آقای پنهان چی و کتاب راهنمای هایدن هاین

دستگاه دوباره کار نمی‌کرد. اسپیندل‌ها می‌چرخیدن و مته دوم، روبروی قطعه کار قرار می‌گرفت. قطعه کار رو جلو می‌کشید. اما قبل از اینکه نوک مته به قطعه برسه، آلارم می‌داد و قطعه کار رو می‌برد عقب و اسپیندل‌ها می‌چرخیدن. چند وقت یه بار اینطوری می‌شد. اگه یکی از بیرون می‌دید احتمالاً فکر می‌کرد برنامه دستگاه مشکل داره. اما برای ما دیگه عادی شده بود. یه لیمیت سوییچ کوچولو بود که گاهی شل می‌شد و با سفت کردنش، همه چیز به حال عادی برمی‌گشت.

اما این دفعه، هر چی با لیمیت سوییچ بازی کردیم، مسئله حل نشد. آقای پنهان چی – که البته اسم واقعیش این نبود و ما اونجا به این اسم صداش می‌کردیم – رفت و گاوصندوق رو باز کرد و کتاب راهنمای دستگاه CNC هایدن هاین رو آورد. البته دستگاه ما یه دستگاه قدیمی آلمان شرقی بود که بازسازی شده بود و روی اون، سیستم های کنترل هایدن هاین گذاشته بودن. اما آقای پنهان چی، هیچوقت دوست نداشت مارک دستگاهش رو بگه. همیشه به ما می‌گفت دستگاه هایدن هاین. یه جوری غلیظ این لغت رو تلفظ می‌کرد که باور نمی‌کنم خود آقای هایدن هاین هم با این لهجه غلیظ فامیلیش رو گفته باشه (هَیدِن هَین!).

اون روزا موبایل رایج نبود تا وقت خراب شدن دستگاه، کنارش وایسیم و باهاش سلفی بگیریم. عکسی از دستگاه ندارم. اما برای اونهایی که تصوری از یه CNC جمع و جور توی اون سالها ندارند، شاید تصویر زیر کمی کمک کننده باشه:

clopp

معمولاً اون کتاب، زیاد دست ما نمی‌موند. میاورد میداد دست من. می‌گفت: ببین توش راجع به این چیزی نوشته؟

من دانشجوی مکانیک بودم و به آقای پنهان چی گفته بودن که این دستگاه‌های مدرن رو این جوون‌ها بهتر می‌شناسن. یه جوجه دانشجوی مکانیک بیار اینجا هم اپراتوری کنه و هم مشکلی پیش اومد حل کنه.

البته چه در زمان جوجه دانشجویی – که آن موقع بود – و چه بعدها، چیزی که توی دانشگاه گفته بودن هیچ ربطی به دستگاهی که اینجا می‌دیدم نداشت. اما خوب. برق و الکترونیک رو یه جورایی می‌فهمیدم. از راهنمایی که برای یک موسسه، مدار چاپی مونتاژ می‌کردم تا دبیرستان که کتاب مدار منطقی موریس مانو رو می‌خریدم و می‌خوندم و هیچی نمی‌فهمیدم. آقای پنهان چی هم خیلی زود فهمید که من از مکانیک زیاد سر در نمیارم، اما به خاطر اینکه مشکلات برقی رو کمابیش می‌فهمیدم و زبانم هم بد نبود، ازم راضی بود.

ته کتاب یه فهرست خطاهای دستگاه یا به قول خودش Error Code بود که شماره خطا رو از توی اون می‌خوندیم و می‌فهمیدیم که چی به چیه. معمولاً هم همه چی به همون یکی دو تا لیمیت سوییچ مربوط می‌شد.

یکی از حسرت‌های من این بود که بقیه بخش‌های اون کتاب رو هم بخونم. اما آقای پنهان چی، خیلی خوشش نمیومد. اون می‌گفت که سه چهار سال قبل، یه کارگاه قالب سازی داشته و یه کتاب کلید فولاد و یه سری استاندارد DIN قالب سازی. یکی از کارگرهای اونجا کتاب رو خونده و استانداردها رو برداشته و یاد گرفته و سوالاش رو از اون پرسیده و رفته خودش کارگاه قالب سازی راه اندازی کرده.

پنهان چی می‌گفت که اون سالها، اون مجموعه استاندارد رو هیچکس غیر از اون نداشته. اونها رو وقت بازنشستگی از کارخونه‌شون آورده بوده خونه برای خودش.

اما اون روز نمی‌دونم چرا اخلاقش کمی بهتر بود. بهم گفت: محمدرضا. می‌تونی این چند صفحه Error Code رو ترجمه کنی؟ می‌خوام بدم پرس کنم بچسبونم بالای دستگاه.

گفتم: بله. چشم.

گفت: از ساعت کار نزن. اینجا کارت رو انجام بده و شب این رو ببر خونه. فردا صبح بیار.

مطمئن نبودم که دارم درست می‌شنوم. شاید هم داشت شوخی می‌کرد. اما نه! جدی بود. کتاب هایدن هاین رو داد بهم. سعی کردم هیجان خودم رو پنهان کنم. خیلی جدی نگاهش کردم و گفتم: چشم. صبح روی میزتونه.

اون روز ساعت هشت نفهمیدم از جاده مخصوص چجوری به سمت تهران اومدم و حدود ۹ خودم رو رسوندم میدون انقلاب. معمولاً کتابفروشی‌ها اون ساعت می‌بندن. دفتر فنی‌ها کمی دیرتر می‌بندن. البته نه همه شون. بعضی‌هاشون.

روبروی سینما بهمن، تو یه خیابون، یه زیرزمین پیدا کردم که هنوز باز بود. وقتی وارد شدم، صاحب مغازه داشت اونجا رو می‌بست. گفتم: آقا! آقا! آقا! یه کار فوری دارم. نمیشه برام انجام بدین؟

گفت فردا صبح اول وقت بیار انجام می‌دم پسرم.

گفتم: اگه بشه امشب انجام بدین عالیه. فردا صبح دیره. یه گروه آلمانی اومدن ایران. این کتاب رو ازشون گرفتم. فردا صبح دارن میرن. می‌خوام کپی بگیرم ازش.

مرد یه کم به من نگاه کرد و کمی هم به کتاب هایدن هاین که جلدش کنده شده بود و روغن هیدرولیک بعضی از صفحاتش رو سیاه کرده بود. برگشت گفت: شب گرون‌تر می‌شه! گفتم چقدر؟

خودش خنده‌اش گرفت. گفت بده کپی کنم این کتاب رو. صحافیش رو اگر باز کنم ایراد نداره؟

دوباره سکته کردم! گفتم. نه آقا. نه آقا. صحافیش رو باز نکنین لطفاً. آلمانیا ناراحت می‌شن. آبرومون میره پیششون.

خلاصه قیمت رو توافق کردیم و شروع کرد. یازده هزار تومن! برای اون روزی که بلیط اتوبوس ده تومن بود و اتوبوس دو بلیطه یه چیز لوکسی بود که خیلی از ماها، صبر می‌کردیم تا یه بلیطه برسه عدد بزرگی بود. دقیقاً یعنی وارد شدن به یک دوره چند هفته‌ای ریاضت اقتصادی. اما این فرصت توی زندگی شاید هیچوقت تکرار نمی‌شد.

کتاب که تموم شد گفت: صحافی‌اش می کنم. گفتم: نه. نمی‌خواد. گفت: چرا صحافی می‌کنم. حیفه. این کتاب رو دیگه گیر نمیاری. آلمانیا که فردا صبح برن تو می‌مونی و این کتاب.

احساس کردم حالا که شبونه کار کرده می‌خواد یه پول بیشتر هم بگیره. اما چاره‌ای نبود. هزار تومن پول صحافی.

تازه بعدش گفت طلاکوب هم می‌خواد. گفتم نه! نمی‌خواد. گفت چرا. این کتاب رو آلمانیا آوردن و اینطور که تو کپی کردی مثل تز دانشگاه شده. الان روش طلا کوب می‌کنم که معلوم باشه چیه.

حاصل شد این کتابی که امروز توی کتابخونه‌ی منه:

heidenhein-1

اینم اون صفحه معروف Error-code و فهرست‌های خطا:

error-code

اون شب تموم شد و چهار صفحه فهرست خطا رو هم ترجمه کردم و به آقای پنهان چی تحویل دادم و اون هم راضی بود و منم خوشحال که الان به متخصص CNC هایدن هاین تبدیل شدم.

یادمه که فردا شب، نشستم توی خونه و کتاب رو سر حوصله ورق زدم. بیشتر از ۸۰% کتاب، کدهای برنامه نویسی CNC بود. تقریباً تنها صفحاتی که به سرویس و نگهداری و ویژگی‌های فنی دستگاه مربوط می‌شد همون چهار صفحه بود که برای آقای پنهان چی ترجمه کردم.

برنامه نویسی هم به درد ما نمی‌خورد. ما کارمون این بود که برنامه رو هم بهمون می‌دادند و قطعه خام رو هم می‌دادند و ما اون رو اجرا می‌کردیم. در واقع انگار دستگاه رو به صورت موردی به قالب سازها اجاره می‌دادیم.

