  • ميم . ب گفت:

    تو نيستي
    اما من برايت چاي مي‌ريزم
    ديروز هم
    نبودي كه برايت بليت سينما گرفتم
    دوست داري بخند
    دوست داري گريه كن
    و يا دوست داري
    مثل آينه مبهوت باش
    مبهوت من و دنياي كوچكم
    ديگر چه فرق مي‌كند
    باشي يا نباشي
    من با تو زندگي مي‌كنم
    * رسول یونان
    ** زندگي خيلي از ماست . فقط به روي خودمان نمي آوريمش …

  • سر نشتر عشق بر رگ روح زدند

    یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

  • حسين گفت:

    “سیمون دو بوار یک جایی می گوید : « برای این که آدم کسی را عاشقانه دوست داشته باشد ، باید سخت به هیجان بیاید ، وقتی بازی دو طرفه باشد ارزش انجامش را دارد . ولی اگر قرار باشد آدم به تنهایی بازی کند ، بازی احمقانه می شود . »

    چه جالب كه اين جملات سيمون را هم امشب يكجاي ديگر خواندم http://hamide25.blogfa.com/

  • ... گفت:

    یک گوشه کوچک میز
    برایم همه دنیاست اگر
    آن سوی میز تو نشسته باشی……..
    {اینو از صمیم قلب میگم}

  • علی گفت:

    سخته سخته خیلی سخته…! جای خالی کسیه که بوده اما حالا نیست. در مقابل این دلنوشته فقط میشه سکوت کرد و احترام گذاشت به دلی که فقدان را با ذره ذره وجودش حس میکنه!

  • س - شادی گفت:

    مطلب قشنگی نوشتید البته مثل همیشه
    ما آدما نباید با طبیعت خودمون بجنگیم ما هم به تنهایی و هم به همصحبت و همراه در زندگی نیاز داریم در اینجا یه اما هست که آن همراه و همدل کی باشه آدم نمیتونه فکر کنه که میتونه همه چی رو در نظر بگیره و انتخاب کاملا” درستی داشته باشه بازم میدونیم که همه چی نسبی
    از صمیم قلب براتون آرزو می کنم که همراه و همدل مناسب خودتون پیدا کنید

  • سیما ولی زاده گفت:

    به عنوان یک فیدبک در مورد قالب وب سایتتون، اجازه بدین عرض کنم در کنار محاسنی که داره، متاسفانه رو مبایل به هم ریخته دیده می شه

  • ati گفت:

    ظاهرا همه این تجربه رو داشتن و هستن کسانی که با وجود بودن قهوه و بشقاب روبه روشون بازم همین حسو دارن و به نظرم تجربه دومی ها تلخ تره و هستند ادمایی که اگه صدها نفر مقابلشون قهوه بدست باشن بازم این حسو دارن چون زیادی خاص و متفاوتن و اونقدر اندیشه های بزرگی دارن که هیچ هم پیاله ایی قدرت درکشو نداره در حالی که ممکن ارزوی تک تک اون صد نفر باشه که برای یکبارم که شده روبرو بشینن و قهوه بخورن.

  • سمانه گفت:

    شیطان بود وفرشته ای و تنهایی …
    روزی هزاران هزار از مردم را ملاقات میکردند. شیطان زیرکانه نزد تنهاییان میرفت، بی سروصدا، در قالب دوست.با یک سلام وتنهایی انگار، شروع میکرد.وتنهاییان به گمان دل میسپردند به یک دوست ،به یک هم صحبت ،به یک هم درد.فرشته اما دور بود .از دور تماشا میکرد هم صحبتی شیطان وتنها را.فرشته آنقدر دور ماند، تا آن دو تمام حرفهایی که باید ونباید به هم گفتند وشنیدند. شیطان، رو به تنها گفت :بیا از امروزباهم باشیم، من خیلی تنهایم، بیش از تو.وتنها گفت : اندکی فرصت بده تا اندیشه کنم. او با خود اندیشید: «شیطان تنهاست مثل من .اگر با او باشم هردو از تنهایی خلاص میشویم .اما او شیطنت های عجیبی هم دارد! پس من سعی میکنم با شیطنتهایش کنار بیایم .ما شبیه هم تنهاییم .باهم اگر باشیم اوکمتر شیطنت میکند وهر دو از تنهایی خلاص میشویم .این خوب است.اندکی بعد گفت:نه !شیطان تنهاست ،بیش از من .ما مثل هم نیستیم .اگر باهم باشیم، شاید من بیشتراز او شیطنت بیاموزم،وبعد گفت:هرچندشیطان بودن دردناک است،اما تنهایی دردناک تراست.با این حال ، نمیخواست بپذیرد که شیطان باشد .گفت: من شیطانک میشوم .گمان میکرد اینگونه هنوز فرصت هست برای اندیشیدن .ودوباره فرصتی خواست تا بیشتر بیندیشد .این بار فرشته نزد او آمد ،هم صحبتش شد .و او با خود خیال میکرد که فرشته باشد بهتر است یا شیطانک؟!دوباره اندیشد…وبعد، شیطان وفرشته را صدا زد وگفت :از امروز شیطانک میشوم، اما ، فرشتگی را هم از یاد نمیبرم .آن وقت دستش را در دست فرشته گذاشت ودست دیگرش را در دست شیطان.او فرشتگی را بیشتر دوست داشت .اما دلش برای تنهایی شیطان میسوخت، این شد که دست شیطان را گرفت تا تنهایی اش رانبیند .
    تنهایی خیلی دردناک بود، دردناک تر از شیطان شدن…
    پی نوشت: در گام سومم؛به سادگی ام نخند.

  • one گفت:

    سلام.
    از یه دید خاصی باهاتون موافقم که گاهی دل آدم شدیداً وجود کسی رو میطلبه و دونفره بودن بعضی چیزا رو خیلی خوشرنگتر میکنه
    از ابعاد دیگه اما بنظرم یک نفره بودن اونقدرا هم همه چیزو بیمعنی نمیکنه
    همونقدر که آدم به اشتراک گذاری لحظاتش با دیگران نیازمنده، به تنهایی هم نیازمنده. برای بعضی ها تنها بودن ابزار قدرتمندتری برای رشدشون حساب میشه. برای بعضی ها هم برعکس.
    بهرحال زیبا بود

    لحظه هاتون قشنگ

  • الناز گفت:

    خیلی وقت بود سر نزده بودم،نمیدونم چی میشه گفت ولی هر چه که هست احوال خوبی نیست.

  • رها(اسفند) گفت:

    خوشبختی وقتی اسمش خوشبختیه که بین همه تقسیم بشه!

    a candle loses nothing if it lights many candles !!

  • Setareh گفت:

    آن سوی میز، دیگری وجود ندارد.
    دیگرانی هستند که شمارششان بی اغراق به هزاران تن میرسد و همگی با هم نظارگرند و هستند برای اثبات بودن ها و شکستن تنهایی ها

  • Sanam گفت:

    به پشت سر نگاه میکنم
    شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد!
    اما افسوس…
    همه کاسه آب به دست، منتظر رفتن من هستند…

  • Farzaneh گفت:

    به پشت سر نگاه میکنم
    شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد!
    اما افسوس…
    همه کاسه آب به دست، منتظر رفتن من هستند…

  • Farzaneh.p گفت:

    به پشت سر نگاه میکنم
    شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد!
    اما افسوس…
    همه کاسه آب به دست، منتظر رفتن من هستند…

  • سینا ثابتی گفت:

    زندگی کردن فایده ای نخواهد داشت اگر ریه هایت از نفس های دیگری در آن سوی میز پر نشود.
    نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست…

  • انصاری پور گفت:

    با درود
    اینها روزنوشته نیست ، دل نوشته هایی است برای خودم، برای خودت که گاه زنگ تنهایی می گیرد اگر پریشان دل باشی و ندانی اندوه تو تا چه اندازه دیگرانی را که بزرگت می پندارند می آزارد و شاید که بیشتر از آن آنها را در دودلی شادبودن در این سرای پر رنج و یا سر فرو بردن در اندوه تنهایی خویش استوار می سازد. به گمانم دوران شایسته فراخی اندوه نیست. بهتر است شادی را بخوانیم.