تهیه کمتر کتابی تا این اندازه بهم فشار آورده بود. هم بدون اجازه کپی کرده بودم. حالا شده بودم مثل کارگر قبلی آقای پنهان چی. یا مثل خود آقای پنهان چی که اون استانداردها رو از شرکت آورده بود. هم فشار مالی تحمل کرده بودم. با اون پول میشد سه ماه تمام، منتظر اتوبوس یه بلیطه نمونی و با همون اولین اتوبوس دو بلیطه که میاد بری خونه.

نمی‌دونم اینجور وقتها شما چیکار می‌کنین. تا حالا شده توی کافی شاپ، گرون‌ترین نوشیدنی رو سفارش بدید و بعدش مزه‌اش خیلی مزخرف باشه؟ بهتون فشار بیاد که چرا پول بالای چنین آشغالی دادین؟ اینجور وقتها تا یخ ته نوشیدنی رو هم نمی‌خورید که حستون بهتر شه؟ اگر هم این کار رو نمی‌کنید، من هنوز هم این کار رو می‌کنم! دروغ چرا!

با خودم قرار گذاشتم که پول این کتاب رو باید در بیارم. شروع کردم به خوندن کتاب. کلمه به کلمه کتاب رو فکر کنم توی کمتر از یک ماه حفظ شدم. برنامه نویسی CNC اون موقع سخت‌تر از الان بود. خیلی کارهایی رو که الان نرم افزار اتوماتیک انجام می‌ده باید دستی حساب می‌کردی. مثلاً اینکه وقتی مته به ته مسیر می‌رسه مراقب باشی که به دیواره نچسبه و براده‌ها گیر نکنن و گره نخورن. و هزار تا چیز دیگه که الان برنامه‌ها، اتوماتیک حساب می‌کنن و خروجی می‌دن.

همه اونها رو یاد گرفتم. یه مدت به آقای پنهان چی گیر دادم که بیاین خودمون برنامه بنویسیم. اما اون میگفت نه. به خاطر اینکه مسئولیتش با ما میشه. قالب گرونه. الان اگر هم مشکلی پیش بیاد پای خودشونه. ما فقط مجری هستیم (البته به پنهان چی گفتم که دانشگاه برامون دوره تخصصی برنامه نویسی CNC گذاشته!).

یه مدت یه جا پیدا کردم که برنامه نویسی CNC درس بدم. اما کسانی که اونجا میومدن، هیچوقت CNC ندیده بودن. بهشون گفته بودن که آینده داره. اونها هم با دستها و لباس‌های تمیز میومدن سر کلاس. پیدا بود که روغن رو روی لباسشون ببینن افسردگی حاد می‌گیرن. پول آموزش خوب بود اما حال آدم رو خوب نمی‌کرد.

یه مدت هم پروژه‌ای برای اینور و اونور برنامه نوشتم. انصافاً حالش بهتر بود اما پولش خیلی بهتر نبود. به دانشجو خیلی خوب پول نمی‌دادن. اما خوب. فکر کنم لا به لای کارهای دیگه، توی اون دو سه سال، بیش از صد برابر هزینه اون کتاب رو درآوردم.

این روزها، گاهی که به کارخانه‌ها میرم و با اپراتورهای دستگاه‌ها حرف میزنم، از اینکه یه آدم یقه سفید کت شلواری باهاشون راجع به جزییات مشکلات دستگاه و خطاهای اون حرف می‌زنه خوشحال می‌شن. خیلی هیجان زده می‌شن. از بیرون، این تنها بازمانده‌ی اون روزهای عجیبه.

اما برای من، این کتاب که هنوز در بین کتابهای مهم کتابخونه است، چیزی فراتر از یک خاطره است. ده‌ها سوال مهم با این کتاب، هنوز و هرروز برام تکرار می‌شه.

اینکه آیا کپی گرفتن اون کتاب کار درستی بود؟

اینکه چرا آقای پنهان چی، اهل پنهان کاری شده بود؟

اینکه اگر آقای پنهان چی، خودش چیزی رو پنهانی به خونه نیاورده بود، من باز هم به خودم حق این کار رو می‌دادم؟

اینکه امروز که تمام این کتابها و کتابچه‌ها، به صورت پی دی اف روی اینترنت ریخته، کسی اونها رو می خونه؟

و ده‌ها سوال دیگه که در مقابل چشمم می‌چرخند و می‌رقصند و لحظه‌ای خسته نمی‌شوند و از حرکت نمی‌ایستند…



54 نظر بر روی پست “آقای پنهان چی و کتاب راهنمای هایدن هاین

  • اسماعیل گفت:

    باسلام خسته نباشید.میخواستم بپرسم چجوری میشه با کنترل هایدن هاین ابزارعوض کرد؟بدون اینکه برنامه رو قطع کنیم میشه این کار انجام داد؟

  • ارسلان گفت:

    سلام آقای محمدرضای شعبانعلی عزیز،

    با خوندن ماجراتون یاد سرقت خودم از دانشگاه افتادم!
    دچار عذاب وجدان نشید، یجورایی زکات کارتون دارید میدید، زکات سرقت اطلاعات!
    تو قسمت آموزش دانشگاه یه چیزی شبیه میز گذاشته بودن که ۴۰ ۵۰ تا کتاب روش بود، کنار اتاق تو راهرو نشسته بودم تا شخصی که باهاش کار داشتم کمی سرش خلوت بشه که با دیدن کتابها شادمان رفتم بسمتشون، بعد از زیروکردن کتابا از یک عنوان چشمم گرفت و شروع کردم به خوندن. یه مقدار که خوندم گذاشتم سرجاش ولی دوباره برداشتم و شروع کردم به خوندن، دیدم نه نمیشه از دست این کتاب خلاص شد و من هم با پایان کارم از دانشگاه بیرون میرفتم، ناخوداگاه تصمیم گرفتم با خودم ببرم، یه نگاهی به دور و اطراف انداختم دیدم کسی نیست ولی دوربین های تو راهرو هستن! و تصویر راهرو روی مانیتور همون شخصی که باهاش کارداشتم بود، یه دوری تو راهرو زدم دیدم هواسش به مانیتور نیست و من هم از فرصت استفاده کردم کتاب تو کیفم گذاشتم. قصدم این بود که بعد از خوندن برگردونم و لی بعد از چندین سال کتاب همچنان تو کتابخانه شخصیم هست!

  • فرشته ترحمی گفت:

    سلام
    میدونین، به تلاش و حرص شما برای یادگرفتن غبطه میخورم. فک کنم منم اگه جای شما بودم و یه کتاب نایاب و کاربردی به دستم میرسید همین کارو میکردم. حتی اگه این سوالها همچنان تا سالها توو ذهنم می موند. شیرینی فهمیدن، یه چیز دیگه ست.

  • مریم گفت:

    سلام.اول اینکه اون کلمه هایدن هاین که تو پرانتز نوشتین خیلی با حال بود.تا یادم میادکلی میخندم.
    بعدش هم یله کار درستی کردین.ضمن اینکه ادم با تجربه ای مثل اقای پنهانن چی هم اگاهانه و با چشم باز اون کتابو به شما داد.ه.جای نگرانی نیست.به نظرم اصلا داده دستتون که برید کپی کنید.
    اون پوله هم فدای سرتون.ارزششو داشت
    بهای تجربه و خاطره.
    در ضنمن این هایدن هاین بد جری افتاده سر زبونم.هیدن هیم

  • علیرضا فرجامی گفت:

    واقعا خوندن قوانین کسب و کار رو در حد فلو میدونم.
    با این که سابقه کاری زیادی ندارم ولی خیلی اشتباهات عجیب انجام دادم. بعضی موقع فکر می کنم اگه زودتر این مطالب رو می خوندم شاید اون اشتباهات رو انجام نمیدادم ولی بعدش چیزی که به ذهنم میاد اینه که بدون اون اشتباهات شاید ادمی که الان هستم نبودم و این چیزی نیست که بخوام.
    واقعا قوانین کسب و کار رو دوست دارم و برای هر بخشش لحظه شماری می کنم.