  • آرام گفت:

    بعد از دو سه روز به سختی پشت میز نشستم تا پس از محروم موندن از کلاس امروزت سری به اینجا بزنم. همزمان داشتم این موسیقی رو که دوستش دارم گوش میکردم که بنظرم با هوای این نوشته ی زیبات همسُرا باشه:
    (با شعر استاد محمدعلی بهمنی و خوانندگی بی نظیر علیرضا قربانی (اُرکسترا))

    گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
    تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

    چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
    در من اثر سخت ترین زلزله ها را

    پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
    بس که گره زد به گره حوصله ها را

    یکبار تو هم عشق من از عقل میندیش
    بگذار که دل حل کند این مساله ها را

    باز هم بدون تایید لطفا! اصلا شما دیگه هیچ وقت کامنتای بنده رو تایید نفرمایین خیلی بهتره.

  • مهدخت گفت:

    با هههههمممه دلت روبرویم بنشین

    تا فنجان قهوه ام را

    مست مهربانیت نووووش کنم!

  • گیتی گفت:

    سلام مهندس

    ببخشید که این کامنت بی ربط با موضوع این پسته چون جا پیدا نکردم همین جا مطرحش کردم.
    یک سایت کتابی رو که شما در مورد ansys نوشتید برا دانلود گذاشته. قبلا هم گفته بودم که رشته من هم مکانیک هست می خواستم ببینم که با اجازه ی شما این کار رو انجام دادن؟ میتونیم دانلودش کنیم؟ در واقع شما اجازه می دید؟ البته همون سایت هم نوشته که از حقوق معنوی خبر نداره و اگه اجازه نداریم اطلاع بدیم تا لینک رو بردارن. ضمناً من ساکن زنجان هستم و از اونجاییکه شهر ما چسبیده به تهران (!!!) اما همه کتابا توش پیدا نمیشه! اگه کتابتون بود حتما می خریدم و متوسل به این راه ها نمیشدم!

    ممنون از توجهتون!

    • shabanali گفت:

      سلام گیتی جان.
      واقعیت اینه که مالکیت مادی اثر متعلق به ناشره و مالکیت معنوی اون متعلق به من.
      من به سهم خودم راضیم و خوشحال که دیگران بتونند راحت به این کتاب دسترسی پیدا کنند.
      تا جایی که من خبر دارم در آینده نزدیک چاپ جدید کتاب هم بیرون نمیاد اینه که بعید میدونم ناشر هم مشکل جدی داشته باشه.
      هر چند من حق ندارم از طرف اونها نظر بدم.

      به هر حال امیدوارم کتاب مفید باشه برات

    • محسن گفت:

      سلام آدرس سایتشو میدی من هم دانلود کنم
      ممنون

  • عبادكيان فر گفت:

    این سوی میز، جای نشستن نیست، اگر آن سوی میز…حسن نيتي نباشد…

  • مهتاب.ص گفت:

    چقدربااین نوشتتون احساس نزدیکی کردم.واقعا تنهایی روبااین وسعت درک مییکنم…
    ممنون محمدرضای عزیز

  • چه عاشقانه می نویسد استاد

  • فرید گفت:

    هوای حوصله ابریست…

  • البرت گفت:

    بهش میگن طنز تلخ………
    بعضی وقتها کاریش نمیشه کرد
    جایی دیگه هم دلت رازی نمیشه اخه خب ای بابا

  • الناز گفت:

    قهوه ات را بنوش و آرام بخواب ..
    آن سوی میز من و هزاران تن دیگر آرامش تو را نظاره میکنیم ..
    سیگار نه!از نفس هایت لذت ببر …
    آن سوی میز ما با نفس های تو آرام میگیریم…
    از بشقاب غذایت لذت کامل ببر ..
    آن سوی میز ما روحمان را با تو تغذیه میکنیم …
    پشت میزت بنشین و سرت را بلند کن و به چشم های این سوی میز نگاه کن همه به تو لبخند میزنیم …

  • ش گفت:

    این یعنی دلتنگی.نه تنهایی!