  • darya گفت:

    چقدر خوب! با دیدن شما حس خوبی پیدا می کنم. پشتکارتون ،‌این که حتی وقتی دیدین کتاب چیزی که فکر می کردین نبوده و خورده تو ذوقتون بازم خوندینش و یاد گرفتینش …
    روح داشتن و دل به کار دادن
    چون خودم یه مدتیه که راهو گم کردم اصلا حوصله ی هیچ کاریو ندارم همه ی کارامو زوری انجام میدم و خیلی تنبل شدم.
    ولی وقتی این نوشته ها رو می خونم انگار که منم کم کم زنده می شم! بهتون غبطه می خورم که اینقدر پشتکار داشتین و دارین

  • majid omidalah گفت:

    سلام
    تا حالا شده توی کافی شاپ، گرون‌ترین نوشیدنی رو سفارش بدید و بعدش مزه‌اش خیلی مزخرف باشه؟ بهتون فشار بیاد که چرا پول بالای چنین آشغالی دادین؟ اینجور وقتها تا یخ ته نوشیدنی رو هم نمی‌خورید که حستون بهتر شه؟ اگر هم این کار رو نمی‌کنید، من هنوز هم این کار رو می‌کنم! دروغ چرا!
    مثال از این واضح تر نمی شد که احساس همدردی رو در من برانگیخته کنه 🙂

  • محمد مهدی گفت:

    شاید در یک جمله بتونم جواب سوال هاتونو پیدا کنم
    « هدف ، وسیله رو توجیه میکنه »
    هدف چه بوده ؟ و بعد هدف چه شده؟
    البته که به نظر من هدف چه شده بهتره تا چه بودن : به رضایتمندی کارگری که با لباس های روغنی می فهمه یک فرد کت شلواری حرفشو می فهمه می ارزه!!!!!

  • لیلا تربتی گفت:

    محمد رضایه عزیز وقتی از خاطراتتون و احساساتتون میگین ارتباط بهتری با حرفاتون میگیرم
    شاید چون تهش پیام مستقیم نمی دین و یه جور برداشته آزاده، شایدم چون مسیر “محمدرضا شدن” رو نشون میدین

  • سارا گفت:

    کارتون در مورد کپی برداری از کتاب بی نظیر بوده در مورد علم و دانش فکر نمی کنم این کار جز لیست گناهان کبیره باشه . از خواندن این داستان واقعی لذت بردم. ای کاش در کنار روز نوشته ها گاه گاهی یک کتاب هم از ابعاد مختلف معرفی می کردید که ماهایی که کتاب خوندن رو دوست داریم مفیدتر اینکار رو انجام بدیم . سپاسگزارم

  • سینا گفت:

    درود محمد رضای عزیز
    همیشه خوش و خرم و سلامت باشی.مدت زیادی بود به سایت سری نمیزدم ولی الان اومدم و این بار مطالب خیلی باحال تر و بازم پادکست های عالی
    یه سوال تو عکس متن انگلیسیه مگه نگفتید که کتاب آلمانیه؟
    اونجوری که من میدونم شما آلمانی هم بلدید اگه ممکنه از آلمان و زبانش هم مطلب بنویسید

  • افشین گفت:

    سلام
    آقای شعبانعلی عزیز
    شما یک مدت در شرکت هواوی کار میکردین؟

  • سمیه گفت:

    خیلی قشنگ بود. اینکه حتی اگه یه کتاب برداری کپی بزنی و صاحبش راضی نباشه ولی هدفت آموختن و یاددادن به بقیه باشه قشنگ تر از اینه که صدها کتاب خوب دم دستت باشه ولی هیچ وقت نخوای نگاشون کنی.

  • اکبر گفت:

    سلام منم با هایدن هاین آلمانی کار کردم. تازه رفته بودم سرکار یه ماشین داغون دادن به ما هیچی بلد نبودم. از هرکس سوال میکردم میپیچوند. نمیذاشتن چشمم به مانیتور بیفته فقط اپراتوری میکردم. به هزار ضرب و زور سه ماهه بدون کلاس شدم برنامه نویس بعداز چندماه دیدم اون چیزی که میخواستم نبود. اومدم بیرون. ولی اخر نفهمیدم چرا کسی به سوالام جواب نمیداد. همه میگفتن ما با هزار بدبختی کار یاد گرفتیم نمیتونیم به بقیه یاد بدیم ولی فک کنم دروغ میگفتن،میترسیدن دست زیاد بشه. اقای پنهان چی هم احتمالا میترسید شما یاد بگیری و از اونجا بری جای دیگه والا هیچکس با خوندن کتاب استانداردDIN قالب ساز نمیشه مگر اینکه چندتا قالب خراب کنه.

  • سیدنورالدین حسینی گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    ممنون از نوشته ی زیبات که مثل همیشه پندآموز بود
    من جدای از مطالب زیادی که در جامعه ما در رابطه با مخفی کاری وجود داره که از گرفتاریهای جامعه ی ما هم هست و البته مخالف این گونه عمل کردن هستم و خودم هم سعی کردم هرچی بلدم حتی به رقیبم هم یاد بدهم و همیشه بنفع من شده اما
    برای من مهمترین نکته این بود که چطور می تونم از این اطلاعاتی که بدست آوردم پول در بیارم یا بهتر بگم چقدر این اطلاعات کارایی داره ،این چیزی که محمدرضا خوب میفهمه و تفاوت در همینه ،از بچه هایی که برای کار میاین می پرسم چی از دانشگاه یاد گرفتی و میشنوم که اونها فقط یک مشت تئوری بوده و در عمل یک چیز دیگه وجود داره ،همیشه این دغدغه رو داشتم من که لیسانس و فوق لیسانم رو تو رشته مالی دارم چقدر تونستم کاربردی فکر کنم و برای سازمانم و خودم مفید باشم و پول در بیارم ولی متاسفانه هنوز خیلی فاصله دارم.

  • شراره ش گفت:

    من هم یکبار با دوستام رفتیم سینما (زمان دانشجویی که پول بلیطش برامون مبلغی بود) و فیلمش واقعا خسته کننده و بسیار بد بود، ما هم میخندیدیم میگفتیم باید تا قرون آخر بشینیم که پولمون حیف نشه. یکبار هم از روی منو یه پیتزا با اسم عجیب رو انتخاب کردیم و توی منو کلا توضیح نداده بود که شامل چه مخلفاتی میشه ، البته این موضوع مربوط به حدودا ۱۵ سال پیشه، اسمش هم پیتزا مارگاریتا بود. وقتی آوردن خشکمون زد چون فقط روش پنیر و سس بود :)) . فکر کنم اگر باز هم ذهنم رو شخم بزنم از این قبیل چیزها بازم پیدا بشه

  • ali.bghr گفت:

    سلام محمدرضا، در برنامه ايران شهر كه حضور داشتى ابتداى حرفت گفتى خداروشكر كه شكست هست اگر نه ….. ميخوام از حرفت استفاده كنم بگم خدا رو شكر كه آدمهايى مثل پنهان چى هستن كه آدم رو به تكاپو و فعاليت و جستجو و كنكاش وادار ميكنن، چيزى كه برام خيلى جالب بود نحوه استفاده از مطالب اون كتاب بوده به نظرمن ( و البته به تصور من) لذت كامل رو بردى كه هنوز از پس سالهابه عنوان خاطره جالب در ذهنت مونده ،مطلبى كه ياد گرفتم و بازم برام تداعى شداين بودكه آدم ممكنه امكانات خاصى نداشته باشه ولى استفاده درست از همان ابتدايى ها و دم دستيها ميتونه پله اى باشه براى موفقيت اما يه سوال معيار چيه؟ (سوال برا خودمم هم شفاف نيست ، در واقع تو ذهنم خودم به خودم جواب ميدم و شده تا حالا كه اين متن رو نوشتم چند بار اصلاحش كردم ) منظورم از اين سوال اينه كه از كجا بفهميم از امكاناتمون درست استفاده كرديم يا نه ؟ آيا اكتفا كردن به خروجى ها و به قولى عوايد يه فكر ، عمل يا …. ميتونه ثابت كنه كه مسير درست بوده ؟ حتى اگه خروجى و عوايد همون موقع نباشن و بعد از مدتى شما اون رو ببينى !

  • مهتاب کردی گفت:

    من یه نکته بنظرم رسید. اینکه یکی از زمان هایی که تلاش ما برای یک کاری نتیجه ی خوبی میده که محرک اصلی انجام اون کار خود ما بوده باشیم.یعنی زمانیکه من با استدلال های خودم( و نه با حرف های دیگران، دیدن اینکه بقیه هم کاری را انجام می دهند و..) تصمیم به انجام کاری بگیرم( مثل زمانی که یک فرد معتاد خودش به این نتیجه می رسد که باید ترک بکند نه فشار و یا حرف های اطرافیان البته در اینجا عوامل دیگری هم دخیل هستند که توجه به انها مقایسه را بیمعنی میکند، هدف فقط در بخش اول یعنی انگیزه و یا استدلال انجام یک کار است.) که معمولا هم روشی منحصربفرد در انجام اون کار خواهد بود( حتی اگر مقصود تکراری باشد) و اساسا مدتها بعد از دیدن نتیجه ی کار به انگیزه و تلاشی که برای رسیدن به آن هدف صرف کرده ایم می اندیشیم.
    ممنون بابت خاطره ی بسیار آموزنده

  • الهه غیثی گفت:

    خیلی خوب نوشتین , رفتم تو کودکیه خیلی دور که اتوبوسا بلیطی بود , خیلی جالب بود , تصور کردنت عالی بود تو انقلاب با اون کتابه بزرگ توی دستات که توی دلت ذوق زده بودی از این موفقیت عظیم که فرداش اول به شکستی بزرگ اقتصادی تبدیل شده و همین انگیزه ای برای زنده کردن اون پول شده. به نظره من اون لحظه بهترین تصمیم رو گرفتی. این که کارت مخفیانه بوده و حتی به کپی هم دروغ گفتی و اینا مهم نیس , مهم ترین بخشش اون تصمیمی بود که گرفتی که هر طوری شده از اون دانش پولی بدست بیاری ,
    لطفا بازم ازین خاطرات بنویس, ممنون.

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    بدون برنامه ریزی قبلی و خیلی شانسی، این متن رو بعد از قوانین کسب و کار و پله ها خوندم.
    نظرم اینه که آقای پنهان چی با پنهان کاری خودش و در نتیجه ایجاد حساسیت در شما، پله ای شد برای بالا رفتن شما. شمایی که طالب بالا رفتن بودی نه تنها کسی که این شانس را داشته.
    شما هم با انتشار این شکلی خاطرات تون، مثل همیشه پله ای می شید برای بالا رفتن ما.
    حالا،
    اولاً، دنیا پیشرفتش رو مدیون پله ها و بالا رونده هاست. همه ی اونها، نه اینکه کدوم پله و کدوم بالا رونده.
    ثانیاً، من هم مثل همیشه آمادگی خودم رو برای پله شدن اعلام می کنم، البته اگه پله ی قابلی باشم.
    ثالثاً، حاشا که برای ده سانتی متر بالاتر رفتن پا روی سر شما بگذارم.

    بالاخره اینکه، این دست خاطره نوشتن هاتون داستان سرایی هایی هستند با ترکیبی از نوستالژی – برای من- و اعتراف و ده ها راهکار پیشنهادی که مطلقا مستقیم به اونها اشاره نمی کنید.
    خوش به حال جوونترها که فرصت داشتن در سنی کمتر از امثال من با شما آشنا بشن.
    برقرار باشید.

  • مجتبی گفت:

    سوالی که من هم همیشه از شما داشتم این بوده:
    “اینکه امروز که تمام این کتابها و کتابچه‌ها، به صورت پی دی اف روی اینترنت ریخته،چجوری باید ازشون استفاده کنیم؟”

  • سماء گفت:

    انگار دوره کارآموزی اصلا وقت دزدیدن اطلاعاتیه که یادمون نمیدن وبعد…. فکر میکنیم موظفیم جواب همه ندونسته های فنی مونو از توی اون مرجع گییییییییر بیاریم میدونی ، باااااید آخه گرون گیرش آوردیم,حتتتما خیلی به درد بخوره
    باید بجویم قوووورتش بدیم !
    یادش بخیر فستو و مهندسین مشاور سازه و حتی نیو………….
    هیچوقت نفهمیدم چرا بعضیا کار یادت نمیدن! تو که هرجوری شده یادش میگیری بالاخره ،تازه شاید اونا یاد ندن اونوقت تو مجبور شی بری از یکی بهتر یاد بگیری بهتر از اونا!

  • رها گفت:

    آدم یقه سفید الان ، مزد یقه سیاه و تلاشش را گرفت.

  • داود گفت:

    سلام محمدرضا، نکته ای که در این داستان برای من جالب بود این هستش که تو چقدر از دانسته هات به خوبی می تونی پول دربیاری، اینکه تو با خوندن یک کتاب تونستی زبان برنامه نویسی CNC رو یادبگیری، و بعد اینقد جرات و جسارت و اعتماد به نفس داشتی که بری جایی رو پیدا کنی و اون رو آموزش بدی، من فکر میکنم علاوه بر هوش و استعداد بالایی که داری، بیشتر از اونا این اعتماد به نفس بالایی هستش که تو داری، چیزی که شخصی مثل من به شدت کمبودشو احساس میکنم، وقتی این داستان رو خوندم بیشتر از همه این مساله که گفتم منو به فکر فرو برد، اینکه شاید خودم هم چیزایی رو بلد باشم ولی هیچ وقت نتونستم ازش پول دربیارم، یه جورایی حس غبطه خوردن به این روحیه بالاتو داشتم!
    ممنونم که داستان زندگیتو بدون سانسور تعریف میکنی.
    بیش از پیش یاد این جمله از گوته افتادم که در زیر اوردم:
    گوته می گه : ” اگر پول زیادی نداری ، خیلی ناراحت نباش چون از تو کم پول ترها هم در جهان بسیارند که دارند زندگی می کنند . اگر سر و شکل و ظاهر خیلی آراسته هم نداری ، باز ناراحت نباش چون با آراستگی کمتر از تو هم در دنیا بسیارند که در حال زندگی کردن هستند . اگر تحصیلات خیلی بالایی نداری ، بازهم خیلی ناراحت نباش چون از تو کم سوادترها هم در دنیا بسیارند که دارند زندگی می کنند . اما اگر اعتماد به نفس نداری ، برو خودت را بکش چون بدون آن نمی توانی زندگی کنی !”

  • نادره گفت:

    سلام دوستان چرا من اینستاگرام محمد رضا را پیدا نمیکنم؟ یکی که هست هیچ پستی توش نیست

  • نادر آرین گفت:

    “باور نمی‌کنم خود آقای هایدن هاین هم با این لهجه غلیظ فامیلیش رو گفته باشه (هَیدِن هَین!).”

    محمدرضا از دیروز که این پست رو خوندم این جمله داره تو سرم میچرخه و یه خنده عجیبی میاد سراغم!
    خصوصا با اون هَیدِن هَینی که تو پرانتز نوشتی! الانم که دارم تکرارش میکنم خندم میگیره!
    البته فکر کنم خندم بیشتر بخاطر تصور لحن تو موقع گفتن هَیدِن هَین باشه! 🙂

  • محمد گفت:

    چنتا چیز یادم افتاد. بی ربط و با ربطشو به بزرگی خودتون ببخشید:)

    ۱- یه زمانی رو یادمه که هرکس ایرادی از کارم میگرفت با دقت گوش میکردم و اگر میدیدم طرف تعطیله (!) باز هم سعی میکردم نظرشو اصلاح کنم. عایدی اش برام چی بود؟
    هیچ. اونایی که غرور داشتن و خودشونو بالا میگرفتن رشد کردن و به مقام بالاتر و در نتیجه پول بیشتر رسیدن. تاکید میکنم، پول بیشتر.
    اخلاق آقای پنهان چی نگه داشتن اطلاعات و از دست ندادنشون بود، علاوه بر این که از ترس نداشتن مهارت و اطلاعات، کارش رو گسترش نمیداد. اخلاق منم این میشه که کارمو بسیار با ارزش جلوه بدم و هرکس کوچکترین ایرادی ازش گرفت بگم بشین سر جات، من بهتر میفهمم!! آقای پنهان چی تو بلند مدت سود کلانی رو از دست میده، منم با گذر زمان مهارتم کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه.
    ۲- یه بار از چنین اخلاقی به ستوه اومدم. از استاد سوال پرسیدم و اونم با حالت مسخره‌ای گفت این سوال برای کلاس خصوصیه. اول این که بهش گفتم من دارم اینجا هزینه میکنم تا سوالاتم پاسخ داده بشه، وگرنه چنین دوره ای ارزش دیگه ای نداره. بعدشم این که شب با یه سر ساده تو گوگل جواب سوال رو به بهترین نحو پیدا کردم و برای ارضای حس رو کم کنی (:) ) هفته ی بعد بهش نشون دادم. گفتم امروز سواد آی تی و کمی تسلط به زبان انگلیسی امثال من رو از امثال شما بی نیاز کرده. اگر میام سر کلاس برای استفاده از تجربه و طرح آموزشی شماست، نه دانشتون.
    فکر میکنم بعد از تولد گوگل دیگه پنهان کردن اطلاعات معنایی نداره. شاید این تلخ باشه، ولی چیزی که اون روز به سختی و با چند هفته ریاضت اقتصادی (؟!) به دست میومد، امروز با چندتا کلیک به دست میاد. همینطوری بی حس و حال. همینطوری بدون سختی و بدون چشیدن طعم شیرین پیروزی.
    ۳-یاد دیالوگی از سریال «واکینگ دد» (Walking Dead) افتادم. یکی از شخصیتا به اون یکی میگه داداشت دنبال درست و غلط کار بود. ولی ما دنبال این نیستیم. ما کار درست رو انجام نمیدیم؛ تنها کار ممکن رو انجام میدیم.