  • Mina گفت:

    الهیییییییی

  • سمانه گفت:

    چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی!
    چقدر هم تنها
    خیال می کنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
    دچار یعنی
    عاشق
    و فکر کن که چه تنهاست
    اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد
    چه فکر نازک غمناکی.
    و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
    و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست
    خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
    و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
    نه، وصل ممکن نیست،
    همیشه فاصله ای هست.
    اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
    برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
    همیشه فاصله ای هست.
    دچار باید بود
    و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد
    و عشق
    سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
    و عشق
    صدای فاصله هاست.
    صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟
    نه
    صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
    و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
    همیشه عاشق تنهاست
    و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست…
    سهراب سپهری

  • سارا گفت:

    بنظرم آقای شعبان علی با این که هفته های پرمشغله ای را گذراندید ولی یه جورایی احساس ناراحتی ، غم دارید نمی دونم درست حس می کنم یا نه ولی امیدواریم که ته ته دلتون اثری از دلتنگی نباشه.غمی که به دلتنگی منجر میشه دلتنگی که بغض تو گلو می نشونه بغضی که ساکتت می کنه به نظرم این روزها خیلی آرامید دیگه از اون جمله های نابی که می نوشتید خبری نیست . دلتنگ روزهای داستانهای موش ، شعرهای قشنگ جمله های نابتونم
    متشکرم

  • سارا گفت:

    سلام :
    اگه انسان با خودش خوشبخت نباشه با دیگری نمیتواند خوشبخت باشد . در هر حال نمیتوان داشتن دوست خوب رو انکار کرد بدون دوست دنیا چیزی کم داره . بدون دوست قشنگیهای دنیا به چشم نمیاد …

  • ناشناس گفت:

    هوا بدجوری دونفره است …

  • آذر گفت:

    آره … تنهایی …
    همه آدما با تمام ادعایی که داشته باشن آخرش
    تنها باشن از پا میفتن !!
    تنهایی… سخته … خیلی سخت ….

  • نسیم گفت:

    سلام.می دونم شما درست میگید که من شما رو تا به حال از نزدیک ندیده ام و با شما اشنا نیستم پس نمی تونم راجع به کارهای شما نظر بدم .اما حس می کنم شما دوستان زیادی دارید سوالی مدت هاست در ذهنم است می پرسم یا جواب میدید یا نمیدین دیگه از این دو حالت که خارج نیست شما که این همه دوست دارید احساس تنهایی هم میکنید؟

  • الهه گفت:

    سخته ولی آدم به این هم عادت می کنه
    “دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد”

    • سهيلا گفت:

      تلاش كردم پول داشته باشم بدست آوردم
      تلاش كردم تا از محدوديت هاي اشتباه تحميلي عبور كنم و شاد زندگي كنم توانستم
      تلاش كردم تا به دلحواهم تفريح كنم انجام دادم…
      حالا از كف هرم مازلو كمي عبور كردم
      ميخوام با يه نفر رابطه آرومي رو تجربه كنم براش تلاش ميكنم و از اين هم عبور ميكنم

      • نويد گفت:

        آن سوي ميز اگر صاف و شفاف باشد آيينه ي ماست، و نگريستن خود در پرتو بازتابيده از سطحي شفاف و زلال و مهربان، تلفيق قدرت و وقار خويشتن از بازتاب مهرباني و ظرافت و رفاقت ….