  • مینا گفت:

    – با توجه به کل ماجرا ، کپی کردن کتاب درست نبود، چون برای دومین بار پنهان چی دیگری خلق شد. پنهان چی دوم این داستان هم از مطالب آن کتاب به سود خود استفاده کرد .شاید اگر آموخته هایش را به بقیه همکارانش انتقال می داد این نظر را نداشتم.
    – پنهان چی ها دوام خود را در ندانستن دیگران می دانند حتی اگر دانسته های خودشان عاریتی باشد.
    – دانشجوی آن روزها و جوانان امروز ما البته اگر طالب دانستن باشند، کپی می گیرند،دانلود می کنند بدون اینکه نیاز باشد از جایشان تکان بخورند .با این کار احساس می کنند فعلا خوراک! کافی دارند ، شاید زمانی به کارشان بیاد.
    – اینها همه نظر شخصی من بود در باره رفتار آن دانشجوی کنجکاو..
    – محمدرضا ی عزیز سالهاست با یقه سفید اما دستانی که از فرط نوشتن ، از مرکب خودکار کثیف شده ما را درولع دانستن و آموختن همراه خود کرده ای و ای کاش روزگار برای همه ما چنین بازی در آستین داشت .
    پ.ن شاید نامربوط: میدانم که میدانی در متمم شاگرد خوبی برایت نبودم، اما می خواهم بدانی “متمم زیباترین کابوس زندگی من است. “

  • تورج گفت:

    سلام
    یاد کپی برداری های زیادی افتادم که امروزه در اطراف ماپراکنده شده
    ولی هستن مطالب نابی که اگر به آنها به دیده عمق پذیری نگاه شود میتواند تجربه ای مشابه را برای ما بیافریند

  • (میلاد کا) milaaaaaad گفت:

    سلام
    خب من دیگه یه مدن تقریبا زیادی هست که این خونه و محل توسعه ی مهارت های من، دو تا خونه ی اصلیم شدن و به تجربه به این دید رسیدم که هر مطلبی که اینجا نوشته میشه شاید از فضای رسمی درس هامون فاصله داشته باشه و سهم تجربه ی شخصی در اون خیلی بیشتر باشه اما این مطالب و نوشته ها درس هایی داره که هیچ جای دیگه نمیتونی مانندش پیدا کنی. هیچ مطلب و نوشته ای در روزنوشته ها نیست که بشه به سادگی ازش گذشت و عبور کرد.

    میدونی استاد عزیزم به نظرم ما اگر بتونیم به مدل ذهنی شما نزدیک هم بشیم اتفاق بزرگی در زندگیمون افتاده. همیشه پیش خودم فکر می کنم من حتی اگر این رفتارها رو تقلید کنم بازم نمیتونم چیزی که محمدرضا شعبانعلی بهش رسیده عینا بدست بیارم و یا حتی نزدیک به اون. نه ، منظورم نتیجه ی کار نیست ، منظورم درسی هست که در پس این اتفاقات فرد یاد میگیره و در زندگی به کمکش میاد. خوب یادمه که تو فایل صوتی رادیو متمم که در مورد مدل ذهنی صحبت میکردی گفتی که ما به جای مدل ذهنی افراد میایم رفتارهاشون تقلید می کنیم، این روزها فکر می کنم که باید بتونم و باید تلاش کنم که مدل های ذهنی مفید و قوی افراد یاد بگیرم و واقعا این کار سخته اما میوه هایی داره که به سختیش میرزه.

    دعا می کنم که خدا شما استاد سخت کوش و مهربان رو برای ما حفظ کنه و اگر انگیزه ای داریم و تلاشی می کنیم اون تلاش نه برای تقلید رفتار افراد بلکه برای یادگیری مدل ذهنی اونا باشه، مدل ذهنی که ممکنه برای ما رفتارهای متفاوتی رغم بزنه ، حتم دارم گه اون روز لبخند رضایت رو بر لب استاد عزیزمون خواهیم نشوند.

    ممنونم 🙂

  • مهدی ز گفت:

    سلام
    داشتم فکر میکردم آیا منم جای تو بودم، این کارو میکردم یا مثل دیگر کارگرآن به حرف رییسم گوش میدادم و از ۴ تا صفحه کپی میگرفتم.
    فکر کنم این فرق یه آدم موفق و یه آدم معمولیه

  • فواد انصاری گفت:

    سلام محمد رضا ، این تجربه های شخصی رو خیلی دوست دارم بخونم ممنونم که به اشتراک میزاری

  • roza گفت:

    محمد رضا من با دیدن عنوان این پست فکر کردم راجع به شخصیت هایی نوشتی که محور شخصیت اونها پیچیدگی و پنهان کاری است. یاد فیلم دیوید فینچر افتادم به اسم Gone girl. قهرمان فیلم که به خاطر پیچیدگی ، پنهان کاری میکند ترسناک است. حدسم اشتباه بود.مدل پنهان کاریها فرق داشت. پست تو زیبا بود. فیلم فینچر هم زیباست. هر کدام یک بعد پنهان کاری رو ترسیم میکنند.

  • فهیمه گفت:

    سلام
    محمدرضا اولین باره کامنت میزارم و خوشحالم که باهات آشنا شدم اول با متمم آشنا شدم از اونجا با شما ،نوشته هات عالین حالمو خوب می کنه.ممنون که هستی روزی چندبار حتی کوتاه به وبلاگت سر می زنم… موفق باشی

  • محمد گفت:

    واسه منم این سوالا هستن و بهشون گهگداری فکر میکنم ولی سعی کردم تا جای ممکن جوابی براشون پیدا کنم و پیشفرض خودم رو داشته باشم.

    ببین محمدرضا، من به آقای پنهان چی حق میدم که اهل پنهانکاری باشه چون لابد جوونیشو توی دوره ای گذرونده که خونوادش و محیط اطرافش و محیط کارش و دوستاش و جامعه ش و در کل فرهنگی که توش بزرگ شده بهش اینو رسوندن که موفقیت توی دست کسیه که راز موفقیت رو نگه داره پیش خودش.لابد اونم خاطره هایی از دیدن کسایی که نا پنهان کار چی! بودن رو داشته و وقتی خودش هم ناپنهان کار بوده و اون اتفاق براش افتاده دیگه به این برداشت و باور رسیده که باید برای موفقیت آقای پنهان چی باشی. خب مطمئنم هم عقل تو هم وجدانت و انصافت این حرف رو تایید میکنه و به درستی این حرف حق میده، اما برام این سوال پیش میاد اگه توی غرب و شرق که موفقتر از ما هسن قرار بود که بخوان ابنجوری جامعه رو بسازن و فرهنگ آقای پنهان چی رو رواج بدن، اونوقت به اینجایی که الان هستن میرسیدن؟

    من میگم نه نمیرسیدن، پس حتما یه اشکالی توی فرهنگی به نام «فرهنگ آقای پنهان چی» هست. ولی از طرفی من قبول دارم که باید راز موفقیت حفظ بشه و باید پنهان کار چی، هم باشیم. پس جوابی که به خودم میدم اینه که تا یه حد مناسب از فرصت پنهان کار بودن خودم استفاده کنم و موفقتر بشم و بعدش پیشرفت کنم و برم مرحله بالاتر، و اونوقت با خیال راحت تر راز موفقیت رو رواج بدم تا هر کسی بتونه در هرجایی و با هر استعداد و فکری، دستش به منابع و اطلاعات و اصول موفقیت برسه و بتونه اون صنعت/هنر/دانش و… رو یه قدم جلوتر ببره چون سودش و لذتش و آسودگیش (با همه خوبیهاش و بدیهاش) به همه میرسه.

    اینجوری هم من راضیم که سود مالی خودم رو کردم و باز هم سود مالی خودم رو دارم و از طرفی خیالم راحته که اون قسمت از وجودم که هی بهم تلنگر میزنه و گازم میگیره که خسیس نباش و بخشنده باش و چیزی رو که از دنیا گرفتی رو به دنیا برگردون، رو راضی میکنم. درواقع دارم از تعادل حرف میزنم و از هوش اقتصادی و مالی و شناخت فرصتها میگم و هم از هوش عاطفی و اجتماعی و انسان دوستی میگم.

    من اگه به جایی برسم هم بخاطر تلاش خودمه و هم بخاطر اینکه یه کسی پیدا شده که به من فرصت داده و کمکم کرده و راز موفقیتشو بهم گفته پس حالا منم باید فرصتی بشم برای پیشرفت دنبا، حالا هر کسی که خواست میتونه استفاده کنه و هر کسی نخواست نکنه.

    جالبه که اگه بری به فرهنگ کار و تلاش و آموزش در غرب و مثلا امریکا نگاه کنی میبینی که تمام شرکتهای بزرگ امروز دنبا، نتیجه « روندی » هستن که بخاطر « رویدادی » که بخاطر فرهنگ پنهان کار چی نبودن پایه گذاری شده، بوجود اومدن و رشد کردن. مثل گوگل که برای کارمنداشو تشویق میکنه که پروژه هاشونو با شرکت در میون بذارن و هم اونا سود کنن و هم شرکت و هم مشتریا و هم جامعه آمریکایی توی دنیا خوشنام تر بشه.
    یعنی نتیجه دراز مدت و نتیجه کلی یه حرکت و روند رو در جامعه میبینن که باعث رونق اقتصادی و فرهنگی و فکری میشه که از تک تک آدمها شروع میشه، مث محمدرضا شعبانعلی که با اینکه مهندس و دکتر و مخ هستش و توی شریف و خارج درس خونده و کلی اعتبار داره و کلی آدم معتبر میشناسنش و هر لحظه اراده کنه میتونه بره هر جای دنیا واسه خودش و بهترین امکانات رو بهش بدن و لذت دنیا و آخرت رو ببره، اما با گشاده دستی و گشاده رویی و بخشندگی، از کرم خودش به همه ماها مفت و رایگان و مجانی میبخشه و هیچ انتظاری از هیشکی نداره و اگه هم انتظاری داشته باشه، استفاده ما از تجربه هاش و درس هاشه برای موفقت و خوشبختی خود ما.

    حرف زیاده و من عجول و کم سواد و هول، که نمیتونم به شیرینی و شیوایی و راحتی تو بنویسم، ولی همین که وجود تو و سایت تو باعث میشه من حرفامو با کسی در میون بذارم و جایی بنویسم و از این کرختی در بیام، برام خیلی معنیا داره، مث اون کتاب صحافی شده خودت.

  • علی گفت:

    یادش بخیر هایدن هاین
    BEGIN PGM PART MM
    TOOL DEF 1 L0.0 R+5
    TOOL CALL 1 Z S70
    L X+57.941 FMAX R0 M03 M06
    L Z-2. FMAX
    L X+57.549 Y+6.727 F1000.
    L X+200 Y+100
    M05
    STOP M02
    END PGM PART MM

  • مهران گفت:

    دانشجوی برقمو عاشق حوزه پی ال سی و اتوماسیون و هیدرولیک و پنیوماتیک.پیشنیاز ورود به این حوزه هم مسلط بودن به مدارات قدرت و فرمانه.منم الان تو یه کارگاه تابلو سازی مشغولم .داستان کپی گرفت شما داستان هر روز منه چون اساسا مدیر کارگاه نگاه خاصی به من داشجو داره…..

  • آرام گفت:

    ممنون واقعا. خیلییی لذت بخش بود.
    درمورد پنهانکاری مدیران واقعا جای سوال هست. چرا و آیا خوبه یا بد. نگرانیها گاهی قابل درکه اما وقتی مثلا شما مدیر فنی شرکت باشی و مدیرعامل فرمولهای تولید رو از شما پنهان کنه.حتی نخواد که مواد اولیه رو بشناسی و فقط درگیر امور روزمره کارخانه بشی واقعا حال آدم رو بد میکنه و انگیزه کم میشه. بخصوص که خودت رو آدم معتمدی بدونی اما جور دیگه برخورد کنند. چیزی که چندسال پیش خودم درگیرش بودم. بنظرم میرسه چون احساس بد رو منتقل میکنه شاید کم کم حق برداشتن پنهانی اطلاعات فقط برای دانستن خودت رو به خودت بدی. من هم در دوره ای به سختی و ذره ذره اطلاعات رو کشف کردم. چیزی برای برداشتن یکجا وجود نداشت اما با قرینه سازی داده ها و فرمهای تولید محصول با داده های آزمایشگاه و سوال های پراکنده با چه زجری کمی اطلاعات بدست آوردم که بنظرم روال مسخره ای بود. اون هم برای مدیر فنی که مسئول قانونی پاسخگویی به مراجع ناظر محسوب میشد. داشتن مسئولیت بدون اختیارات و اطلاعات زجرآوره.

  • هادی گفت:

    سلام محمد رضا جان
    بیش از دو ساله که یه مطلب رو از وبسایتت رو جا نیانداختم. از همه بیشتر از این تیپ نوشته هات خوشم میاد.
    لطفا بیشتر این جوری بنویسید.
    ممنون

  • مهدي نظافتي گفت:

    سلام. تو يه مجله دانشجويي ميخوندم نوشته بود “سوگندنامه مهندسي نرم افزار” اگه درست يادم مونده باشه چند تا بند رديف كرده بودن كه بايد حتما همه مهندسين نرم افزار بهش معتقد باشن(البته تو ايران)
    يكي از بندهاش اين بود: اگر خواستيد برايه كارفرما كُدي بنويسيد و جواب c رو نتيجه بگيريد هرگز ننويسيد a+b=c بنويسيد a+(-b±√(b^2-4ac))/2a+x*n-………………….=c نوشته بود اگه كارفرما بفهمه كُدي كه نوشتيد چقدر ساده هست و ممكنه ديگران ازش سر دربيارن ديگه اون زمان به شما نيازي نيست پس بايد كدي بنويسيد كه اينقدر پيچيده باشه كه غير خودتون كسه ديگه اي ازش سر در نياره. چون اگه سر در بياره هر لحظه ميتونن از كار بيكارت كنن.
    متاسفانه اين داستانه غم انگيزه مملكت ماست. بجاي اينكه صداقت رو به بچه ها ياد بدن پنهان كاري و دو رويي رو ياد ميدن.
    و يه جورايي با رفتارهاي مختلف دوستان رو هُل ميدن به اين سمت. البته من منكر نقشه خوده ادمها نيستم. ناسلامتي ميتونن يه چيزايي رو تغيير بدن. اما به قوله دوستي كه ميگفت فلان جا اينقدر باره منفيش زياده مني كه اينهمه مثبت فكر ميكنم وقتي به مداره منفيش نزديك ميشم مثبته منم منفي ميشه. چي بگم والا.
    موفق باشي محمدرضا

  • Miladink گفت:

    سلام اقای شعبانعلی مدت هاست که در‌مود یه موضوع خاص کامنت میذارم و جوابی نمیگیرم اما اشکالی نداره نوشتنش حالم رو بهتر میکنه‌.من این مدت درگیر انتخاب رشته بودم مهلتش هم تموم شد اگر چه من امکان تغییر رشته دارم رتبم حدود سی منطقه یک شد و نقره المپیاد کامپیوتر هم دارم.من بین نرم افزار و‌برق مونده بودم .علاقه اصلیم الگوریتم ها و هوش مصنوعی بود و هست‌.اطرافیان به شدت اصرار داشتن برو برق.در حدی که من متن زیر رو برای دوستانی که تو شریف برق یا نرم افزار میخوندن ارسال کردن اما جواب درستی دریافت نکردم:
    «سوال دیگری از شما داشتم.اینکه ایا یک مهندس برق ادم قوی تری نسبت به یک مهندس نرم افزار هست؟من با افراد زیادی حتی اساتید دانشگاه صنعتی اصفهان در رشته برق صحبت کردم و متوجه شدم که اکثرا دیدشان این هست که کار یک مهندس نرم افزار را یک مهندس برق هم میتواند انجام بدهد
    اما نه بر عکس و بنابراین کلا این تصور در ذهن من شکل گرفته که مهندسین نرم افزار کاری را بلد هستند که هر کس اراده کند در مدت کوتاهی یاد میگیرد اما برق اینطور نیست و بنابراین وقتی انتخاب اولم را زدم نرم افزار (به خاطر علاقه)احساس ضعف نسبت به برقی ها پیدا کردم و حتی نسبت به  مردم عادی و پیش خودم گفتم میخواهم چیزی را یاد بگیرم که هر کسی به جز من هم میتواند با کمی تلاش انجام بدهد بدون صرف ۴ سال وقت و احساس میکنم اگر برق را انتخاب کرده بودم احساس قدرت در جامعه و دانشگاه داشتم که دارم چیز مهمی را یاد میگیرم(اگر چه علاقه اصلی من هوش مصنوعی ٬ الگوریتم و رباتیک و ربات های  هوشمند است).نظر شما در این مورد چیست؟
    با احترام.»
    به هر حال٬حال من این روز ها خوب نیست.دیگه از هر کی تونستم‌پرسیدم و مشاوره گرفتم از طرفی اگر برم برق با اینکه اون هم برام جذابه علاقه اصلیم یعنی الگوریتم ها و هوش مصنوعی رو فدا میکنم اگر هم برم نرم افزار چنین اظهار نظرهایی که از هر کسی پرسیدم نفهمیدم چقدر درسته گلوم رو فشار میده.
    همین.گفتم که اینجا که قبیله مجازی ما هست این موضوع رو مطرح کنم یکم احساس بهتری بگیرم‌.با احترام.

    • رضا گفت:

      سلام
      شاید چون مخاطب شما محمدرضا بوده جواب دادن من درست نباشه ولی چون درگیر این مسائل بودم جواب میدم. واقعیت اینه که شخصی با استعداد شما بدون توجه به عنوان رشته می تونه چند زمینه مختلف رو دنبال کنه و موفق هم باشه بویژه اینکه در دانشگاه ها چیز زیادی هم یاد نمی دن. البته این دوتا رشته یعنی برق و کامپیوتر مشترکات زیادی دارن تا جایی که در بعضی دانشگاه ها، دانشکده برق و کامپیوتر داریم. ولی با توجه به علاقه مندی های شما و همینطور جو جامعه (توجه ها به کسی که برق خونده خیلی بیشتر هست تا کسی که کامپیوتر خونده)، برق مناسبتر هست چون در زمینه ای تحصیل می کنید که از دسترس خیلی ها خارج هست، نسبت به کامپیوتر. هر چند زمینه هایی که گفتید هم در توان هر کسی نیست اما متاسفانه دید جامعه به کسی که کامپیوتر خونده در حد تایپ و ثبت نام یارانه و پیگیری سبد کالا و رایت سی دی هست! اما در نهایت شما در زمینه ای موفق میشید که بهش علاقه دارید! فارغ از عنوان مدرکتون!

      • Miladink گفت:

        خیلی متشکر‌.راستش من تو انتخاب رشتم زدم نرم افزار و مهلتش تموم شد اما امکان تغییر رشته دارم‌.چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که من برم برق و در برق تحصیل کنم و بعد اون زمینه الگوریتم و هوش مصنوعی رو از دست بدم.چیزی که من رو نگران میکنه اینه که مطالبی که تو نرم افزار ارایه میشه اونقدر بازاری باشه که پایه و اساس تیوریش بسیار کم و ناچیز باشه!یعنی اون چیزی که من دوست دارم(الگوریتم و هوش مصنوعی )انقدر کم و رقیق باشه که من بعد چهار سال بگم ای وای ۴ سال برای هیچ درس خوندم.از طرفی اگر برم برق نمیدونم تو زمینه الگوریتم و هوش مصنوعی آینده دارم یا نه؟خلاصه بدجوری الان سر در گم هستم.یه گزینه ای هم هست اونم دو رشته ای خوندن برق و نرم افزاره که البته قطعا کار بسیار دشواریه.من نمیخوام برم دانشگاه مطالب رقیق و ابکی بخونم و میترسم جو نرم افزار اینطوری باشه.من دوست ندارم اپلیکیشن نویس اندروید بشم مثلن.یا نویسنده برنامه فوتوشاپ.من دوست دارم‌برم تو کارای تحقیقاتی علوم‌کامپیوتر مثل پردازش تصویر هوش مصنوعی مثلا الگوریتمی بنویسم که تشخیص‌بده اگر بخوایم چهار تا خیابون تو تهران تاسیس کنیم چه خیابونایی باشن تا بیش ترین تاثیر مثبت ترافیکی رو بذاره.یا از بین صدا های مختلف بتونه یه صدا رو استخراج کنه و بقیرو حذف .اینجور کار ها منو ارضا میکنن.این کار ها رو نمیدونم از دست مهندس‌برق‌بر‌میاد یا نه(چون الگوریتم نخونده البته من عاشق خودخوانی هستم اما اگر نرم افزار پر این کارا باشه خوب اون بهتره) برا همین هم زدم نرم افزار اما میترسم تو نرم افزار این موضوعات بسیار رقیق مطرح شن و اکثرش همین برنامه نوشتن اندروید و طراحی وبسایت و کد نویسی وبسایت باشه بطوریکه به نظر بیاد رفتم دانشگاه که مثلا تعمیر کولر یاد بگیرم و یکمم با طرز کار موتور کولر اشنا شم درصورتیکه قسمت ارزشمندش فقط طرز کار کولر‌بوده برام(منظورم اینه که ارزشمنده‌ اما نه اونقدر که ادم بره تخصصشو بگیره و اون قسمت مورد علاقشو خودش یاد بگیره)برا همین یه مدت تصمیمم این شد که برم برق و الگ‌وریتم و این ها رو‌هم خودم بخونم اما بعد گفتم چرا از اول وارد علاقم نشم.فکر کنم تونستم توضیح بدم چرا گیر کردم بین این دو.احساس میکنم نرم افزار قسمتی که من دوست دارم رو خیلی کم داره از طرفی فکر میکنم‌اگر برم برق دیگه تو زمینه علایقم نمیتونم کار کنم.البته برق هم مورد علاقه من هست(مخصوصا مخابرات رادارها الکترونیک) اما علاقم به الگوریتم و هوش مصنوعی میچربه واقعا.خیلی ها میگن برو دو ترم بخون نرم افزار رو اگر خوشت نیومد تغییر رشته بده اما من دارم تحقیق میکنم که تصمیم درستی بتونم بگیرم.

        همین جا هم گله میکنم از اقای شعبانعلی که لااقل نمینویسن زیر این نوشته که مثلا«نمیدونم چی جواب بدم» یا «حوصلشو ندارم».نا سلامتی شما ریش سفید این قبیله این.

        • رضا گفت:

          ببینید توی همه رشته ها یکسری مسائل عمومی و پایه ای رو میگن مخصوصاً اینکه بعضی از اساتید به جز تدریس چند کتاب رنگ و رو رفته که متعلق به عهد بوق هست کار دیگه ای بلد نیستند. سایر اساتید که وارد کارهای عملی شدن هم صرفاً در حد راهنمایی های کلی کمک می کنند. اما به قول محمدرضا همین که شما “در این اتمسفر نفس بکشید” خود به خود راهگشا خواهد بود. بنابراین اینطور نیست که استاد یا مدرس مو به موی یک مساله رو برای دانشجو تشریح کنه. در نهایت این شما هستید که باید مطالعه کنید و کار کنید، آزمون و خطا کنید تا به نتیجه برسید. به عبارت دیگه شما با چهار سال دانشگاه رفتن، مهندس برق یا کامپیوتر نمیشید.(مهندس یعنی کسی که هندسه، دقت ها و ظرافتهای یک بخش مربتط با یک رشته فنی رو به معنای واقعیش درک می کنه و می تونه شبکه ها، مدارات، نرم افزارها یا ماشین آلات بهینه و کارآمد رو طراحی کنه) و اینطور هم نیست که شما که رشته تون چیز دیگه است نتونید با چهار سال مطالعه مثلاً به اندازه یک فارغ التحصیل برق اطلاعات داشته باشید، می تونید.
          در رشته نرم افزار ساعتهای خیلی کمی به تدریس برنامه نویسی به نحوی که گفتید پرداخته میشه، بیشتر مباحث تئوری هست همونطور که گفتم مباحث هم کلی و پایه ای هستند چون مثلاً مباحث هوش مصنوعی بسیار گسترده است و فرصت نیست که به تک تک این موارد پرداخته بشه، بیشتر شما باید به دنبال یک ایده باشید و با استفاده از مسائلی که آموزش داده شده یا مطالعه کردید این ایده رو به ثمر برسونید. این مورد هم بیشتر در مقاطع بالاتر اتفاق می افته چون اصلاً کارشناسی به منظور آموزش مباحث پایه ای هست.
          آخر اینکه با رفتن به رشته برق می تونید در کنارش به علاقه تون هم برسید چون ذهنتون هم ورزیده تر میشه! بویژه اینکه ظاهراً عنوان مدرک براتون مهم هست و اینکه رفتن از برق به نرم افزار برای کارشناسی ارشد ساده تر هست. البته این نظر کسی هست که نرم افزار خونده!

        • فرشید گفت:

          سلام خیلی سال در دانشگاه گذروندم. درس خوندم و درس دادم. تنها فایده اش حتی مدرکی نیست که بهت می دهند. فرصتی است که سوالاتی پیدا کنی و جوابش رو پیدا کنی. اگر بگم به هیچ استادی دینی ندارم. با مقدار بسیار ناچیزی بی انصافی راست راست گفتم

    • امیرحسین گفت:

      سلام دوست عزیز،

      هم سن و سال شما که بودم، به شدت دغدغه‌هایی شبیه به شما داشتم. از طرفی علاقه‌ (و به نظر اطرافیان استعداد) زیادی به مباحث تئوریک نرم‌افزار داشتم و از طرفی بی‌کلاسی می‌دیدم که توی دانشگاه مهندسی نرم‌افزار بخونم! آخر سر هم به خاطر این که یه وقت رشته‌ی دانشگاهی‌ام بی‌کلاس نباشه، ۴ سال از زندگی‌ام رو گذاشتم و رفتم توی یکی از دانشگاه‌های مثلاً خوب کشور، مهندسی برق خوندم و طبیعتاً چون به خیلی از مباحث‌اش علاقه نداشتم، بیش‌تر این ۴ سال رو به خوندن کتاب‌های نرم‌افزار گذروندم.

      الان ۱۲ سال از اون روزها می‌گذره و واقعیت‌اش اینه که اگر به عقب برگردم و بخوام برای دوره‌ی لیسانس انتخاب رشته کنم، بین مهندسی برق و نرم‌افزار یکی از اون‌ها رو با پرتاب سکه انتخاب می‌کنم! این روزها بهتر از قبل می‌دونم که کارکرد اصلی دانشگاه این نبوده که توش چیزی یاد بگیرم؛ بلکه قرار بوده این باشه که به من یاد بده چه جوری فکر کنم و این کار رو به بدترین نحو ممکن انجام داده. می‌دونم واقعیت کلاس‌های درس دانشگاه، چیزی نیست که بتونه من رو به سمت علاقه‌هام سوق بده و برای این کار خیلی بیش‌تر باید روی خودم حساب کنم. می‌دونم چه برق بخونم و چه نرم‌افزار، ۷۰-۸۰ درصد واحدهای درسی‌ام ریاضیاتیه که نه تنها هرگز توی زندگی کمکی به من نمی‌کنه، بلکه جلوی فکر کردن و خلاقیت‌ام رو می‌گیره که نقش به مراتب مهم‌تری توی زندگی‌ام داره.

      و اما اون ۴ سال بیش‌تر از هر چیز به من کمک کرد تا علاقه‌هام رو بیش‌تر و بهتر بشناسم. به من کمک کرد تا بفهمم چرا توی این کشور، نه (خیلی از) مهندس‌های برق‌مون مهندس درست و حسابی‌اند و نه (اکثر) مهندس‌های نرم‌افزارمون. به من کمک کرد تا دوست‌های خوبی پیدا کنم؛ کمک کرد تا روابط اجتماعی یاد بگیرم و خیلی چیزهای دیگه. این روزها اگه به دوران دانشگاه برگردم، سعی می‌کنم بیش‌تر توی حیاط دانشگاه باشم تا سر کلاس‌ها. که توی اون حیاط چیزهای بسیار بیش‌تری می‌شه یاد گرفت …

      دوست عزیزم، من فکر می‌کنم حال خوب و بد خیلی بیش‌تر از اون که به رشته‌ی دانشگاهی‌مون مرتبط باشه، به نگرش‌مون مربوط می‌شه. بهترین دانشگاه‌های ما توی بهترین حالت، نمی‌تونن یه برنامه‌نویس اندروید توی رشته‌ی مهندسی نرم‌افزار یا از اون بدتر یه تعمیرکارکولر توی رشته‌ی مهندسی برق تربیت کنن. تمام فارغ‌التحصیل‌های این رشته‌ها که برای خودشون کسی شدن و شاید الان حال‌شون خوب باشه، کسایی هستن که خودشون سرنوشت زندگی‌شون رو دست‌شون گرفتن و نذاشتن رشته‌ی دانشگاهی‌شون براشون تعیین تکلیف کنه.

      خوش‌حال‌، راضی و موفق باشی.

    • ماه گفت:

      سلام
      با اجازه اقای شعبانعلی
      شاید بد نباشه منم یه نظری بدهم. البته قبلش بگم تخصص من این رشته ها نیست. اما با توجه به علاقمندی شما و تجربه ۱۱ سال زندگی خوابگاهی با دانشجویان رشته های دیگر، به نظر من بدنیست در مورد رشته
      “مهندسی پزشکی-بیوالکتریک” هم تحقیق کنید.
      البته در مورد هوش مصنوعی با ید بگم تو همه رشته ها کاربرد داره از انواع تخصص های مهندسی عمران تا برق و …

    • فربد گفت:

      سلام دوست من
      من سال ۸۷ تو رشته کامپیوتر فارغ التحصیل شدم.
      منم موقعی که وارد دانشگاه شدم، چون دید کافی نسبت به این رشته نداشتم تحت تاثیر این حرفا قرار گرفته بودم.
      من نمیخوام بگم کدوم رشته بهتره. فقط میخوام بگم شما که پایه علمیت قوی هست بر مبنای این حرفها انتخاب رشته نکن.
      هر رشته ای رو هرکس با مطالعه منابع موجود، خودش میتونه یاد بگیره. همونطور که تو دانشگاه هم اکثر استادها تدریس نمی کنن و شما خودت کتاب ها رو مطالعه میکنی، حالا اینکه چرا افراد بیشتری سراغ موارد مربوط به کامپیوتر میرن و کمتر پیش میاد کسی از یک رشته دیگه بره مثلا کتاب های برق یا مکانیک رو بخونه، از نظر من جذابیت بیشتر این رشته، کاربردی بودن بخش هایی ازون ( مثل برنامه نویسی) تو بازار کار امروز و همینطور عدم نیاز به سرمایه مادی برای شروعشه. جند تا نکته:
      ۱- اولا دیدی که بعضی افراد از رشته کامپیوتر دارن اشتباهه. یعنی کسی که به فرض با office کار میکنه یا ویندوز نصب میکنه!! معنیش این نیست که رشته کامپیوتر رو یاد گرفته. این ها دیگه الان نیازهای اولیه زندگی تو دنیای امروز هستن. همونطور که کسی که خوندن و نوشتن بلده نمیتونه بگه من به اندازه یه کارشناس رشته ادبیات فارسی، سواد زبان فارسی دارم. شما اگه تو رشته کامپیوتر تحصیل کردی متوجه منظورم خواهی شد 🙂
      ۲- حتی کسی که برنامه نویسی هم میکنه به این معنی نیست که درس های کامپیوتر رو بلده. همونطور که یه بنّای تجربی می تونه یه خونه بسازه، هر فرد عادی با مطالعه یه کتاب و نمونه کدها می تونه یه برنامه رو راه بندازه. ولی شما مطمئن باش اون کاری که ارزش داره و موندگاره و مثلا یه شرکت میتونه ۱۰ سال ازش درآمدزایی کنه، باید با اصول مهندسی پیش رفته باشه. احتمالا می تونی حدس بزنی علت اینکه هنوز یه نرم افزار ایرانی تو سطح دنیا یا حتی منطقه مطرح نشده چیه. چون حتی مهندس های نرم افزار هم به دلیل همین حرفا دلسرد شدن و کار اصولی رو رها کردن. و البته اینکه ما به دلیل عدم رابطه فنی با شرکت های با تجربه و بزرگ، خیلی از مسائل رو تو موفقیت یه نرم افزار لحاظ نمی کنیم.
      ۳- اصولا شما هر رشته ای که تحصیل کنی، اگه بخوای به حرف مردم توجه کنی نابود میشی. مثلا شما ترم ۲ رشته الکترونیک باشی، ممکنه تو محل ازت بخوان ماشین لباس شویی شون رو تعمیر کنی. یا اگه مکانیک سیالات خونده باشی باید صبح یه نگاهی به ماشینشون که روشن نمیشه بندازی. احتمالا هم زیاد این جمله رو خواهی شنید: پس تو این دانشگاه به شما چی یاد میدن؟
      ۴- من اگه بخوام یه نکته منفی از رشته کامپیوتر تو ایران بگم اینه: هنوز متاسفانه تو کشور ما، اون چیزی ارزش داره که با چشم دیده میشه و ابعاد فیزیکی بزرگی داره. اینکه شما یه ساختمون بسازی که با زلزله ۳ ریشتری هم خراب میشه، از نرم افزاری که با اصول نوشته شده و ممکنه تا سالها پاسخگوی نیاز کاربرها باشه، همینطور از موسیقی، کتاب و … ارزش بیشتری داره.

  • سپهر گفت:

    محمدرضا من بیشتر نوشته هات رو خوندم و واقعا لذت میبرم از خوندنشون ، هم حال خوبی رو به من منتقل میکنه هم به فکر وادارم میکنه (حتی نوشته هایی که توش به قول خودت مینالی یا نق میزنی)
    فقط یه چیزی ، فکنم قبلا برای معرفی کتاب هم اینجا و هم توی متمم برنامه داشتی ، میدونم که متمم جنس متفاوتی داره و اونجا بحث مطالعاتی حرفه ای تری وجود داره ولی ای کاش اینجا هم از کتابهایی که میخونی یا قبلا خوندی برامون بیشتر بگی و کتابهای خوب و تاثیر گذار رو معرفی کنی چون من بشخصه بارها شده به خاطر خوندن کتابهایی که نشناخته تهیه کردم و خوندم توی ذوقم خورده (فکنم خودتم این حس رو تجربه کردی) و الان یه جورایی دست و دلم به مطالعه نمیره (کتابهای داخلی که تقریبا اصلن)
    در ضمن تعدادی از کتابهایی که اینجا یا در متمم معرفی شده رو مطالعه کردم و یا پیگر مطالعشون هستم
    سپاس

  • رامین گفت:

    سوالهای آخر واقعا سوالات قابل تاملی هستند.در کتابخانه من کتابهای زیادی هستند که نتوانسته ام آنها را مطالعه کنم.کتابهایی که قبل از تهیه دقیقه ای نگاه کردن به مطالبشان برایم ارزش بالایی داشت و اما بعد از تهیه ….تاخیر در مطالعه برای سالهای متمادی.
    شاید نهان شدن چیزهای بارزشی چون کتاب و دم دستی شدن آنها ارزش آنها را پایین بیاورد.
    زمان ما در این دنیا محدود است و بایستی در این دنیا انتخاب کرد.باید محدودیت زمان را پذیرفت و در قسمتی از این اقیانوس کتابهای بارزش به عمق زد و لذت برد.

  • محسن صنعتی گفت:

    سلام
    من در نوشتن و داستان گفتن مهارت بالایی ندارم. متن های شما فوق العاده است. امیدوارم با خوندن متن ها کم کم مهارت های داستان گویی و داستان نویسیم بهتر بشه. مرسی که هستی محمد رضا جان چون دنیای شاگردان تو با وجود تو زیباتر شده. ( راستی اگه می شد فو تو فن های داستان نویسی و خاطره گویی جذاب رو هم کم کم برامون بگی عالی می شد!)

  • الهام گفت:

    لذتی که خوندن این نوشته ها به من میده غیرقابل وصفه..یجا گفته بودین داشتن علاقه به کسی باعث میشه حتی دونستن اینکه از کدوم پمپ بنزین به ماشینش بنزین میزده جالب باشه.. چه برسه به این خاطرات..
    بیشتر بنویسید 🙂